برگردان: اسدالله امرایی
توبیاس وولف در سال 1945 در بیرمنگام آلاباما به دنیا آمد و در واشنگتن بزرگ شد. مدتی در پائولوآلتو کالیفرنیا به تدریس برنامههای داستاننویسی و ادبیات پرداخت. وولف به خاطر مجموعههای داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. چندین مجموعه داستان از او به چاپ رسیده است. وولف همراه با ریموند کارور، ریچارد فورد، آن بیتی و دیگر نویسندگان مینیمالیست از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکاست.
داستان کوتاه مثل شعر از خواننده انتظار زیادی دارد. رمان با آن که بلندتر است اما توجه خاص ویژه و متمرکز را نمیطلبد. رمان لحظههایی دارد که خواننده را رها میکند روایت آنها خواننده را نگه میدارد ، حالا هر قدر به آن توجه کنید فرقی نمیکند. اما توبیاس وولف که یکی از بزرگترین استادان داستان معاصر است میگوید: « مشکل داستان کوتاه در واقع جایزه خودش است.» او در جایی گفته بود:« خواننده مجبور است پا پیش بگذارد و داستان کوتاهی بخواند» و هولوولای نویسنده آن است که « معجزه کند و در جایی که زندگی نیست،
زندگی بیافریند.» در فضایی محدود و صفحاتی پیراسته. او میگوید:« در نوشتن داستان کوتاه لذتی هست، حس زیبایی از آفرینش.»
وولف اخیراَ دو مجموعه خاطرات چاپ کرده است. داستان زندگی این پسر، داستان پرماجرای کودکی او در شهرکی در شمال سیاتل است که فیلمی از روی آن ساختند با شرکت رابرت دونیرو و والن بارکن. در لشکر فرعون حکایت خدمت از سر اکراه او در نیروهای ویژه ویتنام است که در آن ارابههای لشکر فرعون در گرداب فرو رفت و سواران او گیج شدند و شکوه و فر آنها ضایع شد. این روایت یکی از بهترین برداشتهای ادبی از آن واقعه شوم است.
وولف با زن و سه فرزندش در نیویورک زندگی میکند و نویسندة مقیم در دانشگاه سیراکیوز است. او در مصاحبهیی گفت:« زمانی که رماننویسی را آغاز کردم و تعدادی نوشتم که هیچ کدام منتشر نشدهاند، با داستانسرایی و شنیدن داستان رشد کردم و بالیدم.» پدر او دروغگویی زبردست بود و وولف و برادرش در این عادت به او تأسی جستند.
داستانهای کتاب اخیر وولف به نام « شب مورد بحث» روایتی عالی است که شخصیتهای عادی آن هیچ کار فوقالعادهای نمیکنند تا زندگی باورپذیری را ارائه کنند. پسری در راندن میان برف تازه در مییابد غیرقابل اعتمادترین جنبة شخصیت پدرش چیزی است که همیشه دوست داشته و به آن اعتماد میکرد. زنی جوان که نمیتواند از خاطرة گرایشهای خودزنی برادرش رهایی یابد. مصاحبه جوان اسمیت را با او میخوانیم:
س. آیا فکر میکنید نویسندگی را میتوان آموزش داد؟
ج. نه.
س. پس توی کلاسهای نویسندگیتان در سیراکیوز چه چیزی آموزش میدهید؟
ج. سعی میکنم به مخاطبان خودم یاد بدهم که بهترین ویراستاران کار خودشان باشند، به آنها کمک میکنم به کارهای خوب خودشان واقف شوند، به چیزهایی که لازم است دوباره نگاه کنند، به ذخایر مواد خامی که در چشمه استعدادشان دارند و به آن دست دراز نکردهاند. از آنها میخواهم که بیشتر از خودشان بپرسند و از هر جملهیی بیش از آن بخواهند. به گمان من این شیوهها ارزش است. قالبهای فکری ارائه میکند نه آنکه اطلاعات صرف در اختیارشان قرار بدهد. توی کارگاه داستاننویسی اطلاعات نمیفروشند.
س. دانشجوهای شما چه کسانی هستند؟
ج. من سالی یک ترم درس میدهم. امسال هم توی همین ترم یک واحد درس میدهم. کارگاه داستاننویسی برای دانشجویان بیست سی ساله. افراد دوره لیسانس که متنی را نوشتهاند و روی تکمیل آن کار میکنند. معمولاَ افراد را از مدرسه انتخاب نمیکنیم، کسانی که در دورههای ما شرکت دارند، نویسنده هستند، فقط برای تقویت به سراغ ما میآیند. برای من اهمیت دارد که تعهد نویسندهیی جوان را بیازمایم، چون اکثر آنها بعد از اتمام دوره قصد ادامه کار را دارند. معمولاَ هر سال شش دانشجو را برای داستاننویسی انتخاب میکنیم، تا از نزدیک با آنها کار کنم. گاهی واحدهای ادبی درس میدهم. یکی از آخرین دورههایی که درس دادم داستان کوتاه روسی بود که به آن عشق میورزم.
س. شما ظاهراَ به چخوف علاقة شدیدی دارید.
ج. من از کارهای او یک کتاب گردآوردم. مجموعهیی از آثار او را گلچین کردم که انتشارات بنتام چند سال پیش درآورد. از میان کلیه آثار او که به انگلیسی ترجمه شده بود، بهترین ترجمهها را انتخاب کردم و به ناشر سپردم. مطالعه زیادی بود. اما کار جالبی بود. خیلی لذت بردم.
س. از چه چیز او خوشتان میآید؟
ج. از انسان بودن او و در عین حال بیرحمیاش. او مثل پزشکی زبردست است. پزشکی حاذق و در عین حال خیلی انسان است. نه نرمخو. او میداند انسان را در مقیاسهای خود به کار بگیرد. داستان زیبایی دارد که سربازی از منچوری برمیگردد و در کشتی نفربر به حال مرگ میافتد. اما آنقدر بیشعور است که نمیفهمد در حال مرگ است. او بیرحم است و ما با این واقعیت روبهرو هستیم اما او ظرافت و نازکی طبع هم دارد. او میمیرد و در جهل و نادانی مرکب میماند و بسیاری از داستانها در آنجا تمام میشود. ولی چخوف در دریا مراسم تدفین تشکیل میدهد و بعد جسم مرده را که با وزنه به دریا میاندازد دنبال میکند و پایین و پایینتر میرود. کوسهیی پیش میآید تکهیی از او میکند و شناکنان دور میشود. بعد ناگهان تصویر عوض میشود. به سطح دریا میآید و آسمان را نشانمان میدهد درست در لحظهیی که آفتاب از لای ابرها بیرون زده و او این بار از رقص نور بر آب حرف میزند با لذتی که در زبان آدمی کلامی برای آن پیدا نمیکنیم. من میخواهم همین لحظه را بگیرم. تراژدی را ببینید، یکی در جهل کامل میمیرد، مردی با همة خصایل نیکو که شناخته نمیشود و آن تأکید فراوانی که بر فردیت او میشود راه به جایی نمیبرد. ناگهان آن را میشکافد تا بتوانیم ببینیم که کجای کار هستیم و چقدر کوچک. اصلاَ حس ما را نسبت به شخصیت داستانی کور نمیکند. اما حس نهایتی را به دوران ما و مشکلاتمان میبخشد. او نویسندهیی بیبدیل است. چخوف را دوست دارم. تمام روز میتوانم دربارة او حرف بزنم.
س. دوست دارید چه درسی بدهید، ادبیات یا نگارش؟
ج. ادبیات. چون وقتی ادبیات درس میدهم لازم نیست زیاد نگران احساسات فردی مخاطبان خودم باشم. ولی در نگارش مجبورم باشم. البته باید روراست باشم، اما باید حواسم را جمع کنم که روراستیام حالت مخرب نداشته باشد. چون خیلی راحت مخرب میشود. هر کسی در آن موقعیت که قرار میگیرد بیآن که اصلاَ بخواهد میتواند خیلی مخرب باشد و من میدانم که در گذشته مواردی خاص و افرادی خاص نقش مخربی داشتهاند.
س. شما در اصل کارتان را با رمان شروع کردید چرا به داستان کوتاه روآوردید؟
ج. مثل خیلی از نویسندههای دیگر به این دلیل به داستان کوتاه روآوردم که وقت کار دیگری نداشتم.
فیلیپ لیواین میگوید همیشه میخواسته رمان بنویسد اما شعر در حوزه دید او بهتر جاگرفته.
شعرهای او رمانهایی فشرده است. آن اشعار روایی زنده، یا شخصیتهای سرزنده. او شاعری عالی است.
س. درست میفرمایید. داستانهای شما هم مرا به یاد شعر میاندازد.
ج. خوب. من معتقدم که داستان کوتاه هم مثل شعر با رمان فرق دارد و بهترین داستانهای کوتاه به نظر من از نظر روح کار به شعر نزدیکتر است تا رمان. باید همینطور باشد. هیچ برشی در روایت نمیتواند وجود داشته باشد. توی داستان کوتاه هر چیزی باید به حساب بیاید و خواننده را در حالت آماده باش نگه دارد. این کار در رمان عملی نیست. رمان کشش دارد بعد ول میکند، آخر نمیتوان خواننده را تا آخر به مدت طولانی توی هولوولا نگه داشت.
س. رمان را راحتتر میشود خواند؟
ج. آدم توی آن جا میافتد. لازم نیست خیلی سفت و سخت و با شش دانگ حواس به آن توجه کنیم. مردم از من میپرسند چرا با ضیق وقت و فشردگی زمان مردم کمتر داستان کوتاه میخوانند. به نظر میرسد شکل منطقی فرهنگمان باشد. فکر میکنم دلیل آن را باید در عدم استقبال مردم از شعر جستوجو کرد. چون داستان کوتاه از خواننده انتظارات زیادی دارد. آدم مجبور است که خود را به آن سنجاق کند، داستان کوتاه دنیایی خاص خود دارد و بیشتر مردم از داستان کوتاه وامیخورند، چون ساختار رمانی ندارد. پایان واضح ندارد، همه چیز را نمیگوید، خیلی از مسایل را نه به صراحت که با پردهپوشی میگوید. خیلیها قصهیی از چخوف، موپاسان، کارور، آلیس مونرو یا مویس گالانت میخوانند و حیران میمانند.« خوب بعد چه اتفاقی میافتد؟» خواننده می خواهد که نمایش را تمام کنی درست مثل رمان. بهترین استاد داستان کوتاه هم آنطور کار نمی کند.
س. داستان کوتاه درست در آن لحظهیی که میخواهد به رمان تبدیل شود پایان مییابد.
ج. درست میفرمایید. به نوعی آرامش را میتوان در لحظة پایانی روز یافت. انگار که سراغ همان آدمها میرویم و تماشا میکنیم که زندگیشان را ادامه میدهند. الان رمانی از نویسندهیی ایرلندی می خوانم به اسم کالم تویبین. اسم رمان خلنگ شعلهور است. اصلاَ وقتی آدم رمان را میخواند یاد مرگ ایوان ایلیچ میافتد که زندگی ایوان ایلیچ را چه ساده و چه عادی روایت کرده و چه فشار سنگینی پشت آن خوابیده. تازه آن وقت زیبایی این رمان دست آدم میآید . باید حوصله کنی و این رمان را بخوانی.
س. چقدر طول میکشد یک داستان را تمام کنید؟
ج. تا حالا کمتر از شش هفته نشده. من با آن زندگی میکنم. معمولاَ دو سه هفته طول میکشد تا استخوانبندی داستان دستم بیاید.
س. وقت زیادی مینشینید جلوی دیوار یا مرتب و منظم هر روز پشت میز تحریر میگذرانید؟
ج. خوب راههای زیادی هست. درست مثل غارنوردی است با چراغی که روی کلاه آدم است. توی مغاکهای مختلف غار میروی تا آن که میخواهی پیدا کنی. آدم وارد قلمرو تاریک و ناشناخته میشود و نمیتواند خیلی جلوتر را ببیند.
س. یعنی کار هیچوقت آسانتر نمیشود؟
ج. نه تازه سختتر هم میشود. سختتر میشود اما رضایت بخشتر. چون هر چه مینویسی بیشتر به وزن و اعتبار کار خودت پی میبری و مشکلات فرم را درمییابی و این که نمیخواهی دوبارهکاری کنی. نتیجة آن میشود که به جستوجوی راههای تازه برآیی و از شکل داستانی به بهترین نحو بهره بگیری و داستانی را بگویی که دلت میخواهد. هر بار برای آن که کار جالبتر شود میله را کمی بالاتر میگذاری. نویسندههایی هستند که یک کار را بارها و بارها از اول شروع میکنند و تقریباَ آخر کار خودشان را به مسخره میگیرند.
س. شاید نمیتوانند به آسانی با خودشان دربیفتند؟
ج. البته من به حال آنها غبطه میخورم. آنها هیچوقت از کار خودشان خسته نمیشوند. اما خیلی از نویسندهها از جمله خودم، فوراَ احساس نارضایتی میکنند. البته باعث میشود آدم قابل تحملی نباشند ولی به هر صورت خوب است که نهاد ناآرامی داشته باشی. با بیقراری جلو میروی. آن وقت توقع بیشتری خواهی داشت. نویسندههایی مثل رابرت استون با هر رمان تازه کاری نو ارائه میکنند. من خیلی خوشحالم که نویسندههایی از این دست داریم.
س. کار شاقی است.
ج. نوشتن به هرحال کار شاقی است. نه؟ وقتی بقیه به اصطلاح سر کار میروند، سر میز مینشینند پروندههاشان را بررسی میکنند، گزارشی را میخوانند، بلند میشوند به اداره مجاور میروند، به جلسهیی میروند، ناهار را بیرون میخورند بعد برمیگردند سر کاری که از صبح مانده بود. برای بسیاری از مردم کار بیشتر جنبة اجتماعی دارد و تفکر واقعی در جمع صورت میگیرد. حرفههای کمی نیازمند نشستن و فکرکردن و تمرکز طولانی شش هفت ساعته است. به همین دلیل هم دلت میخواهد نویسنده شوی ، چون این آزادی را داری وقتی آزادیاش را داشته باشی به اجبار راه میافتی.
س. آیا شما راه خاصی را در مقام نویسنده برای داستانسرایی میشناسید؟ غیر از اینکه روایتی غیرداستانی را به روایت اول شخص بیان میکنید. خاطرات شما شکل و شمایل و ضربآهنگ مجموعه داستانتان را دارد.
ج. به همین دلیل است که من داستان کوتاه مینویسم. میل دارم چیزهای گذشته را به شکل روایی به یاد بیاورم، به شکل داستان. با کسانی بزرگ شدهام که همیشه داستان تعریف میکردند و به این ترتیب آن چه را بر سرشان آمده بود به دیگران منتقل میکردند. همه همینطور هستیم از خارج که به خانه میآییم دوست داریم ماجرایی را که بر ما رفته است برای بقیه تعریف کنیم.
س. ما به زندگیمان به صورت اپیزودی نگاه میکنیم نه رمانوار؟
ج. دقیقاَ. اکثراَ شیوة زندگی ما چنان است که روایت رمانی را برنمیتابد. چون زندگی ما تکهتکه است. به جای بیان مطول تجارب که جامعه را حفظ میکند، لحظههای کوتاه را داریم. به همین دلیل هم میبینیم که رمان در انگلستان شکوفا میشود. در چنین جامعهیی که مردم مدت طولانی کنار هم میمانند و مرتب یکدیگر را میبینند و باعث تغییر و تحول هم میشوند و فرصت دیدن تغییرات را دارند رمان پا میگیرد. داستان کوتاه در واقع کاملاَ آمریکایی است.
س. چطور؟
ج. برای آن که ما خیلی کوچنشین هستیم به یک معنی، هشتاد درصد امریکاییها هر پنج سال یک بار جا عوض میکنند. فرهنگ تحرک اجتماعی فوقالعادهیی در میان آمریکاییها هست و البته ترس اجتماعی هم داریم. افراد معمولاَ در طول حیات خود موقعیتهای اجتماعیشان تغییر میکند یا بچههاشان. در جاهای دیگر این تغییرات تا این حد نیست.
س. آیا میدانستید که به نویسندگی رومیآورید؟
ج. از وقتی چهارده یا پانزده ساله بودم تصمیم گرفتم نویسنده شوم. از آن به بعد هم جز به نویسنده شدن فکر نکردهام.
س. از کجا به چنین تصمیمی رسیدید؟
ج. یکی از دوستانم من را به فکر انداخت. من همیشه مینوشتم. از همان سن شش سالگی به دوستانم کمک میکردم تا در درس نگارش نمرههای بهتری بگیرند. یکی از این دوستان مرا ترغیب کرد و گفت که باید نویسنده شوی. البته هر چند که مینوشتم و خواندن آثار دیگران را دوست داشتم اما کاملاَ میدانستم که نوشتههای من با آنان فرق دارد. اولین باری بود که به من گفتند باید نویسنده شوم. هیچکس از جمله معلمهایم ، چنین حرفی نزده بودند. اما این بچه گفت. باید خودش نمیدانست چه میگوید و شوخی میکرد. از همین تعارفهای معمول که بچهها به هم میگویند. از سر بچگی و نمی دانند که حرف مهمی زدهاند.
س. وقتی مجموعهیی داستان را کنار هم میگذارید آیا به صورت مجموعه در نظر میگیرید یا نمونههای آخرین نوشتههاتان؟
ج. من معمولاَ قصههایی که نوشتهام بیشتر از مجموعههایم است. مثل همین آخری« شب مورد بحث» . وقتی آنها را انتخاب میکنم معمولاَ آنهایی را که سنخیتی با عنوان مجموعه دارند کنار هم میگذارم و از باقی صرفنظر میکنم. معمولاَ به شخصیتها فکر میکنم که انگار توی جامعهیی پخش هستند. مثل رمانی که شخصیتهای آن همدیگر را نمیشناسند. البته نه جامعهیی بر اساس مکان بلکه بر اساس سؤالی که ذهن آنها را مشغول کرده. در مورد ضربآهنگ هم حرفهایی دارم. حسی از رازگشایی . وقتی مجموعهیی را جمع میکنی خیلی چیزها را باید در نظر بگیری. نویسندهها همین طوری هم خیلی دردسر دارند.
س. چرا« شب مورد بحث» عنوان مجموعه شد؟
ج. معمولاَ نمیدانم چه عنوانی را قرار است روی کار بگذارم. اما موقعی که آن داستان را مینوشتم شخصیت داستان از عبارت « شب مورد بحث» استفاده میکرد که ورد زبان وکلا و پاسبانهاست که در صحبت از فاجعه پیش میکشند. وقت نوشتم انگار با رنگی دیگر بود حک شد و تنوانست از خوام جدا کنم. عبارت زیبایی بود که قصه با آن شروع میشد که خبر از شوخی میداد مثل یکی بود یکی نبود، دو برادر بودند، قصه ما اینطور آغاز میشود یا در شب مورد بحث. نخستین گام در آغاز کاری شهرزادی است. من میخواهم به دنیای قصههایم بیاید همراه با من و شهرزاد.
از: گلستانه، سال اول، شماره دوازدهم، دی 78
حروفچین: ش. گرمارودی