| بابا هنسا کاتبي يکي مي گه:«يا الله!» اول لنگه چپي رو باز مي کنه، بعد لنگه راستي رو. نه، بابام نيست. مي دونم؛ اون هميشه هر دو تا رو با هم باز مي کنه. حتماً مهمون آورده. حياط شده غلغله. همه ميگن:«لا اله ...». داداشم کنار حوض زانو زده، گريه ميکنه. آبجي مليحه هم اومده رو ايوون، جيغ ميکشه:«بابا بابا!» خاله نگهش ميداره، ولي بابا که اين جا نيست . آقا حشمت با سه تا از برادراش يک چيزي رو دست شونه.هي ميبرنش بالا و هي مييارنش پايين، بعد ميذارنش زمين. اوه! سر و صدا خيلي زياده. همه اومدن خونهمون. حالا من بابا رو چه طوري پيداش کنم؟ مامان خودشو ميرسونه به اونا. جيغ ميزنه و گريه ميکنه. ميزنه توي سرش. ميگه:«ديدي چه خاكي به سرم شد؟ ديدي بيچاره شدم! سياه بخت شدم!» آقا حشمت مي گه: «صورت شو بزنين کنار!» دايي ميگه: «الهه! تو جلو نيا دايي!» آقا حشمت مي گه:«نه احمد آقا، بذار ببينه باباش ديگه نميياد.» دايي ميگه: «اين فقط پنج سالشه! بچهاس. ذهنش خراب ميشه.» آقا حشمت ميگه:«اين قدرت ما رو ببين! آقام که رفت، گفتن رفته سفر. الان چهل سالشه، هنوز هم چشمش دنبال آقام ميگرده!» دستمو سفت ميگيره ميبره جلو. پارچه رو ميزنه کنار. ميگه: «ببين عمو!» بابامه. خوابيده. ميگم: «بابا چرا خوابيده؟ باز کمرش درد گرفته؟» ميگه:« نه عمو! بابات رفته بهشت. ديگه نميياد. باهاش خداحافظي کن.» فکر ميکنه من خرم! خب بابا که اين جاست. روشو ميپوشونه. بابا بدش ميياد وقت خواب چيزي بندازن رو صورتش. «نندازين!» ولي کسي صداي منو نميشنوه. صدام تو شلوغي ها گم ميشه. ...هر وقت يادم ميياد ... دلم هُري ميريزه پايين. بابام خواب بود که روش خاک ريختن ... . نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1112تاريخ ارسال : دوشنبه 28 اسفند 1385 |