خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
بررسي غمنامة رستم و سهراب

سيامک وکيلي

 بررسي غمنامة رستم و سهراب
                    و
 ماجراي رفتن گشتاسپ به روم


 به‌طور معمول تصور مي‌شود که کشتن پسر بدست پدر در ايران يک امر عادي به شمار مي‌رفته، و به همين جهت بوده که جلوه‌هايي هم در هنر داشته مانند داستان «رستم و سهراب». اما به‌طور معمول، يک امر عادي نمي‌تواند ويژگي‌هاي تراژيک داشته باشد و يک غمنامه به شمار آيد مانند هزاران جنايتي که هر روز و هر هفته و هر ماه و هر سال بدست پدران و پسران و مادران و دختران رخ مي‌دهد ( که البته نه يک‌ديگر بل ديگران را مي‌کشند ) و هيچ‌کدام آنها هم غمنامه به شمار نمي‌آيد و ويژگي تراژيک هم ندارد. بنابراين به نظر مي‌رسد آن‌چنان‌که برخي‌ها باورمندند – و در اين مورد پافشاري هم مي‌کنند و اصطلاح پسرکشي را هم در همين راستا آفريده‌اند- پسرکشي در ايران يک سنت معمول نبوده بلکه مذموم هم بوده. ازين رو، رخ دادن آن – چون به ندرت رخ مي‌داده - اثرات عاطفي در پي داشته، و اين اثرات عاطفي همان است که بنيان معناي «غمنامه يا تراژدي» شده است و چند داستان بر اساس آن آفريده شده که زيباترين آن‌ها همين داستان رستم و سهراب و سپس داستان رستم و اسفنديار است.
داستان رستم و اسفنديار را مي‌توان داراي درونمايه‌ي پسرکشي دانست، چون گشتاسپ پسر خويش – اسفنديار – را آگاهانه به رزم رستم مي‌فرستد تا کشته شود اما رستم در داستان رستم و سهراب پسر خود را نمي‌شناسد، و بنابراين او پسر خود را نمي‌کشد بلکه دشمني را از پاي در مي‌آورد که به ايران يورش آورده و قصد ويراني ميهن و کشتار مردم او را دارد. به ويژه که در شاهنامه، ما ايرانيان براي دفاع از جان و مال و ميهنمان رستم را به رزم سهراب مي‌فرستيم وگرنه رستم به هيچ دليل ديگري نمي‌توانست با سهراب روبرو شود. بنابراين دادن لقب پسرکش به رستم به هيچ روي عادلانه نيست.
اکنون با بررسي داستان «رستم و سهراب»از شاهنامة اصل و سپس ماجراي " رفتن گشتاسپ به روم " از شاهنامة افزوده مي‌کوشيم نشان دهيم که: 1– در حالي‌که ماجراي رفتن گشتاسپ به روم يک قصه‌ي فراباور کودکانه است ، رستم و سهراب همة ويژگي‌هاي يک داستان بسيار خوب را داراست؛ و 2- چگونه مي‌شود که نويسنده‌اي در يک بخش از کتابش بتواند داستاني همجون غمنامه‌ي رستم و سهراب را بنويسد ، اما در بخش ديگر همان کتاب از عهدة نوشتن ماجراي رفتن گشتاسپ به روم بر نيايد؟
غمنامة رستم و سهراب
در داستان«رستم و سهراب» نويسندة اصل( توضيح براي کساني که پژوهش معماي شاهنامه را نخوانده‌اند: در اين کتاب کوشيده‌ام ثابت کنم که فردوسي نويسندة کل شاهنامه نيست بلکه او از پادشاهي لهراسپ، بدون داستان رستم و اسفنديار، به پس را نوشته که در اين‌جا شاهنامة افزوده ناميده مي‌شود و نويسندة بخش نخست شاهنامه از آغاز تا پايان پادشاهي کيخسرو، به همراه داستان رستم و اسفنديار، که شاهنامة اصل ناميده مي‌شود کس ديگر است) از همان آغاز با چند بيت بسيار زيبا ما را آمادة رويارويي با يك فاجعه مي‌كند و احساس غم و اندوه را در قلب ما مي‌كارد. سپس با آرامش از هوس رستم به شكار و رفتن او به سمنگان مي‌آغازد و پس از آن صحنه‌ي بسيار زيباي آمدن تهمينه به بالين رستم در هنگام شب را مي‌آورد كه در آن تهمينه با رستم گفت‌‌وگو مي‌كند و در اين گفت‌وگو يكي از زيباترين توصيف‌هاي رستم را در سراسر شاهنامة اصل از زبان تهمينه به دست مي‌دهد.
ميوه‌ي اين برخورد شبانه و عاشقانه پيوند رستم و تهمينه است. پس از آن رستم به ايران باز مي‌گردد و تهمينه باردار مي‌شود. با گذشت چند ماه سهراب زاده مي‌شود و از همان آغاز ويژگي‌هاي پدرش ـ رستم ـ را در خود نشان مي‌دهد. سهراب پس از آنكه بزرگتر مي‌شود و خود را مي‌شناسد، تفاوت خود با ديگران را نيز در مي‌يابد و مادرش را براي شناختن پدرش زير فشار مي‌گذارد و در مي‌يابد كه رستم دستان پدر اوست.
تا اين جا هنوز ما در ديباچه‌ي اين غمنامه ايستاده‌ايم. داستان واقعي از آن جايي آغاز مي‌شود كه سهراب، چون نام رستم را به عنوان پدرش مي‌شنود، مني مي‌زند و با خامي بسيار براي يافتن پدرش به ايران يورش مي‌برد. و در واقع خامي اوست كه اساس غمنامه‌اش را مي‌ريزد و چنان كه گفته‌اند:
خشت اول چون نهد معمار كج
 تا ثريا مي‌رود ديوار کج


سهراب خشت نخست را كج مي‌گذارد و لاجرم ديوار زندگي‌اش به كجي بالا مي‌رود. در غرب غمنامه را «افتادن از اوج» تعريف مي‌كنند اما در ايران اين«اشتباهات» است كه غمنامه‌ها را بنيان مي‌گذارد. اشتباهاتي كه خشت نخست زندگي را كج مي‌كند. چيزي كه در غمنامة سهراب رخ مي‌دهد. از اين رو اخلاق جايگاه بسيار ويژه‌اي در غمنامه‌هاي ايران دارد. چيزي كه در غمنامه‌هاي غربي ديده نمي‌شود، چراکه بنيان غمنامه در غرب گروهي و اجتماعي ست اما در ايران اين بنيان، فردي و پرورشي - اخلاقي.
او با شناخت رستم به عنوان پدرش ناگهان خود را شكست‌ناپذير مي‌يابد و از هيجان آن سر از پا نمي‌شناسد و ناگهان خود را گم مي‌كند.
چنين گفت سهراب كاندر جهان
بزرگان جنگاور از باستان
نبرده نژادي كه چونين بود
كنون من ز تركان جنگاوران
برانگيزم ا ز گاه كاووس را
به رستم دهم تاج و تخت و كلاه
از ايران به توران شوم جنگجوي
بگيرم سر تخت افراسياب
چو رستم پدر باشد و من پسر
چو روشن بود روي خورشيد و ماه
 كسي اين سخن را ندارد نهان
ز رستم زنند اين زمان داستان
نهان كردن از من چه آيين بود؟
فراز آورم لشكري بيكران
ز ايران ببرم پي توس را
نشانمش برگاه كاووس شاه
ابا شاه روي اندر آرم به روي
سر نيزه بگذارم از آفتاب
نبايد به گيتي كسي تاجور
ستاره چرا برفرازد كلاه؟
 
ج 2/179
اين انديشة بسيار خودپرستانه و خودخواهانه و خام، پاية نخستين رويداد اصلي اين غمنامه ـ يورش به ايران ـ مي‌شود. اگر يادتان باشد رستم هم در پيرامون همين سال‌ها است كه فيل سپيد را مي‌كشد و آرزوي بودن در رزم‌ها را مي‌كند. اما او پدري همچون زال دارد كه او را آموزش مي‌دهد. سهراب بدون چنين پدري است كه رشد مي‌كند و داراي پرورش درست نيست و رفتارش به كوچه گردان بيشتر شباهت دارد. اوست كه در هنگام پرسيدن نام پدر خود از مادرش او را تهديد مي‌كند كه:
گر اين پرسش از من بماند نهان
 نمانم ترا زنده اندر جهان
 
ج 2/178
در سراسر شاهنامة اصل تنها دو چهرة سهراب و اسفنديار هستند که چنين رفتاري با مادرانشان( = زنان ) دارند. اسفنديار نيز در داستان رستم و اسفنديار هنگامي‌که مادرش در برابر وي از نيکي‌ها و نيروي رستم ياد مي‌کند تا بدين وسيله از رفتن اسفنديار به رزم رستم جلو گيرد، اسفنديار بر او خشم مي‌گيرد و وي را ناسزا مي‌گويد و بي‌احترامي مي‌کند. جالب است که هر دو چهره – سهراب و اسفنديار – در شاهنامة اصل، منفي هستند. پيداست كه نويسندة اصل رفتار آنها نسبت به مادرانشان را با آگاهي توصيف کرده و با آوردن چنين صحنه‌اي ـ كه در آن سهراب، مادرش را تهديد مي‌كند ـ نيز مي‌خواسته نشان دهد كه اگر سهراب كشته نمي‌شد و رستم هم او را همچون پسرش مي‌شناخت و رزمي با هم نداشتند، باز هم سهراب كسي نبود كه بشود او را اداره كرد. ما پس از اين خواهيم ديد که اين معني به هيچ روي از خرد دور نيست.
سهراب كسي‌ست كه ـ هرچند در نخست مي‌گويد كه مي‌خواهد ايران را بگيرد و بسپارد به رستم اما ـ‌ پيداست نه تنها به رستم حسادت مي‌كند بلكه او را به چيزي هم نمي‌شمارد. با اين‌كه دريافته رستم پدر اوست با اين وجود هنگامي كه هجير از رستم ستايش مي‌كند كه:
كسي را كه رستم بود هم نبرد
تنش زور دارد به صد زورمند
چنو خشم گيرد به روز نبرد
هماورد او بر زمين پيل نيست
 سرش زآسمان اندر آيد به گرد
سرش برترست از درخت بلند
چه همرزم او ژنده پيل و چه مرد
چو گرد پي رخش او نيل نيست
 
ج 2/217
اما سهراب به جاي آنكه از داشتن پدري همچو رستم شادان شود و هجير را پاداش دهد كه چنان ستايشي از پدر او مي‌كند، به او خشم مي‌گيرد:
بدون گفت سهراب از آزادگان
چرا چون ترا خواند بايد پسر
 سيه بخت گودرز كشوادگان
بدين زور و اين دانش و اين هنر


ج 2/217
و همچنين به رستم نيز حسادت مي‌كند و در ادامه به هجير مي‌گويد:«تو مردان جنگي كجا ديده‌اي
كه چندين زرستم سخن بايدت
از آتش ترا بيم چندان بود
چو درياي سبز اندر آيد زجاي
سر تيرگي اندر آيد به خواب
 كه بانگ پي اسپ نشنيده‌اي
زبان بر ستودنش بگشايدت
كه دريا به آرام و خندان بود
ندارد دم آتش تيزپاي
چو تيغ از ميان بركشد آفتاب
 
ج 2/218
مي‌بينيد كه سهراب به جاي آنكه از ستايش‌هاي هجير دربارة رستم شادان شود و به او بگويد كه رستم پدر اوست، برعكس به او خشم مي‌گيرد و نسبت به رستم هم حسادت مي‌كند و هم مي‌كوشد تا او را ناچيز و خوار بشمارد ، چنانکه او را به تيرگي و خود را به آفتاب همانند مي‌کند. اكنون مي‌توان گمان زد كه اگر چنين كسي زنده مي‌ماند چه مي‌توانست رخ دهد. آيا اسير وسوسه‌هاي افراسياب نمي‌شد و ايران را با خاك يكسان نمي‌كرد؟
گذشته از همة اينها كه دربارة سهراب گفته شد، بي‌تجربگي او را نيز ـ كه در هيچ رزمي نبوده ـ بيفزاييد. بنابراين اگر دست به چنين اشتباهي مي‌زند، در مورد او، از واقعيت دور نيست.
اشتباه بزرگ سهراب، كه اساس غمنامه‌اش را مي‌ريزد، در اينهاست؛ نخست اينكه تا نام رستم را به عنوان پدرش مي‌شنود خود را گم مي‌كند و خودخواهي و خودپسندي‌اش چندين برابر مي‌گردد. و بدون آنكه به رستم آگاهي دهد و از خواست او آگاه شود، براي او تصميم مي‌گيرد كه او را بر تخت ايران بنشاند. اين خودخواهي و خوپسندي و شتاب در يافتن چنين باوري از هيجاني سرچشمه مي‌گيرد که بر بنيان خامي و کودکي و لوطي منشي عاميانة او – که پسامد کوچه‌گرديها و بي‌سرپرستي اوست - استوار است.
دوم؛ بسيار شتابناك و بي‌برنامه و بي‌انديشه دست به يورش مي‌زند.
سوم؛ با اين كه او از كين ديرينة تورانيان و ايرانيان آگاه است اما باز با سپاهي از تركان و از سوي توران به ايران يورش مي‌برد.
چهارم؛ هرچند كه او از كين بسيار ريشه‌دار افراسياب نسبت به ايران آگاهي دارد اما لشكري را كه افراسياب به ياري او مي‌فرستد مي‌پذيرد، و اين درحالي است كه تازه سهراب آهنگ آن دارد كه پس از آوردن دخل كيكاووس دخل افراسياب را نيز بياورد. ببينيد که خامي تا چه اندازه‌اي !
پنجم؛ هنگامي هم كه به ايران مي‌رسد چنان شتابناك رفتار مي‌كند كه هيچ فرصتي به ايرانيان نمي‌دهد تا دريابند كه او در اصل براي چه آمده است. و چنان هراسي در دل آنان مي‌اندازد كه ايرانيان ديگر نمي‌توانند او را جز دشمن خطرناك چيز ديگري بشمارند.
و ششم؛ سهراب كه در جامة دشمن ديرينة ايرانيان يورش آورده و از همان آغاز ورودش چنان هراسي در دل آنان افكنده، باز هم با خامي بسيار چشم دارد كه آنان رستم را، كه هميشه اميد ايرانيان بوده، به او نشان دهند تا او را بكشد.
اكنون ما نخستين رويداد اصلي را داريم و مي‌توانيم دو پرسش معموليمان را طرح كنيم كه: چرا او به ايران يورش مي‌برد؟ و چگونه اين كار را انجام مي‌دهد؟ يورش سهراب به ايران داراي برهان بيروني نيست بلكه دليل آن در درون خود اوست. سهراب آدمي بد و ناپاك دل، يعني ديو چهره، نيست اما آدمي است بسيار خودخواه و خودپسند و يورشگر، كه پيامد و پسامد كوچه‌گرديها و ولگرديهاي اوست. وهمة اينها به دليل نبودن پدر است كه مي‌بايست در يك چنين دوراني از نوجواني بالاي سر او باشد و نيروي جواني‌اش را اداره كند و به او راه درست را نشان دهد، به ويژه که سهراب نوة شاه سمنگان و بنابراين يک شاهزاده است و ازين رو هر کاري که مي‌خواسته مي‌توانسته انجام دهد ، و مي‌توان گفت که او افسارگسيخته‌تر از ديگر نوجوانان هم سن و يال خوذ است و همچنين نشان مي‌دهد که تا چه اندازه‌اي وجود پدر– به ويژه پدري مانند رستم - مي‌توانسته در سرنوشت او اثر داشته باشد .
سهراب خود را يگانه مي‌پندارد و همين كه مي‌شنود رستم هم پدر اوست، اين خودخواهي و خودپسندي‌اش به گونة احمقانه‌اي افزون مي‌شود. اين كه مي‌گويد:
چو رستم پدر باشد و من پسر
چو روشن بود روي خورشيد و ماه
 نبايد به گيتي كسي تاجور
ستاره چرا برفرازد كلاه؟


به همين برهان است. او چنان در اين خودخواهي و خودپسندي خويش غرق است ـ و يا دست كم پس از آن كه مي‌فهمد رستم پدر اوست غرق مي‌شود ـ كه ديگر آمادگي پذيرش كس ديگري را ندارد. او به گونة احمقانه‌اي مي‌پندارد كه با بودن او و رستم كس ديگري حق پادشاهي ندارد. اينها رجزخواني سهراب نيست، چرا كه او در ميدان رزم و روبروي دشمن قرار ندارد، و در واقع هنوز كسي او را تهديد نكرده و به رزم فرا نخوانده. بنابراين آنچه را كه در اين باره مي‌گويد از باور دروني او سرچشمه مي‌گيرد.
و چنين است كه غمنامة او زاده مي شود: او فرزند پهلوان پهلوانان رستم است و همچون خود او زورمند و نيك‌دل. اما بسيار خام و خودخواه و خودپسند. اگر يك آدم ديو چهره چنين كشته مي‌شد، اندوهي براي او زاده نمي‌شد. اما اينكه يك جوان بي‌گناه و پاكدل رشته‌ي زندگي خويش را براساس اشتباهات خود مي‌برد اندوهناك است.
به هر روي اين برهان يورش سهراب به ايران است. اما چگونه اين يورش انجام مي‌گيرد؟
لشكر فراهم كردن سهراب داراي دو بخش است؛ يكي آنكه خودش از هر سويي لشكر فراهم مي‌كند؛ و ديگري افراسياب است كه لشكر بزرگي به سرداري هومان ـ پهلوان توراني ـ به ياري او مي‌فرستد.
نويسندة اصل لشكر فراهم آوردن سهراب را تنها در يك بيت روايت مي‌كند:
زهر سو سپه شد بر او انجمن
 كه هم با گهر بود و هم تيغ زن
 
ج 2/179
روايت و چگونگي دو روي تضاد هستند كه هرگز در كنار يكديگر نخواهند ايستاد؛ اگر چگونگي باشد روايت جايي ندارد و اگر روايت باشد چگونگي نخواهد بود. اما اين شيوة نويسندة اصل در سراسر شاهنامه‌اش است؛ هركجا كه لشكرسازي ـ‌ يا هر رويداد ديگري ـ چندان مهم نباشد با چند بيت از آن مي‌گذرد. در اين جا نيز چنين مي‌كند. علت اين زودگذري در واقع اين است كه پيش از آن خود سهراب در اين باره گفته:
كنون من ز تركان جنگاوران
 فراز آورم لشكري بيكران


مي‌بينيد كه سهراب دربارة اين كه چگونه لشكرسازي كند در اين بيت گفته است. بنابراين براي نويسندة اصل همين كافي بوده تا تنها اشاره‌اي به آن داشته باشد. اما در واقع دليل ديگري نيز دارد و آن لشكر فرستادن افراسياب براي سهراب است. زيرا اين از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. چون پس از اين در كشته شدن سهراب نقش خواهد داشت. از اين روست كه نويسندة اصل بهتر ديده است تا به جاي پرداختن به چگونگي لشكرسازي سهراب به اين يكي بپردازد.
سهراب همين‌كه چنين آهنگي مي‌كند آگاهي به افراسياب مي‌برند كه:
خبر شد به نزديك افراسياب
هنوز از دهن بوي شير آيدش
زمين را به خنجر بشويد همي
سپاه انجمن شد بر او بربسي
سخن باين درازي نبايد كشيد
 كه افكند سهراب كشتي بر آب
همي راي شمشير و تير آيدش
كنون رزم كاووس جويد همي
نيايد همي يادش از هر كسي
هژبر نر آمد ز گوهر پديد


بنابراين افراسياب شاد مي‌شود و نخستين كاري كه مي‌كند لشكري به سرداري هومان به سوي او گسيل مي‌دارد. چرا؟ اين طبيعي است كه اگر كسي به ايران يورش بياورد بي‌شك افراسياب دوست او خواهد بود. اما در اين جا سهراب يك ويژگي ديگر نيز دارد و آن اينكه او پسر رستم است. بنابراين افراسياب با فرستادن دوازده هزار گرد جنگاور به ياري او: 1ـ مي‌خواهد به سهراب كمك كند تا مگر سهراب بتواند ايران را بشكند. بنابراين مي‌انديشد كه اگر سهراب ايران را شكست دهد و بتواند رستم را بكشد:‌ او را در خواب خواهيم كشت و سپس ايران بدون رستم در دست ما خواهد بود. و براي همين هم هست كه به سردارانش در اين باره مي‌گويد:
چو بي‌رستم ايران به چنگ آوريم
وزان پس بسازيم سهراب را
 جهان پيش كاووس تنگ آوريم
ببنديم يك شب بر او خواب را
 
و 2ـ ‌او مي‌‌خواهد با فرستادن اين لشكر در واقع از نزديك سهراب را زير نگاه هم داشته باشد تا او نتواند پدرش را بشناسد. و از اين روست كه به سردارانش هشدار مي‌دهد كه:
پدر را نبايد كه داند پسر
مگر كان دلاور گو سالخورد
 كه بندد دل و جان به مهر پدر
شود كشته بر دست اين شير مرد


ج 2/181
بنابراين نامه‌اي بسيار دلپسند براي سهراب مي‌نويسد و لشكرش را به سرداري هومان به همراه چندين بار هديه به سوي او گسيل مي‌دارد.
مي‌بينيد كه لشكر فرستادن افراسياب بسيار مهم‌تر از لشكرسازي خود سهراب است و به همين برهان هم هست كه نويسندة اصل به جاي پرداختن به آن بر اين يكي تكيه مي‌كند. و همچنين مي‌بينيد كه نخستين رويداد اصلي اين غمنامه گذشته از برهان داراي چگونگي نيز هست.
بدين روش سهراب خود را در كاخ بدون دري كه با خشت و گل خامي و خودخواهي و خودپسندي‌اش مي‌سازد، زنداني مي‌كند و راه برون رفت خويش را از دست مي‌دهد؛ تورانيان چون تنها به كشته شدن رستم به دست او و پيروزي بر ايران مي‌انديشند از نشان دادن پدرش به او سرباز مي‌زنند؛ و هجير ـ‌ پهلوان ايراني كه در همان آغاز ورود سهراب به ايران به دست او اسير مي‌افتد ـ نيز رستم را به او نمي‌شناساند چون مي‌انديشد:
به دل گفت پس كار ديده هجير
بگويم بدين ترك با زور دست
ز لشكر كند جنگ او ز انجمن
برين گونه كتف و بر و يال او
از ايران نيايد كسي كينه خواه
چنين گفت موبد كه مردن به نام
 كه گر من نشان گو شير گير
چنين يال و اين خسرواني نشست
برانگيزد اين باره‌ي پيلتن
شود كشته رستم به چنگال او
بگيرد سر تخت كاووس شاه
به از زنده دشمن بدون شادكام


هجير در واقع دارد خود را فداي ايران مي‌كند كه:
اگر من شوم كشته بر دست اوي
چو من هست گودرز را سالخورد
چو گودرز و هشتاد شير گزين
..........................................................
پس از مرگ من مهرباني كنند
چو ايران نباشد تن من مباد
 نگردد سيه روز چون آب جوي
دگر پور هشتاد و شش شيرمرد
همه نامداران با آفرين
زدشمن به كين جان ستاني كنند
چنين دارم از موبد پاك ياد


كلاله‌ي خاور/ج1/417)
از اين رو در دفاع از رستم است كه او را نشان سهراب نمي‌دهد و دفاع از رستم در واقع دفاع از ايران معنا مي‌دهد. در اين جا حق با هجير است چون سهراب نه همچون دوست بلكه همچون يك دشمن خطرآفرين به ايران يورش آورده و با تهديدهايش مي‌كوشد تا رستم را ناچيز بشمارد:
بدو گفت سهراب از آزادگان
چرا چون تو را خواند بايد پسر
تو مردان جنگي كجا ديده‌اي
كه چندين ز رستم سخن بايدت
از آتش تو را بيم چندان بود
چو درياي سبز اندر آيد ز جاي
سر تيرگي اندر آيد به خواب
 سيه بخت گودرز كشوادگان
بدين زور و اين دانش و اين هنر
كه بانگ پي اسپ نشنيده‌اي
زبان بر ستودنش بگشايدت
كه دريا به آرام و خندان بود
ندارد دم آتش تيز پاي
چو تيغ از ميان بركشد آفتاب
 
ج 2/217
و چنين است كه هجير هراسان مي‌شود و رستم را در ميان پهلوانان ايراني پنهان مي‌كند و نشان او را به سهراب نمي‌دهد. و هنگامي هم كه سهراب با خود رستم روبه‌رو مي‌شود، رستم از گفتن نام خود سرباز مي‌زند. اين از عادت‌هاي رايج رستم است كه در بيشتر رزمهايش نام و نشانش را به حريف و هماورد نمي‌گويد و از خود همچون تن سوم نام مي‌برد. اين به دليل آن است كه اگر به دست دشمن كشته شد هنوز دشمن پهلواني مانند رستم را زنده بداند و از ترس او آسيبي به ايران نرساند. بنابراين در روبه‌رو شدن با سهراب نيز نام خود را پنهان مي‌كند و مي‌گويد:
چنين داد پاسخ كه رستم ني‌ام
كه او پهلوان است و من كهترم
 هم از تخمه‌ي سام نيرم ني‌ام
نه با تخت و گا هم نه با افسرم
 
ج 2/223
سرانجام سهراب نااميدانه با رستم مي‌آويزد و بدين روش دايره‌اي را كه با خودخواهي و خودپسندي‌اش گشوده با كشته شدن به دست پدرش مي‌بندد. و اين رويداد پايان اين غمنامه است. دنباله‌ي آن در فرود مي‌گذرد و احساساتي كه پيامد اين رويداد دردآور خواهد بود.
غمنامة رستم و سهراب داراي دو رويداد اصلي است؛ نخستين رويداد اصلي همان يورش به ايران است كه بررسي شد. و دومين آن كشته شدن سهراب به دست پدرش رستم است كه رويداد پاياني آن نيز هست. ادامة داستان، چنان كه گفته شد، در فرود مي‌گذرد. اين رويداد نيز مانند رويداد نخست هم داراي چرايي‌ست و هم چگونگي؛ چرا سهراب به دست رستم كشته مي‌شود؟ چون هيچ كدام نمي‌دانند كه پدر و پسر هستند و سهراب در جامة دشمن ايران روبه‌روي رستم ايستاده و رستم كسي نيست كه دشمن ايران بتواند از چنگالش بگريزد.
اما چگونه اين رويداد رخ مي‌دهد؟ دانستن چگونگي اين رويداد مانند رويداد نخست دشوار نيست. شما بايد همة رزم رستم و سهراب را بخوانيد تا اين چگونگي را دريابيد و نويسندة اصل اين رزم را با زيبايي بسيار توصيف كرده و نيازي نيست كه ما آن را در اين جا تكرار كنيم. اما چيزي كه نياز است بررسي دگر شدن رويداد اصلي نخست به رويداد اصلي دوم است تا بيابيم كه آيا اين غمنامه را به درستي داستان ناميده‌ايم يا نه!
دومين رويداد(كه نخستين رويداد فرعي است) پس از نخستين رويداد اصلي برخورد سهراب است با مرزبانان ايراني در سپيد دژ در مرز ايران و توران. در اين رويداد سهراب با هجير، پهلوان ايراني، مبارزه مي‌كند و او را به بند مي‌كشد. و سپس با گردآفريد، پهلوانان ديگر ايراني و دختر گَژدَهم كه كوتوال (= فرمانده‌ي) سپيد دژ است روبه‌رو مي‌شود و او را هم مي‌شكند و گرد‌آفريد بناچار از برابر او مي‌گريزد.
اين رويداد نخستين رويداد از زنجيرة رويدادهاي فرعي در ميان دو رويداد اصلي است. دگر شدن نخستين رويداد اصلي به اين رويداد چندان پيچيده و دشوار نيست. سهراب به ايران يورش مي‌آورد و روبه‌رو شدن با مرزبانان ايراني پيامد طبيعي آن است.
اين رويداد نيز مانند رويدادهاي ديگر اين غمنامه داراي چرايي و چگونگي است. چرا سهراب با مرزبانان ايراني درگير مي‌شود؟ چون او همچون دشمن به ايران يورش آورده و اين وظيفة مرزبانان است كه جلوي هر دشمني را بگيرند. اما چگونه اين درگيري رخ مي‌دهد؟
نويسندة اصل مبارزة هجير و گردآفريد با سهراب را در دو صحنة بسيار زنده و جاندار توصيف كرده و نيازي به آوردن آنها نيست. در ادامة اين رويداد گژدهم كه كوتوال دژ است بيدرنگ نامه‌اي به كيكاووس مي‌نويسد، گزارش اين رويداد را مي‌دهد و خود و همراهانش شبانه از سپيد دژ مي‌گريزند. بنابراين پسين روز كه سهراب دژ را به چنگ مي‌آورد آن را خالي مي‌يابد. دومين رويداد فرعي رسيدن نامه به دست كيكاووس است كه نويسندة اصل آن را در چند بيت زيبا و گويا توصيف كرده است:
چو نامه به نزديك خسرو رسيد
گرانمايگان را زلشكر بخواند
نشستند با شاه ايران به هم
چو توس و چو گودرز كشواد و گيو
سپهدار نامه برايشان بخواند
 غمي شد دلش كان سخن‌ها شنيد
وزين داستان چند گونه براند
بزرگان لشكر همه بيش و كم
چو گرگين و فرهاد و بهرام نيو
بپرسيد بسيار و خيره بماند
 
ج 2/193
سپس كيكاووس از گردان و سردارانش مي‌پرسد آنگونه كه گژدهم او را توصيف كرده با او چه بايد بكنيم و چه كسي هماورد او تواند بود:
برين سان كه گژدهم گويد همي
چه سازيم و درمان اين كار چيست
 از انديشه دل را بشويد همي
از ايران هم آورد اين مرد كيست


ج 2/192
بنابراين تصميم آنها بر اين مي‌شود كه براساس روش معمول در چنين موردهايي به دنبال رستم بفرستند. چنين مي‌كنند و گيو را به زابلستان گسيل مي‌دارند. دگر شدن رويداد پيشين به اين رويداد نيز نه پيچيده است و نه دشوار و در واقع اين رويداد هم پيامد طبيعي رويداد پيشين است.
سومين رويداد فرعي كه پس از اين رويداد رخ مي‌دهد و باز هم پيامد طبيعي اين رويداد خواهد بود رسيدن گيو به نزد رستم است. دگر شدن رويداد فرعي دوم ـ كه رسيدن نامه به كيكاووس است ـ‌ به اين رويداد بسيار طبيعي است. اما اين رويداد از مهمي ويژه‌اي برخوردار است. در اين رويداد رستم براي نخستين‌بار در انجام فرمان شاهنشاهان كمي تنبلي مي‌كند و ديرتر از زمان معمول به نزديك كيكاووس مي‌رسد. در واقع همين تنبلي بي‌جاي رستم است كه بنيان بي‌اعتمادي كيكاووس مي‌شود و از فرستادن نوشدارو براي سهراب سر باز مي‌زند. و همچنين هم سبب آفرينش رويداد فرعي چهارم مي‌شود كه در آن صحنه كيكاووس به رستم و گيو مي‌آشوبد و تندي مي‌كند كه چرا دير كرده‌اند. رستم با دلخوري قهر مي‌كند و مي‌رود تا به زابل باز گردد اما پهلوانان و سرداران ايران جلوي او را مي‌گيرند و با خواهش و التماس بازش مي‌گردانند. سپس لشكركشي كيكاووس آغاز مي‌شود و به زودي سراپرده‌هاي سپاه ايران در برابر لشكر سهراب برافراشته مي‌گردد.
رويداد فرعي پنجم رفتن رستم به عيارگري در لشكر سهراب است هنگام شب تا او را، هماورد خود را، برانداز كند. در اين صحنه يكي ديگر از رويدادهاي مهم و تعيين كننده رخ مي‌دهد و آن كشته شدن «ژنده‌رزم » است به دست رستم. ژنده‌رزم تنها كسي است در سپاه سهراب كه نيكخواه اوست و رستم را مي‌شناسد. او را تهمينه، مادر سهراب، در هنگام لشكركشي به همراه سهراب روان كرده تا اگر نياز شد رستم را به او نشان دهد. اما در همان هنگامي كه رستم سراپردة سهراب را مي‌نگرد ژنده‌رزم براي كاري بيرون مي‌آيد و ناگهان با رستم رودرو مي‌شود. اما چون رستم به عيارگيري رفته با جامه‌ي دگر و چهره‌اي دگر، پس به چشم ژنده‌رزم شناس نمي‌آيد و چون ژنده‌رزم از بودن او در آن جا پرس و جو مي‌كند رستم براي آنكه كسي از وجودش آگاه نشود با يك مشت او را مي‌كشد. بنابراين تنها كسي كه مي‌توانست رستم را به سهراب بشناساند به دست خود رستم كشته مي‌شود.
اين رويداد پيامد طبيعي رزم است. بنابراين دگر شدن رويداد پيشين به اين رويداد اگرچه چندان رو نيست اما منطقي است.
رويداد فرعي ششم روز پس از آن شب به رخ مي‌افتد و آن بازجويي سهراب از هجير است كه در بند اوست. همين كه آفتاب مي‌دمد سهراب فرمان مي‌دهد تا هجير را پيش او برند و به او مي‌گويد:
سخن هرچه پرسم همه راست گوي
چو خواهي كه يابي رهايي زمن
از ايران هر آنچه‌ت بپرسم بگوي
 به كژي مكن راي و چاره مجوي
سرافراز باشي به هر انجمن
متاب از ره راستي هيچ روي
 
ج 2/212
هجير مي‌پذيرد و به همة پرسش‌هاي سهراب دربارة سرداران و پهلوانان ايراني پاسخ مي‌دهد. اما همين كه به سراپرده‌ و درفش رستم مي‌رسد نام او را نمي‌گويد. اين صحنه كه در آن سهراب با شور و هيجان و رفتاري عصبي از هجير پرس و جو مي‌كند تا بلكه نام رستم را در ميان پهلوانان ايراني از زبان او بشنود اما نمي‌شنود، و نااميدي خشماگين از اين كه اين نام بر زبان هجير نمي‌رود، بسيار زيبا توصيف شده است و بسيار زنده و گيرا نيز!
اما چرا هجير نام رستم را به او نمي‌گويد؟
او مي‌داند كه اگر رستم به دست پهلواني همچون سهراب كشته شود ايران به دست افراسياب ويران خواهد شد و تخت شاهنشاهي ايران برچيده. اما اگر سهراب رستم را نشناسد و او را بكشد اين احتمال هنوز مي‌تواند باشد كه افراسياب از ترس بودن رستم ايران را آسوده بگذارد. اين انديشه‌اي است كه خود رستم نيز هميشه دارد و به همين دليل هم هست ـ‌ البته يكي از دليل‌هاي مهم آن‌ ـ كه در بيشتر رزمهايش نام خود را از هماوردش پنهان مي‌كند و هميشه مي‌گويد: «مرا مام من نام مرگ تو كرد». اين انديشه بنابراين براي هجير طبيعي است كه از رستم به خاطر نگهداشت ايران دفاع كند، چون همة پهلوانان ايراني هميشه به خاطر ايران است كه مي‌رزمند و نه به خاطر خودشان. و از اين روست كه هجير خود را آماده‌ي مرگ مي‌كند اما نام رستم را به او نمي‌گويد و نشاني‌هاي او را به سهراب نمي‌دهد. رستم پس از كشته شدن سهراب و شنيدن از كار هجير بر او خشم مي‌گيرد اما اين نه به خاطر اشتباه هجير كه به خاطر از دست دادن فرزندش است.
سرانجام سهراب از يافتن رستم نااميد مي‌شود و خشمگين از اين نااميدي يك تنه به سپاه ايران مي‌زند و سراپردة شاهي را از زمين مي‌كند و رويداد فرعي هفتمين را مي‌آفريند. سرداران و پهلوانان ايراني از جلوي توفان خشم‌آلود سهراب مي‌گريزند و به ناچار رستم را آگاه مي‌كنند. صحنه‌ي آماده شدن رستم و زين كردن رخش در ميان تب و تاب يورش خشماگين سهراب و جنگ و گريز پهلوانان ايراني يكي از صحنه‌هاي زيباي شاهنامة اصل است! رستم:
بفرمود تا رخش را زين كنند
ز خيمه نگه كرد رستم به دشت
نهاد از بر رخش رخشنده زين
همي بست بر باره رهام تنگ
همي اين بدان آن بدين گفت زود
به دل گفت كاين كار آهرمن است
بزد دست و پوشيد ببر بيان
 سواران بروها پر از چين كنند
ز ره گيو را ديد كاندر گذشت
همي گفت گرگين كه بشتاب هين
به برگستوان بر زده توس چنگ
تهمتن چو از خيمه آوا شنود
نه اين رستخيز از پي يك تن است
ببست آن كياني كمر بر ميان
 
ج 2/221
مي‌بينيد كه با چه تب و تاب و شتابي همه‌ي پهلوانان كمك مي‌كنند كه رخش را هرچه زودتر زير زين آورند تا رستم بتواند زودتر جلوي خشم سهراب را بگيرد. شما در توصيف اين صحنه ضرباهنگ اين شتاب و تب و تاب، و همچنين هراس و هيجان را به روشني مي‌بينيد و احساس مي‌كنيد.
شما در همة رويدادهايي كه تاكنون در اين غمنامه بررسي كرديم درگيري‌هاي عاطفي و افت و خيزهاي احساسي را مي‌بينيد. اين رويدادها به گونه‌اي طبيعي و زنده در پي يكديگر آفريده شده‌اند و يك زنجيرة رويدادي خودپو را ساخته‌اند. هيچ رويدادي را به تصادف در ميان رويدادها نمي‌يابيد. اين زنجيره‌ي رويدادي از گونة «رويدادهاي بسته‌اي» نيست كه نويسنده هركدام را از جايي آورده باشد تا در زمينة اين غمنامه بيندازدشان، چنانكه در قصة فراباور « رفتن گشتاسب به روم » خواهيم ديد. بنابراين نخستين رويداد اصلي با زنجيرة پويايي از رويدادهاي فرعي به رويداد اصلي دوم و پاياني – که همان رزم تن‌به‌تن رستم و سهراب باشد - دگر مي‌شود. بدين روش اين غمنامه داراي چگونگي است و يكي از داستان‌هاي زيباي كهن نيز هست كه با بهترين داستان‌هاي امروز پهلو مي‌زند.
ادامة اين غم‌نامه به رزم بسيار پرجنب و جوش و هيجان‌انگيز و هم‌زمان اندوهناك رستم و سهراب مي‌انجامد. اين رزم يكي از هيجان‌انگيزترين رزم‌هاي تن به تن رستم است و نويسندة اصل آن را تا مرز شاهكار و به زيبايي توصيف كرده است.
ما مي‌دانيم كه رستم و سهراب هر دو چهره‌هاي افسانه‌اي هستند اما ما چنان آنها را واقعي و زنده مي‌بينيم و آنان چنان خود را به باور ما تحميل مي‌كنند كه شگفتمان مي‌آيد نويسنده‌اي در هزار و صد سال پيش داستان‌هايي بنويسد با قانونگان و ساختهاي داستاني كه امروز مي‌شناسيم، و بتوانند با بهترين داستان‌هاي امروزين پهلو بزنند و چنان برانگيزندمان كه در برابرشان واقعيت ارزش خويش را از دست بدهد. اين شگفت است!
نويسنده‌ي اصل در اين داستان يکي از ساخت‌هاي بسيار زيباي داستاني را نيزبکار برده و آن ساخت«دگرسازي» است . هرگاه که ما يک صحنه ويا بويژه يک فضا را، آنهم بطور طبيعي، جانشين صحنه يا فضاي ديگري کنيم، از ساخت دگرسازي استفاده کرده‌ايم. هنگامي كه سهراب به دست رستم كشته مي‌شود طبيعي است كه خواننده در سوي او و در برابر رستم مي‌ايستد. و همچنين طبيعي خواهد بود كه در اين فضاي اندوهناك احساس خواننده همه خمودگي و نااميدي باشد، و همه خشم نسبت به رستم. اين سوگيري خواننده براساس احساس است اما منطق داستان قرار نيست كه بر چنين سوگيري احساسي بنا شود از اين رو نويسندة اصل از ساخت دگرسازي سود مي‌برد و شادي لشكر ايران را از زنده بودن رستم، جانشين اندوه خواننده از مرگ سهراب مي‌كند. در اين صحنه پس از آنكه رستم به سهراب زخم مي‌زند و پي مي‌برد كه پدر اوست، بر بالينش مي‌نشيند و بر سر خود مي‌كوبد، از سوي ديگر چون از رستم خبري نمي‌شود، چند تن از لشكر ايران به ميدان رزم رستم و سهراب مي‌روند تا ببينند كه ماجرا چيست.‌ آنها اسبهاي سهراب و رستم را مي‌بينند اما از آنها نشاني نه. و چون سهراب در اين داستان پهلواني شكست‌ناپذير توصيف شده، پس آنان گمان مي‌كنند كه رستم به دست او كشته شده. از اين رو آگهي به لشكر ايران مي‌برند.
شما توجه كنيد كه پهلواني مانند سهراب به ايران تاخته و هيچ‌كس از پس او برنيامده و همة اميد ايرانيان رستم است. اما اكنون او را هم كشته انگارمي‌كنند. كشته شدن رستم يعني كشته شدن ايرانيان و ويراني همة ايران. بنابراين بايد بدانيد كه چه وحشتي مي‌بايد در لشكر ايران بيفتد. اما در اين فضاست كه ناگهان رستم پديدار مي‌شود و ايرانيان از شادي بسيار جان دوباره مي‌گيرند. اين شادي آنچنان به جا و موردنياز ايرانيان است كه شما، هرچند كه اندوه مرگ سهراب را هرگز از ياد نمي‌بريد اما، ديگر ارزش پيشين را براي آن نمي‌شناسيد. اين در واقع منطق اصلي داستان است كه هرگز نمي‌بايد مرگ سهراب داراي ارزش بيشتري نسبت به زنده بودن رستم باشد.
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت
ز لشكر بيامد هشيوار بيست
دو اسپ اندران دشت بر پاي بود
گو پيلتن را چو بر پشت زين
چنان شد گمانشان كه او كشته شد
به كاووس كي تاختند آگهي
ز لشكر برآمد سراسر خروش
بفرمود كاووس تا بوق و كوس
از آن پس بدو گفت كاووس شاه
بتازيد تا كار سهراب چيست
اگر كشته شد رستم جنگجوي
به انبوه زخمي بيايد زدن
 تهمتن نيامد به لشكر ز دشت
كه تا اندر آورد گه كار چيست
پر از گرد و رستم دگر جاي بود
نديدند گردان بر آن دشت كين
سرنامداران همه گشته شد
كه تخت مهي شد ز رستم تهي
زمانه يكايك برآمد به جوش
دميدند و آمد سپهدار توس
كه ز ايدر هيوني سوي رزمگاه
كه بر شهر ايران ببايد گريست
از ايران كه يا رد شدن تنگ اوي
بر اين رزمگه بر نشايد بدن
 ج 2/239
در اين جا چون سهراب كه در دم مرگ است،‌‌هاي و هوي جنبش ايرانيان را مي‌شنود از رستم مي‌خواهد كه جلوي يورش آنان به تركان را بگيرد تا به آنان آسيب نرسانند.
نشست از بر رخش رستم چو گرد
بيامد به پيش سپه با خروش
چو ديدند ايرانيان روي اوي
ستايش گرفتند بر كردگار
 پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
دل از كرده‌ي خويش با درد و جوش
همه بر نهادند بر خاك روي
كه او زنده باز آمد از كارزار
 ج 2/240
پس از اين ما دوباره به فضاي اندوه مرگ سهراب باز مي‌گرديم و آن را ادامه مي‌دهيم اما ديگر مانند گذشته داراي ارزش در پايگاه نخست نيست زيرا نويسندة اصل با فضاي شادي از زنده بودن رستم، بي‌آنكه آسيبي به روند داستان بزند، آن فضاي اندوه را شكسته و ما را متوجه‌ي ارزش ديگري كرده كه همان زنده بازگشتن رستم است.
در شاهنامة اصل از داستان فريدون به پس كه بخش داستاني آن آغاز مي‌شود تا پايان شاهنامة اصل به جز ماجراي «اكوان ديو» و «جنگ‌‌هاماوران» كه قصه هستند، باقي آن داستان است و از نگاه ساخت و پرداخت بسيار استوار و زيبا كه پس از اين درباره‌اش خواهيم گفت.
اکنون با بررسي کردن " ماجراي رفتن گشتاسپ به روم«خواهيم ديد که شاهنامة افزوده (= فردوسي ) تا چه اندازه‌اي چگونگي را رعايت کرده و در داستانسرايي، همچون شاهنامه‌ي اصل، پيروز بوده!
برگرفته از پژوهش«معماي شاهنامه» به همين قلم/ چاپ 1384/ مرکز جهاني گفت‌وگوي تمدنها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشتها :
1 - به اين
2 - نسخة ف اين مصرع را چنين آورده: « هنر برتر از گوهر ناپديد » و نسخه‌هاي ش 1 و ش 2 آورده‌اند: «هنر برتر از گوهر آمد پديد» اما از آن‌جا كه پس از اين افراسياب به هومان مي‌گويد: « پدر را نبايد كه داند پسر » نشان دهندة اين است كه مي‌بايست پيش از اين خبر پدر و فرزندي رستم و سهراب را نيز به افراسياب داده باشند، و مصرع « هژبرنر آمد زگوهر پديد » اين معنا را درخود دارد. بنابراين من نمونه‌ي جيهوني را برگزيدم.
3- نسخه‌هاي ش 1 و ش 2 اين بيت را دارند اما نسخة ف ندارد.
4 - نسخة ف بيت آخر را به گونه‌اي نوشته كه گويا فداكاري هجير نه به خاطر ايران كه تنها به خاطر خانوادة خويش است:
چو گودرز و هفتاد پور گزين
نباشــد به ايران تن من مباد همـــه پهـــلوانان با آفرين
چنين دارم از موبد پاك باد
 (347)
و شگفت است كه «موبد» به پهلوانان ايران آموخته است كه تنها نگران خانواده‌هاي خود باشند و نه ايران. اما در واقع مثال آوردن هجير از«موبد» اشاره به يك مثال همگاني دارد كه مي‌بايد ايران باشد. بنابراين بيت درست «چو ايران نباشد تن من مباد / چنين دارم از موبد پاك ياد» خواهد بود. به ويژه كه در بيت‌هاي بالاتر هجير نگران كشته شدن رستم و پيامد آن از دست رفتن ايران است و مردن را بهتر از زنده ماندن در بدنامي مي‌داند. «چنين گفت موبد كه مردن به نام / به از زنده دشمن بدوشادكام». بنابراين هجير مي‌گويد كه: «اگر من كشته شوم چيزي از دست نخواهد رفت، چرا كه گودرز (كه نياي هجير است) هشتاد و شش شير مرد ديگر، به جز من، دارد كه مي‌توانند نبود مرا جبران كنند و كين مرا نيز بستانند. اما اگر رستم به دست سهراب كشته شود، نه كسي هست كه كين او را بخواهد و نه كسي هست كه جاي او را بگيرد. پس ايران از دست خواهد رفت». از اين روست كه هجير جان خود را مي‌خواهد فداي رستم كند تا رستم بتواند مدافع ايران باشد. ازين گذشته اگر هجير با چنين پافشاري‌اي دارد از خانوادة خويش دفاع مي‌كند، ديگر دليلي ندارد كه با به خطر انداختن جان خويش، رستم را از سهراب پنهان كند. در چنين شرايط بهترين دفاع از خانواده‌اش اين است كه رستم را نشان دهد و از سهراب براي خود و خانواده‌اش امان بخواهد. اما او اين کار را نمي‌کند و اين بدين معناست که او از خود و خانوادة خود نيست که دفاع مي‌کند بلکه دفاع او از رستم و ايران است.
5 - اين نام به گونه‌هاي « زند رزم » و « زنده رزم » هم آمده است. اما به نظر مي‌رسد که « زندرزم » درستتر باشد که جيحوني نيز آن را آورده.


تماس با نويسنده


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA1300
تاريخ ارسال : چهارشنبه 23 خرداد 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
خانلری و صادق چوبک - صدرالدین الهی

فرهنگ مرگ و نعل وارونه هدایت - محمد صنعتی

تلقی قدما از وطن - محمدرضا شفیعی کدکنی

احمد محمود؛ روايت‌گر زمانه‌ي خود -

بخشی از دیباچۀ دایرة المعارف مصاحب - غلام‌حسین مصاحب

یادی از دکتر غلام‌حسین مصاحب - نجف دریابندری

حکایت یک ویرگول - احمد شاملو

ظرفیت و ظرافتِ ایرج افشار - محمدرضا شفیعی کدکنی

آقای چوخ بختیار - صمد بهرنگی

نخستین تجربه های زیستن با مرگ! - احمد شاملو

خاطراتی از « ربعه»1 - بزرگ علوی

هدایت ادعای ادیب بودن نداشت - اسلامی ندوشن

دو نامه منتشر نشده از صادق هدایت - صادق هدایت

منشآت - قائم مقام فراهانی

من، علامه قزوينی - علامه قزوینی

ای کاش سلین ایرانی بود - مهدی سحابی

چگونه شاعر و نویسنده نشدم؟ - صادق هدایت

بوف کور و دنیایِ رجاله‌ها - احسان طبری

حرف نشخوار آدمی‌زاد است - علي اكبردهخدا

سرگذشت هزار و یک شب شاه‌کار هنری دوران قاجار - بدری آتابای

کوس آزادی و دمکراسی - نامة هدایت به عبدالحسین نوشین

هدایت ما را برق‌زده کرد - محمدعلی اسلامی‌ندوشن

از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate