خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
روي هور

محمد بهارلو

محمد بهارلو



  وقتی چشم باز کرد بالای سرش آسمان صاف و روشن بود و خورشيد سرِ ظهر، که تیز و داغ می‌‌تابيد. پلک‌ها را تنگ کرد و دستش را بالا آورد نرمۀ ساعد را گذاشت روی پيشانی. قايق‌ران که روی پوزۀ قايق نشسته بود و آرام پارو می‌کشيد نگاهش را از آب که به رنگ اخرا بود گرفت و زل زد به مرد. طوری چفيه را روی سر و صورت پيچيده بود که فقط لب‌ها و چشم‌هاش پيدا بود، سياه انگار زغال. مرد که کف خیس قايق دراز کشيده بود خواست خودش را بالا بکشد که ناله‌اش بلند شد. قايق‌ران خنديد. دندان‌هاش سفيد بود و لثه‌اش قهوه‌ای‌رنگ.


  ــ جان به در برديد، شکر خدا.


 هوا دم داشت و زنجره‌ها صدا به صدا انداخته بودند. مرد دستش را به لبۀ بدنۀ قايق گذاشت و دست دیگرش را ستون کرد و جابه‌جا شد. تکيه‌اش را داد به تختۀ پهن وسط قايق و سر چرخاند رو به نی‌زار سبز و زرد، که تا چشم کار می‌کرد دو سوی جریان آب را پوشانده بود. پلک‌ها را بست و باز کرد و بعد انگار ‌یاد چیزی افتاده باشد دست کشيد روی سينه و شکمش. قايق‌ران لبخند زد و گفت: «هست. آن‌جا، پشت سرتان.» و به چمدان‌ که کف قایق، کنار لنگر زنگ‌زده و چنبر طنابی، افتاده بود اشاره کرد: شکر خدا، که کلاه سرتان بود.


  مرد برگشت به پاشنۀ قایق نگاه کرد، به چمدان چرمی و کلاه لبه‌دار فلزی‌اش، که چند جایش قُر شده بود و لکه‌های گِل رويش خشکيده بود. تسمۀ چمدان باز بود. قايق‌ران گفت: «آب می‌خوری؟» و قمقمه‌ای را که جلد برزنتی داشت به طرفش گرفت.


  مرد چند جرعه خورد و قمقمه را پس داد. پیرهن‌اش به تن‌اش چسبیده بود. با پشت دست لب‌هاش را پاک کرد. قایق‌ران قمقمه را زیر تختۀ سینۀ قایق تو سایه گذاشت. آرام بنا کرد به پاروکشیدن و آهی کشید و گفت: چه خیال می‌کردید؟ بايد می‌‌رفتيد با رفيق‌هاتان.


  پرنده‌ای از میان نی‌زار جیغ کشید؛ یک‌جور جیغ بلند و کش‌دار که اول قایق‌ران و بعد مرد روی خود را به طرف صدا برگرداندند. برای مدتی زنجره‌ها از صدا افتادند. قایق‌ران گفت: بخش‌دار شبانه فرستادشان، آن هم با جيپ خودش. بعد از آن همه پيغام‌پسغام شما هم بايد می‌گذاشتید می‌‌رفتيد. ماشاالله کله‌تان زیادی باد دارد.  


  مرد به سرفه افتاد. دست کشيد روی چانه و بعد گونۀ راستش که خراش برداشته بود و زير چشم‌هاش که کبود بود و روی پُل دماغش که باد داشت و زردی می‌‌زد. نگاهش به تودۀ نی‌‌های حاشیۀ آب بود، که از حرکت نرم قايق می‌‌جنبيد. بعد دستش را، طوری که قایق‌ران نبیند، از سر زانوی پای راستش پايين آورد و سر قوزک، تو ساق چکمه‌اش، قبضۀ خنجر را لمس کرد. قايق‌ران پارو را روی زانوهاش گذاشت و گفت: کاش هیچ‌وقت پا نمی‌گذاشتيد اين جا. حيف از شما.


  شصت و پنج روز پيش وقتی قايق‌ران، کمی پیش از ظهر، با همین قایق می‌‌آوردش هوا گرم نبود. بهار بود و هور دم نداشت و نسیم تو سبزی ِ شلال ِ نی‌‌زار موج انداخته بود. مرد وسط قايق نشسته بود، کلاه به سر و چمدان لای ساق پاها، به آواز پرنده‌هايی که می‌‌ديد و نمی‌ديد گوش می‌‌داد. پرسيده بود: آبادی شما چه‌قدر نفوس دارد؟


   ــ ها؟


   ــ تو ولايت‌تان چند نفر زندگی می‌کنند؟


   ــ ها! خيلی. نمی‌شود حساب کرد. پنج هزار، بلکه بيش‌تر. سابق بيش‌تر بود، اما حالا خيلی‌‌ها رفته‌اند عبادان، معشور، برای کار.


  ــ چه کاری؟


  ــ فعلگی برای کمپانی، ناطوری. لابد برای استخدام کارگر آمده‌ای شما.


  مرد خنديده بود. قايق‌ران هم خنديده بود، بی‌‌صدا، اما دندان‌هاش بيرون افتاده بود و لثه‌اش   که قهوه‌ای‌رنگ بود. مرد سرش را تکان داده بود. قايق‌ران گفته بود: پس طبيب‌ايد لابد، یا آدم دولت؟


  مرد باز خنديده بود ـ سرش را تکان داده بود که نه ـ و پرسيده بود: کجا می‌‌شود اتراق کرد؟


  ــ اتراق؟


  پرنده‌ای از حاشیۀ هور پریده بود و از بالای سرشان گذشته بود و بعد شیرجه زده بود توی آب. مرد رویش را برگردانده بود و گفته بود: خانۀ خالی.


  قايق‌ران دماغش را چین انداخته بود: خانۀ خالی؟ ها! بايد برويد مضيف شيخ عيسی. هر غریبه‌ای بيايد آبادی ما می‌رود مضيف شيخ عيسی. رسم است.  


  مرد پاکت سيگارش را درآورده بود گرفته بود جلو قايق‌ران. قايق‌ران سيگاری برداشته بود و گفته بود: ممنون. خودم می‌‌برم شما را آن‌جا.


  بعد زیرلب گفته بود: کاش من هم نوکر دولت بودم.


  مرد فندکش را درآورده بود سيگار قايق‌ران و خودش را روشن کرده بود: ما سه نفريم.


  ــ سه نفر؟ کو سه نفر؟


  ــ دوتای ديگرمان فردا می‌‌آيند.


  قايق‌ران به سيگارش پک زده بود و گفته بود: ها! قدم‌تان بالای چشم. خودم می‌آورم‌شان. شيخ عيسی وقتی مهمان دولتی دارد خلقش حسابی وا می‌شود.


  ــ کارش چیست این شیخ عیسای شما؟


  ــ بزرگ قبیله است. آدم استخدام می‌‌کند برای کمپانی، از جوان‌جاهل‌های عشیره. کاش من هم نوکر دولت بودم.


  ــ خوب، تو که ماشاالله جوانی و ساق و سلامت. چرا نمی‌خواهی تا استخدامت ‌کند؟


  ــ ‌می‌گوید من کارم قایق‌رانی است، باید تا قیام قیامت پارو بکشم. این هم زندگی ماست. راه دیگری نداریم. خوشا به حال شما.


  ــ گفتم که ما آدم دولت نيستيم.


  ــ آدم‌های شهر، همه جاشان تو مضيف شيخ عيسی است.


  ــ خیال نمی‌کنم جای ما آن‌جا باشد.


  ــ خیال‌تان تخت و تبارک باشد، به کسی بد نمی‌گذرد تو مضیف.


  ــ ما هم برای خودمان راه و رسمی داریم.


  ــ چه راه و رسمی؟


  ــ راه و رسم را باید نشان داد، حرفش را نمی‌زنند.


  قايق‌ران تکرار کرد: کاش هیچ‌وقت پا نمی‌‌گذاشتيد اين‌جا، می‌گذاشتید با رفيق‌هاتان می‌‌رفتيد.


  سيگار دست‌پيچی از جيب دشداشه‌اش بيرون آورد و توکش را با زبان تر کرد گذاشتش گوشۀ لب‌هاش. مرد، بی‌‌آن که به قايق‌ران نگاه کند، زیرلب گفت: برمی‌‌گردم.


  ــ فقط به خودتان دردسر می‌دهید. مگر این که شيخ عيسی داخل «‌اتحاديه» بشود تا شما بتوانيد برگرديد.


  ــ برمی‌‌گردم.                


  ــ شیخ عیسی از همان اولش دلش با شما درست نبود.


  پهنای رود کم شده بود و خم برمی‌داشت و در دوردست هرم گرما روی چین و شکن‌هاش شناور بود. مرد گردن کشید و به جایی که جریان آب پیچ می‌خورد نگاه کرد. یک سیاهی روی آب پیش می‌آمد. قایق‌ران که سیگارش را می‌گیراند برگشت و از روی شانه‌اش نگاه کرد. پارو را از آب بیرون کشید و به دست دیگرش داد و خم شد روی پوزۀ قایق. پارو را به طرف سیاهی، جایی که آب چنبر می‌زد و چال‌چال می‌شد، دراز کرد. جلوتر که آمد دیدند کندۀ نخلی است با ریشه‌های افشان که یک‌هو رفت زیر آب و آمد بالا قل خورد از بغل قایق گذشت. مرد رویش را برگرداند. قایق‌ران چفیه را روی سر و صورتش شل کرد. نی‌های حاشیۀ آب بنا کردند به تکان خوردن و دسته‌ای مرغ سفيد از ميان‌‌شان پريد. بالای قایق چرخی زدند و هرکدام‌شان به طرفی رفتند. مرد سرفه کرد و صاف نشست و دو دکمۀ پیرهن‌اش را باز کرد و کتاب پرورقی را که جلد زمختی داشت از تو يقه‌اش بيرون آورد گذاشتش کف قایق. قايق‌ران که سيگار گوشۀ لب‌هاش دود می‌کرد خم شد به عکس روی جلد، مردی با موی کوتاه سيخ‌سيخ و سبيل بلند، زل زد، گفت: ياللعجب!


  مرد از تو یقه‌اش کتاب ديگری در‌آورد، با جلد چرمی سیاه. چشم‌های قايق‌ران برق زد و سيگار را از لای لب‌هاش برداشت. قايق آرام، با جريان آب، پيش می‌‌رفت. مرد کمربندش را شل کرد و چند کتاب ديگر از زير پيرهن، از پهلوها و پشتش، در‌آورد. قايق‌ران گفت: بارک‌الله به شما. اگر نبود اين‌ها، زبانم لال، استخوان‌هاتان خرد می‌‌شد حتمی.


  مرد عينکش را از جيب پيرهن درآورد. عدسی‌‌ها و قابش شکسته بود. قايق‌ران گفت: اولين چماق را که زدند گفتم کمرتان شکست لابد. کاش خودتان را می‌‌انداختيد با همان چماق اول. ماشاالله به شما!


  مرد عينک را تو آب انداخت و نگاه کرد به قايق‌ران: من صبر کرده بودم. نمی‌‌خواستم قبل از ساعت ده بيايم بيرون.


  ــ اگر می‌‌آمديد حالا راست و درست برمی‌گشتید سر خانه‌زندگی‌تان، مثل وقتی که آمديد. شيخ عيسی می ‌خواست قبل از آن ساعت برويد.


  ــ اگر می‌آمدم راه برگشتنم را بسته بودم.


  ــ وقتی نيامديد بيرون گفتم حتم از روی ديوار پشتی پریدید رفتيد.


  ــ چه‌طور می‌توانستم بپرم بروم؟


  ــ چه‌طور؟ همان‌طور که رفیق‌هاتان گذاشتند رفتند.


  ــ خودم ازشان خواستم بگذارند بروند.


  ــ من که سردرنمی‌آورم. تک‌وتنها زورتان که نمی‌رسید، جلو آن‌همه آدم.


  مرد به جوجۀ مرغی که روی ساقۀ خمیدۀ نی بلندی نشسته بود نگاه می‌کرد. یک ماهی از توی آب بیرون پرید و به دیوارۀ قایق پشنگه زد. مرد برگشت و به حباب‌هایی که روی آب می‌بست و می‌ترکید زل زد. دست دراز کرد نی شکسته‌ای را که بغل قایق شناور بود برداشت. قایق‌ران به‌ سیگارش پک زد و گفت: لنگۀ در که باز شد صدا از کسی درنیامد. جمعیت تا آن طرف نهر تو هم چپیده بود. من واايستاده بودم روی پل. خدارسولی رنگ‌تان هیچ نپريده بود. وقتی آمديد بيرون بخش‌دار گذاشت رفت؛ انگار خبر داشت چه می‌‌شود.


  ــ آن‌ها دست‌شان تو دست هم است.


  ــ ها! بخش‌دار گوش‌اش به دهن شیخ‌ عیسی است. شیخ‌ عیسی می‌گفت اگر شما را بیرون نیندازند خدا قهرش می‌گیرد.


  ــ چرا خدا باید قهرش بگیرد؟


  ــ می‌گفت شما آمده‌اید جنگ راه بیندازید. خواست تا زن‌ها و بچه‌ها را دور کنند. حرف‌هاش را که زد پشت سر بخش‌‌دار گذاشت رفت.


  ــ برای این گذاشت رفت تا اگر خونی ریخت بیفتد گردن دیگران.


  ــ آدم‌هاش همه آن‌جا بودند. برادرزاده‌هاش جلو واایستاده بودند.


  ــ کدام یکی‌شان بود که اول زد؟


  ــ چی؟ ها. نديدم. چه توفیری می‌کند؟


  ــ خوب، بله. همیشه یکی هست.


  ــ دومی را که زدند دلم طاقت نیاورد. چشم‌هام را بستم. فقط صدا‌شان را می‌‌شنيدم. امان نمی‌دادند لامروت‌ها.


  بعد گفت: وقتي انداختندتان تو قايق همه هردود کشیدند طرف خانه. عبود همین که آمد برود داخل به ضرب چماق خواباندندش. شيخ عيسی به عبود گفته بود خانه را بگيرد از شما.


  مرد باز سرفه کرد. گونه‌هاش گل‌ انداخته بود.


  ــ بعد تابلو را از سر در خانه کندند. موسی برادر شيخ عيسی نفت ريخت رو تابلو. بعد کتاب‌ها و اعلاميه‌ها را از تو خانه آوردند کوت کردند جلو نهر. چه آتشی راه انداختند!


  مرد سرش را روی تختۀ وسط قايق گذاشت، گفت: برادرهای عبود چه شدند؟


  قايق‌ران به سيگارش پک زد و گفت: آن جا نبودند. هو افتاده که با خانواده رفته‌اند تو نخلستان.


  ــ خود عبود چه شد؟


  ــ من ديگر وانه‌ايستادم. راندم تو خور. ترسيدم شما را از تو قايق بکشند بيرون. موسی هر چه به دهن‌اش می‌آمد می‌گفت.


  مرد سر را روی لبۀ قايق خم کرد و صورتش را با آب، که حالا هم سبز بود و هم آبی، شست. بعد روی سطح آرام و صيقلی آب به چشم‌‌هاش زل زد. قايق‌ران سيگارش را تو آب انداخت: یک قايق تا ايستگاه برق دنبال‌مان آمد.


  مرد با آستين پيرهن صورتش را خشک کرد. نوک خيس سبيلش را به دندان گرفت و به لکۀ خون روی آستين‌اش نگاه کرد، پرسيد: با جاسم چه کردند؟


   ــ اگر سيد عبدالمطلب نبود همان سر صبح خانه‌اش را آتش زده بودند. نمي‌دانستم شيخ عيسی اين قدر لامروت است. موسی قلم پاش را ناکار کرد با چماق. شيخ عيسی کارت کمپانی همۀ آدم‌هايی را که تو اتحاديه اسم نوشته بودند گرفت. گفت ديگر آدم کمپانی نيستند.


  مرد گفت: سيگار داری؟


  قايق‌ران سيگار دست‌پيچي از جيبش در‌آورد. سيگار را روشن کرد به دست مرد داد: از تو خانۀ جاسم يک چمدان اعلاميه در‌آوردند. شيخ عيسی می‌‌گفت جاسم اعلاميه ها را به دستور شما به کمپانی و ولايات می‌‌برده.


  مرد به سيگار پک زد و به سرفه افتاد، پرسيد: چه‌قدر ديگر مانده؟


  قايق‌ران به پشت سرش نگاه کرد: نصف راه را آمده‌ايم. تا رسيديد بايد برويد پيش طبیب.


  مرد که سینه‌اش را صاف می‌کرد پک دیگری به سیگار زد. قايق‌ران پارو را تو آب نگه داشت: «‌خون زیادی ازتان رفته.» بعد گردن کشید و روی پنجۀ پاهاش بلند شد: لعنت بر شیطان! يک قايق دارد دنبال‌مان می‌‌آيد.


  مرد برگشت و از زیر دست‌هاش نگاه کرد. قايقی با دو سرنشين به طرف‌شان می‌‌آمد. قايق‌ران گفت: قايق موسی است. می‌دانستم.


  مرد گفت: «پارو بکش!» و خنجرش را از ساق چکمه بيرون کشید.


  ــ اگر بنا دارید يک روز برگردید خنجرتان را بگذارید کنار!


  ــ گفتم پارو بکش!


  قايق‌ران پارو را به حرکت در‌آورد و حباب‌های گل‌آلود روی آب قل‌قل کردند. مرد پا شد روی پاشنۀ قایق نشست. خنجر دستش بود. سیگارش را تو آب انداخت و کتاب‌ها را تو چمدان گذاشت. قایق‌ران که تند پارو می‌کشید گفت: دو نفرند، با اين جريان آب به‌‌مان می‌‌رسند.


  مرد از روی شانۀ چپ به پشت سرش نگاه می‌‌کرد. چین‌های ریزی دنبال قایق روی هم می‌غلتیدند و خطی دراز وسط آب را چال می‌انداخت‌. قايق‌ران که ابروهاش را تو هم کشیده بود گفت: یکی‌شان تفنگ دارد. شما کف قايق دراز بکشيد.


  ــ که دیگر نتوانم برگردم؟


  ــ پناه بر خدا! می‌خواهید خودتان را به کشتن بدهید؟


  قايق داشت به آن‌ها نزدیک می‌شد. قايق‌ران که زیرلب می‌غرید پارو را دست به دست کرد و سر قایق را برگرداند. مرد گفت: داری چه کار می‌کنی؟


  ــ باید بزنیم تو نی‌زار. سرتان را بدزدید! خدا به دادمان برسد.


  همین که به نی‌ها رسیدند مرد کف قایق نشست. سرش را پایین آورد و با دست‌هاش صورتش را پوشاند. قایق‌ران که روی یک پایش ایستاده بود پارو را بیخ نی‌ها، که خزه بسته بودند، می‌گذاشت و قایق را پیش می‌راند. ساقۀ نی‌ها از فشار دماغۀ قایق روی هم خم می‌شدند و صدا می‌کردند. هر چه جلوتر می‌رفتند آب کم‌تر و رنگش تیره‌تر می‌شد. سنجاقکی بالای سرشان بال‌بال می‌زد. نی‌ها آن‌قدر بلند و پُرپشت بودند که آفتاب به قایق نمی‌تابید. مرد برگشت نگاهی به پشت سرش انداخت. حالا دیگر جریان آب پیدا نبود. قایق‌ران که به نفس‌نفس افتاده بود از پارو زدن دست کشید. قایق دیگر جلوتر نمی‌رفت. قایق‌ران گفت: اگر سروکله‌شان پیدا شد باید برویم توی نی‌زار.


  هر دو به هم نگاه کردند و بعد روی خود را برگرداندند. میان نی‌ها هوا دم داشت، اما به گرمی روی آب نبود. هیچ صدایی جز آواز زنجره‌ها شنیده نمی‌شد. مرد به سنجاقک که بالای سرشان چرخک می‌زد نگاه می‌کرد. قایق‌ران که روی تختۀ پهن سینۀ قایق چنبک زده بود نی‌های جلو صورتش را کنار زد و گردن کشید و زل زد به طرف آب. تا آن جا که می‌توانست خم شده بود و سرش را جلو برده بود. مرد برگشت و به جایی میان نی‌ها نگاه کرد. ساقه‌ها  به چپ و راست تکان‌تکان می‌خوردند. سر که بلند کرد سنجاقک را ندید، به جایش یک مشت قاصدک ِ سفید ِ پِرپِری دید که تو غبار نرمی بالای نی‌ها می‌چرخیدند. خوب که نگاه کرد باز هم دید، از میان همان نی‌هایی که تکان‌تکان می‌خوردند می‌آمدند. یک‌هو دید که بالای سرشان دارد سفید می‌زند. قایق‌ران که روی پنجۀ پاهاش بلند شده بود رو به قاصدک‌هایی که بالای سرشان می‌چرخیدند سر بلند کرد. برگشت به همان جایی که نی‌ها تکان‌تکان می‌خوردند زل زد. گوشۀ لب‌هاش بنا کرد به پریدن. پارو را برداشت و زیرلب گفت: پناه بر خدا!


  آن وقت بود که مرد شبح سیاه را دید. قایق‌ران که پارو را دودستی چسبیده بود گفت: گم شو!


  داشت از لابه‌لای ساقۀ نی‌ها پیدایش می‌شد. بزرگ و سیاه بود، با پاهای کوتاه و موهای سیخ‌سیخ. قایق‌ران گفت: گم شو از این‌جا حرام‌زاده!


  مرد که خودش را به طرف چمدان می‌کشید گفت: گاومیش است؟


  قایق‌ران گفت: گراز وحشی.


  مرد برگشت تا نگاهی به جریان آب بیندازد. اثری از قایقی که دنبال‌شان می‌کرد نبود. قایق‌ران چشم از حیوان برنمی‌داشت. از پشت ساقه‌ها داشت جلو می‌آمد. هوا را با دماغش بو می‌کشید. گوش‌های تیز و پوزۀ دراز و دندان‌های بلندی داشت. قایق‌ران از بیخ گلو گفت: خنجرت را بده من!


  ــ خودم لازمش دارم.


  ــ حتم بو برده‌اند. اگر سروکله‌شان پیدا بشود دخل‌مان آمده.


  ــ بو برده‌اند؟ از چی؟


  ــ از بوی ترس‌مان. بوی آدم‌ها را پیش از دیدن‌شان می‌شنوند.


  ــ شاید بوی خون به دماغ صاحب‌مرده‌اش خورده.


  ــ آن‌جا را ببین! حرام‌زاده‌ها.


  گراز دیگری از لابه‌لای ساقه‌ها پیدایش شد. به همان بزرگی بود، با گردۀ برآمده و تیغه‌مانند. پوزۀ درازش را تکان‌تکان می‌داد. از موهاش آب می‌چکید و چشم‌های کوچکش تو سایه برق می‌زد. مرد نفس حبس کرده بود و نگاه‌شان می‌کرد. قایق‌ران پارو را زد تو آب. مرد گفت: چه کار می‌کنی؟


  ــ خیال می‌کنی دارم چه‌کار می‌کنم؟ باید برگردیم.


  ــ اگر کاری به کارشان نداشته باشیم می‌گذارند می‌روند.


  ــ حیوان نحس ِ بد‌کینه‌ای است. آمده‌ایم تو پناه‌گاه‌شان.


  ــ لابد ترسیده‌اند. خیال می‌کنند آمده‌ایم شکارشان کنیم.


  ــ اگر ترسیده باشند حساب‌مان با کرام‌الکاتبین است.


  ــ از پس‌شان بر‌می‌آییم.


  ــ دوتایی‌مان از پس یکی‌شان هم برنمی‌آییم.


  قایق‌ران خم شد و دامن پیرهن راستۀ بلندش را بالا زد و ساق پای راستش را که تکه‌ای از گوشت آن قلوه‌کن شده بود نشان داد، گفت: این بلایی است که یک بچه‌گراز حرام‌زاده سرم آورده. زوری که تو دندان‌شان هست شیر نر هم ندارد.


  مرد روی پاشنۀ قایق جابه‌جا شد و خنجرش را دست به دست داد. گراز اولی نیم‌چرخی زد و دم کوتاه و باریکش را تکان داد و بنا کرد به خرخر کردن. قایق‌ران که چشم ازشان برنمی‌‌داشت با حرکت پارو به قایق تکانی داد و گفت: با دست‌هات نی‌ها را بزن کنار!


  مرد خنجر را لای دندان‌هاش گذاشت. خم شد روی دیوارۀ قایق با دست‌هاش نی‌ها را کنار زد. گراز دیگر هم بنا کرد به خرخر کردن. قایق‌ران سر پهن پارو را بیخ نی‌ها تو آب می‌گذاشت و زور می‌آورد تا پوزۀ قایق را برگرداند. مرد که از روی شانه می‌پاییدشان گفت: دارند نزدیک می‌شوند.


  قایق‌ران گفت: محض خاطر خدا آن نی‌های بی‌صاحب‌مانده را بزن کنار!


  مرد دسته‌دسته نی‌های جلو قایق را بقل می‌زد و می‌خواباند. قایق از جایش تکان نمی‌خورد. نی‌ها راه‌شان را سد کرده بودند. گرازها خرخرکنان از میان ساقه‌ها آرام نزدیک می‌شدند. قایق‌ران که زیرلب قر می‌زد آمد وسط قایق و بنا کرد به پاروزدن توی آب. قایق تکانی خورد و یه یک طرف یله شد. مرد قد راست کرد و عرقی را که روی پیشانی‌اش شره کرده بود پاک کرد، بعد خم شد چنبر طناب را از کف قایق برداشت و سرش را به چنگک لنگر گره زد و محکم کرد. قایق‌ران گفت: داری چه‌کار می‌کنی؟


  مرد که سر دیگر طناب را به تختۀ وسط قایق گره می‌زد گفت: پارو را بده من، به‌جاش بیا این لنگر را بردار!


  قایق‌ران گفت: لنگر را بردارم که چی؟


  مرد گفت: برش دار تا به‌ات بگویم. دِ یالا دست بجنبان!


  قایق‌ران برگشت نگاهی به گرازها کرد و رفت جلو پارو را داد به مرد، بعد خم شد لنگر را برداشت. مرد گفت لنگر را دور سرش بچرخاند و تا هر کجا که زورش برسد پرتابش کند توی آب. قایق‌ران یک پایش را روی لبۀ دیوارۀ قایق گذاشت و بنا کرد به چرخاندن لنگر بالای سرش ـ همان‌طور که کمندی را می‌چرخانند ـ و با هر چرخش، به اشارۀ مرد، طناب را آزاد می‌کرد تا لنگر دور بیش‌تری بگیرد. با صدایی که از چرخیدن لنگر و طناب تو هوا بلند شده بود گرازها سر جاشان خشک‌شان زده بود. مرد هم خم شده بود و با سر پارو به طرف‌شان سُخمه می‌رفت، گفت: حالا وقتش است.


  قایق‌ران که هناسه می‌زد لنگر را پرتاب کرد. لنگر چرخ‌زنان رها شد و طناب شلال پشت سرش هوا را شکافت و رفت افتاد لابه‌لای نی‌ها. قایق‌ران گفت: بگذار پایین برود.


  ــ خوب، بعدش؟


  ــ  حالا می‌توانیم طناب را بکشیم و قایق را از این‌جا خلاص کنیم.


  قایق‌ران طناب را گرفت و دودستی به‌طرف خودش کشید. لنگر توی گِل، لای ریشۀ نی‌ها، گیر کرده بود. مرد هم به کمکش رفت. طناب سفت بود و کشیده می‌شد. قایق روی ساقۀ نی‌ها به حرکت درآمد. گرازها چند قدمی جلو آمدند و بعد واایستادند. وقتی قایق را تا نزدیک لنگر کشیدند قایق‌ران زد زیر خنده، گفت: شما شهری‌ها کله‌تان خوب کار می‌کند.


  مرد که دوروبرش را می‌پایید گفت: اگر پارو نداشته باشی و باد هم نباشد فقط  این‌طوری می‌شود قایقی را راه برد.


  قایق‌ران گفت: هیچ‌وقت هم‌چو چیزی به فکرم نمی‌رسید.


  مرد گفت: حالا می‌توانیم لنگر را بالا بکشیم.


  قایق‌ران که روی سینۀ قایق ایستاده بود از میان نی‌ها نگاهی به جریان آب انداخت، گفت: خبری ازشان نیست.


  مرد گفت: شاید همین دوروبر کمین کرده باشند.


  قایق‌ران لنگر را بالا کشید. مرد دوروبرشان را می‌پایید. خورشید اریب بر آن‌ها می‌تابید. به کنارۀ آب که نزدیک شدند قایق را دیدند که روی آب دور می‌شود. قایق‌ران گفت: می‌بینی! دارند برمی‌گردند.


  مرد گفت: اگر می‌خواستند برگردند چرا آمدند؟


  قایق‌ران گفت: واسه این که خاطرجمع شوند دیگر برنمی‌گردیم.


  مرد آمد روی پاشنۀ قایق پا شود که غرشی از میان نی‌زار بلند شد. گفت: صدای چی بود؟


  ــ صدای شیر.


  ــ مگر این‌جا شیر هم دارد؟


  ــ تو بیشه‌های آن طرف نی‌زار شیر هم هست.


  مرد برگشت به پشت سرشان روی آب نگاه کرد. اثری از قایق نبود. مرد صاف نشست روی تختۀ پهن پاشنۀ قایق و چشمش افتاد به قاصدکی که بالای سرشان چرخ می‌خورد. زیرلب گفت: اما من برمی‌گردم. 


                                        تابستان  136۸ 



داستان‌های دیگر این نویسنده:


سالي‌ دو ماه‌


خواب‌به‌خواب


انتَ عمری


چاقو


راهِ دور


گذرگاهِ مردگان


چاه‏كن‏ها


 نبشِ قبر


تابوتی بر آب


 هفت‌سین


 


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1121
تاريخ ارسال : سه شنبه 29 اسفند 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
تپلی - گی دوموپاسان

بین دو دور - ناصر تقوایی

از کرانه دیگر - محمد بهارلو

ابر بارانش گرفته - شمیم بهار

در ستایش همینگ‌وی - جولین بارنس

حاجی‌مراد - صادق هدایت

خورشید زیر پوستین آقاجان - مه‌شید امیرشاهی

دختر رویاهای من - برنارد مالامود

ذبح - محسن حمید

دست - یاسوناری کاواباتا

اندوه - آنتون چخوف

زن عقدی - ابیوسه نیکول

لوح محفوظ - فريدون توللي

پل معلق - آلیس مونرو

صراحت و قاطعيت - بهرام صادقي

سرباز - میترا داور

مرمری در اندازه‌ی انسان - ادیت نسبیت

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا

کِرمی در اُرکستر - توربورگ ندرئوس

مرد - خوان رولفو

مرد بی‌تبسم - یاسوناری کاواباتا

سونیا - یودیت هرمان

چرمِ کف پایِ عدید - نسیم خاکسار

صــد سال تنـهایی - گابریل گارسیا مارکز

ایردیل - بلیک ماریسن

جشن تولد - اسلاومیر مروژک

مرگ در جنگل - شروود اندرسن

ديوار چين و کتاب‌ها - خورخه لوئيس بورخس

کلارا - روبرتو بلانیو

توپ لاستیكی - صادق چوبك

امروز آدینه است - ارنست همینگ‌وی

قصة رییس - کن کیسی

گرگ - هوشنگ گلشیری

پریزاد من و ترنج چوبینش - سیمين بهبهانی

انتقام چمن - ریچارد براتیگان

افاده‌ای‌ها - وودی آلن

نشان افتخار - گی دو موپاسان

آقای مونرو از خفاش رندتر است - جیمز تربر

آبیدر - علی اشرف درویشیان

آغا سلطان کرمانشاهی - مهشید امیرشاهی

در اين شماره - بهرام صادقی

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان - کوین بروکمایر

جاده اِجمونت - ای. ال. داکتروف

رود زهر - محمد بهارلو

شنل - نیکلای گوگول

خروسِ سفید - چارلز ویلیام گوین

تابستان همان سال - ناصر تقوايی

اولتن پارک - بلیک ماریسن

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار - ذبیح بهروز

صورت‌خانه - سیمین دانشور

روی پل - هانریش بل

كباب غاز - سید محمد على جمالزاده

بی عرضه - آنتوان پاولويچ چخوف

گراکوس شکارچی - فرانتس کافکا

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم - ريموند کارور

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل - محمود دولت آبادی

مهمان - آلبر کامو

آدم خوب کم پیدا می‌شود - فلانری اوکانر

زنی که ساعت شش می‌آمد - گاربریل گارسیا مارکز

پدربزرگ و نوه - آیزاک باشویس سینگر

انتری که لوطيش مرده بود - صادق چوبک

کشتی نوح - مارک توین

شوهرِ حومه نشين - جان چیور

مه دود - ايتالو كالوينو

سایه - ادگار آلن پو

زخم - قاضی ربیحاوی

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ - ارسکین کالدول

سربازها آمدند - و.س. نایپُل

بعداز روز آخر - مهشید امیر شاهی

سیندرلا - جیمز فین گارنر

سرگشتۀ کوچۀ درختی... - پرویز دوائی

سراسر حادثه - بهرام صادقي

دکۀ خورشيدو - محمد بهارلو

می‌گی چرا؟ - لنگستون هیوز

صبح روز كريسمس - فرانك اوكانر

دماغ - نیکلای گوگول

کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate