خانه گفت‌وگو با ديباچه گفتگو با ديگران بايگاني
عشق شکلی از آفریدن است

گفت وگوی رامین مستقیم، خبرنگار لوس‌انجلس‌تایمز در تهران با محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

چند ساعتی است که كتاب را زمين گذاشته‌ام. از يك‌دستي زبان و هم‌نشيني كلمات و اصطلاحات بديع محلي لذت برده‌ام. اما در جاي‌گاه خواننده‌اي كه می‌كوشد از نوع " خوب " آن باشد پرسش‌هايي يكان يكان می‌پرسم تا چه پيش آيد:


 


سوال: شما در به کارگیریِ فارسی گفتار مهارت یافته‌اید اما بعضی بر این باورند که زبانِ گفتار در فارسی وقتی نوشته می‌شود نجیب‌تر از آن است که بتوان با آن رمان به مفهومِ مدرن و امروزیِ آن که در مغرب‌زمین رایج است نوشت. دیدگاه شما چیست؟


بهارلو: ابتدا بگویم که زبانِ گفتاری ِ فارسی در مقایسه با زبانِ نوشتاری غنی‌تر است و البته رنگین‌تر و لایه‌دارتر، و از آن‌جا که این زبان زنده است- در گفت‌وگوها و گفتارهای روزانة مردم به کار می‌رود- طبعاً در بیانِ مفاهیمِ جاری، یا به تعبیرِ شما مفاهیم مدرن و امروزی، قابلیت و مناسبتِ بیشتری دارد. زبانِ گفتاری وقتی که نوشته می‌شود در قیاس با زبانِ نوشتاری کمابیش قابلیت‌های خود را حفظ می‌کند، اگرچه بر فضایِ متون نوشتاری ما، علی‌الاطلاق، سایة سنگینی حکم‌فرما است. خیال نمی‌کنم منظورِ شما از «نجیب‌تر» اشاره به وجه اخلاقیِ زبانِ گفتاریِ فارسی به طورِ کلی باشد، زیرا زبانِ گفتاریِ ما از حیثِ جسارت و صراحت هیچ محدودیتی را برنمی‌تابد و ناگزیر از به جا آوردنِ ملاک‌های عرفی و قانونی و سنتیِ زبانِ نوشتاری نیست. بنابراین مشکل وقتی پیدا می‌شود که متنی صورتِ نوشتاری و مکتوب پیدا می‌کند، خواه آن متن بر وجهِ گفتاری نوشته شده باشد و خواه بر وجهِ نوشتاری، زیرا آن متن باید از صافی‌های ِ ریزبافتِ ممیزی و سانسور بگذرد. این صافی‌ها نه فقط نسبت به عنصرِ زبان بلکه نسبت به همة عناصر و اجزایِ ساختاری رمان فوق‌العاده حساس هستند، و من گمان می‌کنم تا در بر این پاشنه می‌چرخد کمیتِ نویسندگانِ ما در خلقِ رمان به مفهومِ مدرن و امروزی آن، چنان‌که در مغرب زمین رایج است، لنگ خواهد بود.


 


سوال: درهمین«عروسِ نیل» ، یا تا آنجا که من یادم هست در کتاب‌های شما، عشق به زبانِ جسم ترجمه نمی‌شود. ببینید من هم نجیبانه می‌پرسم نه گستاخانه، مثلِ همکاران غربی‌ام، آیا این تنگنایی خفه‌کننده نیست؟


بهارلو: در عالم واقع ممکن است«تنگنایی خفه‌کننده» باشد اما در عالمِ ادبیات الزاماً چنین نیست. در ادبیات ما از«امرِ ممکن» سخن می‌گوییم نه اجباراً از «امرِ واقع» با قراردادها و قیدهای آن. واقعیتِ داستانی متعلق به خودِ داستان است، و وقتی آن را می‌خوانیم شکل می‌گیرد و سپس واقعیتِ جدیدی را می‌سازد که تخیل و آفرینش‌گری نویسنده جایِ ویژه‌ای در آن دارد. بنابراین اگر عشقِ آدم داستانی، به تعبیر شما، «به زبانِ جسم ترجمه نمی‌شود» اساساً آن را باید در حوزة مقدورات و حالت‌های«دراماتیکِ» متن ادبی تبیین کرد. البته در سخنِ شما حقیقتی هم هست که نمی‌توان به طورِ کلی آن را نادیده گرفت. شاید آن‌چه ما از عشق می‌نویسیم نشان دادن عشق در همة جلوه‌هایش نباشد اما چه بسا بصیرتِ ما را در بارة محدودیت‌های عشق بیان کند. طرحِ تصاویرِ خیالیِ ما از عشق به کمک استعاره و کنایه و تمهیداتِ دیگر، اگرچه هشدارهایِ روزگارِ ما را در نوشتن از عشق بیان می‌کند، نحوة اصیلی از بیانِ مکنونات و رؤیاهایِ نهفتة ما نیز هست.


 


سوال: در صفحه 9 «عروس نیل» ناخدا با آن " صداي چوب‌هاي زير بغل و سوت زدن‌هاي سينه‌اش " وارد روايت می‌شود و در مقام يك همه‌چيزدان به طور قطره چكاني و در گفت‌وگو با ديگران گرة راز داستان را باز می‌گشايد. خواننده كنج‌كاو می‌شود سر از راز خليفه، شخصيت محوري داستان، درآورد، آيا محمل داستاني ديگري براي برانگيختن كنج‌كاوي  خواننده  به ذهنتان نرسيد؟


بهارلو: ناخدا یکی از آدم‌هایِ اصلیِ«عروسِ نیل» است، اما در مقامِ«یک همه‌چیزدان» نیست و گره رازِ داستان را نمی‌گشاید؛ اگرچه بیش از دیگران از رازِ عشقِ خلیفه باخبر است. اصولاً همة آدم‌ها، وقتی‌که با راز یا معما یا ابهامی روبه‌رو می‌شوند، تمایل به آشکار کردنِ آن دارند، می‌خواهند آن‌چه را در خفا یا پسله است رویِ دایره بریزند، به خصوص وقتی که کسانی هم باشند که اصرار به پنهان کردنِ حقایق داشته باشند. در کنشِ آشکارگری -  به اصطلاحِ هایدگریِ آن - هر آدمی تبدیل به دیگری می‌شود، در حقیقت برای شناختنِ بیش‌تر خود. هرکس می‌خواهد دیگری را بشناسد تا در واقع تکلیف را با خودش روشن کند، به ویژه در لحظات و مواقعِ غیرقابلِِ پیش‌بینی و برایِ روزِ مبادا. ظاهراً ناخدا نیز از این قاعده مستثنا نیست. اما با این همه من گمان نمی‌کنم خواننده با گفتارهای پراکنده و کوتاهِ ناخدا به هیچ شناختِ اطمینان‌بخشی از خلیفه دست پیدا کند، فقط کنج‌کاو می‌شود برای این‌که بداند حقیقت ماجرا چیست.   


 


سوال: درصفحه 18 ناخدا مي‌گويد:" مي‌داني چي داد آدم را در می‌آورد؟ اين‌كه زندگي زودتر از عمر آدم ‌به تهش برسد."


حرف عميق و آشنايي است. فكر نمی‌كنيد اين می‌تواند مضمون يك رمان بلند ديگري باشد كه بايد روزي بنويسيد؟


بهارلو: پیش‌نهادِ مشفقانة تأمل‌برانگیزی است. اما اگر نویسندة جَلد و قابل‌تری پیدا بشود که بخواهد از این کلامِ«عمیق» مضمونی برای یک رمان بلند بسازد من به پاسِ لطفِ شما امتیازِ آن را همین‌جا به او می‌بخشم. 


 


سوال: خليفه با خريد آن گرامافون بوقي گرفتاري خود را به عشق آن خواننده كنار نيل - من نمی‌توانم ياد زنده ياد‌ ام كلثوم نيفتم - ابراز می کند. آيا با تفسير گروهي از خوانندگانِ كتاب، كه آن را به عنوان نمادي توسع می‌دهند و آن را نمايندة هرگونه آرزوي دست نيافتني‌ اما پيش برنده در زندگي بشر تأويل می‌كنند، موافق هستيد؟


بهارلو: چرا مخالف باشم؟ تأویل حق هر خواننده‌ای است. گمان می‌کنم اعلامیة جهانی حقوقِ بشر هم منادی آن باشد. اما در بارة آرزویِ دست‌نیافتنی همین‌قدر بگویم که انگیزه بیش از آرزو، چه دست نیافتنی باشد و چه دست یافتنی، اهمیت دارد، زیرا انگیزه و شور و عملی که معمولاً با آن همراه است باعث می‌شود که آدمی بگوید هست و در زایش و آفرینش، به نوبت خودش، سهمی دارد.   


 


سوال: آيا در هنگام بازنويسي داستان، كه گويا بسيار به آن پاي بنديد، به ذهنتان خطور نكرد كه داستان را با فعل حال ساده يا مضارع بنويسيد و نه "گفتم"  " گفت " كه بين راوي و ناخدا مي‌گذرد؟


بهارلو: زمانِ گذشتة ساده زمانِ روایت است، همان‌طور که زمانِ گذشتة نقلی زمانِ گفتار(گفت‌وگو) است. مهم‌ترین و معروف‌ترین و بیش‌‌‌‌‌ترین رمان‌های جهان با این زمان نقل می‌شوند، زیرا زمان گذشتة ساده، که«عروسِ نیل» از طریقِ آن روایت می‌شود، زمانِ برگزیدة کسی است که با مشارکت در حوادث، به عنوانِ شاهد، داستان را روایت می‌کند. راوی حوادثِ واقع شده یا در حالِ وقوع را به ما انعکاس می‌دهد و آن را به زمانِ حال پیوند می‌زند. نباید نوشتن به این زمان را بازگشت به گذشته یا نوستالژی گذشته تعبیر کرد، زیرا اصولاً بازگشت به گذشته میسر نیست، و ما فقط می‌توانیم گذشته را واخوانی کنیم، آن هم از منظرِ امروز - کاری که راویِ«عروسِ نیل» می‌کند. کاربردِ این زمان در واقع گسترشِ زمانِ حال است، زمانی که آینده هم می‌تواند در آن اتفاق بیفتد. این را هم باید اضافه کرد که ما نمی‌توانیم با گذشته به آشتیِ کامل برسیم، و از همین رو است که هرگز نمی‌توانیم به درستی  - جدا از زمان‌های دیگر -  بیان‌کنندة آن باشیم.


 


سوال: ناخدا در همان صفحه 38  از عشق تعريفي به دست می‌دهد:


برايتان نقل  می‌كنم: " وقتي دو نفر نتوانند بدونِ دیگری  زندگي كنند حکماً دلشان براي هم رفته. " تعريف سلبي و نه ايجابي از عشق. چه قدر اين به تعريف شخص شما نه در مقام نويسنده بلكه در مقام خواننده يا شهروند معمولي نزديك است؟


بهارلو: این تعبیری است که ناخدا از عشق به دست می‌دهد؛ تعبیری است واقع‌بینانه از یک عشقِ طبیعی، که فقط یک وجه از عشقِ خلیفه را بیان می‌کند. خلیفه عشق را در عالمِ خیال تجربه می‌کند نه در پیوندِ واقعی با معشوق. او آن‌چه را در صورتِ خیالی می‌بیند، آن‌چه را آفریده و به مقدارِ فراوان از خودش ناشی می‌شود، دوست می‌دارد. در حقیقت معشوق به خاطرِ خودش دوست داشته نمی‌شود، بلکه برای آن چه او از آن دوست می‌دارد دوست داشته می‌شود. در واقع این جور عشق شکلی از«آفریدن» است، از آفریدن است که به وجود می‌آید. عشق برای خلیفه نثار کردن است نه گرفتن، نثار کردن نه به معنایِ بخشیدن به امیدِ طلب کردن، بلکه به معنایِ چشم پوشیدن از هستیِ خود، محروم شدن، و قربانی کردنِ خویشتن است. او عاشقی است که می‌خواهد«باشد» تا این‌که«داشته» باشد. عشقِ او باعث شده که او جز آن‌چه از معشوق می‌بیند نشنود یا حس نکند. او بر قلبِ خود مُهری زده که در آن جز معشوقِ خیالی چیزِ دیگری وارد نشود، همان‌گونه که بر درِ آن اتاق قفل زده است. من قادر به تعریفِ عشق نیستم. اگر روزی ناگزیر از تعریفِ آن باشم ترجیح می‌دهم از طریقِ روایت یک داستان باشد.    


 


سوال: رقابت پيرمرد، برادر بزرگ‌تر خليفه با او بر سر آن خواننده كنار رود نيل مرا به ياد اين بيت شعر می‌اندازد:


ز محبتت نخواهم كه نظر كنم به رويت                              كه محب صادق آن است كه پاك‌باز باشد


يا آن‌چه در پيشاني داستان از جبران خليل جبران نقل كرده ايد يادآور شعر نظامی ‌در ليلي و مجنون است.


مجنون بر ريگ بيابان مشق نام ليلي می‌كند و می‌گويد:


 چون ميسر نيست كام ما از او                                         عشق بازي می‌كنم با نام او


در نوشتن اين داستان چه‌قدر از منظومه‌هاي عاشقانه فارسي متأثر بوده‌ايد؟


بهارلو: عشق در ادبِ کهنِ فارسی، از جمله در منظومه‌های عاشقانه، غالباً رابطه‌ای یک طرفه است؛ به این معنی که عاشق حضور دارد و معشوق غایب است، یا موجودی منفعل است. عاشق معشوق را می‌بیند و بر او عاشق می‌شود. در واقع نوعی«عشق از راهِ دور» است که نمونه‌اش را در عشقِ خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و سمکِ عیار و شیخ صنعان و امیر ارسلان می‌توان دید. در این آثار اغلب معشوق حضورِ جسمانی ندارد، و حتی طرفِ خطابِ مستقیمِ عاشق هم نیست. عشق در غیابِ رابطه‌ای دوجانبه پدید می‌آید. هر یک - عاشق و معشوق -  در درون و ذهنِ خود می‌کوشد تا بر دیگری دست پیدا کند. ما شرقی‌ها عشق را از رویِ ادبیات شناخته‌ایم. تجربة عشقِی ما همان تجربة ادبی ما از عشق است.


 


سوال:  اما این گرایشِ قوی که ما به جایِ«داشتنِ» عشق از«معنایِ» عشق سخن می‌گوییم باید دلایلِ عینی داشته باشد.


بهارلو: به نظر می‌رسد که عرف و سنت و اخلاقیاتِ ما عشق را تجربه‌ای دست نایافتنی کرده است. زن یا مرد برای ما همیشه آن«دیگری» بوده است. گویی هیچ‌یک از ما نیز قادر نیست«منِ» شخصی یا وجودِ خود را به عنوانِ یک انسان در ارتباط با آن دیگری تجربه کند. در حقیقت در عشق ما هویت‌مان را نه فقط از خودمان بلکه از دیگری هم می‌گیریم. فقط در این صورت است که می‌توان عشق را تجربه کرد، در غیرِ این صورت ما ناگزیر خواهیم بود از عشق تصویرِ خیالی برای خودمان بسازیم.


 


سوال: خلیفه و راوی دو تصویرِ خیالیِ متفاوت از عشق دارند. شما بر شباهت این دو تصویر تأکید داشته‌اید یا بر تفاوت‌شان؟


بهارلو: من بیش از شباهت بر تفاوت‌ها تأکید داشته‌ام. بنایِ طرح و نقشة داستان نیز بر توازی و روایت یک داستان در دلِ داستانِ دیگر گذاشته شده است. نه فقط میانِ خلیفه و راوی بلکه میانِ همة آدم‌های رمان نوعی تقابل محسوس است که نمادی از توازی را به ما نشان می‌دهد. آدم‌ها هیچ‌کدام شبیه و متناظرِ یک‌دیگر نیستند. از هم متفاوت هستند، بی‌آن‌که الزاماً تعارض یا تضادی با هم داشته باشند. تجربة مشترک و حتی خویشاوندی شباهت و یگانگی را تداعی نمی‌کند. در واقع تأکید بر فرآیندِ توازی باعث می‌شود تا ما وجوهِ تازه‌ای از آدم‌ها را بازنمایی و کشف کنیم. من به عنوانِ نویسنده به جایِ تأکید بر شباهت و وحدت ترجیح می‌دهم تفاوت و کثرت را روایت کنم.


 


نقد میترا داور بر کتاب عروس نیل را از اینجا بخوانید


نقد شراره گرمارودی بر کتاب عروس نیل را از اینجا بخوانید


گزارش رونمایی این کتاب را اینجا بخوانید


نسخه قابل چاپ
شناسه : OI2299
تاريخ ارسال : شنبه 04 آبان 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بررسی رمان « خنده و فراموشی» - میلان کوندرا

چراغم در این خانه می‌سوزد - احمد شاملو

از«بوف کور» هيچ خوشم نمي آيد - دریابندری

نويسندگان تازه كار صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند - جويس كرول اوتس

ادبیات امریکای لاتین - اکتاویو پاز

مشکلات زبان فارسی - محمد رضا باطنی

نهاد عجيبي به نام ادبيات - ژاك دريدا

بهترين چيز درباره نوشتن، خود نوشتن است - گونترگراس

ادبیات یعنی مکاشفه و تحصیل لذت - محمد بهارلو به مناسبت انتشار رمان «عروس نیل»

وقتي كه روزنامهنگار كارش به آفرينش هنر می‌كشد - ئي. ال. دكتروف

کارگاه‌هاي داستان جامعه‌ را با دموکراسي ادبي آشنا ساخته‌اند - محمد بهارلو

روایت یک دنیای پنهان - محمد بهارلو در بارة«عروس نیل»

من شاهد زندگی شکست خورده‌ها هستم - ریموند کارور

بهارلو: ادبيات معاصر ايران، چهره متفكري خلق نكرده است - محمد بهارلو

داستان از داستان‌نویس حقیقی‌تر است - محمد بهارلو به مناسبت انتشار«عروس نیل»

براي معرفي و تبليغ كتاب ابزار و روش‌هاي درستي وجود ندارد - محمد بهارلو

جسمانيت شهر غايب است - محمد بهارلو

فوري‌ترين و بي‌واسطه‌ترين نوشته‌ها - حنيف قريشي

عشق شکلی از آفریدن است - محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

شب مورد بحث توبیاس وولف - توبیاس وولف

نتوانستم همة کابوس‌هایم را بنویسم - غلام‌حسین ساعدی

کارگاه‌های داستان نویسی نباید تعریف دانشنامه‌ای از داستان ارايه دهد - محمد بهارلو

از مرگ نمی ترسم - الکساندر سولژنيتسين‌ قبل از مرگ

قصد من اقليمي نويسي نبوده است - محمد بهارلو

گفتگو با ميشل بوتور - ميشل بوتور

گفتگو با چنگيز آيتماتوف - چنگيز آيتماتوف

روياي شيرين لسينگ - دوريس لسينگ

نقد اجتماعي و شهامت اخلاقي - محمد بهارلو

هر نويسنده دروغگويي بيش نيست! - ايزابل آلنده

مصاحبه با آلن رب گريه - آلن رب گريه

مصاحبه با ناتالي ساروت - ناتالي ساروت

آلن روب گري‌يه (قسمت دوم) - آلن روب گريه

آلن روب گري‌يه - آلن روب گري‌يه

گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ - دوريس لسينگ

مي‌خواهم نويسنده‌اي منحصر به فرد باشم - هاروکي موراکامي

نوشتن تغيير شکل دادن به اضطراب نويسنده است - محمد بهارلو

حکايت حال - احمد محمود

حقيقت هولناک رازآلود - با آليس مونرو

درباره گربه‌ها و اسب‌ها مي‌خواستم بنويسم - جويس کرول اوتس

جنگ راه حل هيچ مسئله‌اي نيست - گونتر گراس

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

موسيقي‮دان غمگين - كازوئو ايشي گورو

مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو - پاريس ري‮ويو

ادبيات بايد ايجاد سئوال کند - محمد بهارلو، داستان نويس معاصر ايراني

گفت‮وگوي برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد - فروغ فرخ‌زاد

دروغگوي تمام عيار - امبرتو اکو

کلام و اثر آن - گابريل مارسيا مارکز

حرفه - گابريل گارسيا مارکز

داشتن و نداشتن - اورهان پاموک

مشخصه روشنفكري بينش انتقادي است - محمد بهارلو

رمان يعني دموکراسي - محمد بهارلو

گفت‌وگوي با جلال‌آل‌‌احمد - جلال‌آل‌‌احمد

اهالي آمريكاي لاتين مثل مردم يك كشور مي‌مانند - پابلو نرودا، شاعر اهل شيلي

زندگي ادبي هدايت - محمد بهارلو

گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات - ديويد برانکاچيو

کارگاه داستان‌نويسي از نگاه دولت‌آبادي، بهارلو، مجابي و... - چند تن از نويسندگان

نثر - جلال آل احمد

اصيل ترين كتاب فصل - ميلان کوندرا

فريدريش دورنمات - فريدريش دورنمات

هدايت، نماد ادبيات معاصر - محمد بهارلو

هاينريش بل - هاينريش بل

آدم بايد فاصله را کاملاً و به وضوح درک کند - کازوو ايشي گورو

تال كوت، ماسون، براي وان ولد - ساموئل بكت

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست - محمد بهارلو

خودسانسوري مرگ واقعي هنر است - اسماعيل کاداره

مشکل کاپيتاليسم است نه تکنولوژي - سوزان سونتاگ

تخيل چه کارها که نمي‌کند - جامپا ليري

فضاي جامعة ما امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است - محمد بهارلو

هنر نائيف هنرِ رها از قيد مهارت و صنايع صوري - نجف دريابندري

شايد هنوز به اندازه كافي امروزي نشده‌ام! - محمد بهارلو

تکيه بر تخيل و قصه‌گويي - محمد بهارلو

رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند - سوزان زونتاگ

دربارة تابستان همان سال - ناصر تقوايي

مهم قدرت احضار كلمه است - محمد بهارلو

گفت‌وگوي محمد بهارلو و اولريش مارزولف در ايسنا - اولريش مارزولف و محمد بهارلو

داستان به پايان نمي‌رسد، رها مي‌شود - محمد بهارلو

جمال‌زاده، نويسنده‌اي براي تمام فصول - جواد مجابي، محمد بهارلو و فتح‌الله بي‌نياز

بايد ميراث ادبي خودمان را به‌جا بياورم - محمد بهارلو

زبان‌ رسانه‌اي‌ و معضل‌ِ ادبيات‌ِ ما - محمد بهارلو

هر کتاب از زبان خودش حرف مي‌زند - اي.ال.دکتروف

اسطورة صادق هدايت - محمد بهارلو

نويسنده در بلندترين نقطة آزادي قرار دارد - هاينريش بل

بايد از خودت بهتر باشي - ويليام فاکنر

مهم پيدا کردن کلمات مناسب است - ارنست همينگ‌وي

چوبک، گفت‌وگوپردازي سبک دست - محمد بهارلو

ميزگرد پست‌مدرن‌ - اکبر معصوم‌بيگي و محمد بهارلو

شگرد‌هاي شهرزاد، مادربزرگ قصه‌گوي ما - محمد بهارلو

ادبيات به آينده تعلق دارد - محمد بهارلو

تئوري‌‌هاي مرگ يک بازي فکري است - محمد بهارلو

ترديد به جاي قاطعيت - محمد بهارلو

سينماي ايران تحول خود را مديون ادبيات است - محمد بهارلو

با تردستي و معرکه گيري در کلام مخالفم - محمد بهارلو

تصور يک کشور و يک زبان بيشتر صورت استثنا دارد تا قاعده! - محمدرضا باطني

من‌ با خودم‌ رقابت‌ مي‌ورزم‌ - محمد بهارلو

همه بر شانه‌هاي شهرزاد ايستاده‌ايم - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate