داستان جهنم-بهشت و يا آن طور که مترجم محترم آقاي امير مهدي حقيقت بيشتر پسنديدهاند جهنم و بهشت، نوشتة جومپا لاهيري آخرين داستان از مجموعه خوبي خداست. اين حقيقت که کتاب در مدت کوتاهي تجديد چاپ شده و بيشتر کتاب فروشيهاي تهران نوروز 86 ، چند ماهي بعد از چاپ دوم، نسخهاي از کتاب موجود نداشتند، گواه بر اين است که کتاب با اسقبال خوبي روبه رو شده است. با اين حال ترجمة کتاب در کل و به طور خاص ترجمه داستان جهنم و بهشت که در سال 83 آن را ترجمه کردهام، داراي لغزشهايي است که در اين يادداشت به آنها اشاره ميکنم. در اين نقد جملاتي از ترجمه خودم را که در سايت ديباچه گذاشته شده به عنوان شاهد آوردهام اما قصدم از نوشتن اين يادداشت مقايسه ترجمه تجربي خودم که هنوز جاي ويراستاري دارد با ترجمه حرفهاي آقاي حقيقت نيست.
مهمترين نکتهاي که بعد از خواندن ترجمه داستان به نظرم رسيد تفاوت زباني که داستان در انگليسي با آن نقل شده و فارسي داستان است. اگر اين نکته را قبول داشته باشيم که زبان نه تنها وسيله بيان بلکه جزيي از هدف و معناي داستان- به همان مفهوم ساده انتقال احساس نويسنده- نيزهست، اهميت اين موضوع بيشتر مشخص ميشود. داستان جهنم و بهشت در عين کوتاهي گستره زماني زيادي را در بر ميگيرد، از کودکي راوي تا وقتي که پراناب و همسرش از هم جدا ميشوند و پدرو مادرراوي ديگر پير شدهاند. بنابراين نويسنده در عين اينکه مجال آن را نداشته که در بسياري از دقايق باريک شود، با آوردن جزييات و نشانههايي روابط آدمها را بيان کرده و حسي را که در نظرش بوده انتقال داده است. تنهايي مادرو فاصله گرفتناش از پدر، دل بسته شدناش به پراناب که او هم در ديار غربت تنها مانده و به مادر احتياج دارد و اين که چرا اين عشق در آن بستر فرهنگي جايي براي ابراز پيدا نمي کند، با ظرافت در داستان نشان شدهاند. اما متاسفانه در فارسي برخي از اين دقايق حذف ويا با ترجمهاي گنگ نامفهوم شدهاند و به همين دليل معناي داستان تقليل يافته است .
براي روشن شدن بحث به مواردي از متن اشاره ميکنم.
در پارگراف اول داستان وقتي که راوي از زندگي مشترک پدر و مادرش ميگويد در مورد آشنايي و ازدواج پدر و مادرش ميآورد:
And before Berlin my mother and father had lived in India, where they had been stranger to each other and where their marriage had been arranged.
اين جمله در کتاب چنين ترجمه شده (صفحه184):«قبل از برلين پدر و مادرم هند زندگي ميکردند؛ جايي که عروسي شان برگزار شده بود؛ و قبلترش با هم بيگانه بودند.»
که در اين جمله arranged «برگزار شدن» معني شده و به معناي ديگر آن که نويسنده در نظر داشته اشارهاي نشده. در دايره المعارف ويکيپديا در زير مدخل Arranged marriage آمده است:
An arranged marriage is a marriage that is established before involving oneself in a lengthy courtship, and often involves the arrangement of someone other than the persons getting married.
و درواقع منظور از آن ازدواجي است که اشخاص ديگري به غير از خود عروس و داماد بساط آن را ميچينند، پيش از آنکه به زوج آينده فرصت داده شود که با هم آشنا شوند و علاقهاي بينشان به وجود بيايد . اين ترکيب در زبان انگليسي کاملا رايج است و براي ازدواجهاي شرقي و به خصوص هندي به کار ميرود. نويسنده با اشاره به اين نکته که ازدواج پدر و مادر بدون علاقه و آشنايي بوده هم به نوع ازدواج سنتي هندي اشاره کرده و هم دليلي براي سردي روابط و فاصله آنها از هم آورده. گيرم در ترجمه آمده "قبلترش" با هم بيگانه بودند، اما اين کافي نيست چون حتي در ازدواجهايي که بر پايه عشق دوجانبه است، عروس و داماد «قبلترش» با هم بيگانه هستند. ترجمه پيشنهادي من براي اين جمله اين است:
قبل از آن پدر و مادرم در هند زندگي ميکردند اماهمديگر را نمي شناختند و ازدواجشان به خواست پدر و مادرشان سر گرفته بود.
در جاي ديگر وقتي که صحبت از رابطه دوستانه و صميمي پراناب و مادر ميشود نويسنده در شرح بگو و مگوهاي آن ها ميگويد:
Raising their voices in playful combat, confronting each other in a way she and my father never did.
و ترجمه آقاي حقيقت چنين است (صفحه 188):
«سر يک چيزهايي هم با هم بحث شان ميشد و صداهاشان را بالا ميبردند. جوري با هم بودند که مامان و بابا هيچ وقت نبود.»
در اين جمله اولاplayful خذف شده که نشان ميدهد جروبحث از سر شوخي است و دوما به جاي confronting به معناي "رو به رو شدن" از فعل بودن استفاده شده است. اشکال کار اين جاست که «بودن» در زبان خود سانسور شده امروزي اشاره به نوعي رابطه جنسي هم دارد، همان طور که احتمالا درهمين کتاب داستان «تو گرو بگذار من پسميگيرم» درصفحه 26 همين معنا در نظر مترجم بوده:
«10 شب
ايرين هلم داد طرف دستشويي زنانه. در را پشت سرمان بست.
نصفه شب
از زور الکل چشم هام سياهي ميرفت. تنهايي وسط بار مانده بودم. ترديد نداشتم که همين يک دقيقه پيش با ايرين بودم.»
با اين اوصاف بعيد نيست ذهن خوانندههايي که به سانسور عادت کرده چنين معنايي را "از جوري با هم بودند" هم دريافت کند. بهتر بود اين جمله اينطور ترجمه ميشد:
مثل بچهها چنان جاروجنجالي راه ميانداختند که من هيچگاه نديده بودم مادرم آنجور با پدرم بگومگو کند.
از طرف ديگر در ترجمه نشاني از احترامي که پراناب به پدر ميگذارد نيست، هرچند که راوي در همان پاراگراف اول داستان بر آن تاکيد کرده:
He called my father Shyamal Da, always addressing him in the polite way.
اما مترجم فقط قسمت اول جمله را آورده(صفحه 183) "او هم بابا را داشيامال صدا ميزد." و قسمت بعد از ويرگول را حذف کرده در حالي که اين قسمت به راحتي ميتوانست ترجمه شود:
"و با او محترمانه صحبت ميکرد" يا "او را با ضمير جمع خطاب ميکرد" يا "به او شما ميگفت" يا دست کم "به او احترام ميگذاشت" و در اين صورت هدف نويسنده که نشان دادن احترام پراناب به پدر است هم برآورده ميشد.
مورد آخر از اين دست را ازجايي که راوي پدرش را توصيف ميکند شاهد ميآورم. متن انگليسي اين قسمت چنين است:
My father was monkish by nature, a lover of silence and solitude. He had married my mother to placate his parents; they were willing to accept his desertion as long as he had a wife.
و ترجمه آن (صفحه 189):
"بابا ذاتا از آن آدمهاي بيعلاقه به دنيا بود عاشق سکوت و تنهايي. ازدواج کرده بود تا والدينش دست از سرش بردارند و بگذارند زندگيش را بکنند."
در اين جمله اول کلمه monkish به معناي راهبانه حذف شده و درجمله بعد يdesertion که به معناي بيوفايي است اصلا ترجمه نشده است.
ترجمه زير کمي طولانيتراست اما دستکم نکات مورد نظر نويسنده را بيان ميکند:
پدرم طبع راهبانهاي داشت و عاشق سکوت و تنهايي بود. با مادرم ازدواج کرده بود تا دل خانوادهاش را خوش کند. آنها تا وقتي که او زن داشت حاضر بودند ولانگارياش را در ترک کردن آنها، آن هم با جا خوش کردن در آن سر دنيا،ببخشند.
شايد اين نکات به نظربرخي مته به خشخاش گذاشتن بيايد و يا عدهاي که به ترجمه آزاد اعتقاد دارند در دفاع از مترجم بگويند که اصولا برگردان کلمه به کلمه متن بهترين شکل ترجمه نيست. من هم شخصا به توانايي مترجماني که ميتوانند بدون وفاداري به متن با فارسي روان همان معنا و احساسي را که داستان در زبان مبدا داشته منتقل کنند آفرين ميگويم. اما متاسفانه اين گفته در مورد اين ترجمه صدق نمي کند و نمي توان از نکاتي را که به آن اشاره شد چشمپوشي کرد، زيرا داستان در زبان فارسي نه تنها با متن اصلي تفاوت دارد بلکه فارسي آن هم خالي ازاشکال نيست. به طور مثال به توصيفهاي گنگ و مبهم زيرتوجه کنيد:
در صفحه 197در ترجمه جمله :
Neither my mother nor my father get up to make a toast
آمده" موقع سرسلامتي گفتن نه مادرم بلند شد نه پدرم."
که سرسلامتي گفتن به معناي تسليت گفتن است و آن را در مراسم ترحيم ميگويند و نه عروسي و make toast به سلامتي کسي نوشيدن است.
و يا براي توصيف رابطه عاشقانه پراناب و دبورا آورده شده(صفحه191):
" گاهي وقت ها سر ميز غذا دهن هم ميگذاشتند- انگشت شان را توي دهن همديگر نگه ميداشتند."
و لابد خواننده بايد قبول کند که انگشت توي دهن کسي نگه داشتن رسمي بنگالي-آمريکايي براي معاشقه است.
يا (صفحه 189):"کاکو پراناب مامان را به ساحل شيبدار درياچه والدن ميکشاند."
که من با اين که داستان را قبلا با دقت خوانده بودم متوجه نشدم که چرا مامان با پاي خودش نميرفته و پراناب او را ميکشانده.
همچنين براي نشان دادن علاقه راوي به دبورا آمده (صفحه193 ):
"با دبورا لبخندهايي رد و بدل ميکرديم که رازآلود به نظر ميآمد و توي آن لبخندها حس ميکردم دبورا مرا بهتر از هر کس ديگري در دنيا درک ميکند."
و مشخص نيست که چطور اين دو نفر کاري ميکردند که لبخندهاشان "راز آلود" به نظر بيايد .
و يا (192صفحه ) "دلم ميخواست مثل او سرووضع راحت و بيقيدي داشته باشم."
که باز هم معلوم نيست سرووضع راحت چه جور سرووضعي است .
مواردي از اين دست که نشانه عدم تسلط مترجم بر زبان فارسي است بيشتر از آن در متن وجود دارد که بتوان در اين مقاله آورد. تنها به دو نکته ديگر اشاره ميکنم و بحث را تمام ميکنم. يکي انتخاب معادلهاي اشتباه براي بسياري اط واژههاي مصطلح است؛ نظير chop که به معني خرد کردن است و "قاچ زدن" معني شده (صفحه 201)، "خمير ساختن" که به جاي خميرکردن آمده (صفحه186 ) و "نوستالژيک" (صفحه 189) که ميشد به جاي آن از معادل آشناي حساس غربت يا دلتنگي استفاده کرد.
و دوم بيدقتي در نقطهگذاري در سراسر داستان است. مثلا در دومين سطر داستان (صفحه183 ):
"همان موقعي که در آپارتمان اجارهاي ميدان سنترال زندگي ميکردند، و بيشتر از انگشتهاي يک دست، دوست و آشنا نداشتند."
همين جمله را يک بار بدون ويرگول بخوانيد و ببينيد که چقدر روانتر ميشود. پيدا کردن نمونههاي ديگر را به عهده خود خوانندگان ميگذارم.
در انتها لازم است جهت روشن شدن ذهن خوانندگان نکتهاي را يادآوري کنم و آن اينکه راوي داستان و خانوادهاش بنگالي هستند و به زبان بنگالي صحبت ميکنند نه آن طور که مترجم چندين جا آورده هندي. بنگالي که زبان مردم بنگلادش وغرب هند و کلکته است با هندي کاملا تفاوت دارد و درحال حاضر حدود 200 ميليون نفردر دنيا به اين زبان حرف ميزنند. مطئن نبودم که لازم است به اين نکته در نقدم اشاره کنم، اما فکر کردم اگر داستاني درباره پدربزرگ و مادربزرگ قشقاييام بنويسم، دوست ندارم مترجمي وادارشان کند به جاي ترکي قشقايي فارسي حرف بزنند، با اينکه ترکي قشقايي در مقايسه با بنگالي که پنجمين زبان زنده دنياست زباني مهجور محسوب ميشود.
ارديبهشت 1386
داستان «جهنم و بهشت» برگردان «دنا فرهنگ» را اینجا بخوانید
تماس با نویسنده