| وشد يک اعتقاد جلال آل احمد خبر مرگ برادر بزرگم که از مدينه رسيد پدرم بلند گفت«لاالاه الاالله». و ديگر هيچ. حتي گريه نکرد. اما مدام ميگفت لاالاه الله. نه يک دفعه ونه ده دفعه. مدام. يعني براي اين که به سرش نزند؟ هر تازه واردي که ميرسيد به تسليت – يا سلامش که ميکردي – يا بچهها که ميرفتند چاي برايش ببرند، به جاي جواب و هرچيز ديگر مدام تهليل ميکرد. تا شب سهشنبه رسيد. شب روضهمان. آنوقت گريهاش درآمد. و چه گريهاي!هرگز نديده بوديم که بر واقعة کربلا آنچنان گريسته باشد. بهخصوص که روضهخوان آنشب اهل بود و از«علياکبر» حرف زد و از حضور پدر بر سر نعشش و از شکستن کمر و ديگر قضايا... ولي روضه که تمام شد باز ديگر هيچ. جز همان تهليل. حتي منع کرده بود که مادر و خواهرم بلند گريه کنند. اما ديگر ريشش را حنا نبست و سرش را نتراشيد. سلماني که ميآمد خانه سرش را نمره دو کوتاه ميکرد. و بعد هم مرتب عصا دست ميگرفت. پيش از آن هروقت ميخواست به مجلس مهمي برود عصايش را برميداشت. اما بعد از آن ديگر عصا از دستش نيافتاد. و اين قضايا بود تا زن و بچة برادر از مدينه آمدند. و دانستيم که ناگهاني و به مرضي ناشناخته مرده. شبي رفته بود مهماني به خانة يکي از«نخاوله» - و دير برگشته بود و خوابيده بود و صبح ديگر برنخاسته بود. همين. اما مگر کسي باورش ميشد؟ آخر مرضي- غذاي نامناسبي- نالهاي از درد مزمني- آخر چيزي!؟ ولي زنش حاضر بود و پسرش. و خبر از هيچکدام اينها. و مريدهاي پدر ميآمدند و ميرفتند و از اين ختم به ديگري- و از مجلس اهالي اين محل به آن يکي- تا عاقبت گير آمد. مستمسک گير آمد.«فلاني که از کربلا آمده بوده از فلان ديگري که از مدينه برگشته بوده نقل کرده بوده که فلاني را سنيها چيزخور کردهاند!» و چه زود قضيه پيچيد. از اين دهن به آن دهن. و شد يک اعتقاد. نمايندة مرجع تقليد در مدينه باشي و چنان فعال باشي که برادره بود و اصلاً يک بار هم از بيماري نناليده باشي و آنوقت يک مرتبه مردن!؟ درست است که مرگ خبر نميکند اما... و هزار اما. که هرکدام نقل يکي از مجالس اطرافيان پدرم. که ديگر همه حتم داشتند که برادره را چيزخور کرده اند. يکي تعجب خود را – ديگري تاسف خود را- سومي تحير را- چهارمي ناباوري را و پنجمي آرزوي ديدار او – همه را در اين يک شايعة افواهي خلاصه کردند تا فراموشي و عادت بيايد. و خلاص. و تا از يکي که گوشت و پوست ترا داشته و غم شادي ديگران را- مقدسي بسازند که پايين پاي امام در بقيع خوابيده.
بخشي از مقاله صمد و افسانة عوام- آرش، شمارة پنجم- آذرماه 47 حروفچين: فريبا حاجدايي نسخه قابل چاپشناسه : PA1688تاريخ ارسال : سه شنبه 22 آبان 1386 |