خانه گفت‌وگو با ديباچه گفتگو با ديگران بايگاني
ادبيات به آينده تعلق دارد

گفت وگوی علي‌رضا بندري با محمد بهارلو

ـ آقاي بهارلو، شما در آثارتان از جمله در مجموعه داستان «حكايت آن كه با آب رفت» و «بانوي ليل»، بر عنصر تصوير تأكيد بسيار داريد و بناي گفت و گوي آدم‌ها را بر اساس كوتاهي و ايجاز مي گذاريد، آيا اين به منزله خودداري شما از مداخله در داستان نيست؟
براي من مهم اين است كه خواننده از طريق تصوير و صدا با داستان تماس بگيرد و سپس جهان داستان را با سايه روشن‌هايش در ذهن خود بسازد. در اين‌گونه از روايت، نقش خواننده فعال‌تر مي‌شود، زيرا هرگونه برداشتي از تصوير يا تفسير گفت‌وگوي آدم‌ها به عهدة خواننده گذاشته مي شود. در واقع اين يعني «خواندن دقيق» (close reading) كه به معناي توجه شايسته به متن و تفسير تحليلي آن است. اما قبل از هر چيز مهم‌ترين نكته اين است كه نويسنده زمينه «خواندن دقيق» داستان را فراهم كرده باشد، زيرا هر متني، به خودي خود، متضمن «خواندن دقيق» نيست. چيدن هوشيارانه صحنه، يا در واقع غنا و استحكام «طرح(plot) » است كه اين‌گونه خواندن يا به تعبير رولان بارت «خواندن فرهيخته» را لازم مي آورد.


ـ چگونه بايد صحنه را چيد تا خواننده را به «خواندن دقيق» واداشت؟
 با حد اعلاي دقت و تعادل و انصاف. گمان نمي كنم هيچ خواننده‌اي تمايلي به خواندن داستان يك نويسندة نامتعادل و بي انصاف داشته باشد. آدم‌ها در كشاكش ماجراي داستان، نظير آن‌چه عموماً در عالم واقع مي‌بينيم، ممكن است از مسير تعادل و انصاف خارج شوند، اما نويسنده به حكم نويسنده بودن، يعني در حقيقت صداقت و صميميت نوشتن، بايد از هرگونه لغزش و خطايي در روايت بركنار بماند. خواننده به روايت اعتماد مي كند نه به راوي، ولو اين كه راوي نماينده شخصيت نويسنده باشد. تعادل و انصاف نويسنده در صرف گواهي دادن او است، در صحت شهادتي است كه نسبت به گفتار و كردار آدم‌ها ابراز مي دارد و نسبت به آن‌چه در متن داستان اتفاق مي افتد و از همين رو نويسنده نبايد حقي را ضايع كند. هرگونه جانبداري او، به هر انگيزه و دلالتي، مي تواند شهادت او را مخدوش كند و جريان روايت را نزد خواننده از اعتبار بيندازد.


ـ پس شما ادبيات موسوم به «عقيده» را نمي پسنديد، زيرا نويسنده در آنها عقيده خاصي را تبليغ مي كند.
من هيچ گرايش و ارادتي به ادبيات تبليغي ندارم. نويسنده اگر مي خواهد عقيده‌اي را «بيان» كند، بايد آن را «نشان» بدهد، آن هم به صورت تصويري از «احساس زندگي». به نظر من، نويسنده نمي‌تواند هيچ چيزي را، حتي به آدم داستانش تحميل كند، زيرا اين تحميل به خواننده نيز هست. البته ما بايد به آدم‌هاي داستان‌مان اين امكان را بدهيم كه بي‌آنكه تحت تسلط انديشه ما قرار بگيرند، از جايگاه طبيعي خود، از منظرهاي متفاوت، از عقيده و احساس و منافع خود سخن بگويند. نويسنده، به صرف نويسنده بودن، جايگاه برگزيده را در اختيار ندارد.


ـ نظر شما درباره داستان‌هاي ميني‌ماليستي و پست‌مدرنيستي نويسندگان معاصر خودمان چيست؟
من گمان نمي كنم عنوان يا برچسب يا «ژانر» داستان‌ها في نفسه اهميتي داشته باشد، آن‌چه مهم است، خود داستان است. اين كه نويسنده چه قدر توانسته داستان خوب بنويسد. داستان خوب هم از نظر من داستاني است كه بشود آن را با ميل و اشتياق خواند، يعني داستاني كه خواننده را وادارد با خواندن هر «بند» (پاراگراف) يا دست بالا هر صفحه از آن از خودش بپرسد: بعد چه پيش خواهد آمد؟ خوانندگان براي اين كه داستان ميني ماليستي يا پست‌مدرنيستي بخوانند، به سراغ كتاب‌هاي داستان يا داستان‌هاي چاپ شده در نشريات و جنگ‌هاي ادبي نمي‌روند، مگر آن كه خواننده متخصصي باشد كه تكليف يا ديني به گردن داشته باشد. عموم خوانندگان داستاني را مي‌جويند كه از خواندنش لذت ببرند و داستاني كه آن‌ها را به انديشيدن وادارد، يا دست كم آن‌ها را در برابر يك پرسش جديد قرار دهد. در چنين والذاريات و بازار شامي كه خوانندگان مجال كافي براي مطالعه ندارند، داستان حقيقتاً بايد آن‌ها را برانگيزد و سر شوق بياورد. گاهي من از مطالعه پاره‌اي از داستان‌ها به اين نتيجه مضحك يا ترحم‌انگيز مي‌رسم كه گويي نويسنده صرفاً با هدف كم‌گويي و فشرده‌نويسي، ظاهراً براي پرهيز از درازنفسي، دست به نوشتن زده يا براي خودداري از سادگي و روشن نويسي به نوعي معماگونگي و رمزپردازي روي آورده است. اخيراً هم عده‌اي پيدا شده‌اند كه به لزوم هيچ انديشه‌اي در داستان قائل نيستند يا عمداً از داستان خود «معنازدايي» مي‌كنند؛ هرچند شخصاً بعيد مي دانم چنين اشخاصي اصولاً قادر به «معنادار» كردن داستان خود باشند. من اين قبيل داستان‌هاي خودسرانه را كه بر اساس تصميم قبلي يا سرمشق‌ها و الگوهاي ديگران نوشته شده باشد، دست بالا نوعي بازي فردي مي‌دانم كه چندان ارتباطي با ادبيات ندارد. اين را هم بگويم كه استفاده از شگردها و صناعت‌هاي مدرن يا پست مدرن لزوماً به معناي برداشت مدرن يا پست مدرن از ادبيات نيست.


ـ مي‌توانيد نمونه‌هايي را ذكر كنيد؟ ظاهراً شما خودتان هم مدافع نوعي خلاصه‌گويي و كوتاه‌نويسي در داستان هستيد؟
من با درازنويسي، يا كفران نعمت كلمه، موافق نيستم و طبعاً جانب داستان‌هاي تراشيده و پيراسته را كه حاصلش نوعي پروردگي نوآورانه باشد، مي‌گيرم، اما برخي دوستان نويسنده ما ايجاز، در حقيقت كيفيت ارائه معناي موجز را با جملات ابتر و بريده بريده، يا نوشتن به سياق تلگراف، عوضي مي گيرند، به طوري كه گاهي خواننده احساس مي كند نه با داستان، بلكه با رمز، يا پيامي كه عمداً مرموز شده است، سر و كار دارد. جالب اين‌جا است كه نويسندگاني كه گويي فقط براي «خواص»، يا حلقه دوستان خود، داستان نوشته‌اند، اغلب هم به خودشان مي‌بالند كه مي‌توانند برخي از خوانندگان را دچار حيرت يا انگشت به دهن كنند، بي آن كه يك لحظه از ذهنشان بگذرد ادبيات دستگاه رمل و اسطرلاب نيست و نبايد آن را با جفر و طلسمات عوضي گرفت يا آن را شاخه‌اي از رياضت و مرتاض‌بازي دانست. هنرنمايي اين نويسندگان مرا به ياد بندبازي مي‌اندازد كه در موقع نمايش بندبازي در برابر ديدگان بينندگان خود ناشيانه سقوط مي كند، اما به روي خود نمي آورد. تمايلي به ذكر نمونه‌ها ندارم، چون با انگشت نشان دادن آدم زمين خورده، شرط انصاف نيست.


ـ آيا مي‌توان از اين پاسخ اين طور استنباط كرد كه شما داستان‌هاي ساده و روشن و رئاليستي را بيش‌تر مي‌پسنديد؟
من حقيقتاً نمي‌توانم معيار پسند خودم را از داستان، به طور خلاصه، عبارت بندي كنم. نمي‌توان با يك «انگ» يا قائل شدن به يك چارچوب يا مشخصات معين، مفهوم داستان خوب را از پيش و براي هميشه اعلام كرد؛ اگر هم بشود، همچو استعدادي در خودم سراغ ندارم. داستان‌هايي كه نوعي سادگي و روشني در آن‌ها باشد، معمولاً نظر خواننده را بيش‌تر مي‌گيرد. البته منظور من از سادگي به هيچ وجه ساده كردن يا عوامانه كردن مسائل و موضوعات ذاتاً پيچيده نيست، اما بعضي اين قضيه را برعكس مي‌كنند، به اين معني كه مسائل و موضوعات ماهيتاً ساده را عمداً مي‌پيچانند، طوري كه آن موضوع دور از دسترس و لاينحل و طبعاً مصنوعي جلوه مي‌كند. ما نمي‌توانيم هر موضوع ساده‌واري را بپيچانيم، بشكنيم، دور بزنيم، از فاصله‌هاي دور و نزديك به آن نگاه كنيم و آن وقت اسمش را «آشنايي‌زدايي» يا «بيگانه‌گرداني» بگذاريم. صرف «آشنايي‌زدايي» متضمن «ادبيت» يا عنصر زيبايي شناسي نيست. من جانب آن نوع سادگي را مي‌گيرم كه در پس پشت آن پيچيدگي شگرفي وجود داشته باشد، نوعي پيچيدگي ساده‌وار كه آميخته با تازگي و نوآوري باشد.


ـ آيا اين به معناي برتر شمردن ارزش نوآوري نيست؟ يا در واقع يك جور بها دادن به اصالت و ابداع؟
بله. شايد هيچ چيز در ادبيات و هنر ارزش اتفاق سادگي و نوآوري را نداشته باشد، البته اتفاقي كه بسيار نادر است. نوآوري، به مقدار فراوان، با آزمايش‌گري امكان‌پذير است و آزمايش‌گري معمولاً در مرز يا بيرون از مرز سنت اتفاق مي‌افتد، اما آزمايش‌گري همواره متضمن نوآوري نيست. بايد استعداد و قريحه آزمايش‌گري داشت و سنت ـ در واقع نوآوري‌هاي پيشينيان ـ را به خوبي شناخت. آزمايش‌گري صرفاً براي آزمايش‌گري چيزي جز «اسنوبيسم» نيست و نتيجه‌اي هم دربر ندارد. نويسنده آزمايشگر تا اندازه‌اي مانند جادوگران قبايل بومي است كه به امور غير متعارف و خارق عادت تكيه مي‌كند و از اين طريق مردم را بر مي‌انگيزد و مسحور مي‌كند. اما براي برانگيختن و مسحور كردن مردم، در واقع خوانندگان، بايد ابتدا اعتماد آن‌ها را جلب كرد، يعني آن‌ها را در مدار ارتباط قرار داد.


ـ اما به نظر مي‌رسد تعارضي در اين ميان وجود دارد: تعارض ميان نوآوري و ارتباط. به نظر شما، نويسندگان ما، خاصه در دو دهه اخير كه به جست و جوگري‌‌هاي گوناگوني دست زده‌اند، تا چه حد توانسته‌اند اين تعارض را حل كنند؟
عده‌اي از اين تعارض به عنوان تراژدي ادبيات و هنر مدرن نام برده‌اند. اثر آزمايشي، به جهت جست‌وجوگري و تازگي‌هاي ناشناخته‌اش، معمولاً با معيارهاي متداول و پسندهاي متعارف راست در نمي‌آيد و ناچار در مدار ارتباط وسيع قرار نمي‌گيرد و حمايت تودة مردم را جلب نمي كند. به گمان من، اغلب نويسندگان ما در خلأ دست به آزمايشگري زده‌اند؛ اگرچه خود را هرگز بي نياز از رابطه با امور واقعي نديده‌اند. در اين دو دهه اخير آزمايشگرترين نويسندگان ما از «عقده «(complex)تيراژ رنج برده‌اند و رنج خود را هم با تظاهر به نوعي بي‌اعتنايي لاقيدانه در زير پوشش ذوق ورزي‌ها و بدعت گذاري‌هاي منحصر به فرد پنهان كرده‌اند. آن‌چه من در اين سال‌ها به عنوان جست‌وجوگري ادبي ديده‌ام، بي آن كه قصد نفي مطلق آن را داشته باشم، اغلب تصميم خود نويسنده و اقتضاي ذهن يا «من» او را منعكس مي‌كند و ازهمين رو آزمايشگري‌ها بيش‌تر جنبه تحميلي يا تشريفاتي دارد تا جنبه دروني يا طبيعي.


ـ منظور شما اين است كه نويسنده در روند خلق اثر ادبي بايد ذهن يا «من» خودش را ناديده بگيرد؟
طبعاً نه. كسي نمي تواند ذهن يا «من» خودش را به كلي ناديده بگيرد، يا درموقع نوشتن لوح خميرش را ازمحفوظات خود پاك كند. اما مطلب اين‌جا است كه هرمايه يا موضوع داستاني، علي الاصول، شيوه خاص، يعني سبك و صناعت مساعد و ملازم خودش را ايجاب مي‌كند كه به هيچ‌وجه جنبه عاريتي و تقليدي ندارد؛ درغير اين صورت اثري كه پديد مي آيد، يقيناً، ساختگي و كج وكوله و چه بسا منحط خواهد بود. اگر اثر ما بر حمايت توده خوانندگان متكي نباشد، الزاماً، به معناي «پيش رو» يا «آوانگارد» بودن آن اثر نخواهد بود، حتي اگر قصد ما مطلقاً پديدآوردن اثري نوآورانه بوده باشد. بسياري از ما عادت داريم ضعف خودمان را نوعي امتياز تلقي كنيم و همين معمولاً مايه مضحكه يا ترحم مي شود.


ـ اما بسياري هم هستند كه براي جلب رضايت خوانندگان بيش‌تر از هرگونه نوآوري چشم مي‌پوشند و به انزواي نويسندگان نوآور دامن مي زنند.
گمان نمي‌كنم كسي مجازباشد «حق» نويسندگان و شاعران و هنرمندان را در انتخاب راه و روشي كه به حكم ذوق و سليقه خود درپيش مي‌گيرند ازآن‌ها سلب كند. اما نويسندة حرفه‌اي كه به استعداد و قريحه خودش اعتماد دارد، سرنوشت اثرش را به ملاحظات و مصلحت‌هاي بيروني، ازجمله به خوانندگان بيش‌تر يا كم‌تر، گره نمي‌زند. براي او، چنان‌كه اشاره كردم، قبل از هرچيز، اقتضائات و الزامات دروني اثر اهميت دارد و طبعاً براي رفاه حال خوانندگان از ساختارهاي ضروري اثرش چشم نمي پوشد. منشأ اقبال يا عدم اقبال از يك اثر را هم بايد درخود اثر جست، نه در رفتار و آثار نويسندگان ديگر يا حتي رفتار و آثار ديگر خود نويسنده.


ـ بنابر آن‌چه گفتيد، شما بيش ازهرچيز، امتياز يا ضعف ادبيات داستاني معاصر را در چه مي‌دانيد؟
نويسندگان ما، در سالهاي اخير، بيش از هرزمان ديگري در تماس با تحولات ادبي و هنري جهان قرارداشته‌اند و اغلب دربرابر جريان‌هاي گوناگون ادبي حساس بوده‌اند و طبعاً از تأثير آن‌ها نيز بركنار نبوده‌اند. ما تقريباً در هر عرصه‌اي طبع آزمايي، يا به تعبير قدما، تتبع كرده‌ايم و انواع شيوه‌هاي ادبي، انواع نثرها و سبك‌ها و انواع شگردها و صناعت‌ها را آزموده‌ايم. حضور نويسندگان تازه‌نفس، به‌ويژه نويسندگان زن، زمينه مساعدي براي كاوش واقعيت‌هاي بيروني و تجربه دروني «آدم ايراني» فراهم كرده است و نتيجه اين حضور هم گرايش‌هاي گوناگوني است كه در عرصه ادبيات داستاني ما پديدآمده است. آن‌چه گفتم مسلماً امتياز نظرگير داستان نويس معاصر ما است و مي‌تواند واقعاً مايه اميد باشد. اما ضعف داستان‌نويسي ما، بيش ازهرچيز، درفقر انديشه و نظرگاه مستقل و فقدان عنصر تخيل است؛ كه باعث شده است داستان‌هاي ما خشك و عبوس جلوه كند و موجد احساس مطبوعي در خواننده نشود.


ـ چگونه مي‌توان داستاني را با انديشه و تخيل درآميخت و ازاين طريق خواننده را جذب كرد؟
متأسفانه، دراين‌باره دستورالعمل يا نسخه مجربي دراختيارندارم و اگر داشتم طبعاً آن را انحصاراً به نام خودم به ثبت مي‌رساندم. اما منظور ازانديشه، قطعاً، نظريه يا معرفت خاصي نيست. گمان نمي كنم هيچ تفكر خاصي براي نويسنده مهم باشد. آن‌چه در يك اثر اهميت دارد جست‌وجو و استفهام و قياس است كه معمولاً تناقض‌آميز هم هست و ازهمين رو لزومي ندارد به حقيقت ثابتي ختم شود. اما دراين ميان تخيل اهميت اصلي را دارد؛ زيرا تخيل يعني آزادي ذهن نويسنده وفرارفتن او ازچارچوب واقعيت معين و محدود. بدون تخيل، توانايي آفرينندگي وجود نخواهد داشت و به اتكاي تخيل موجود در اثر است كه خواننده احساس مي كند ازخودش فراتر مي‌رود و درمي‌يابد كه ديگران و درحقيقت خودش را بهتر شناخته است. اما تخيل بدون انديشه سترون است و از آن چيزي جز اوهام و اصغاث پديد نمي آيد.


ـ پاره‌اي از نويسندگان و منتقدان عقيده دارند بسياري از داستان‌هاي معاصر ما با بهترين داستان‌هاي نويسندگان جهان، خاصه ازجهت به كارگيري شيوه‌ها و ترفندهاي ادبي و نحوة روايتگري، پهلو مي‌زنند و ازآن‌ها چيزي كم ندارند. نظرشما چيست؟
به نظر من شيوه‌ها و شگردهاي ادبي و نحوه روايتگري، به هيچ‌وجه، نمي تواند جاي «انديشه» را درآثار ادبي بگيرد. در نوشته‌هاي كافكا، كامو، جويس، همينگ‌وي و فاكنر و نويسندگاني مانند اين‌ها، آن‌چه نظرگير است انديشه سرشته درآن‌ها است، انديشه‌اي كه دقيقاً يا مشخصاً قابل رؤيت نيست، اما كيفيت ارائه يا نحوة پرداخت آن ما را به شدت تحت تأثير قرارمي دهد. نويسنده‌اي با قابليت‌هاي بورخس، كه نحوه روايتگري اغلب داستان‌هايش مسحوركننده و داراي مهابت بي‌مانندي است، براين عقيده بود كه فقط در جواني، درآغاز فعاليت نويسندگي‌اش، «ادبيات را بازي روايت‌هاي ماهرانه و شگفتي‌آفرين» مي‌دانست و پس از آن همواره دغدغه‌اش اين بود كه «صداي خودش» را بيابد و درآثارش انعكاس دهد؛ صدايي كه رابطه پيچيده و مرموز خودش را با جهان ناشناخته پيرامونش بيان كند. من ادعاي منتقدان و نويسندگان خودمان را از روي خوش باوري و بسياراغراق‌آميز مي‌دانم و اغلب باخواندن داستان‌هايي كه نويسندگان و منتقدان‌شان همچون ادعاهايي دارند احساس مي‌كنم كه شيوه‌ها و شگردهاي ادبي درخدمت آن داستان‌ها نيستند، بلكه برعكس، اين نويسندگان هستند كه درخدمت شيوه‌ها و شگردهاي ادبي قراردارند. اين به نظر من چيزي جز فرماليسم منحط نيست.


ـ چگونه مي‌توان انديشه‌اي را در متني جاي داد، بي‌آن‌كه توي ذوق بزند؟
نويسندگاني كه دربالا ازآن‌ها اسم بردم عموماً كوشيده‌اند تا خودشان را در اثرشان محوكنند، طوري كه ما در آثار آن‌ها حضورشان را احساس نمي‌كنيم. اثر ادبي خوب، اصولاً، «دست‌وپاگير» نيست، يعني كاملاً فروتن و بي ادعا است و هيچ گرايش خودخواهانه يا خودنمايانه‌اي درآن به چشم نمي‌خورد.


ـ شما در كاربرد زبان زنده، زبان مردم كوچه وبازار، تأكيد بسيار داريد. اين تأكيد، اگر واقعاً قايل به آن هستيد، براي چيست؟ آيا اين تأكيد حضور خود شما را به عنوان نويسنده نشان نمي‌دهد؟
حق با كافكا بود كه گفتار را متعلق به زنده‌ها و سكوت را ازآن مردگان مي‌دانست. ما آدم‌ها، چه واقعي و چه داستاني، بيش ازهرچيز به واسطه زبان‌مان شناخته مي‌شويم و موجوديت ما با نوع كلمات و جملاتي كه به كار مي‌بريم ارزيابي و سنجيده مي‌شود. اصولاً زبان نوعي ساختار زنده است، فهرست كلمات خشك و خالي نيست. به نظرمن زبان زندة گفتاري، يعني همين زبان زندة جاري در ذهن مردم، بيش از انواع ديگر زبان، ازجمله زبان «معيار»، كه صرفاً وسيله و ابزار بيان مقصود است، جنبه «دراماتيك» دارد. شما درزبان زنده، به رغم زبان معيار، به وضوح مي‌توانيد فرديت و سبك را ببينيد؛ زيرا زبان زنده، به واسطه مقدورات بياني و زيروبم هايش، ممتاز و چشمگير، درواقع «گوش گير»، است و كاملاً تشخص دارد. در زبان زنده گفتاري، به مقدار فراوان، با اصطلاحات گروه‌ها و اقشار و طبقات اجتماعي مردم سروكارداريم كه اغلب داراي لايه‌هاي معنايي و كنايي متفاوتي هستند و از همين رو در آن‌ها كم تر معناي ثابت و قطعي وجود دارد، به اين جهت اصطلاحات، بسته به كاربرد آن‌ها در بافت جمله و نيز نحوة لحن گوينده، مي‌توانند تغيير و تحول پيدا كنند. برعكس، در زبان رسمي نوشتاري، كه ازآن به زبان «ادبي» و كتابت و «لفظ قلم» نيز تعبيرمي‌كنند، اغلب با معاني ثابت، آن هم خشك و خالص، مواجه هستيم كه كم‌تر صداقت و صميميتي درآن‌ها مشهود است. من از اين رو جانب اصطلاحات و مثل‌ها و تعابير زبان گفتاري و عاميانه را مي‌گيرم كه نه فقط دلالت بر معني معين و محدود نمي كنند و غالباً ازمعني اصلي خود فاصله مي‌گيرند و معاني مجازي يا فرعي پيدا مي‌كنند بلكه در آن‌ها نوعي سبك روحي و ملاحت وجود دارد كه دقيقاً روانشناسي مردم ما را بيان مي‌كند. زبان زنده يعني همان زباني كه مردم كوچه و بازار با آن تكلم مي‌كنند، و اگر مي‌خواهيم نمونه‌هايي از همين مردم را به صورت زنده و مؤثر، دراثر خود توصيف كنيم طبعاً بايد گفتار آن‌ها را، كمابيش همان‌گونه كه خودشان به زبان مي‌آورند، ضبط كنيم، نه آن‌گونه كه ما، در مقام نويسنده، خودسرانه از آن‌ها طلب مي‌كنيم. من در داستان‌هايم سعي مي‌كنم آدم‌ها آن چيزهايي را به زبان بياورند كه دقيقاً، به‌طور طبيعي، احساس مي‌كنند، نه آن چيزهايي را كه «قرار» است مصلحتاً احساس كنند.


ـ پس چرا در داستان‌ها و رمان‌هايتان كه اغلب فضاي جنوبي دارند، گفت‌وگوي آدم‌ها را با لهجة محلي خودشان نمي‌نويسيد؟
زبان گفتار آدم‌ها در متن داستاني، عيناً همان زبان ملفوظ واقعي يا طبيعي آدم‌ها نيست.
اين دو زبان با يك‌ديگر تفاوت دارند. ما نمي‌توانيم زبان ملفوظ را، عيناً، مكتوب كنيم؛ زيرا كه در زبان ملفوظ، به‌ويژه در گفت‌وگوهاي عاميانه و لهجه‌دار، كلمات چنان نرم و منعطف هستند كه امكان نوشتن، يا جنسيت بخشيدن به آن‌ها، تقريباً ميسرنيست. شكستن كلمات و اداي زيروبم آن‌ها در گفت‌وگوي لهجه‌دار امري است كاملاً طبيعي و شنيداري، اما در زبان نوشتار ضبط و ثبت دقيق آن‌ها، از حيث ديداري، دقيقاً امكان‌پذيرنيست. خط فارسي، به‌ويژه به جهت داشتن حروف كمابيش مشابه و هم‌صدا، به اندازه كافي معضل و پيچيدگي دارد، حال اگر بخواهيم آن را بشكنيم و به سياق لهجه‌هاي بومي و محلي آوانگاري كنيم درواقع خودمان و خواننده را سردرگم خواهيم كرد.


ـ نظر شما درباره كاربرد زبان شاعرانه و استفاده از نثر متون كلاسيك، كه ظاهراً پاره‌اي از نويسندگان ما اصرار در احياي آن دارند، چيست؟
فقط در موقع نوشتن است كه سروكله سبك پيدا مي شود و سرانجام مطمئن مي شويم چه سبكي مناسب داستان ماست. هر داستان بالاخره سبك خودش را تحميل مي‌كند و عكس اين قضيه صادق نيست؛ يعني نويسنده نمي‌تواند سبكي را به داستان تحميل كند، و اگر نويسنده‌اي به سبكي پايبند شد ديگر كارش تمام است. من وقتي مي‌شنوم نويسنده‌اي گرايش خودش را، مثلاً به زبان شاعرانه يا به نثر متون كهن ابراز مي‌كند دچار شگفتي مي‌شوم و راستش اعتمادم از آن نويسنده سلب مي‌شود. البته، به نظر من، احساس شاعرانه غير از زبان شاعرانه است، زيرا كه در هر متني، به اقتضاي خود متن، مي‌توانيم تصاوير يا كيفيت ارائه شاعرانه داشته باشيم. اما تقليد از نثر متون كلاسيك، يا زبان قدما، به صرف ارادت ما به شعر و متون كهن، جز تكلف و تصنع چه حاصلي مي‌تواند داشته باشد؟ اگر جامعه معاصر ما زبان زنده را براي بيان عواطف و آرزوها و رؤياهاي خود برگزيده است چرا نويسنده معاصر ما اين زبان را برنگزيند؟ نويسنده‌اي كه خود را به زبان گذشتگان وابسته مي‌داند و ظاهراً در پي زنده كردن نثر قدماست به داستان به عنوان وسيله و ابزار مي‌نگرد، زيرا نثري كه برپايه توجيه استوار باشد، به مقدار فراوان، صداقت و صميميت و انطباق‌پذيري خود را از دست خواهد داد. توصيه من اين است كه اين نويسندگان به جاي تعهد به نثر متون كهن و تلاش در احياي آن‌ها و به اصطلاح غنابخشيدن به زبان معاصر، قبل از هر چيز، به زبان طبيعي داستان خودشان متعهد باشند.


ـ شما آگاهانه مي‌نويسيد يا غريزي؟ گويا وسواس بسياري در نوشتن داريد و اين ظاهراً با غريزه‌نويسي جور درنمي آيد.
جايگاه نويسنده جايي است ميان متن و خواننده. يافتن اين جايگاه، كه اغلب ديرياب و گريزنده است، حتي براي نويسندة حرفه‌اي، همواره ميسر نيست. من دقيقاً و به درستي نمي‌دانم كه واقعاً چه اتفاقي مي‌افتد كه نويسنده خودش را در جايگاه نوشتن مي‌يابد، يا قرار مي‌دهد. من وقتي خودم را در اين جايگاه مي‌بينم، بيش از هرچيز، در انتخاب الفاظ و عبارات مناسب دچار وسواس مي‌شوم؛ به‌طوري كه گاهي، بي‌آن‌كه چيزي بنويسم، دست از پادرازتر آن جايگاه را ترك مي‌كنم، باوجود آن‌كه مي دانم هيچ جايگاه مناسب ديگري در اختيار ندارم. در اين جور مواقع، معمولاً، خودم را با يادآوري وسواس ديگران تسكين مي‌دهم و راستش از اين بابت گاهي هم توي دلم احساس سربلندي مي كنم. لابد خبر داريد كه وسواس امثال فلوبر، گونترگراس، ماركز و دكتروف زبانزد نويسندگان «كم نويس» است. فلوبر يك ماه تمام روزي هفت ساعت كار مي كرد تا بيست صفحه بنويسد و گاهي هم براي نوشتن يك صفحه پنج روز وقت صرف مي كرد. «مادام بواري» محصول شش سال كار مداوم اوست. گراس زمان مورد نياز براي نوشتن يك رمان را بيش از طول يك دوره قانون‌گذاري مي‌داند و ماركز و دكتروف آن روزي را كه بتوانند يك بند (پاراگراف) و دست بالا يك صفحه بنويسند روزي كاملاً ثمربخش مي‌دانند و احساس خوش‌وقتي مي‌كنند. از نظر دكتروف دو صفحه نوشتن در يك روز هميشه خطرناك است، چرا كه ممكن است روز بعد ديگر چيزي در چنته نداشته باشي. با اين توضيح ـ يا به اصطلاح جاري تر «توجيه» ـ گمان نمي كنم من جزو نويسندگان، به قول شما، «غريزي» باشم. فكر مي‌كنم به طور غريزي فقط مي‌شود خوب زاد و ولد كرد، يا انگشت شست خود را مكيد.


ـ شما اصالت يا رسالت نويسنده را در چه مي‌دانيد؟
طبعاً در نويسنده بودن او. اما نويسندگي در همه دوره‌ها معنا و مفهوم واحدي ندارد. در دهه‌هاي چهل و پنجاه شمسي بسياري از نويسندگان ماقبل از آن كه نويسنده بودن خود را ثابت كنند بايد به نحوي اثبات مي‌كردند كه در طرف، يا جبهه، مردم قرار دارند، و جبراً رودررو با قدرت حاكم. اصالت يا رسالت نويسنده حكم مي‌كرد كه ادبيات را هدف خود نداند. در دو دهه اخير، شصت و هفتاد شمسي، هم اغلب نويسندگان ما ادبيات را هدف نمي‌دانند؛ اگرچه ظاهراً خلاف آن وانمود مي‌كنند. آثار نويسندگان ما هنوز كه هنوز است برمقتضيات ادبي داوري نمي‌شود؛ هرچند «ادبيت» و سبك و صناعت خالص سخت مورد توجه قرارمي‌گيرد. نويسندگان و به تبع آن بسياري از منتقدان، به رغم آن‌كه ادبيات، يا مطلق متن را هدف مي‌انگارند بيش از هر چيز در پي تأثير آثارشان برافكار عمومي هستند؛ يعني در واقع به نحو ديگري مي‌خواهند در طرف، يا جبهه، خوانندگان قرار بگيرند، البته بي‌آنكه رودرروي قدرت حاكم باشند. اما نويسندگي، يا به تعبير شما اصالت يا رسالت نويسنده، با تظاهر و خودنمايي و جنجال راست در نمي‌آيد، و اثر ادبي ناب در انزواي مطلق و در آرامش و خونسردي پديد مي‌آيد؛ البته اگر استعداد و قريحه لازم هم در كار باشد. به نظر من توده خوانندگان فروتن و بي‌ادعا، در مقايسه با اغلب منتقدان، اين حقيقت، يا همان اصالت و رسالت نويسنده، را بهتر درمي يابند؛ زيرا كه آن‌ها داستان و رمان را در سكوت و تنهايي ـ بدون هرگونه پيش داوري يا «پس داوري» ـ مصرف مي‌كنند، و چه بسا بيش‌تر هم لذت مي‌برند يا قدر آن را مي‌دانند.


ـ آيا نويسنده مي‌تواند با پرتوافكندن بر ناشناخته‌ها به كشف هويت نامكشوف ملت خود كمك كند؟
البته اين ادعاي بزرگي است. كشف هويت يك ملت به خيلي بيش از نوشتن داستان و رمان نياز دارد. داستان و رمان، به گمان من، انساني‌ترين شكل گفتمان است؛ زيرا كه مي‌تواند كليت تجربه انساني را در بر بگيرد، و مفهوم «چندصدايي» يعني يكي از عالي‌ترين اشكال دموكراسي، را در وسيع‌ترين و عميق‌ترين شكل آن ادا كند. شايد از همين روست كه دي.اچ. لارنس در مقاله معروفش «چرا رمان اهميت دارد؟» رمان‌نويس را برتر از قديس، دانشمند، فيلسوف و شاعر مي‌داند. اما، به نظر من، نويسنده هرچه قدر هم كه بزرگ باشد هرگز نبايد فراموش كند كه آن‌چه او مي‌داند در برابر آن‌چه نمي‌داند بسيار اندك است. از همين جهت من جست‌وجو و كشف ناشناخته‌ها را براي نويسنده نوعي روش و هدف مي‌دانم و اگر بخواهيم ادبيات را در هر مرحله از تاريخ خود واكاوي كنيم مي‌بينيم كه جزيي ناشناخته از هستي انساني ما را كشف كرده است. بنابراين ادبيات به آينده تعلق دارد؛ زيرا كه مي‌تواند آينده را پيش‌گويي كند و به كمك عنصر تخيل و تصوير به رؤياها و آرزوهاي ما، يعني همان آينده، نيروي زندگي ببخشد.


نسخه قابل چاپ
شناسه : OI0072
تاريخ ارسال : جمعه 21 مرداد 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
هزارويک شب از نگاه محمد بهارلو - محمد بهارلو

نه به طاعون - آلبر کامو

دریافت تجربه‌ها - محمدبهارلو

نوشتن صبر ایوب می‌خواهد - هوشنگ گلشیری

پیوند ژورنالیسم و داستان‌نویسی - گابریل گارسیا مارکز

دشواری‌های ترجمه«ضد خاطرات» مالرو - ابولحسن نجفی و رضا سیدحسینی

بررسی رمان « خنده و فراموشی» - میلان کوندرا

چراغم در این خانه می‌سوزد - احمد شاملو

از«بوف کور» هيچ خوشم نمي آيد - دریابندری

نويسندگان تازه كار صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند - جويس كرول اوتس

ادبیات امریکای لاتین - اکتاویو پاز

مشکلات زبان فارسی - محمد رضا باطنی

نهاد عجيبي به نام ادبيات - ژاك دريدا

بهترين چيز درباره نوشتن، خود نوشتن است - گونترگراس

ادبیات یعنی مکاشفه و تحصیل لذت - محمد بهارلو به مناسبت انتشار رمان «عروس نیل»

وقتي كه روزنامهنگار كارش به آفرينش هنر می‌كشد - ئي. ال. دكتروف

کارگاه‌هاي داستان جامعه‌ را با دموکراسي ادبي آشنا ساخته‌اند - محمد بهارلو

روایت یک دنیای پنهان - محمد بهارلو در بارة«عروس نیل»

من شاهد زندگی شکست خورده‌ها هستم - ریموند کارور

بهارلو: ادبيات معاصر ايران، چهره متفكري خلق نكرده است - محمد بهارلو

داستان از داستان‌نویس حقیقی‌تر است - محمد بهارلو به مناسبت انتشار«عروس نیل»

براي معرفي و تبليغ كتاب ابزار و روش‌هاي درستي وجود ندارد - محمد بهارلو

جسمانيت شهر غايب است - محمد بهارلو

فوري‌ترين و بي‌واسطه‌ترين نوشته‌ها - حنيف قريشي

عشق شکلی از آفریدن است - محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

شب مورد بحث توبیاس وولف - توبیاس وولف

نتوانستم همة کابوس‌هایم را بنویسم - غلام‌حسین ساعدی

کارگاه‌های داستان نویسی نباید تعریف دانشنامه‌ای از داستان ارايه دهد - محمد بهارلو

از مرگ نمی ترسم - الکساندر سولژنيتسين‌ قبل از مرگ

قصد من اقليمي نويسي نبوده است - محمد بهارلو

گفتگو با ميشل بوتور - ميشل بوتور

گفتگو با چنگيز آيتماتوف - چنگيز آيتماتوف

روياي شيرين لسينگ - دوريس لسينگ

نقد اجتماعي و شهامت اخلاقي - محمد بهارلو

هر نويسنده دروغگويي بيش نيست! - ايزابل آلنده

مصاحبه با آلن رب گريه - آلن رب گريه

مصاحبه با ناتالي ساروت - ناتالي ساروت

آلن روب گري‌يه (قسمت دوم) - آلن روب گريه

آلن روب گري‌يه - آلن روب گري‌يه

گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ - دوريس لسينگ

مي‌خواهم نويسنده‌اي منحصر به فرد باشم - هاروکي موراکامي

نوشتن تغيير شکل دادن به اضطراب نويسنده است - محمد بهارلو

حکايت حال - احمد محمود

حقيقت هولناک رازآلود - با آليس مونرو

درباره گربه‌ها و اسب‌ها مي‌خواستم بنويسم - جويس کرول اوتس

جنگ راه حل هيچ مسئله‌اي نيست - گونتر گراس

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

موسيقي‮دان غمگين - كازوئو ايشي گورو

مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو - پاريس ري‮ويو

ادبيات بايد ايجاد سئوال کند - محمد بهارلو، داستان نويس معاصر ايراني

گفت‮وگوي برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد - فروغ فرخ‌زاد

دروغگوي تمام عيار - امبرتو اکو

کلام و اثر آن - گابريل مارسيا مارکز

حرفه - گابريل گارسيا مارکز

داشتن و نداشتن - اورهان پاموک

مشخصه روشنفكري بينش انتقادي است - محمد بهارلو

رمان يعني دموکراسي - محمد بهارلو

گفت‌وگوي با جلال‌آل‌‌احمد - جلال‌آل‌‌احمد

اهالي آمريكاي لاتين مثل مردم يك كشور مي‌مانند - پابلو نرودا، شاعر اهل شيلي

زندگي ادبي هدايت - محمد بهارلو

گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات - ديويد برانکاچيو

کارگاه داستان‌نويسي از نگاه دولت‌آبادي، بهارلو، مجابي و... - چند تن از نويسندگان

نثر - جلال آل احمد

اصيل ترين كتاب فصل - ميلان کوندرا

فريدريش دورنمات - فريدريش دورنمات

هدايت، نماد ادبيات معاصر - محمد بهارلو

هاينريش بل - هاينريش بل

آدم بايد فاصله را کاملاً و به وضوح درک کند - کازوو ايشي گورو

تال كوت، ماسون، براي وان ولد - ساموئل بكت

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست - محمد بهارلو

خودسانسوري مرگ واقعي هنر است - اسماعيل کاداره

مشکل کاپيتاليسم است نه تکنولوژي - سوزان سونتاگ

تخيل چه کارها که نمي‌کند - جامپا ليري

فضاي جامعة ما امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است - محمد بهارلو

هنر نائيف هنرِ رها از قيد مهارت و صنايع صوري - نجف دريابندري

شايد هنوز به اندازه كافي امروزي نشده‌ام! - محمد بهارلو

تکيه بر تخيل و قصه‌گويي - محمد بهارلو

رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند - سوزان زونتاگ

دربارة تابستان همان سال - ناصر تقوايي

مهم قدرت احضار كلمه است - محمد بهارلو

گفت‌وگوي محمد بهارلو و اولريش مارزولف در ايسنا - اولريش مارزولف و محمد بهارلو

داستان به پايان نمي‌رسد، رها مي‌شود - محمد بهارلو

جمال‌زاده، نويسنده‌اي براي تمام فصول - جواد مجابي، محمد بهارلو و فتح‌الله بي‌نياز

بايد ميراث ادبي خودمان را به‌جا بياورم - محمد بهارلو

زبان‌ رسانه‌اي‌ و معضل‌ِ ادبيات‌ِ ما - محمد بهارلو

هر کتاب از زبان خودش حرف مي‌زند - اي.ال.دکتروف

اسطورة صادق هدايت - محمد بهارلو

نويسنده در بلندترين نقطة آزادي قرار دارد - هاينريش بل

بايد از خودت بهتر باشي - ويليام فاکنر

مهم پيدا کردن کلمات مناسب است - ارنست همينگ‌وي

چوبک، گفت‌وگوپردازي سبک دست - محمد بهارلو

ميزگرد پست‌مدرن‌ - اکبر معصوم‌بيگي و محمد بهارلو

شگرد‌هاي شهرزاد، مادربزرگ قصه‌گوي ما - محمد بهارلو

ادبيات به آينده تعلق دارد - محمد بهارلو

تئوري‌‌هاي مرگ يک بازي فکري است - محمد بهارلو

ترديد به جاي قاطعيت - محمد بهارلو

سينماي ايران تحول خود را مديون ادبيات است - محمد بهارلو

با تردستي و معرکه گيري در کلام مخالفم - محمد بهارلو

تصور يک کشور و يک زبان بيشتر صورت استثنا دارد تا قاعده! - محمدرضا باطني

من‌ با خودم‌ رقابت‌ مي‌ورزم‌ - محمد بهارلو

همه بر شانه‌هاي شهرزاد ايستاده‌ايم - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate