خانه گفت‌وگو با ديباچه گفتگو با ديگران بايگاني
شب مورد بحث توبیاس وولف

گفت وگوی جوآن اسمیت با توبیاس وولف

Tobias Wolffبرگردان: اسدالله امرایی


 


  توبیاس وولف در سال 1945 در بیرمنگام آلاباما به دنیا آمد و در واشنگتن بزرگ شد. مدتی در پائولوآلتو کالیفرنیا به تدریس برنامه‌های داستان‌نویسی و ادبیات پرداخت. وولف به خاطر مجموعه‌های داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. چندین مجموعه داستان از او به چاپ رسیده است. وولف  همراه با ریموند کارور، ریچارد فورد، آن بیتی و دیگر نویسندگان مینی‌مالیست از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکاست. 


   داستان کوتاه مثل شعر از خواننده انتظار زیادی دارد. رمان با آن که بلندتر است اما توجه خاص ویژه و متمرکز را نمی‌طلبد. رمان لحظه‌هایی دارد که خواننده را رها می‌کند روایت آن‌ها خواننده را نگه می‌دارد ، حالا هر قدر به آن توجه کنید فرقی نمی‌کند. اما توبیاس وولف که یکی از بزرگ‌ترین استادان داستان معاصر است می‌گوید: « مشکل داستان کوتاه در واقع جایزه خودش است.» او در جایی گفته بود:« خواننده مجبور است پا پیش بگذارد و داستان کوتاهی بخواند» و هول‌وولای نویسنده آن است که « معجزه کند و در جایی که زندگی نیست،


زندگی بیافریند.» در فضایی محدود و صفحاتی پیراسته. او می‌گوید:« در نوشتن داستان کوتاه لذتی هست، حس زیبایی از آفرینش


   وولف اخیراَ دو مجموعه خاطرات چاپ کرده است. داستان زندگی این پسر، داستان پرماجرای کودکی او در شهرکی در شمال سیاتل است که فیلمی از روی آن ساختند با شرکت رابرت دونیرو و والن بارکن. در لشکر فرعون حکایت خدمت از سر اکراه او در نیروهای ویژه ویتنام است که در آن ارابه‌‌های لشکر فرعون در گرداب فرو رفت و سواران او گیج شدند و شکوه و فر آن‌ها ضایع شد. این روایت یکی از بهترین برداشت‌های ادبی از آن واقعه شوم است.


   وولف با زن و سه فرزندش در نیویورک زندگی می‌کند و نویسندة مقیم در دانشگاه سیراکیوز است. او در مصاحبه‌یی گفت:« زمانی که رمان‌نویسی را آغاز کردم و تعدادی نوشتم که هیچ کدام منتشر نشده‌اند، با داستان‌سرایی و شنیدن داستان رشد کردم و بالیدم.» پدر او دروغگویی زبردست بود و وولف و برادرش در این عادت به او تأسی جستند.


   داستان‌های کتاب اخیر وولف به نام « شب مورد بحث» روایتی عالی است که شخصیت‌های عادی آن هیچ کار فوق‌العاده‌ای نمی‌کنند تا زندگی باورپذیری را ارائه کنند. پسری در راندن میان برف تازه در می‌یابد غیرقابل اعتماد‌ترین جنبة شخصیت پدرش چیزی است که همیشه دوست داشته و به آن اعتماد می‌کرد. زنی جوان که نمی‌تواند از خاطرة گرایش‌های خود‌زنی برادرش رهایی یابد. مصاحبه جوان اسمیت را با او می‌خوانیم:


 


س. آیا فکر می‌کنید نویسندگی را می‌توان آموزش داد؟


ج. نه.


س. پس توی کلاس‌های نویسندگی‌تان در سیراکیوز چه چیزی آموزش می‌دهید؟


ج. سعی می‌کنم به مخاطبان خودم یاد بدهم که بهترین ویراستاران کار خودشان باشند، به آن‌ها کمک می‌کنم به کارهای خوب خودشان واقف شوند، به چیزهایی که لازم است دوباره نگاه کنند، به ذخایر مواد خامی که در چشمه استعدادشان دارند و به آن دست دراز نکرده‌اند. از آن‌ها می‌خواهم که بیشتر از خودشان بپرسند و از هر جمله‌یی بیش از آن بخواهند. به گمان من این شیوه‌ها ارزش است. قالب‌های فکری ارائه می‌کند نه آنکه اطلاعات صرف در اختیارشان قرار بدهد. توی کارگاه داستان‌نویسی اطلاعات نمی‌فروشند.


س. دانشجوهای شما چه کسانی هستند؟


ج. من سالی یک ترم درس می‌دهم. امسال هم توی همین ترم یک واحد درس می‌دهم. کارگاه داستان‌نویسی برای دانشجویان بیست سی ساله. افراد دوره لیسانس که متنی را نوشته‌اند و روی تکمیل آن کار می‌کنند. معمولاَ افراد را از مدرسه انتخاب نمی‌کنیم، کسانی که در دوره‌های ما شرکت دارند، نویسنده هستند، فقط برای تقویت به سراغ ما می‌آیند. برای من اهمیت دارد که تعهد نویسنده‌یی جوان را بیازمایم، چون اکثر آن‌ها بعد از اتمام دوره قصد ادامه کار را دارند. معمولاَ هر سال شش دانشجو را برای داستان‌نویسی انتخاب می‌کنیم، تا از نزدیک با آن‌ها کار کنم. گاهی واحدهای ادبی درس می‌دهم. یکی از آخرین دوره‌هایی که درس دادم داستان کوتاه روسی بود که به آن عشق می‌ورزم. 


س. شما ظاهراَ به چخوف علاقة شدیدی دارید.


ج. من از کارهای او یک کتاب گردآوردم. مجموعه‌یی از آثار او را  گلچین کردم که انتشارات بنتام چند سال پیش درآورد. از میان کلیه آثار او که به انگلیسی ترجمه شده بود، بهترین ترجمه‌ها را انتخاب کردم و به ناشر سپردم. مطالعه زیادی بود. اما کار جالبی بود. خیلی لذت بردم.


س. از چه چیز او خوشتان می‌آید؟


ج. از انسان بودن او و در عین حال بی‌‌رحمی‌اش. او مثل پزشکی زبردست است. پزشکی حاذق و در عین حال خیلی انسان است. نه نرم‌خو. او می‌داند انسان را در مقیاس‌های خود به کار بگیرد. داستان زیبایی دارد که سربازی از منچوری برمی‌گردد و در کشتی نفربر  به حال مرگ می‌افتد. اما آن‌قدر بی‌شعور است که نمی‌فهمد در حال مرگ است. او بی‌رحم است و ما با این واقعیت روبه‌رو هستیم اما او ظرافت و نازکی طبع هم دارد. او می‌میرد و در جهل و نادانی مرکب می‌ماند و بسیاری از داستان‌ها در آن‌جا تمام می‌شود. ولی چخوف در دریا مراسم تدفین تشکیل می‌دهد و بعد جسم مرده را که با وزنه به دریا می‌اندازد دنبال می‌کند و پایین و پایین‌تر می‌رود. کوسه‌یی پیش می‌آید تکه‌یی از او می‌کند و شناکنان دور می‌شود. بعد ناگهان تصویر عوض می‌شود. به سطح دریا می‌آید و آسمان را نشانمان می‌دهد درست در لحظه‌یی که آفتاب از لای ابرها بیرون زده و او این بار از رقص نور بر آب حرف می‌زند با لذتی که در زبان آدمی کلامی برای  آن پیدا نمی‌کنیم. من می‌خواهم همین لحظه را بگیرم. تراژدی  را ببینید، یکی در جهل کامل می‌میرد، مردی با همة خصایل نیکو که شناخته نمی‌شود و آن تأکید فراوانی که بر فردیت او می‌شود راه به جایی نمی‌برد. ناگهان آن را می‌شکافد تا بتوانیم ببینیم که کجای کار هستیم و چقدر کوچک. اصلاَ حس ما را نسبت به شخصیت داستانی کور نمی‌کند. اما حس نهایتی را به دوران ما و مشکلاتمان می‌بخشد. او نویسنده‌یی بی‌بدیل است. چخوف را دوست دارم. تمام روز می‌توانم دربارة او حرف  بزنم.


س. دوست دارید چه درسی بدهید، ادبیات یا نگارش؟


ج. ادبیات. چون وقتی ادبیات درس می‌دهم لازم نیست زیاد نگران احساسات فردی مخاطبان خودم باشم. ولی در نگارش مجبورم باشم. البته باید روراست باشم، اما باید حواسم را جمع کنم که روراستی‌ام حالت مخرب نداشته باشد. چون خیلی راحت مخرب می‌شود. هر کسی در آن موقعیت که قرار می‌گیرد بی‌آن که اصلاَ بخواهد می‌تواند خیلی مخرب باشد و من می‌دانم که در گذشته مواردی خاص و افرادی خاص نقش مخربی داشته‌اند.


س. شما در اصل کارتان را با رمان  شروع کردید چرا به داستان کوتاه روآوردید؟


ج. مثل خیلی از نویسنده‌های دیگر به این دلیل به داستان کوتاه روآوردم که وقت کار دیگری نداشتم.


فیلیپ لیواین می‌گوید همیشه می‌خواسته رمان بنویسد اما شعر در حوزه دید او بهتر جاگرفته.


شعرهای او رمان‌هایی فشرده است. آن اشعار روایی زنده، یا شخصیت‌های سرزنده. او شاعری عالی است.


س. درست می‌فرمایید. داستان‌های شما هم مرا به یاد شعر می‌اندازد.


ج. خوب. من معتقدم که داستان کوتاه هم مثل شعر با رمان فرق دارد و بهترین داستان‌های کوتاه به نظر من از نظر روح کار به شعر نزدیک‌تر است تا رمان. باید همین‌طور باشد. هیچ برشی در روایت نمی‌تواند وجود داشته باشد. توی داستان کوتاه هر چیزی باید به حساب بیاید و خواننده را در حالت آماده باش نگه دارد. این کار در رمان عملی نیست. رمان کشش دارد بعد ول می‌کند، آخر نمی‌توان خواننده را تا آخر به مدت طولانی توی هول‌وولا نگه داشت.


س. رمان را راحت‌تر می‌شود خواند؟


ج. آدم توی آن جا می‌افتد. لازم نیست خیلی سفت و سخت و با شش دانگ حواس به آن توجه کنیم. مردم از من می‌پرسند چرا با ضیق وقت و فشردگی زمان مردم کمتر داستان کوتاه می‌خوانند. به نظر می‌رسد شکل منطقی فرهنگمان باشد. فکر می‌کنم دلیل آن را باید در عدم استقبال مردم از شعر جست‌وجو کرد. چون داستان کوتاه از خواننده انتظارات زیادی دارد. آدم مجبور است که خود را به آن سنجاق کند، داستان کوتاه دنیایی خاص خود دارد و بیشتر مردم از داستان کوتاه  وامی‌خورند، چون ساختار رمانی ندارد. پایان واضح ندارد، همه چیز را نمی‌گوید، خیلی از مسایل را نه به صراحت که با پرده‌پوشی می‌گوید. خیلی‌ها قصه‌یی از چخوف، موپاسان، کارور، آلیس مونرو یا مویس گالانت می‌خوانند و حیران می‌مانند.« خوب بعد چه اتفاقی می‌افتد؟» خواننده می خواهد که نمایش را تمام کنی درست مثل رمان. بهترین استاد داستان کوتاه هم آن‌طور  کار نمی کند.


س. داستان کوتاه درست در آن لحظه‌یی که می‌خواهد به رمان تبدیل شود پایان می‌یابد.


ج. درست می‌فرمایید. به نوعی آرامش را می‌توان در لحظة پایانی روز یافت. انگار که سراغ همان آدم‌ها می‌رویم و تماشا می‌کنیم که زندگی‌شان را ادامه می‌دهند. الان رمانی از نویسنده‌یی ایرلندی می خوانم به اسم کالم  تویبین.  اسم رمان خلنگ شعله‌ور است. اصلاَ وقتی آدم رمان را می‌خواند یاد مرگ ایوان ایلیچ می‌افتد که زندگی ایوان ایلیچ را چه ساده و چه عادی روایت کرده و چه فشار سنگینی پشت آن خوابیده. تازه آن وقت زیبایی این رمان دست آدم می‌آید . باید حوصله کنی و این رمان را بخوانی.


س. چقدر طول می‌کشد یک داستان را تمام کنید؟


ج. تا حالا کمتر از شش هفته نشده. من با آن زندگی می‌کنم. معمولاَ دو سه هفته طول می‌کشد تا استخوان‌بندی داستان دستم بیاید.


س. وقت زیادی می‌نشینید جلوی دیوار یا مرتب و منظم هر روز پشت میز تحریر می‌گذرانید؟


ج. خوب راه‌های زیادی هست. درست مثل غارنوردی است با چراغی که روی کلاه آدم است. توی مغاک‌های مختلف غار می‌روی تا آن که می‌خواهی پیدا کنی. آدم وارد قلمرو تاریک و ناشناخته می‌شود و نمی‌تواند خیلی جلوتر را ببیند.


س. یعنی کار هیچ‌وقت آسان‌تر نمی‌شود؟


ج. نه تازه سخت‌تر هم می‌شود. سخت‌تر می‌شود اما رضایت بخش‌تر. چون هر چه می‌نویسی بیشتر به وزن و اعتبار  کار خودت پی می‌بری و مشکلات فرم را درمی‌یابی و این که نمی‌خواهی دوباره‌کاری  کنی. نتیجة آن می‌شود که به جست‌وجوی راه‌های تازه برآیی و از شکل داستانی به بهترین نحو بهره بگیری و داستانی را بگویی که دلت می‌خواهد. هر بار برای آن که کار جالب‌تر شود میله را کمی بالاتر می‌گذاری. نویسنده‌هایی هستند که یک کار را بارها و بارها از اول شروع می‌کنند و تقریباَ آخر کار خودشان را به مسخره می‌گیرند.


س. شاید نمی‌توانند به آسانی با خودشان دربیفتند؟


ج. البته من به حال آن‌ها غبطه می‌خورم. آن‌ها هیچ‌وقت از کار خودشان خسته نمی‌شوند. اما خیلی از نویسنده‌ها از جمله خودم، فوراَ احساس نارضایتی می‌کنند. البته باعث می‌شود آدم قابل تحملی نباشند ولی به هر صورت خوب است که نهاد ناآرامی داشته باشی. با بی‌قراری جلو می‌روی. آن وقت توقع بیشتری خواهی داشت. نویسنده‌هایی مثل رابرت استون  با هر رمان تازه کاری نو ارائه می‌کنند. من خیلی خوش‌حالم که نویسنده‌هایی از این دست داریم.


س. کار شاقی است.


ج. نوشتن به هرحال کار شاقی است. نه؟ وقتی  بقیه به اصطلاح سر کار می‌روند، سر میز می‌نشینند پرونده‌هاشان را بررسی می‌کنند، گزارشی را می‌خوانند، بلند می‌شوند به اداره مجاور می‌روند، به جلسه‌یی می‌روند، ناهار را بیرون می‌خورند بعد برمی‌گردند سر کاری که از صبح مانده بود. برای بسیاری از مردم کار بیشتر جنبة اجتماعی دارد و تفکر واقعی در جمع صورت می‌گیرد. حرفه‌های کمی نیازمند نشستن و فکرکردن و تمرکز طولانی شش هفت ساعته است. به همین دلیل هم دلت می‌خواهد نویسنده شوی ، چون این آزادی را داری وقتی آزادی‌اش را داشته باشی به اجبار راه می‌افتی.


س. آیا شما راه خاصی را در مقام نویسنده برای داستان‌سرایی می‌شناسید؟ غیر از این‌که روایتی غیرداستانی را به روایت اول شخص بیان می‌کنید. خاطرات شما شکل و شمایل و ضرب‌آهنگ مجموعه داستان‌تان را دارد.


ج. به همین دلیل است که من داستان کوتاه می‌نویسم. میل دارم چیزهای گذشته را به شکل روایی به یاد بیاورم، به شکل داستان. با کسانی بزرگ شده‌ام که همیشه داستان تعریف می‌کردند و به این ترتیب آن چه را بر سرشان آمده بود به دیگران منتقل می‌کردند. همه همین‌طور هستیم از خارج که به خانه می‌آییم دوست داریم ماجرایی را که بر ما رفته است برای بقیه تعریف کنیم.


س. ما به زندگی‌مان به صورت اپیزودی نگاه می‌کنیم  نه رمان‌وار؟


ج. دقیقاَ. اکثراَ شیوة زندگی ما چنان است که روایت رمانی را برنمی‌تابد. چون زندگی ما تکه‌تکه است. به جای بیان مطول تجارب که جامعه را حفظ می‌کند، لحظه‌های کوتاه را داریم. به همین دلیل هم می‌بینیم که رمان در انگلستان شکوفا می‌شود. در چنین جامعه‌یی که مردم مدت طولانی کنار هم می‌مانند و مرتب یکدیگر را می‌بینند و باعث تغییر و تحول هم می‌شوند و فرصت دیدن تغییرات را دارند رمان پا می‌گیرد. داستان کوتاه در واقع کاملاَ آمریکایی است.


س. چطور؟


ج. برای آن که ما خیلی کوچ‌نشین هستیم به یک معنی، هشتاد درصد امریکایی‌ها هر پنج سال یک بار جا عوض می‌کنند. فرهنگ تحرک اجتماعی فوق‌العاده‌یی در میان آمریکایی‌ها هست و البته ترس اجتماعی هم داریم. افراد معمولاَ در طول حیات خود موقعیت‌های اجتماعی‌شان تغییر می‌کند یا بچه‌هاشان. در جاهای دیگر این تغییرات تا این حد نیست.


س. آیا می‌دانستید که به نویسندگی رومی‌آورید؟


ج. از وقتی چهارده یا پانزده ساله بودم  تصمیم گرفتم نویسنده شوم. از آن به بعد هم جز به نویسنده شدن فکر نکرده‌ام.


س. از کجا به چنین تصمیمی رسیدید؟


ج. یکی از دوستانم من را به فکر انداخت. من همیشه می‌نوشتم. از همان سن شش سالگی به دوستانم کمک می‌کردم تا در درس نگارش نمره‌های بهتری بگیرند. یکی از این دوستان مرا ترغیب کرد و گفت که باید نویسنده شوی. البته هر چند که می‌نوشتم و خواندن آثار دیگران را دوست داشتم اما کاملاَ می‌دانستم که نوشته‌های من با آنان فرق دارد. اولین باری بود که به من گفتند باید نویسنده شوم. هیچ‌کس از جمله معلم‌هایم ، چنین حرفی نزده بودند. اما این بچه گفت. باید خودش نمی‌دانست چه می‌گوید و شوخی می‌کرد. از همین تعارف‌های معمول که بچه‌ها به هم می‌گویند. از سر بچگی و نمی دانند که حرف مهمی زده‌اند. ‌


س. وقتی مجموعه‌یی داستان را کنار هم می‌گذارید آیا به صورت مجموعه در نظر می‌گیرید یا نمونه‌های آخرین نوشته‌هاتان؟


ج. من معمولاَ قصه‌هایی که نوشته‌ام بیشتر از مجموعه‌هایم است. مثل همین آخری« شب مورد بحث» . وقتی آن‌ها را انتخاب می‌کنم معمولاَ آن‌هایی را که سنخیتی با عنوان مجموعه دارند کنار هم می‌گذارم و از باقی صرف‌نظر می‌کنم. معمولاَ به شخصیت‌ها فکر می‌کنم که انگار توی جامعه‌یی پخش هستند. مثل رمانی که شخصیت‌های  آن همدیگر را نمی‌شناسند. البته نه جامعه‌یی بر اساس مکان بلکه بر اساس سؤالی که ذهن آن‌ها را مشغول کرده. در مورد ضرب‌آهنگ هم حرف‌هایی دارم. حسی از رازگشایی . وقتی مجموعه‌یی را جمع می‌کنی خیلی چیزها را باید در نظر بگیری. نویسنده‌ها همین طوری هم خیلی دردسر دارند.


س. چرا« شب مورد بحث» عنوان مجموعه شد؟


ج. معمولاَ نمی‌دانم چه عنوانی را قرار است روی کار بگذارم. اما موقعی که آن داستان را می‌نوشتم شخصیت داستان از عبارت « شب مورد بحث» استفاده می‌کرد که ورد زبان وکلا و پاسبان‌هاست که در صحبت از فاجعه پیش می‌کشند. وقت نوشتم انگار با رنگی دیگر بود حک شد و تنوانست از خوام جدا کنم. عبارت زیبایی بود که قصه با آن شروع می‌شد که خبر از شوخی می‌داد مثل یکی بود یکی نبود، دو برادر بودند، قصه ما این‌طور آغاز می‌شود یا در شب مورد بحث. نخستین گام در آغاز کاری شهرزادی است. من می‌خواهم به دنیای قصه‌هایم بیاید همراه با من و شهرزاد.


 


 


 


از: گلستانه، سال اول، شماره دوازدهم، دی 78


حروف‌چین: ش. گرمارودی


 


 


 


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : OI2284
تاريخ ارسال : جمعه 03 آبان 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
دریافت تجربه‌ها - محمدبهارلو

نوشتن صبر ایوب می‌خواهد - هوشنگ گلشیری

پیوند ژورنالیسم و داستان‌نویسی - گابریل گارسیا مارکز

دشواری‌های ترجمه«ضد خاطرات» مالرو - ابولحسن نجفی و رضا سیدحسینی

بررسی رمان « خنده و فراموشی» - میلان کوندرا

چراغم در این خانه می‌سوزد - احمد شاملو

از«بوف کور» هيچ خوشم نمي آيد - دریابندری

نويسندگان تازه كار صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند - جويس كرول اوتس

ادبیات امریکای لاتین - اکتاویو پاز

مشکلات زبان فارسی - محمد رضا باطنی

نهاد عجيبي به نام ادبيات - ژاك دريدا

بهترين چيز درباره نوشتن، خود نوشتن است - گونترگراس

ادبیات یعنی مکاشفه و تحصیل لذت - محمد بهارلو به مناسبت انتشار رمان «عروس نیل»

وقتي كه روزنامهنگار كارش به آفرينش هنر می‌كشد - ئي. ال. دكتروف

کارگاه‌هاي داستان جامعه‌ را با دموکراسي ادبي آشنا ساخته‌اند - محمد بهارلو

روایت یک دنیای پنهان - محمد بهارلو در بارة«عروس نیل»

من شاهد زندگی شکست خورده‌ها هستم - ریموند کارور

بهارلو: ادبيات معاصر ايران، چهره متفكري خلق نكرده است - محمد بهارلو

داستان از داستان‌نویس حقیقی‌تر است - محمد بهارلو به مناسبت انتشار«عروس نیل»

براي معرفي و تبليغ كتاب ابزار و روش‌هاي درستي وجود ندارد - محمد بهارلو

جسمانيت شهر غايب است - محمد بهارلو

فوري‌ترين و بي‌واسطه‌ترين نوشته‌ها - حنيف قريشي

عشق شکلی از آفریدن است - محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

شب مورد بحث توبیاس وولف - توبیاس وولف

نتوانستم همة کابوس‌هایم را بنویسم - غلام‌حسین ساعدی

کارگاه‌های داستان نویسی نباید تعریف دانشنامه‌ای از داستان ارايه دهد - محمد بهارلو

از مرگ نمی ترسم - الکساندر سولژنيتسين‌ قبل از مرگ

قصد من اقليمي نويسي نبوده است - محمد بهارلو

گفتگو با ميشل بوتور - ميشل بوتور

گفتگو با چنگيز آيتماتوف - چنگيز آيتماتوف

روياي شيرين لسينگ - دوريس لسينگ

نقد اجتماعي و شهامت اخلاقي - محمد بهارلو

هر نويسنده دروغگويي بيش نيست! - ايزابل آلنده

مصاحبه با آلن رب گريه - آلن رب گريه

مصاحبه با ناتالي ساروت - ناتالي ساروت

آلن روب گري‌يه (قسمت دوم) - آلن روب گريه

آلن روب گري‌يه - آلن روب گري‌يه

گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ - دوريس لسينگ

مي‌خواهم نويسنده‌اي منحصر به فرد باشم - هاروکي موراکامي

نوشتن تغيير شکل دادن به اضطراب نويسنده است - محمد بهارلو

حکايت حال - احمد محمود

حقيقت هولناک رازآلود - با آليس مونرو

درباره گربه‌ها و اسب‌ها مي‌خواستم بنويسم - جويس کرول اوتس

جنگ راه حل هيچ مسئله‌اي نيست - گونتر گراس

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

موسيقي‮دان غمگين - كازوئو ايشي گورو

مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو - پاريس ري‮ويو

ادبيات بايد ايجاد سئوال کند - محمد بهارلو، داستان نويس معاصر ايراني

گفت‮وگوي برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد - فروغ فرخ‌زاد

دروغگوي تمام عيار - امبرتو اکو

کلام و اثر آن - گابريل مارسيا مارکز

حرفه - گابريل گارسيا مارکز

داشتن و نداشتن - اورهان پاموک

مشخصه روشنفكري بينش انتقادي است - محمد بهارلو

رمان يعني دموکراسي - محمد بهارلو

گفت‌وگوي با جلال‌آل‌‌احمد - جلال‌آل‌‌احمد

اهالي آمريكاي لاتين مثل مردم يك كشور مي‌مانند - پابلو نرودا، شاعر اهل شيلي

زندگي ادبي هدايت - محمد بهارلو

گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات - ديويد برانکاچيو

کارگاه داستان‌نويسي از نگاه دولت‌آبادي، بهارلو، مجابي و... - چند تن از نويسندگان

نثر - جلال آل احمد

اصيل ترين كتاب فصل - ميلان کوندرا

فريدريش دورنمات - فريدريش دورنمات

هدايت، نماد ادبيات معاصر - محمد بهارلو

هاينريش بل - هاينريش بل

آدم بايد فاصله را کاملاً و به وضوح درک کند - کازوو ايشي گورو

تال كوت، ماسون، براي وان ولد - ساموئل بكت

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست - محمد بهارلو

خودسانسوري مرگ واقعي هنر است - اسماعيل کاداره

مشکل کاپيتاليسم است نه تکنولوژي - سوزان سونتاگ

تخيل چه کارها که نمي‌کند - جامپا ليري

فضاي جامعة ما امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است - محمد بهارلو

هنر نائيف هنرِ رها از قيد مهارت و صنايع صوري - نجف دريابندري

شايد هنوز به اندازه كافي امروزي نشده‌ام! - محمد بهارلو

تکيه بر تخيل و قصه‌گويي - محمد بهارلو

رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند - سوزان زونتاگ

دربارة تابستان همان سال - ناصر تقوايي

مهم قدرت احضار كلمه است - محمد بهارلو

گفت‌وگوي محمد بهارلو و اولريش مارزولف در ايسنا - اولريش مارزولف و محمد بهارلو

داستان به پايان نمي‌رسد، رها مي‌شود - محمد بهارلو

جمال‌زاده، نويسنده‌اي براي تمام فصول - جواد مجابي، محمد بهارلو و فتح‌الله بي‌نياز

بايد ميراث ادبي خودمان را به‌جا بياورم - محمد بهارلو

زبان‌ رسانه‌اي‌ و معضل‌ِ ادبيات‌ِ ما - محمد بهارلو

هر کتاب از زبان خودش حرف مي‌زند - اي.ال.دکتروف

اسطورة صادق هدايت - محمد بهارلو

نويسنده در بلندترين نقطة آزادي قرار دارد - هاينريش بل

بايد از خودت بهتر باشي - ويليام فاکنر

مهم پيدا کردن کلمات مناسب است - ارنست همينگ‌وي

چوبک، گفت‌وگوپردازي سبک دست - محمد بهارلو

ميزگرد پست‌مدرن‌ - اکبر معصوم‌بيگي و محمد بهارلو

شگرد‌هاي شهرزاد، مادربزرگ قصه‌گوي ما - محمد بهارلو

ادبيات به آينده تعلق دارد - محمد بهارلو

تئوري‌‌هاي مرگ يک بازي فکري است - محمد بهارلو

ترديد به جاي قاطعيت - محمد بهارلو

سينماي ايران تحول خود را مديون ادبيات است - محمد بهارلو

با تردستي و معرکه گيري در کلام مخالفم - محمد بهارلو

تصور يک کشور و يک زبان بيشتر صورت استثنا دارد تا قاعده! - محمدرضا باطني

من‌ با خودم‌ رقابت‌ مي‌ورزم‌ - محمد بهارلو

همه بر شانه‌هاي شهرزاد ايستاده‌ايم - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate