خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
يک گل‌سرخ براي اميلي

ويليام فاکنر

Wiliam Fauknerبرگردان: نجف دريابندري


وقتي که ميس اميلي گريرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشييع جنازه‌اش رفتند. مردها از روي تاثر احترام‌آميزي که گويي از فروريختن يک بناي يادبود قديم در خود حس مي‌کردند، و زن‌ها بيشتر از روي کنجکاوي براي تماشاي داخل خانة او که جز يک نوکر پير - که معجوني از آشپز و باغبان بود - دست‌کم از ده سال به اين طرف کسي آنجا را نديده بود.
اين خانه، خانة چهارگوش بزرگي بود که زماني سفيد بود، و با آلاچيق‌ها و منارها و بالکون‌هايي که مثل طومار پيچيده بود به سبک سنگين قرن هفدهم تزيين شده بود، و در خياباني که يک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهاي پنبه دست‌درازي کرده بودند حتي يادبودها و ميراث اشخاصي مهم و اسم و رسم‌دار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانة ميس اميلي بود که فرتوتي و وارفتگي عشوه‌گر و پا برجاي خود را ميان واگون‌هاي پنبه و تلمبه‌هاي نفتي افراشته بود –وصله ناجوري بود قاتي وصله‌هاي ناجور ديگر.
و اکنون ميس اميلي رفته بود به مردگان مهم و باصلابتي بپيوندد که در گورستاني که مست بوي صندل است ميان گورهاي سرشناس و گمنام سربازان ايالت متحده و متفقين که در جنگ جفرسن به خاک افتادند، آرميده‌اند.
ميس اميلي در زندگي براي شهر به‌صورت يک عادت ديرينه، يک وظيفه، يک نقطة توجه، يا يکنوع اجبار موروثي درآمده بود؛ و اين از سال 1884، از روزي شروع مي‌شد که کلنل سارتوريس شهردار -همان کسي که قدغن کرده بود هيچ زن سياهي نبايد بدون روپوش به خيابان بيايد- ميس اميلي را از تاريخ فوت پدرش به بعد براي هميشه از پرداخت ماليات معاف کرده بود. نه اين‌که ميس صدقه بپذيرد، بلکه کلنل سارتوريس داستان شاخ و برگ‌داري از خودش درآورده بود، به‌اين معني که پدر ميس‌ اميلي پولي از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظ صرفه‌اش ترجيح مي‌داد که قرضش را به اين طريق بپردازد. البته چنين داستاني را فقط آدمي از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوريس مي‌توانست از خودش بسازد و فقط زن‌ها مي‌توانستند آن را باور کنند.
وقتي که آدم‌هاي نسل بعدي، با طرز تفکر تازة خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، اين قرار مختصر نارضايي ايجاد کرد. اول سال که شد، يک برگ ابلاغية ماليات توسط پست براي ميس اميلي فرستادند.
ماه فوريه آمد و از جواب خبري نشد. آن‌وقت يک نامة رسمي به او نوشتند و ازش خواهش کردند که سرفرصت سري به مقر «شريف» بزند. يک هفته بعد خود «شريف» يک نامه به او نوشت و تکليف کرد به ديدنش برود، يا اينکه اتومبيلش رابراي او بفرستد. در پاسخ يادداشتي دريافت کرد که روي يک برگ کاغذ کهنة قديمي به خط خوش ظريف و روان، با جوهر رنگ باخته‌اي نوشته شده بود؛ به اين مضمون که ايشان ديگر از منزل بيرون نمي‌روند. برگ ابلاغية ماليات هم بدون شرح و توضيحي به يادداشت ضميمه شده بود.
انجمن شهر جلسة مخصوصي تشکيل داد. هيئتي مامور ملاقات با او شد. اعضاي هيئت رفتند و در زدند. دري که هشت يا نه سال يا بيشتر بود که کسي از ميان آن نگذشته بود -از همان زماني که ميس اميلي تعليم نقاشي چيني را ترک کرده بود. همان پيرمرد سياهي که نوکر ميس اميلي بود. اعضاي هيئت را به داخل سالن دنج و تاريکي راهنمايي کرد. از اين سالن يک پلکان به‌ميان تاريکي‌هاي بيشتري بالا مي‌رفت. بوي زهم گرد و خاک و پان مي‌آمد. بوي سرد و مرطوبي بود. پيرمرد سياه آنها را به سالن پذيرايي راهنمايي کرد.
سالن با مبل‌هاي سنگيني که روکش چرمي داشتند آراسته شده بود. وقتي که سياه پردة يکي از پنجره‌ها را کنار زد ديدند که چرم مبل‌ها ترک‌ترک شده است. و وقتي که نشستند، غبار رقيقي آهسته و تنبل‌وار از اطراف ران‌هايشان بلند شد و با ذرات بطية و تنبل خود، در تنها شعاع آفتاب که از پنجره مي‌تابيد دور خود پيچ و تاب خورد. تصوير مدادي ميس اميلي در يک قاب اکليلي تاسيده، روي سه پاية نقاشي گذاشته بود.
وقتي که ميس اميلي وارد شد آنها از جا پا شدند. ميس اميلي زن کوچک اندام چاقي بود که لباس سياه تنش بود. زنجير طلايي نازکي تا کمرش پايين مي‌آمد و زير کمربندش ناپديد مي‌شد. به يک عصاي آبنوس که سر طلايي تاسيده‌اي داشت تکيه داده بود و شايد به همين جهت بود که آنچه در ديگري ممکن بود فقط فربهي برازنده‌اي باشد، در او چاقي و لختي مي‌نمود. بدنش ورم کرده به نظر مي‌رسيد، مثل بدني که مدت‌ها در اعماق تالاب راکدي مانده باشد. رنگش هم همانطور سفيد و بيخون بود.
چشم‌هايش ميان چين‌هاي گوشتالوي صورتش گم شده بود. وقتي که اعضاي هيئت، پيغام خودشان را بيان مي‌کردند، چشم‌هايش به اين طرف و آن طرف حرکت مي‌کرد. مثل دو تکه ذغال بود که تو يک چانه خمير فروکرده باشند. ميس اميلي به آنها تعارف نکرد بنشينند، همين‌طور تو درگاه ايستاد و آرام گوش داد، تا آن کسي که حرف مي‌زد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد.
بعد صداي تيک‌تيک يک ساعت نامرئي که شايد به‌دُم همان زنجير طلايي آويزان بود به گوشش رسيد.
صداي ميس اميلي خشک و سرد بود: «من در جفرسن از ماليات معافم. اين را کلنل سارتوريس به من گفته است. شايد شما بتوانيد با مراجعه به سوابق موجود خودتان را قانع کنيد.»
«ولي ميس اميلي ما به سوابق مراجعه کرده‌ايم. ابلاغيه‌اي به امضاي شريف از ايشان دريافت نکرده‌ايد؟»
ميس اميلي گفت: «چرا من کاغذي دريافت کرده‌ام. شايد ايشان به خيال خودشان شريف باشند... ولي من در جفرسن از ماليات معافم.»
«اما دفاتر خلاف اين را نشان مي‌دهد. ما بايد توسط...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد. من در جفرسن از ماليات معافم.»
«ولي ميس اميلي...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد.» (کلنل سارتوريس تقريبا ده سال بود که مرده بود.)
«من در جفرسون از ماليات معافم. توب!»
پيرمرد سياهي ظاهر شد. «اين آقايان را به بيرون راهنمايي کن.»
2
و به اين طريق ميس اميلي آنها را، سوار و پياده‌شان را، شکست داد: چنانکه سي سال پيش پدرهاشان را سر قضية «بو» شکست داده بود. اين قضيه دو سال پس از مرگ پدرش بود. مدت کوتاهي پس از اينکه معشوقش -کسي که ما خيال مي‌کرديم با او ازدواج خواهد کرد- او را ترک کرده بود. ميس اميلي پس از مرگ پدرش خيلي کم از خانه بيرون مي‌رفت. و پس از اينکه معشوقش او را ترک کرد، ديگر اصلا کمتر کسي او را مي‌ديد. چند نفر از خانم‌ها جسارت به خرج دادند و به ديدنش رفتند، اما ميس اميلي آنها را نپذيرفت. تنها نشانة زندگي در خانه او، همان سياه بود -که آن زمان جوان بود- و با يک سبد بازاري به بيرون رفت و آمد مي‌کرد.
خانم‌ها مي‌گفتند: «مگر يک مرد -حالا هر طوري باشد- مي‌تواند يک آشپزخانه را حسابي نگهداري کند؟» و بنابراين وقتي که خانة ميس اميلي بو افتاد، تعجب نکردند. بالاخره اين هم نمونه‌اي از کارهاي روزگار و خانوادة عالي‌قدر گريرسن بود.
يکي از همسايه‌ها، از زن‌هاي همسايه، بالاخره به استيونز شهردار هشتاد ساله شکايت کرد.
شهردار گفت: «حالا يعني مي‌فرماييد من چکار کنم؟»
خانم گفت: «خوب دستور بفرماييد بو را برطرف کند. مگر شهر قانون ندارد؟»
شهردار گفت: «من يقين دارم اين کار لزومي نخواهد داشت. احتمال دارد ماري يا موشي باشد که کاکا سياه ميس اميلي تو باغچه کشته است. من راجع به اين موضوع با ايشان صحبت خواهم کرد.»
روز بعد هم دو شکايت ديگر رسيد. يکيش از طرف مردي بود که يکدل دو دل براي شکايت آمده بود: «آقاي شهردار ما حتما بايد فکري راجع به اين موضوع بکنيم. من شخصا هيچ ميل نداشتم که مزاحم ميس اميلي بشوند. ولي بايد حتما راجع به اين موضوع فکري کرد.» و آن شب انجمن شهر جلسه تشکيل داد. سه نفر از اعضاة آدم‌هاي پا به سني بودند و يک نفرشان از آنها جوان‌تر بود -از همين افراد متجددي که تازگي‌ها داشتند پا مي‌گرفتند.
او گفت: «بسيار ساده است؛ بهش اخطار کنيد که خانه‌اش را تميز کند، ضرب‌الاجل هم معين کنيد و اگر نکرد...»
شهردار گفت: «چه مي‌فرماييد آقا؟ مگر مي‌شود يک خانم محترم را تو روش به عنوان بوي بد متهم کرد؟»
در نتيجه شب بعد، پس از نيمه شب، چهار نفر مامور مثل دزدها پاورچين از چمن خانة ميس اميلي گذشتند و وارد خانه شدند. پاي شالوده و درز آجرها و دريچه‌هاي زيرزمين بو مي‌کشيدند. و يکي از آنها مثل آدمي که بذر بيافشاند از کيسه‌اي که گل شانه‌اش بود چيزي مي‌پاشيد. درِ زيرزمين را هم شکستند يکي از پنجره‌ها که تا آنوقت تاريک بود روشن شد، و ميس اميلي در آن ظاهر شد. نور از پشت سرش مي‌تابيد. نيم‌تنه‌اش راست و بيحرکت، مثل يک بت، ايستاده بود. آنها پاورچين پاورچين از چمن گذشتند و قاتي سايه‌هاي درخت‌هايي که در طول خيابان صف کشيده بودند گم شدند. بعد از يکي دو هفته ديگر بو برطرف شد.
همين وقت‌ها بود که مردم شروع کرده بودند که واقعا براي ميس اميلي غصه بخورند. مردم شهر ما که يادشان بود که چطور خانم يات، عمة بزرگ ميس اميلي بالاخره پاک‌ ديوانه شده بود، فکر مي‌کردند که گريرسن‌ها قدري خودشان را بالاتر از آنچه بودند مي‌گرفتند. مثلا اينکه هيچ‌کدام از جوان‌ها لياقت ميس اميلي را نداشتند. ما هميشه تابلويي پيش خودمان تصور مي‌کرديم که ميس اميلي با هيکل باريک و سفيدپوش در قسمت عقب آن ايستاده بود؛ و پدرش به شکل يک هيکل پهن تاريک که تعليمي سواري در دست داشت در جلو تابلو و پشتش به ميس اميلي بود، و چهارچوب دري که به عقب بازشده بود آنها را مثل قاب در ميان گرفته بود. وقتي که ميس اميلي سي سالش شد، نمي‌توان دقيقا گفت که ما راضي و خوشحال شده بوديم، بلکه عبارت بهتر مي‌توان گفت دلمان خنک شده بود. چون با وجود آن جنون ارثي که در خانوادة آنها سراغ داشتيم، مي‌دانستيم که اگر واقعا بختي به ميس اميلي رو آور شده بود، ميس اميلي کسي نبود که پشت پا به بخت خودش بزند.
وقتي که پدرش مرد، خانة آنها تنها چيزي بود که از او براي ميس اميلي باقي مانده بود. مردم خوشحال شده بودند. چون بالاخره محملي پيدا کرده بودند که براي ميس اميلي دلسوزي کنند. تنهايي و فقر او را تنبيه مي‌کرد. افتاده مي‌شد. او هم ديگر کم و بيش هيجان و ياس داشتن و نداشتن چند شاهي پول را مي‌توانست درک کند.
روز پس از مرگ پدرش همة خانم‌ها خودشان را حاضر کردند که براي تسليت و پيشنهاد کمک به ديدنش بروند. ولي او همه را دم در ملاقات کرد. لباسش مطابق معمول بود و هيچ اثر اندوهي در چهره‌اش ديده نمي‌شد. به آنها گفت که پدرش نمرده است، به روسا هم که به ديدنش مي‌رفتند، و به دکتر، که مي‌خواستند او را متقاعد کنند که جنازة پدرش را به آنها تسليم کند، همين را مي‌گفت و فقط وقتي که ديگر نزديک بود به قانون و زور متوسل شوند تسليم شد. و آنها جنازه را فورا دفن کردند.
ما در آن موقع نمي‌گفتيم که ميس اميلي ديوانه است. ما خيال مي‌کرديم که بايد اين کار را بکند. ما تمام جوان‌هايي را که پدرش از او رانده بود به ياد داشتيم، و چون ديگر کسي نمانده بود، مي‌گفتيم بايد هم به کسي که او را غارت کرده است دو دستي بچسبد، همانطور که همه مي‌چسبند.
3
ميس اميلي مدتي مريض بود. وقتي که دوباره او را ديديم، موهايش را کوتاه کرده بود، و شکل دخترها شده بود؛ و آدم را کمي به ياد فرشته‌هايي که تو پنجره‌هاي رنگين کليسا مي‌کشند مي‌انداخت -قيافة آرام و غمگيني داشت.
شهر تازه کنترات فرش کردن خيابان‌ها و پياده‌روها را داده بود، و در تابستان پس از مرگ پدر ميس اميلي، کار شروع شد. شرکت ساختماني با سياه‌ها و قاطرها و ماشين‌هايش آمد. يک سرعمله هم داشتند به اسم هومر بارون -شمالي گندة کمر بستة سبزه‌اي بود که صداي نکره‌اي داشت، و رنگ چشماش از رنگ صورتش روشن‌تر بود. بچه‌هاي کوچک دسته‌دسته دنبالش راه مي‌افتادند که ببينند چطور به سياه‌ها فحش مي‌دهد و سياه‌ها چطور با آهنگ بالا و پايين رفتن بيل‌هايشان آواز مي‌خوانند.
هور بارون به زودي با همة اهل شهر آشنا شد. هرجا، نزديک‌هاي چهار راه، مي‌شنيدي که صداي خندة زيادي مي‌آيد، مي‌ديدي که هومر بارون ميان جمعيت است. همين روزها بود که کم‌کم او را با ميس اميلي در يک گاري اسبي زردرنگ کرايه‌اي، که يک جفت اسب بور آن را مي‌کشيد، مي‌ديديم.
اوايل، ما از اينکه ميس اميلي بالاخره دلش يک جايي بند شده بود دلمان خوش شده بود. مخصوصا از لج اينکه خانمها مي‌گفتند: «هرگز يک فرد خانوادة گريرسن محل سگ هم به يک نفر شمالي نخواهد گذاشت -آن هم يک کارگر روزمزد.» اما غير از اينها، عدة ديگر هم، پيرتر از اينها، بودند که مي‌گفتند حتي غم و غصة زياد هم نبايد باعث شود که يک خانم واقعي قيد اصالت و نجيب‌زادگي را بزند. مي‌گفتند: «بيچاره اميلي -خويش و قوم‌هاش حتما بايد به سراغش بيايند.» ميس اميلي چندتا خويش و قوم در آلاباما داشت. اما سال‌ها پيش، پدرش سر نگهداري خانم يات، پيرزن ديوانه، با آنها به‌هم‌ زده بود؛ و ديگر روابطي بين دو خانواده موجود نبود. و آنها در تشييع جنازه هم شرکت نکرده بودند.
و همين که مردم گفتند: «بيچاره اميلي،» پچپچه‌هاي درگوشي شروع شد. به هم ديگر مي‌گفتند: «يعني فکر مي‌کنيد که واقعا اين طور باشد؟... البته هست... جز اين چه مي‌تواند...» و از پشت دست‌هايشان. و خش‌خش لباس‌هاي ابريشمي و ساتين، و حسادت‌ها، و آفتاب بعدازظهر يک‌شنبه، وقتي که آن يک جفت اسب بور رد مي‌شدند و صداي سبک و نازک سم آنها به گوش مي‌رسيد، درگوش هم ديگر مي‌گفتند: «بيچاره اميلي.»
ميس اميلي هميشه سرش را بالابالا مي‌گرفت، حتي وقتي که ديگر به نظر ما پشتش زمين خورده بود. انگار بيش از هميشه انتظار داشت که به اصالت و نجابت او، به عنوان آخرين فرد خانوادة گريرسن، سرفرود بياوريم. انگار همينش مانده بود تا صلابت و غير قابل نفوذ بودن خود را بيش از پيش به ثبوت برساند. مثل وقتي که رفت مرگِ موش بخرد. اين بيش از يکسال پس از زماني بود که مردم بنا کرده بودند بگويند: «بيچاره اميلي» -همان زماني که دو تا دختر عمويش به ديدنش رفتند.
ميس اميلي به دوافروش گفت: «من مقداري سم لازم دارم.» در آن موقع بيش از سي سالش بود. هنوز يک زن معمولي بود؛ گو اينکه از حد معمولي کمي لاغرتر بود. چشم‌هاي خرد و خودپسند و تحقيرکننده‌اي داشت. گوشت صورتش دور و بر شقيقه‌ها و کاسة چشمش کيس شده بود. آدم خيال مي‌کرد کساني که تو مناره‌هاي چراغهاي دريايي زندگي مي‌کنند بايد اين شکلي باشند. به دوافروش گفت: «من مقداري سم لازم دارم.»
«بله چشم، ميس اميلي. چه نوع سمي؟ براي موش و اين چيزها به عقيدة من...»
«من بهترين سمي را که داريد مي‌خواهم به نوعش کار ندارم.»
دوافروش چند سم را اسم برد.
«اينها که عرض کردم حتي فيل را هم مي‌کشد. اما آنکه شما لازم داريد...»
ميس اميلي گفت: «ارسنيک است. ارسنيک خوب سمي است؟»
«ارسنيک؟...بله بله خانم. اما آنکه شما لازم داريد...»
«من ارسنيک لازم دارم.»
دوافروش از بالا به صورتش نگاه کرد. ميس اميلي هم، رُک، نگاهش را به او ميخکوب کرد. صورتش مثل پرچمي بود که از چهار طرف آن را کشيده باشند. دوافروش گفت: «بله چشم اگر اين را لازم داريد... ولي قانون ايجاب مي‌کند که بفرماييد آن را به چه مصرفي مي‌خواهيد برسانيد.»
ميس اميلي فقط نگاهش را به او دوخت. سرش را به عقب ميل داد تا راست به چشم‌هاي او چشم بدوزد. داروفروش نگاهش را به جاي ديگرانداخت و رفت ارسنيک را پيچيد. اما خودش برنگشت. پاکت را داد دست شاگردش که پسرک سياهي بود. او پاکت را آورد داد به ميس اميلي. وقتي که ميس اميلي، در منزلش، پاکت راباز کرد، روي جعبه، زير نقش جمجمه و استخوان‌هاي چپ و راست علامت خطر، نوشته بود «براي موش».
4
روز بعد ما همه مي‌گفتيم: «خودش را خواهد کشت»؛ و فکر مي‌کرديم که اين بهترين کار است. اوايلي که ميس اميلي با هومر بارون ديده مي‌شد ما مي‌گفتيم که با او ازدواج خواهد کرد. مي‌گفتيم: «هومر بارون را به راه خواهد آورد.» چون خود هومر بارون گفته بود که از مردها خوشش مي‌آيد. و مردم مي‌دانستند که تو کلوب الک با مردهاي بچه سال مشروب‌خوري مي‌کند. خلاصه آدم زن‌بگيري نبود. بعدها، بعد از ظهر‌هاي يکشنبه که آنها تو گاري اسبي براقشان مي‌گذشتند، ما از روي حسادت مي‌گفتيم: «بيچاره اميلي.» ميس اميلي سرش رابالا نگاه مي‌داشت.
هومر بارون لبه‌هاي کلاهش را بالا زده بود و سيگار برگي ميان لبهايش گذاشته بود و تسمة اسب رابا دستکش‌هاي زردرنگش گرفته بود.
آن وقت چندنفر از خانم‌ها کم‌کم سروصداشان بلند شد که: براي شهر قباحت دارد، براي جوان‌ها بد سرمشقي است. مردها نمي‌خواستند دخالت کنند. اما خانم‌ها کشيش را، که غسل تعميد مي‌داد، مجبور کردند (کس و کار ميس اميلي همه اهل کليسا بودند) که برود ميس اميلي را ملاقات کند. اين کشيش هرگز آنچه را در اين ملاقات گذشته بود فاش نکرد. ولي ديگر به ديدن ميس اميلي نرفت. يک‌شنبة ديگر باز ميس اميلي و هومر بارون تو خيابان پيدا شدند. و روز بعد زن کشيش موضوع را به اقوام ميس اميلي، که در آلاباما بودند، نوشت. آن وقت دوباره خويش و قوم‌هاي ميس اميلي تو خانة او پيدايشان شد. و ما دست روي دست گذاشتيم و ناظر جريانات شديم. اولش چيزي رخ نداد. آن‌وقت ما يقين کرديم که آنها مي‌خواهند با هم ازدواج کنند. به خصوص که خبر شديم که ميس اميلي به دکان جواهرسازي رفته و يک دست اسباب آرايش مردانة نقره سفرش داده که روي هر تکه‌اش حروف «ه.ب» کنده شده باشد. دو روز بعد از آن هم خبر شديم که يک دست کامل لباس مردانه به انضمام يک لباس خواب خريده است. ما پيش خودمان گفتيم ديگر ازدواج کرده‌اند، و واقعا دلمان خنک شد. چون که ديديم حتي دوتا دختر عموهاي ميس اميلي بيش از آنچه خود ميس اميلي تا حالا فروخته بود واقعا «گريرسن» بودند.
خيابان‌ها مدتي بود تمام شده بود؛ بنابراين وقتي که هومر بارون رفت ما تعجب نکرديم. اما از اينکه ميان مردم يکهو سروصدا بلند نشد، کمي بور شديم. ما خيال مي‌کرديم که هومر بارون رفته است که مقدمات رفتن ميس اميلي را فراهم کند. يا اينکه به او مجال بدهد که از دست دختر عموهايش خودش را خلاص کند. (در آن موقع ما براي خودمان دسته‌اي بوديم و همه طرفدار ميس اميلي بوديم که دختر عموهايش را دک کند.)
و يک هفته نگذشت که آنها رفتند. و همان طور که منظر بوديم سه روزه هومر بارون به شهر برگشت. يکي از همسايه‌ها ديده بود که غروب کاکاسياهِ ميس اميلي از در مطبخ او را وارد کرده بود. و اين آخرين دفعه‌اي بود که ما هومر بارون را ديديم. و تا مدتي بعد ديگر ميس اميلي را هم نديدم. فقط کاکاسياه او با زنبيل بازاريش آمد و شد مي‌کرد. اما در خانه هميشه بسته بود. گاه‌گاهي ما ميس اميلي را براي يکي دو دفعه تو پنجره مي‌ديديم. مثل آن شب که موقع آهک پاشيدن او را ديده بودند. تقريبا شش ماه تو خيابان پيدايش نشد. انگار اين خاصيتي که بارها روح او را به زنجير مي‌کشيد؛ اما وحشي‌تر و خبيث‌تر از آن بود که مرگ بپذيرد.
دفعة بعد که او را ديديم ديگر چاق شده بود و موهايش داشت خاکستري مي‌شد، و در مدت چندسال بعد، آنقدر خاکستري شد و شد تا کاملا به‌رنگ فلفل‌نمکي و چدني درآمد؛ و همان طور ماند. و تا روز مرگش در هفتادسالگي، هنوز به همان رنگ چدني، مثل موهاي يک مرد زير و زرنگ باقي بود.
از همان وقت به بعد، در جلو عمارتش همين طور بسته بود. به‌جز مدت شش هفت سال، زماني که در حدود چهل سالش بود و نقاشي چيني تعليم مي‌داد. در آن موقع کارگاهي در يکي از اطاق‌هاي طبقة پايين‌ ترتيب داده بود و دخترها و نوه‌هاي مردم عصر کلنل سارتوريس با همان نظم و همان روحي که يکشنبه‌ها با يک سکة بيست و پنج سنتي -براي انداختن تو سيني اعانه که دور مي‌گرداندند- به کليسا فرستاده مي‌شدند به کارگاه ميس اميلي مي‌رفتند. ميس اميلي در آن زمان از پرداخت ماليت معاف بود.
آن وقت خرده خرده نسل جديد روي کار آمد و استخوان‌ بندي و روح شهر را تشکيل داد. و شاگردهاي قديمي بزرگ شدند و ديگر بچه‌هايشان را با جعبه‌رنگ و قلم‌مو و عکس‌هايي که از مجلات مدبانوان برديده مي‌شد نزد ميس اميلي نفرستادند. در جلو عمارت پشت سر آخرين شاگرد بسته شد. و همچنان بسته ماند. وقتي که شهر داري سرويس پست شد، تنها ميس اميلي بود که نگذاشت شمارة فلزي بالاي در خانه‌اش بکوبند و جعبة پستي به آن بياويزند. ميس اميلي حرف کسي را گوش نمي‌کرد.
روزها و ماه‌ها و سال‌ها ما کاکاسياه ميس اميلي را مي‌پاييديم که موهايش خاکستري‌تر و قامتش خميده‌تر مي‌شد و با سبد بازاريش آمد و شد مي‌کرد. ماه دسامبر هر سال که مي‌شد يک ابلاغية ماليت براي ميس اميلي مي‌فرستاديم، که يک هفته بعد به توسط پست پس فرستاده مي‌شد. گاه‌گاهي، جسته گريخته، او را در يکي از پنجره‌هاي طبقة پايين مي‌ديديم. پيدا بود که اطاق‌هاي طبقة بالا را به کلي بسته است. نيم‌تنة ميس اميلي، مثل نيم‌تنة سنگي بتي که به ديوار محراب معبدي نصب شده باشد، به ما نگاه مي‌کرد؛ يا نگاه نمي‌کرد؛ ما هرگز نتوانستيم اين را تشخيص بدهيم.
به اين ترتيب ميس اميلي، ميس اميلي عالي‌مقام، حي وحاضر، نفوذناپذير، آرام، سمج، نسلي را پشت سر مي‌گذاشت و به نسل ديگر مي‌پيوست.
آن وقت مرگ او اتفاق افتاد. در ميان خانه‌اي که پر از سايه و تاريک و گرد و خاک بود، مريض شد؛ در جايي که غير از سياه پير مرتعش کسي بربالينش نبود. ما حتي از مريض شدنش هم باخبر نشديم. مدتي بود که ديگر از سياه خبر نمي‌گرفتيم.
سياه با کسي، شايد حتي با خود ميس اميلي هم، حرف نمي‌زد. چون که صدايش انگار از ماندن و به کار نرفتن خشن و زنگ زده شده بود. ميس اميلي در يک از اطاق‌هاي طبقة پايين، روي يک تختخواب چوب گردوي پرده‌دار، مرد؛ در حالي که موهاي خاکستريش ميان بالشي که از نديدن نور خورشيد زرد شده بود فرو رفته بود.
سياه اولين دستة زن‌ها را که صداهاشان را در سينه خفه کرده بود و با هيس! هيس! هم ديگر را خاموش مي‌کردند و نگاه‌هاي سريع و کنجکاو خود را به اطراف مي‌انداختند، از در عمارت داخل کرد؛ و خودش ناپديد شد. مستقيما رفت داخل عمارت و از در پشت آن خارج شد و ديگر کسي او را نديد.
دو تا دختر عموهاي ميس اميلي فورا حاضر شدند و روز بعد تشييع جنازه را ترتيب دادند، و اهل شهر آمدند که ميس اميلي را زير توده‌اي از گل‌هاي خريداري شده تماشا کنند، که تصوير مدادي پدرش روي آن به فکر عميق فرو رفته بود. و خانم‌ها نيم‌صدا زير لب پچ‌پچ مي‌کردند، و مردهاي خيلي پير، بعضي‌هايشان با اونيفرم زمان جنگ داخلي، روي سکوي جلو کليسا و چمن ايستاده بودند و دربارة ميس اميلي با هم گفت و گو مي‌کردند. که حالا يعني ميس اميلي هم دورة آنها بوده و با او رقصيده‌اند و شايد زماني دلش را هم برده‌اند. و مثل همة پيرها حساب حوادث گذشته را با هم شلوغ مي‌کردند -گذشته براي آنها مانند جادة باريکي نبود که آنها دور مي‌شد، بلکه مثل چمن وسيعي بود که هرگز زمستان نديده بود و همين ده‌سال آخري مثل دالاني آنها ر از آن جدا کرده بود.
ما در آن موقع متوجه شده بوديم که در طبقة اتاقي بود که چهار سال بود کسي داخل آن رانديده بود و مي‌بايست در آن را شکست. اما قبل از آنکه در آن را باز کنند، تامل کردند تا ميس اميلي به طرز آبرومندي به خاک سپرده شد.
به نظر مي‌رسيد که شدت شکستن در اتاق را پر از گرد و خاک کرده است. اتاق را انگار براي شب زفاف آراسته بودند. غبار تلخ و زننده‌اي، مثل خاک قبرستان، روي ميز توالت، روي اسباب‌هاي بلور ظريف و اسباب آرايش مردانه که دست‌هاي نقره‌اي تاسيده داشت و نقره‌اش چنان تاسيده بود که حرف روي آن محو شده بود نشسته بود. پهلوي اين‌ها يک يخة کراوات گذاشته بود. گويي تازه از گردن آدم باز شده بود. وقتي که از جا برداشته شد، روي غباري که سطح ميز را فراگرفته بود، و زير آن يک جفت کفش و جوراب خاموش و دور افتاده قرارداشت.
خود مردي که صاحب اين لباسها بود روي تختخواب دراز کشيده بود. ما مدت زيادي فقط ايستاديم و لبخند عميق و بي‌گوشت او را که تا بناگوشش باز شده بود نگاه کرديم. جنازه ظاهرا زماني به طرز درآغوش کشيدن کسي اينطور خوابيده بوده است. ولي اکنون، اين خواب طولاني، که حتي عشق را به سر مي‌برد، حتي زشتي‌هاي عشق را مسخرمي‌کند، او را در ربوده بود. بقاياي او، زير بقاياي پيراهن خوابش، از هم پاشيده شده بود و از رختخوابي که روي آن خوابيده بود جدا شدني نبود. روي او و روي بالشي که پهلويش گذاشته شده بود، همان غبار آرام و بي‌حرکت نشسته بود. آن وقت ما متوجه شديم که روي بالش دوم اثر فرورفتگي سري پيدا بود. يکي از ما چيزي را از روي آن برداشت. ما به جلو خم شديم. همان گرد تلخ و خشک، بيني ما را سوزاند. آنچه ديديم يک نخ موي خاکستري چدني بود.


حروف چین: علی چنگیزی


A Rose for Emily


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1584
تاريخ ارسال : سه شنبه 17 مهر 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
تپلی - گی دوموپاسان

بین دو دور - ناصر تقوایی

از کرانه دیگر - محمد بهارلو

ابر بارانش گرفته - شمیم بهار

در ستایش همینگ‌وی - جولین بارنس

حاجی‌مراد - صادق هدایت

خورشید زیر پوستین آقاجان - مه‌شید امیرشاهی

دختر رویاهای من - برنارد مالامود

ذبح - محسن حمید

دست - یاسوناری کاواباتا

اندوه - آنتون چخوف

زن عقدی - ابیوسه نیکول

لوح محفوظ - فريدون توللي

پل معلق - آلیس مونرو

صراحت و قاطعيت - بهرام صادقي

سرباز - میترا داور

مرمری در اندازه‌ی انسان - ادیت نسبیت

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا

کِرمی در اُرکستر - توربورگ ندرئوس

مرد - خوان رولفو

مرد بی‌تبسم - یاسوناری کاواباتا

سونیا - یودیت هرمان

چرمِ کف پایِ عدید - نسیم خاکسار

صــد سال تنـهایی - گابریل گارسیا مارکز

ایردیل - بلیک ماریسن

جشن تولد - اسلاومیر مروژک

مرگ در جنگل - شروود اندرسن

ديوار چين و کتاب‌ها - خورخه لوئيس بورخس

کلارا - روبرتو بلانیو

توپ لاستیكی - صادق چوبك

امروز آدینه است - ارنست همینگ‌وی

قصة رییس - کن کیسی

گرگ - هوشنگ گلشیری

پریزاد من و ترنج چوبینش - سیمين بهبهانی

انتقام چمن - ریچارد براتیگان

افاده‌ای‌ها - وودی آلن

نشان افتخار - گی دو موپاسان

آقای مونرو از خفاش رندتر است - جیمز تربر

آبیدر - علی اشرف درویشیان

آغا سلطان کرمانشاهی - مهشید امیرشاهی

در اين شماره - بهرام صادقی

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان - کوین بروکمایر

جاده اِجمونت - ای. ال. داکتروف

رود زهر - محمد بهارلو

شنل - نیکلای گوگول

خروسِ سفید - چارلز ویلیام گوین

تابستان همان سال - ناصر تقوايی

اولتن پارک - بلیک ماریسن

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار - ذبیح بهروز

صورت‌خانه - سیمین دانشور

روی پل - هانریش بل

كباب غاز - سید محمد على جمالزاده

بی عرضه - آنتوان پاولويچ چخوف

گراکوس شکارچی - فرانتس کافکا

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم - ريموند کارور

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل - محمود دولت آبادی

مهمان - آلبر کامو

آدم خوب کم پیدا می‌شود - فلانری اوکانر

زنی که ساعت شش می‌آمد - گاربریل گارسیا مارکز

پدربزرگ و نوه - آیزاک باشویس سینگر

انتری که لوطيش مرده بود - صادق چوبک

کشتی نوح - مارک توین

شوهرِ حومه نشين - جان چیور

مه دود - ايتالو كالوينو

سایه - ادگار آلن پو

زخم - قاضی ربیحاوی

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ - ارسکین کالدول

سربازها آمدند - و.س. نایپُل

بعداز روز آخر - مهشید امیر شاهی

سیندرلا - جیمز فین گارنر

سرگشتۀ کوچۀ درختی... - پرویز دوائی

سراسر حادثه - بهرام صادقي

دکۀ خورشيدو - محمد بهارلو

می‌گی چرا؟ - لنگستون هیوز

صبح روز كريسمس - فرانك اوكانر

دماغ - نیکلای گوگول

کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate