| و خداحافظي غمگينترين شعر جهان است عماد عبادي نميتوانم چيزي بسرايم. نميتوانم با آنها خداحافظي کنم. لحظهها و ثانيهها براي من مهماند مثل ميراث بهجا مانده از يک قوم مثل شبح رفتگان و خاطرة ماندگان. هيچ چيز نبايد فراموش بشود. هيچ نکتهاي از آن دقايق حتي به غفلت نبايد در پس ابهام باقي بماند. اين کار سختي است و بعضيها معتقدند امري است محال. با اينهمه سالهاي جنگ مثل يک آواز موهوم در دل باد يا يک برگ خشکيده در خروشاني رودخانه هر چند ناچيز هرچند مبهم، حک شده در دل آشوب زدة من. جنگ براي من هشت سال نبود يک عمر بود. يک عمر نه به لحاظ فصول، نه به لحاظ ماه و سال؛ يک عمر يعني چيزي آميخته با هستي من. يعني تمام سلولها و بافتهاي حياتي و غير حياتي من. من ترجيح ميدهم از نبض زماني که در تمام اين سالها زير پوست خاطرات خليده و از چشم و ذهن رزمندگان و خبرنگاران مغفول مانده حرف بزنم. خرمشهر در آستانة سقوط بود و همه جا آکنده از دود و سياهي. از خانة حمود در غربيترين قسمت شهر و در جايي که چشماندازش نيزارهاي کم پشت حوالي شط بود جز ديوارهاي فرو ريخته و تيرکهاي سوختة سقف چيزي باقي نمانده بود. شايد اگر لحظهاي دقيق ميشدي و بيتفاوت از اين همه ويراني نميگذشتي، ميتوانستي مائده را که در منتهااليه خرابههاي باقيمانده از آشپزخانه در خود ميپيچيد را ببيني. صورتش کبود نيلي ميزد و پاي چشمهاي گودافتادهاش لرزش خفيفي در رفتوآمد بود. با اينکه هوا سرد نبود عباي نماز حمود را تنگ بر خود پيچيده بود وناله، بياختيار از دهانش خارج ميشد. تکههاي خشک نان را سق ميزد و شيريني چند خارک رابه ياد شيريني خاطرات در کنار شوهر بودن، مزه مزه ميکرد. سالي پيش بود شايد. کارگر ساده پالايشگاه آبادان به خواستگارياش آمده بود و دلهاي ترد و نازکشان مثل دوپيچک آبي آب در هم گره خورده بودند. حمود از وقتي خودش را شناخته بود پيش برادر بزرگتر قد کشيده بود. کودکي در کربلا و بعدتر دزفول و آبادان و خرمشهر. چه سري بود که نه او از پدر و مادر ميپرسيد و نه برادر حرفي ميزد. تعجب ندارد بعضي اتفاقات همين طورياند يعني آغازشان معلوم نيست و کسي هم کنجکاوي نميکند. بعضي مسايل هميشه نامعلوم و نامکشوف باقي ميمانند. قبول نداريد؟ خانة پدري مائده بهشت برکت بود و صفا. بايد آنجا ميبودي و خندههاي حمود و مائده را ميشنيدي تا به باورت مينشست که آنها ميتوانند تا هميشة روزگار جوان و سرزنده باقي بمانند. طفل بازي بازيگوشانة روزمره، کيفورشان ميکرد. - چشمات رو ببند مائده. - سر به سرم نذار حمود. - گفتم چشات رو ببند، ميخوام يه چيزي نشونت بدم. و دست مائده را ميگرفت و از عرض اتاق عبور ميداد. - نرسيديم ؟ لنج عامو ماجده اينقد بيصداس؟ آرام ميخراميدند تا کنارپنجره و چشم انداز شط. - ميشنوي مائده؟ - اومديم بهمنشير؟ - حالا چشاتو وا کن گلم. - وي، اومديم بهشت؟ من به همون بريم و باوارده و انکس هم راضي بودم حمود. - اين بلم، اين ساحل، اين هواي شرجي همة زندگيه منه مائده. - خو اينو صد بار گفتيها. . . و صداي خنده همهجا را پر ميکرد. اگر تو آنجا بودي و آنها را ميديدي که چهطور از ته دل ميخندند شايد پيش خود ميگفتي اينها چه معني دارد؟ شوخي بيمزه! اين بازي را فقط آنهايي ميتوانند درک کنند کهاين سرخوشيها را از سر گذرانده باشند. در بزرگسالي سرخوشيهاي کودکانه به ندرت سراغ ما ميآيند و اگر هم سري به ما بزنند اغلب از آن غافليم. اما حمود و مائده و بسياري ديگر چون اينان تصوير عرب دشداشه به تن و عگال بر سر که با چرخش نرم و سبک دستمالي بر بالاي سر يا ولدي عبدالحليم حافظ را در نواي عود و قانون ميخواند را دايم در روياهايشان ميديدند و گاه در پس انکار، زمزمهاش ميکردند. حمود در روياهايش لنجي را دوست ميداشت که نوعروساش ناخداي آن باشد و او جاشوي سياه چرده و خدمتگزار لنج. عروس خليج فرمان بدهد و حمود تا بيکران آبي شط و کارون و خليج يک نفس براند. - عروس خليج سوار بر لنج؟ بازي رو بهم نزن مائده، تو چهکار بهاين کارا داري ؟ - عجب حرفي ميزني، پس کي کار داشته باشه؟ - حالا قهر نکن. ميخواي غوص برم تو آب برات مرواريد صيد کنم ؟ - شنا هم بلدي ؟ - پس چي که بلدم. بمبک دريا شنا بلد نباشه پس کي بلده؟ مائده نفس نخلستان را دوست ميداشت و بالا رفتن از تنة تنومند نخلها را. ريسمان به کمر نخل قرص ميکرد و خودش را بالا ميکشيد. از آن بالا خرمشهر عروسي بود که بچهها به تماشايش ميآمدند. يکبار هم با حمود مسابقه دادند. اما حمود گذاشت مائده ازش ببرد. خندههاي شيطنت آميز نو عروس از اوج نخل به نخلستان ميپاشيد و حمود عاشق اين خندهها بود. شايد صدبار ديگر هم اين لحظات تکرار شد تا رسيد به آن روزها. روز دوشنبه 31 شهريور. خبرها مثل هجوم دشمن تکان دهنده بودند و ناگهاني. ناباوري تنها مرثيهاي بود که پيش از همه مهمان ميشد. پاسگاه مرزي ربوط سقوط کرد. چه زود گذشت! عين خوش سقوط کرد. همين؟يعني!؟. . . حمود در آستانة در، مات و مبهوت با لباس انداميدوبندش ايستاده بود. خون به چهرهاش دويده بود وبغض گلويش را تکهتکه ميکرد و نميخواست بغضش بشکفد. چشم به شط دوخته بود و به بي شرمي دشمن. مائده سنگين قدم بر ميداشت. يک دست به کمر و يک دست به ديوار. اين روزها خيلي زود از نفس ميافتاد و ضعف به سراغش ميآمد. مادر دلدارياش ميداد و نويدي خوش در گوشش زمزمه ميکرد. - به سلامتي بارت رو زمين ميذاري دخترم. - تکونش کم شده. - خو اين نگراني نداره. طفلت بزرگ شده، جاش تنگه. - من و حمود، سيد عباس نظر کرديم، دختر يا پسر فرقي نداره فقط خدا چهار ستون درست اولاد بهمون بده تا آخر عمر روز عاشورا، پابرهنه نوکرياش رو ميکنيم. و حمود در آن چند روز دست و پاي قطع شدة اطفال و تنهاي پاره پاره و سوخته زياد ديده بود. - تو و مادر و بوات بايد از اينجا برين مائده. - چي؟ - بحث نکن نازگلم، اوضاع رو که ميبيني. - اما حمود؟؟ - ميگن تانکهاشون دارن ميان خرمشهر. همين امروز بايد برين. پدر پير و زمينگير مائده نگاهش ميکرد. نگاهي غريب و از سر درد. سالها بود که ديگر ناي حرف زدن نداشت. صدايش اغلب آميخته به امواج راديو دو موجاش بود. براي ساعتهاي طولاني در بستر دراز ميکشيد و به نقطهاي نامعلوم خيره ميماند و راديو گوش ميداد. کارگر پالايشگاه بوده شايد همة عمر. هميشه رختهايش بوي نفت ميداده. مائده ميگفت آن وقتها که سرحال و قبراق بوده از ورود انگليسيها بهايران و چاههاي نفت مسجد سليمان قصهها تعريف ميکرده. از انگليسيها بدش ميآمده و يکبار هم در باشگاه افسران آبادان با يکي از آنها درگير شده که يک ماهي را در زندان گذرانده. تو آنجا بودي و او را ميديدي که چهطور با غيض و نفرت اجنبي ايي که وطنش را به غارت ميبرده مينگريسته. هستياش را دو دستي تقديم آنها ميکرده و دم بر نميآورده. شنيده بودي که در زندگي دردهايي است که از سر ابتذال، ناگفتني است ؟اين دردها استخوانش را ترکانده و طاقتش را طاق کرده. او و خيليها خود را مزدور اجنبي ميديدند و کاري نميتوانستند از پيش ببرند. اين درد نيست؟ ديده بودياش که آن شب خوشگذراني افسران انگليسي و آمريکايي، چقدر نگاهش سنگين و سخت بوده که کت بسته به زندان ميبرندش، بيهيچ محاکمه و قاضي. آنجا هم يقينا دردي جانکاه نفسش را تنگ کرده و امانش را بريده. آن روزها که سرکارگر ميشده پيلتني بوده براي خودش. يک سروگردن از بقيه بلندتر، گردن برافراشته و سينه ستبر. عضلات در هم تنيده و قامت استوار، اما حالا جز پوست و استخواني يله داده به متکا چيز ديگري نبود. پدر مائده به دامادش خيره بود، به او که اگر ميتوانست پسر صدايش ميزد. خواست دستش را بلند کند. شايد ابراز وجود يا چيزي شبيه به ماندن و ماندگار شدن. حمود کنار بستر نشست و دست لرزان پيرمرد را ياري داد تا دست بر سر حمود آرام گرفت. لرزش انگشتان نحيف پيرمرد بر موهاي مجعد و مشکي حمود مثل اطميناني بود که از دل يک مبارز خستگي ناپذير بر دل مبارز ديگري سايه ميانداخت. حمود دست را به گرميفشرد و بوسيد. مادر مائده کنار دخترش ايستاده بود و بيشتر مطيع مينمود تا معترض. صفير چند گلولة پياپي توپ و تانک در حوالي همه را به خود آورد. پيشتر دود غليظي بر آسمان شهر آماس کرده بود. حمود برافروخته ميخواست محل بمباران و لهيب آتش را حدس بزند شايد صدا از راه آهن بود يا مسجد جامع. به مائده نگفته بود که چند زن و مرد به همراه تعدادي سپاهي ژ -3 به دست اين روزها اطراف مسجد سنگر بسته بودند. جهان آرا اسميبود که زياد شنيده ميشد. فرماندهاي که استواري باور و ايمان به عملش زبانزد همه بود. ژ-3 در برابر تانک؟ شايد خنده دار به نظر برسد يا غلو آميز. اما همهاش همين بوده. هيچ اصراري به باور نيست. فقط آنهايي که از نزديک با او بودند ميتوانند گواهاين حقيقت باشند. ميگويم حقيقت چون من آنجا بودم. در لحظه لحظة جنگ. در باور جهان آرا. در ايمان زنان و مردان خرمشهر. حمود هم مثل خيليها ترسيده و دستپاچه شده بود. صداي مهيب و يکبارة گلوله و تير و غرش هواپيما با شهامت ترين سربازان را به هول و هراس مياندازد چه برسد به مردم بي دفاعي که در باغ زندگي با آرامش و سادگي قدم ميزنند. آنها در معاش روز و صميميت شب در آمد و شد بودند که يکباره تانکي شليک ميکند و آوار و دود و آتش همه جا را فرا ميگيرد. هرزگي، پردة امنيت را ميدرد و ددمنشي، صلح و خوشي را به يغما ميبرد. انتظار لبخند از دشمن بيهوده است. لاف بيعقلي است. تو ديدي که چهطورخشم در چشمان حمود شعله کشيد وغيرتش را به فرياد آورد. - مادر جان، شما و بوا و مائده بايد همين امروز از اينجا برين. من ميرم وسيله پيدا کنم. و بدون خداحافظي، بدون درنگ رفته بود. انگار کسي زمزمه کرد يا شايد تو آنجا بودي که در نگاه مائده ميخواندي: و خداحافظي غمگين ترين شعر جهان است. . . کسي زمزمه کرد؟ بعد از ناهار مائده حالش بد ميشود. مادر بيرون ميرود تا از همسايهها کمک بگيرد. مائده بهاشپزخانه ميرود تا آبي بنوشد و آنگاه انگار همه چيز تازه شروع ميشود. غرش تانک و تکان گلوله و فرياد آدمهايي که خيلي زود در گلو آرام ميگرفت. همان لحظات درد پهلوي مائده را چنگ ميزند و تيرة پشتش را تکان ميدهد. از ميان همة صداها يک صدا نزديکتر آمد. طوفاني و سهمگين بود. پر از خشم و کينهتوزي. بيرحم و نابودگر. يک لحظه اتفاق افتاد، فقط يک لحظه. همه چيز در گنگي و بي سرانجامي گم شد. صداي راديو دو موج زير آوار خش برداشت و آرام آرام ناپديد شد. مادر هرگز نيامد، انگار که از گذشته هرگز نبوده و هرگز کسي چشم به راهش نيست و نخواهد بود. تو ميديدي اش اما ترجيح ميدادي چيزي نگويي. مثل بعضيها که هميشه حضور دارند و در خاطرت حک شده اند. کافي است يکبار ببينيشان و بعد براي هميشه – بياختيار - ششدانگ وجودت خود به خود به نامشان ميشود. مائده ميگفت :وقتايي که خونه نبود صداش رو ميشنفتم و بوش رو ميفهميدم. آن وقتها هم که بود کسي صدايش را نميشنيد. حضورش ماية دلگرميبود. چنان گرم و صميمي که ميپنداشتي در کودکي تو را در گهواره ات خوابانده و برايت افسانة چهل ماديان را گفته. مادر صدايش ميزدي و ميدانستي که مادر همة جوانان خرمشهر است. گاهگاهي حين نان درست کردن پاي تنور با خود چيزکي ميخواند که اگر خوب گوش ميسپردي تو را به سکرآوري صبح ميبرد. ترنمي که ميخواند آشنا بود برايت. ساعتي گذشت يا بيشتر يا کمترک. زمان از حرکت باز ايستاده بود. همه چيز در خلاة سيلان داشت. خرمشهر در پندار مردمانش ناپديد ميشد. از اينجا و آنجا صداي تير و انفجار شنيده ميشد. مائده با رنج و درد خود را از زير آوار بيرون کشيد. از پس ديوارهاي فرو ريخته و درز در، کوچه را ميديد. نشانهاي از حيات به چشم نميآمد. گيج شده بود. سرش دوران داشت. احساس ضعف و کرختي ميکرد. بياختيار گريهاش ميآمد. لبها را به سختي تکان داد:حمود. . . حمود. دست پدر مشت شده، زير تيرکهاي سوختة سقف به خاک و خون آغشته بود. خواست جيغ بزند و بر سر بکوبد اما درد پهلو به جانش چنگ ميانداخت. دهانش مزة خاک ميداد. بوي سوختگي و دود مشامش را ميآزرد. چه اتفاقي افتاده بود؟ اوايل بارداري اينطور نبود. پاي تنور نان مينشست و دود هيزم را با ولع به ريههايش ميفرستاد. دور از چشم مادر زغال ميخورد و گچ ديوار سق ميزد. شنيده بود ويار، هوس طفله، طفل هم که خوبي و بدي حاليش نيست. او داشت مادر ميشد و ميفهميد که دارد تغييرات زيادي ميکند. دلش براي ترشي بندري و ليته و آب زرشک قنج ميرفت. از آب گذشته بودند. زنهاي همسايه دايم برايش نوبرانه ميآوردند. اما حالا زبانش خشک شده بود. شکستههاي ليوان دستش را بريده بود. موجود ناشناختهاي در درونش بيقراري ميکرد. خواست بگويد الان چه وقت بيقراري است عزيز مادر،اما فقط توانست بگويد اي خدا. . . و نالهاش با هقهق گريه همراه شد. از پشت پردة اشک چشمش به عباي حمود افتاد. همانکه چشم روشني برادر شوهر از کربلا بود. دست دراز کرد تا عبا را بگيرد. عبا خاک خورده بود و چيزي سنگينش کرده بود يا نه سنگيني از مائده بود که نميتوانست حرکت کند. صدايي شنيده شد؛ از آنجا که معلوم نبود کوچه است يا حياط خانه. مائده با چشمان از حدقه درآمده به سمت صدا خيره شد. گامهاي سبک و لرزان نزديک ميآمدند. درد، طاقت مائده را برده بود. مائده ساية کم رنگي را در اطرافش احساس کرد. گرماي دستي، اشکهايش را با خود برد. سايه پر رنگتر شد؛ ربيعه بود. زن همسايه و دوست مادر. کر و لال بود. آثار گريه و ترس هنوز در چهرهاش پيدا بود. به خصوص چشمهايش که به وضوح وحشت را نشان ميدادند. با ايما و اشاره سعي ميکرد به مائده بقبولاند که طوري نشده. آوار را کنار زد. به آراميکمک کرد تا مائده يک گوشه آرام بگيرد. با اشارات مائده عبا را دورش پيچيد و آب به دستش داد. درد مائده را دوره کرده بود و دست بردار نبود. ربيعه فکري به ذهنش رسيد. مائده با همان حال، تصور ربيعه را بهم زد: - نه، نه ربيعه. . . اينکار کار تو نيست ربيعه دنبال چراغ سه فتيلة خوراک پزي ميگشت. نرم و سبک کار ميکرد. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. قابلمة آب را گذاشت روي چراغ و بعد دنبال ملحفة تميز گشت. - چکار ميکني ربيعه؟ اين کارا بي فايدهاس. از اينجا برو. خودت رو نجات بده، الان عراقيها ميرسن. مائده انگار با خودش حرف ميزد. انگار ديوانه شده بود و مهمل ميبافت. ربيعه مثل يک روح سرگردان بياعتنا اينطرف و آن طرف ميرفت و يک گوشه از آشپزخانه را پرده ميکشيد. مائده دلش آشوب داشت. نميخواست ربيعه آنجا باشد. يکباره ياد پدر افتاد. محل افتادگي دست پيدا نبود. زنبيل حصيري روي آنرا پوشانيده بود. کار ربيعه بود. چهطور ميتوانست اينقدر بياعتنا رفتار کند؟چهطور ميتوانست اين همه مصيبت را بيند و غمگين نباشد ؟يکبار که رتيل دست شوهرش را زده بود با زبان بيزباني و داد و فرياد همة محل را خبردار کرده بود. يا آن دفعه که توي جزيره جنازة بادکردهاي روي آب ديده بود تا يک هفته تب داشت و همه جا با اشارات دست و سر، ماوقع را براي همه تعريف ميکرد اما حالا خونسرد و خوددار مثل قابلهاي که توي حرفهاش استخوان خرد کرده، رفتار ميکرد. مائده چند بار توي اين احوال از هوش رفت و به هوش آمد. باورکردني نيست اما اين اتفاق افتاد. چشمانش بسته ميشدند و پس از لحظاتي نيمه باز ميماندند. يکبار حمود را ديد که با اسلحه و عرقچين خونين ميان آتش و دود ميدود و جنازهها را اينطرف و آن طرف ميبرد. بارديگر مادر را که ضجه زنان روي خاک به دنبال عراقيها کشيده ميشود. و سر آخر هم لنج عامو ماجد که پر بود از نو عروسان سياهپوش خرمشهر. اين صحنة آخر همه بودند. همه وحشت زده به سمت مسجد جامع ميدويدند. عراقيها حلقة محاصره را تنگتر ميکردند و از زمين و آسمان گلوله ميباريد. هرچه لنج و بلم و قايق بود روي هم تلنبار شده بود و شعلة آتش شان زبانه ميکشيد. چند جوان دايم فرياد ميزدند که همه سنگر بگيرند. مائده نميتوانست مثل بقيه تيز و چابک بدود. چند ده متر مانده به مسجد گويا تيري به کتفش اصابت کرد و زمين گير شد. درد از همانجا سرازير شد ودورش چمبره زد. حمود و دو سه نفر ديگر به سمتش دويدند. مثل لحظههاي خداحافظي بود قيافة حمود. عراقيها زودتر بالاي سرش سايه انداختند. درد آخرين زهرش را به جان او ريخت. مائده زمين را چنگ زد. خواست فرياد کند اما همزمان گرية بي تاب کودکي که هوا به ششهايش ميدويد و دست به خون آغشتة ربيعه مانع شد. لحظاتي بعد. . . نميتوانيد باور کنيد، نه نميتوانيد. مائده پيچيده در ملحفه ، يکپارچه خيس عرق بود. ساية سراب وار نوزاد در دستان ربيعه، حس خوشايندي برايش به ارمغان آورد و کم کم لبخند کم رنگي به لبانش نشست. چشمان ربيعه انگار پر از ذوق و شوق زندگي شده بود. مائده با چشمان نيمه باز به نوزاد نگاه کرد. لابد ته دلش ميگفت شبيه حمود است ، سياه چرده با موهاي فلفل نمکي. صداي شني چرخ تانکها به گوش ميرسيد. ربيعه قرص نان و چند خارک خاک خورده کف دستان زائو گذاشت. ساعت به ساعت صداي تانکها نزديکتر ميشد. حتي ميتوانستي عبارات عربي ايي که ميان عراقيها رد و بدل ميشد را به وضوح بشنوي. هر خانهاي سالم به نظر ميرسيد، با گلولة تانک در هم فرو ميريخت. ربيعه دستپاچه به مائده حالي کرد که بايد از آنجا بروند. چه انتظار بيهودهاي، مگر امکانپذير است !؟مائده همة قوايش را جمع کرد و لرزان و ناتوان خود را به خرابههاي آشپزخانه تکيه داد. عبا از شانههايش فرو افتاد. با لبخند به ربيعهاشاره کرد. ربيعه نوزاد را در عبا پيچيد و تنگ در آغوش گرفت. مائده اشاره کرد که راه بيافتند. ربيعه و نوزاد پيش افتادند. از خيابان همجوار صداي عراقيها به گوش ميرسيد. ربيعه خميده و محتاط از حياط بيرون زد. با تمام قوا دويد تا خود را به پيچ کوچه برساند. از حاشية ديوارسرک کشيد. مائده، افتان و خيزان و دردناک خود را به کوچه انداخته بود و به سمتشان ميآمد. غرش يک تانک و نفير چند گلوله، چيزي باقي نگذاشت جز تلي از خاک و خوني که. . . ميدانم اين لحظات را باور نميکنيد. ميدانم پيش خود ميگوييد اين ماجراها ساختگي و خيالي است. ميگوييد: - مگر آن روز چهارم آبان 59 نبود و آخرين روز دفاع از خرمشهر!؟همة اينها، آن جا اتفاق افتاد؟ - مگر چند ساعت بعد بندر و شط و نخلستان در دل همة جانبازان و سرافرازان غروب نکرد!؟چهطور چنين چيزي ممکن است؟ - چهطور ميشود همة اينها اتفاق افتاده باشد و کسي گواه آن نباشد!؟ - اين روزها و دقايق و لحظات، کجا به ثبت رسيده که مدارکش موجود نيست!؟ - اصلاً از کجا باور کنيم که حمود و مائده و آنهايي که اسمشان رفت واقعي بوده اند نه خيالي ؟يا. . . باشد. گواه ميخواهيد ؟ من؛ نامم رشيد فرزند حمود و مائده. شاهد؟ ربيعه؛ دايه و آرام جانم. همينها کافي نيست؟ ما هنوز زندهايم و در خرمشهر زندگي ميکنيم. از هر که بپرسيد دفتر روزنامة صبح اروند کنار را نشانتان ميدهد. آپارتمان کوچک ما حوالي گمرک است. همين تابستان پيش رو چشم انتظاريم. باشد؟
پاييز 86 شاهرود(استان سمنان)
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1728تاريخ ارسال : سه شنبه 06 آذر 1386 |
|