خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌

چارلز بوكوفسكي‌

برگردان: محمدعلي‌ سپانلو


 داشتم‌ برامس‌ گوش‌ مي‌كردم‌. در فلادلفيا. سال‌ 1942 بود. يك‌ گرامافون‌كوچولو داشتم‌. موومان‌ دوم‌ برامس‌ بود. آن‌وقت‌ها عزب‌اوغلي‌ بودم‌ هم‌چين‌نَم‌نمك‌ داشتم‌ ته‌ يك‌ بُطري‌ پورتو را بالا مي‌آوردم‌ و سيگاري‌، نمي‌دانم‌ چي‌،مي‌كشيدم‌. آلونكم‌ نُقلي‌ و تر و تميز بود. آن‌وقت‌، همان‌جوري‌ كه‌ تو قصه‌هامي‌نويسند، تق‌تق‌تق‌. در مي‌زنند. تو دلم‌ گفتم‌: «خودشه‌. آمده‌اند جايزة‌ نوبل‌ ياپوليتزر به‌ام‌ بدهند.»
 دو تا هيكل‌ دهاتي‌وار آمدند تو:
 ـ بوكوفسكي‌؟
 ـ بعله‌!
 علامتي‌ را نشانم‌ دادند: اِف‌. بي‌. آي‌.
 ـ ما اينيم‌. پالتوتو بپوش‌، يه‌ دقّه‌ كارت‌ داريم‌.
 چه‌كاري‌ مي‌توانستم‌ بكنم‌؟ چيزي‌ به‌ عقلم‌ نرسيد، چيزي‌ هم‌ نپرسيدم‌.اين‌جور وقت‌ها بي‌فايده‌ است‌ آدم‌ بپرسد چي‌ شده‌. يكي‌ از آجدان‌ها رفت‌برامس‌ را خفه‌ كرد، آن‌وقت‌ رفتيم‌ پايين‌ و زديم‌ به‌ كوچه‌. چند تا كلّه‌ از پنجره‌آمد بيرون‌. انگار جماعت‌ در جريان‌ بودند.
 اين‌جور وقت‌ها، هميشه‌ لكّاتة‌ بي‌پدر و مادري‌ پيدا مي‌شود كه‌ پاشنة‌دهنش‌ را بكشد بنا كند به‌ هواركشيدن‌ كه‌: ايناهاش‌. خودشه‌. بالاخره‌ اين‌نسناسو گرفتن‌!
 خوب‌، من‌ راستي‌ راستي‌ عادت‌ ندارم‌ با خانم‌ها تو جوال‌ بروم‌.
 همين‌جور تو اين‌ فكر بودم‌ كه‌ چه‌ دسته‌گلي‌ آب‌ داده‌ام‌. بالاخره‌ با خودم‌توافق‌ كردم‌ كه‌ لابد تو عوالم‌ قره‌مستي‌ زده‌ام‌ دخل‌ يك‌ بابايي‌ را آورده‌ام‌ ـ اماآخر اف‌. بي‌. آي‌ تو اين‌ ماجرا چه‌ غلطي‌ مي‌كرد؟
 ـ دستاتو بذار رو سرت‌، تكونم‌ نخور!
 دو تا جلو ماشين‌ نشسته‌ بودند دو تا رو دشك‌ عقب‌. ديگر گفت‌ و گوندارد، حتماً زده‌ام‌ يكي‌ را ناكار كرده‌ام‌. آن‌هم‌ يك‌ آدم‌ كله‌گنده‌ را كه‌ لولهنگش‌خيلي‌ آب‌ برمي‌داشته‌.
 يك‌خُرده‌ كه‌ رفتيم‌، فكرم‌ رفت‌ جاي‌ ديگر، خواستم‌ دماغم‌ را بخارانم‌ كه‌يكي‌ داد زد: دستاتو تكون‌ نده‌!
 بعد، تو كلانتري‌، يك‌ بازجو يك‌ خروار عكس‌ را كه‌ به‌ ديوارها چسبانده‌بودند نشانم‌ داد و با لحن‌ مزخرفي‌ گفت‌: اين‌ عكس‌ها رو مي‌بيني‌؟
 از رو شكم‌سيري‌ عكس‌ها را سياحت‌ كردم‌. بدك‌ نبود. اما به‌ ابليس‌ قسم‌اگر من‌ هيچ‌كدام‌ از اين‌ لعنتي‌ها را مي‌شناختم‌.
 ـ اينا همه‌شون‌ در راه‌ خدمت‌ به‌ اف‌. بي‌. آي‌ مرده‌اند.
 نمي‌دانستم‌ يارو چه‌ جنس‌ جوابي‌ از من‌ توقع‌ دارد، اين‌ بود كه‌ ترجيح‌ دادم‌لالموني‌ بگيرم‌ و جيكم‌ در نيايد.
 يارو دهن‌ گاله‌ را وا كرد كه‌: «عمو «جان‌» كجاس‌؟»
 ـ ها؟
 ـ پرسيدم‌ عمو «جان‌» كجاس‌؟
 انگار به‌ زبان‌ ياجوج‌ و مأجوج‌ حرف‌ مي‌زد. يك‌دفعه‌ وهم‌ برم‌ داشت‌.خودم‌ را تو بخش‌ سلاح‌هاي‌ سرّي‌ ديدم‌، با آن‌ يارويي‌ كه‌ تو قره‌مستي‌ زده‌بودم‌ نفله‌اش‌ كرده‌ بودم‌. يواش‌ يواش‌ داشتم‌ از جا درمي‌رفتم‌، كه‌ البته‌ اين‌كارباختن‌ قافيه‌ بود.
 ـ «جان‌ بوكوفسكي‌» رو مي‌گم‌... حاليته‌؟
 ـ آه‌... اون‌ مُرده‌.
 ـ خواهرتو! پس‌ تعجبي‌ نداره‌ كه‌ نتونسته‌ايم‌ پيداش‌ كنيم‌.
 انداختندم‌ توي‌ سلولي‌ كه‌ همه‌چيزش‌ زردرنگ‌ بود. عصر شنبه‌اي‌ بود. ازسوراخ‌ هلفدوني‌ مي‌توانستم‌ مردم‌ را، خوش‌بخت‌ها را، كه‌ توي‌ خيابان‌ پرسه‌مي‌زدند سياحت‌ كنم‌. تو پياده‌رو آن‌طرف‌، يك‌ دكة‌ صفحه‌فروشي‌ موزيك‌پخش‌ مي‌كرد. آن‌ بيرون‌ همه‌چيز آزاد و بي‌شيله‌پيله‌ بود. اما من‌ افتاده‌ بودم‌ اين‌تو و همين‌جور يك‌ريز تو مُخم‌ پي‌ علتش‌ مي‌گشتم‌. دلم‌ مي‌خواست‌ بنشينم‌زار زار گريه‌ كنم‌ اما هيچي‌ از چشم‌هام‌ بيرون‌ نمي‌آمد. مثل‌ آدم‌هايي‌ كه‌ به‌شان‌مي‌گويند «غصه‌خورك‌» قنبرك‌ ساخته‌ بودم‌. حال‌ و روز آدمي‌ را داشتم‌ كه‌رسيده‌ باشد ته‌ خط‌. مطمئنم‌ كه‌ شما اين‌ احوال‌ را مي‌شناسيد. اين‌ احوال‌ رامي‌شناسند، گيرم‌ من‌ به‌ خودم‌ مي‌گفتم‌ يك‌ خُرده‌ بيشتر از ديگران‌ مي‌شناسم‌.بعله‌.
 زندگي‌ مايامن‌ سينگ‌ مرا به‌ ياد يكي‌ از قلعه‌هاي‌ قرون‌ وسطي‌ مي‌انداخت‌.يك‌ دروازة‌ نكره‌ دور پاشنه‌اش‌ چرخيد تا من‌ بروم‌ تو. جاي‌ تعجب‌ بود كه‌ چرااز روي‌ يك‌ پل‌ متحرك‌ رد نشديم‌.
 آجدان‌ها مرا انداختند تنگ‌ آدم‌ خپله‌اي‌ كه‌ كله‌اش‌ مي‌توانست‌ كدوتنبل‌وزير دارايي‌ باشد.
 درآمد كه‌: «من‌ كورتني‌ تايلور هسم‌. دشمن‌ نمرة‌ يك‌ اجتماع‌. تو جرمت‌چيه‌؟»
 البته‌ من‌ حالا ديگر جرم‌ِ خودم‌ را مي‌دانستم‌، چون‌ ميان‌ راه‌ پرسيده‌ بودم‌.گفتم‌: تمرّد.
 ـ دو چيز هس‌ كه‌ اين‌جا اصلاً اسمشم‌ نميشه‌ برد: يكي‌ تمرّده‌، يكي‌حشري‌بودن‌.
 ـ اين‌ درس‌ اخلاق‌ اون‌ اراذل‌ پدرسوخته‌س‌، درسته‌؟ مملكتو سالم‌ نيگرمي‌دارن‌ تا بهتر بچاپنش‌.
 ـ ممكنه‌. گيرم‌ با متمردين‌ هيچ‌جور نمي‌شه‌ گرم‌ گرفت‌.
 ـ اما من‌ راسي‌راسي‌ بي‌گناهم‌. قضيه‌ اينه‌ كه‌ خونه‌مو عوض‌ كردم‌، اما يادم‌رفت‌ نشوني‌ تازه‌مو به‌ ادارة‌ نظام‌وظيفه‌ خبر بدم‌. فقط‌ به‌ پُست‌خونه‌ خبر دادم‌.اون‌وقت‌ يه‌ كاغذ از سَنت‌ لوييز برام‌ رسيد كه‌ به‌ محكمة‌ تجديد نظر احضارم‌كردن‌. ورداشتم‌ براشون‌ نوشتم‌ كه‌ بابا، سنت‌ لوييز اون‌ور دنياس‌، اون‌جانمي‌تونم‌ بيام‌ اما واسة‌ رفتن‌ به‌ محكمة‌ همين‌ ولايت‌ حاضرم‌... اون‌وقت‌ يه‌هوريختن‌ تو خونه‌م‌ گرفتنم‌ انداختنم‌ تو هلفدوني‌.. مي‌بيني‌ كه‌ جرم‌ تمرّد اصلاًبه‌ام‌ نمي‌چسبه‌. اگر مي‌خواستم‌ خودمو بدنوم‌ كنم‌ خُب‌ مي‌زدم‌ يه‌ آدم‌مي‌كشتم‌، مگه‌ نه‌؟
 ـ شما آقازاده‌ها همه‌تون‌ بي‌گناهين‌. شما پرمدعاهاي‌ عوضي‌...
 روي‌ كف‌ چوبي‌ تخت‌ دراز مي‌كشم‌.
 يك‌ نگهبان‌، مثل‌ اين‌كه‌ مويش‌ را آتش‌ زده‌ باشند، كنارم‌ سبز مي‌شود.
 ـ زود اون‌ ماتحت‌ گنده‌تو از اون‌جا بلند كُن‌. فهميدي‌؟
 مثل‌ برق‌ ماتحت‌ گندة‌ متمردم‌ را بلند كردم‌.
 تايلور از من‌ پرسيد: دلت‌ مي‌خواد فوري‌ از اين‌جا خلاص‌ بشي‌؟
 ـ آره‌ كه‌ مي‌خوام‌.
 ـ چراغ‌ برقو بكش‌ پايين‌، لگنو آب‌ كن‌ پاتو بذار توش‌، بعد لامپو ازسرپيچش‌ درآر، انگشت‌تو بچپون‌ تو سرپيچ‌. فوري‌ از اين‌جا خلاص‌ مي‌شي‌.
 ـ ممنونم‌ تايلور، تو رفيق‌ بي‌نظيري‌ هستي‌.
 با خاموشي‌ چراغ‌ها كپه‌ام‌ را مي‌گذارم‌ و تازه‌ اول‌ مصيبت‌ است‌: شپش‌!
 ـ آخه‌ اين‌ صاحب‌مرده‌ها از كجا ميان‌؟
 ـ شپشا؟ اين‌جا غرق‌ شپشه‌.
 ـ شرط‌ مي‌بندم‌ كه‌ من‌ بيشتر از تو شپيش‌ بگيرم‌.
 ـ قبول‌.
 ـ سَرِ ده‌سنت‌. قبوله‌؟
 ـ باشه‌. سر ده‌ سنت‌.
 حالا افتاده‌ام‌ به‌ شكار شپش‌. له‌شان‌ مي‌كنم‌، به‌ رديف‌ مي‌چينم‌شان‌ روي‌طبقه‌ام‌. سوت‌ِ پايان‌ مسابقه‌ كه‌ به‌ صدا درآمد، هركدام‌ شپش‌هامان‌ را آورديم‌جلو در كه‌ روشن‌تر بود، و شمرديم‌. من‌ سيزده‌ تا داشتم‌ تايلور هيجده‌ تا. ده‌سنت‌ دادم‌ به‌ تايلور. فقط‌ خيلي‌وقت‌ بعد بود كه‌ فهميدم‌ او شپش‌هايش‌ رانصف‌ كرده‌ و هر يك‌دانه‌اش‌ را دو تا به‌ام‌ جا زده‌ بود. اين‌ ولدالزنا از آن‌ناتوهاي‌ حرفه‌اي‌ روزگار بود.
 افتادم‌ تو كار تاس‌بازي‌. موقع‌ هواخوري‌ بازي‌ مي‌كرديم‌. و از آن‌جا كه‌خوب‌ تاس‌ مي‌آوردم‌ پول‌دار شدم‌. البته‌ پول‌دارِ هلفدوني‌. روزي‌ پانزده‌بيست‌ دلار كاسب‌ بودم‌. تاس‌بازي‌ غدغن‌ بود. پاسدارها از بالاي‌ برجك‌شان‌مسلسل‌ را طرف‌ ما مي‌گرفتند و هوار مي‌كشيدند: «بسه‌ ديگه‌!» ـ اما كجاحريف‌ ما مي‌شدند؟ مرتب‌ ترتيب‌ يك‌دست‌ بازي‌ ديگر را مي‌داديم‌. يارويي‌كه‌ تاس‌ كرايه‌ مي‌داد حرف‌ معموليش‌ فحش‌ خواهر و مادر بود. هيچ‌ ازش‌خوشم‌ نمي‌آمد. وانگهي‌ من‌ اصولاً آدم‌هاي‌ حشري‌ را خوش‌ ندارم‌. از دك‌ وپوز همه‌شان‌ حقه‌بازي‌ مي‌بارد، چشم‌هاشان‌ مثل‌ وزغ‌ است‌، پايين‌تنه‌شان‌،لاغر، و به‌ خودشان‌ هم‌ شك‌ دارند. يك‌ مشت‌ نَرِ قلابي‌. اين‌ بدبخت‌ها مالي‌نيستند اما منظرة‌ آدم‌ را خراب‌ مي‌كنند.
 باري‌، بعد از هر بازي‌ مي‌آمد سرم‌ را به‌ مقدمه‌چيني‌ گرم‌ مي‌كرد كه‌: خوب‌تاس‌ مي‌ريزي‌ها. بيا يه‌دست‌ بزنيم‌.
 سه‌ تا تاس‌ها را ول‌ مي‌كردم‌ تو دست‌ خپلة‌ مأبونش‌، و آن‌ خوك‌ِ نكبتي‌دمش‌ را مي‌گذاشت‌ روي‌ كولش‌ و دِفرار. هنوز تو همان‌وضع‌ سابقش‌ بود كه‌صاحب‌مرده‌اش‌ را به‌ دختربچه‌هاي‌ چهار ساله‌ نشان‌ مي‌داد و خودش‌ را ارضامي‌كرد. دل‌خور بودم‌ كه‌ چرا نزدمش‌. اما در مايامان‌ سينگ‌ دعوايي‌ها رامي‌انداختند تو سياه‌چال‌. آن‌ سوراخي‌، خيلي‌ بيشتر از سلول‌ از بابت‌ نان‌ و آب‌در مضيقه‌ بود. آدم‌هايي‌ را ديدم‌ كه‌ وقتي‌ از آن‌جا درآمده‌ بودند يك‌ ماه‌ تمام‌معالجه‌ مي‌كردند. البته‌ آن‌ها همه‌شان‌ دردسر درست‌كُن‌ بودند. من‌ خودم‌ هم‌اهل‌ دردسر بودم‌ چون‌ كه‌ با حشري‌ها بد تا مي‌كردم‌. اما وقتي‌ صاحب‌ تاس‌هامزاحم‌ حضورم‌ نبود مي‌توانستم‌ عاقلانه‌ فكر كنم‌.
 من‌ پول‌دار بودم‌. خاموشي‌ را كه‌ مي‌زدند آشپز براي‌مان‌ غذاهاي‌ خوب‌ وقابل‌ خوردن‌ مي‌آورد: بستني‌، شيريني‌، نان‌ِ مربايي‌ و قهوه‌. تايلور به‌ من‌ سپردكه‌ هيچ‌وقت‌ بيشتر از پانزده‌ سِنت‌ به‌ آشپز نسُلفم‌. يعني‌ نرخش‌ اين‌ بود. خودآشپز زير لفظي‌ تشكر مي‌كرد و به‌ من‌ مي‌گفت‌ شايد بتواند فردا شب‌ هم‌ بساط‌ِنان‌ را جور كند، و من‌ در جوابش‌ مي‌گفتم‌: تا ببينيم‌ چي‌ پيش‌ بياد!
 اين‌ غذاها ته‌ماندة‌ غذاي‌ مدير زندان‌ بود، و مدير زندان‌ البته‌ خوب‌مي‌لُمباند. حبسي‌هاي‌ ديگر شكم‌شان‌ از گرسنگي‌ قار و قور مي‌كرد، اما تايلورو من‌ مثل‌ دو تا بچة‌ شيرخورده‌اي‌ كه‌ تا حلق‌شان‌ چپانده‌ باشند تلوتلومي‌خورديم‌.
 تايلور مي‌گفت‌: خيلي‌ آشپز خوبي‌يه‌. دو تا رو سِنِدردي‌ كرده‌. اولي‌ روكشته‌ زده‌ به‌ چاك‌، دومي‌ رم‌ از ميون‌ تعقيب‌كننده‌ها نفله‌ كرده‌. اگر ديرمي‌جنبيد دخل‌ خودش‌ آمده‌ بود.. يه‌ شب‌ ديگه‌ خِر يه‌ ملوان‌ رو مي‌چسبه‌عشق‌شو مي‌رسه‌. چنان‌ ترتيبي‌ از يارو داده‌ بود كه‌ يه‌ هفته‌ تموم‌ نمي‌تونسته‌راه‌ بره‌.
 ـ من‌ از اين‌ سگ‌پَزِ لعنتي‌ خوشم‌ مياد. خيلي‌ زُحَله‌.
 تايلور مي‌گفت‌: ـ آره‌، از اون‌ زُحَلاس‌!
 سرنگه‌دار را صدا زديم‌ كه‌ از وضع‌ شپش‌ها شكايت‌ كنيم‌. مردك‌ شروع‌كرد به‌ داد و بيداد كه‌: اين‌جا هتل‌ نيست‌. تازه‌ خودتون‌ اين‌ شيپيشا رو ميارين‌اين‌جا...
 جوابي‌ كه‌، مسلم‌، دَري‌وَري‌ بود.
 نگهبان‌ها ريغو بودند. نگهبان‌ها پفيوز بودند. نگهبان‌ها ترسو بودند. من‌حسابي‌ از دست‌شان‌ شكار بودم‌.
 بالاخره‌ براي‌ ختم‌ِ گرفتاري‌، من‌ و تايلور را به‌ سلول‌هاي‌ جداگانه‌اي‌منتقل‌ كردند و سلول‌ ما را دوا زدند.
 ـ افتاده‌ام‌ با يك‌ جوونك‌ِ لال‌. هرّو از بر تشخيص‌ نمي‌ده‌. افتضاحه‌.
 خودِ من‌ با يك‌ پيرمرد هاف‌هافويي‌ افتاده‌ بودم‌ كه‌ انگليسي‌ هم‌ بلد نبود.تمام‌ وقتش‌ را سر يك‌ گلدان‌ نشسته‌ بود و مي‌ناليد كه‌: «تا را بوبا، بخور! تارابوبا بجيش‌.» ـ ول‌كُن‌ هم‌ نبود. عين‌ زندگي‌ خودش‌ كه‌ فقط‌ خوردن‌ و جيشيدن‌بود. شايد دربارة‌ پهلوان‌هاي‌ داستاني‌ كشور خودش‌ خيالات‌ مي‌كرد. شايدهم‌ مقصودش‌ تاراس‌ بولبا بود. نمي‌دانم‌. اولين‌ دفعه‌اي‌ كه‌ من‌ براي‌ هواخوري‌رفتم‌ پيرمرد ناكس‌ ملافه‌مو پاره‌ كرد باهاش‌ بند رخت‌ ترتيب‌ داد و جوراب‌ وزير شلواريش‌ را روي‌ اين‌ اختراع‌ آويزان‌ كرد، و موقعي‌ كه‌ برگشتم‌ به‌ سلول‌حسابي‌ خيس‌ شدم‌. پيرمرد حتي‌ براي‌ شست‌وشو هم‌ از سلولش‌ نمي‌رفت‌بيرون‌. آن‌جور كه‌ مي‌گفتند تقصيري‌ نكرده‌ بود، خودش‌ دلش‌ مي‌خواست‌مدتي‌ راحت‌ آن‌جا زندگي‌ كند. سايرين‌ هم‌ راحتش‌ گذاشته‌ بودند. يعني‌ مثلاًاز روي‌ جوان‌مردي‌؟
 ـ من‌ يكي‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ هرچه‌ زودتر نفس‌ آخر را بكشد، چون‌ كه‌پشم‌ پتوي‌ بي‌ملافه‌ بدجور ناراحتم‌ مي‌كرد. پوست‌ من‌ خيلي‌ حساس‌ است‌.
 به‌ش‌ توپيده‌ بودم‌ كه‌: پيره‌سگ‌ پُفيوز، من‌ دخل‌ِ يه‌ نفرو قبلاً آورده‌ام‌، اگه‌دست‌ ورنداري‌ مي‌شه‌ دوتاها!...
 اما او همين‌جور رو گلدانش‌ نشسته‌ بود و به‌ ريش‌ من‌ مي‌خنديد، و زِرمي‌زد كه‌: تارا بوبا بخور، تارا بوبا بجيش‌!
 آخر ولش‌ كردم‌ به‌ حال‌ خودش‌. حُسنش‌ اين‌ بود كه‌ اين‌جا ديگر كار رُفت‌و روب‌ نداشتم‌. مجنون‌ پير تمام‌ِ كف‌ِ سلول‌ را چنان‌ تميز مي‌كرد كه‌ هميشه‌تميزترين‌ سلول‌ تمام‌ ايالات‌ متحد و شايد هم‌ سراسر دنيا بود.
 اف‌. بي‌. آي‌ مرا در مورد اتهام‌ تمردِ عمدي‌ بي‌گناه‌ شناخت‌. بردندم‌ به‌ مركزنظام‌وظيفه‌ كه‌ كلي‌ از هم‌بندها را آن‌جا ديدم‌. از من‌ آزمون‌ جسمي‌ گرفتند،بعدش‌ روان‌شناس‌ آمد. يارو روان‌شناسه‌ پرسيد: شما به‌ جنگ‌ معتقدين‌؟
 ـ نه‌.
 ـ علاقه‌ دارين‌ جنگ‌ كنين‌؟
 ـ بله‌!
 و نقشه‌ام‌ اين‌ بود كه‌ از سنگر بزنم‌ بيرون‌ و بدوم‌ وسط‌ معركه‌، كشته‌ بشم‌.
 روان‌شناسه‌ يك‌دقيقه‌اي‌ هيچي‌ نگفت‌ و همين‌جوري‌ روي‌ يك‌ تكه‌ كاغذنقاشي‌ كرد. بعدش‌ مرا نگاه‌ كرد و گفت‌: راستي‌، چهارشنبه‌ شب‌ يه‌ مهموني‌برپاس‌، پزشك‌ها، نقاش‌ها، نويسنده‌ها، همه‌ هستند. مي‌خوام‌ شما رَم‌ دعوت‌كنم‌، مي‌آيين‌.
 ـ نه‌!
 ـ عالي‌ است‌... البته‌ شما هيچ‌ مجبور نيستيد كه‌ برين‌.
 ـ كجا برم‌؟
 ـ به‌ جنگ‌.
 من‌ بي‌اين‌كه‌ چيزي‌ بگويم‌ نگاهش‌ كردم‌.
 ـ فكر نمي‌كرديد كه‌ ما متوجه‌ مي‌شيم‌، درسته‌؟
 ـ نه‌!
 ـ اين‌ كاغذو به‌ اون‌ آقا تو اتاق‌ بغلي‌ بدين‌.
 آن‌جا آخرِ خط‌ بود. كاغذ دوتا شده‌ بود و با يك‌ گيره‌ به‌ كارت‌ شناسايي‌ من‌وصل‌ بود. گوشه‌اش‌ را بالا زدم‌ و نگاهي‌ انداختم‌: «زير يك‌ نقاب‌ خوددار،روحي‌ حساس‌ نهفته‌ است‌...» واقعاً كه‌! قاه‌قاه‌ خنديدم‌ ـ من‌ و حساس‌؟ بله‌،مايامن‌ سينگ‌ اين‌جوري‌ بود، و اين‌جوري‌ بود كه‌ بنده‌ عازم‌ جنگ‌ شدم.


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0131
تاريخ ارسال : جمعه 18 شهریور 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate