خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
و خداحافظي غمگين‮ترين شعر جهان است

عماد عبادي

  نمي‮توانم چيزي بسرايم. نمي‮توانم با آن‮ها خداحافظي کنم. لحظه‮ها و ثانيه‮ها براي من مهم‮اند مثل ميراث به‮جا مانده از يک قوم مثل شبح رفتگان و خاطرة ماندگان. هيچ چيز نبايد فراموش بشود. هيچ نکته‮اي از آن دقايق حتي به غفلت نبايد در پس ابهام باقي بماند. اين کار سختي است و بعضي‮ها معتقدند امري است محال. با اين‮همه سال‮هاي جنگ مثل يک آواز موهوم در دل باد يا يک برگ خشکيده در خروشاني رودخانه هر چند ناچيز هرچند مبهم، حک شده در دل آشوب زدة من.
    جنگ براي من هشت سال نبود يک عمر بود. يک عمر نه به لحاظ فصول، نه به لحاظ ماه و سال؛ يک عمر يعني چيزي آميخته با هستي من. يعني تمام سلول‮ها و بافت‮هاي حياتي و غير حياتي من.
من ترجيح مي‮دهم از نبض زماني که در تمام اين سال‮ها زير پوست خاطرات خليده و از چشم و ذهن رزمندگان و خبرنگاران مغفول مانده حرف بزنم.
    خرمشهر در آستانة سقوط بود و همه جا آکنده از دود و سياهي. از خانة حمود در غربي‮ترين قسمت شهر و در جايي که چشم‮اندازش نيزارهاي کم پشت حوالي شط بود جز ديوارهاي فرو ريخته و تيرک‮هاي سوختة سقف چيزي باقي نمانده بود. شايد اگر لحظه‮اي دقيق مي‮شدي و بي‮تفاوت از اين همه ويراني نمي‮گذشتي، مي‮توانستي مائده را که در منتهااليه خرابه‮هاي باقي‮مانده از آشپزخانه در خود مي‮پيچيد را ببيني. صورتش کبود نيلي مي‮زد و پاي چشم‮‮هاي گودافتاده‮اش لرزش خفيفي در رفت‮وآمد بود. با اين‮که هوا سرد نبود عباي نماز حمود را تنگ بر خود پيچيده بود وناله، بي‮اختيار از دهانش خارج مي‮شد. تکه‮هاي خشک نان را سق مي‮زد و شيريني چند خارک رابه ياد شيريني خاطرات در کنار شوهر بودن، مزه مزه مي‮کرد.
    سالي پيش بود شايد. کارگر ساده پالايشگاه آبادان به خواستگاري‮اش آمده بود و دل‮هاي ترد و نازکشان مثل دوپيچک آبي آب در هم گره خورده بودند. حمود از وقتي خودش را شناخته بود پيش برادر بزرگ‮تر قد کشيده بود. کودکي در کربلا و بعدتر دزفول و آبادان و خرمشهر. چه سري بود که نه او از پدر و مادر مي‮پرسيد و نه برادر حرفي مي‮زد. تعجب ندارد بعضي اتفاقات همين طوري‮اند يعني آغازشان معلوم نيست و کسي هم کنج‮کاوي نمي‮کند. بعضي مسايل هميشه نامعلوم و نامکشوف باقي مي‮مانند. قبول نداريد؟
    خانة پدري مائده بهشت برکت بود و صفا. بايد آن‮جا مي‮بودي و خنده‮هاي حمود و مائده را مي‮شنيدي تا به باورت مي‮نشست که آن‮ها مي‮توانند تا هميشة روزگار جوان و سرزنده باقي بمانند. طفل بازي بازيگوشانة روزمره، کيفورشان مي‮کرد.
- چشمات رو ببند مائده.
- سر به سرم نذار حمود.
- گفتم چشات رو ببند، مي‮خوام يه چيزي نشونت بدم.
و دست مائده را مي‮گرفت و از عرض اتاق عبور مي‮داد.
- نرسيديم ؟ لنج عامو ماجده‮ اين‮قد بي‮صداس؟
آرام مي‮خراميدند تا کنارپنجره و چشم انداز شط.
- مي‮شنوي مائده؟
- اومديم بهمنشير؟
- حالا چشاتو وا کن گلم.
- وي، اومديم بهشت؟ من به همون بريم و باوارده و انکس هم راضي بودم حمود.
- اين بلم، اين ساحل، اين هواي شرجي همة زندگيه منه مائده.
- خو اينو صد بار گفتي‮ها. . .    
     و صداي خنده همه‮جا را پر مي‮کرد. اگر تو آن‮جا بودي و آن‮ها را مي‮ديدي که چه‮طور از ته دل مي‮خندند شايد پيش خود مي‮گفتي اين‮ها چه معني دارد؟ شوخي بي‮مزه!
     اين بازي را فقط آن‮هايي مي‮توانند درک کنند که‮اين سرخوشي‮ها را از سر گذرانده باشند. در بزرگسالي سرخوشي‮هاي کودکانه به ندرت سراغ ما مي‮آيند و اگر هم سري به ما بزنند اغلب از آن غافليم. اما حمود و مائده و بسياري ديگر چون اينان تصوير عرب دشداشه به تن و عگال بر سر که با چرخش نرم و سبک دستمالي بر بالاي سر يا ولدي عبدالحليم حافظ را در نواي عود و قانون مي‮خواند را دايم در روياهايشان مي‮ديدند و گاه در پس انکار، زمزمه‮اش مي‮کردند.
    حمود در روياهايش لنجي را دوست مي‮داشت که نوعروس‮اش ناخداي آن باشد و او جاشوي سياه چرده و خدمتگزار لنج. عروس خليج فرمان بدهد و حمود تا بيکران آبي شط و کارون و خليج يک نفس براند.
- عروس خليج سوار بر لنج؟
بازي رو بهم نزن مائده، تو چه‮کار به‮اين کارا داري ؟
- عجب حرفي مي‮زني، پس کي کار داشته باشه؟
- حالا قهر نکن. مي‮خواي غوص برم تو آب برات مرواريد صيد کنم ؟
- شنا هم بلدي ؟
- پس چي که بلدم. بمبک دريا شنا بلد نباشه پس کي بلده؟
    مائده نفس نخلستان را دوست مي‮داشت و بالا رفتن از تنة تنومند نخل‮ها را. ريسمان به کمر نخل قرص مي‮کرد و خودش را بالا مي‮کشيد. از آن بالا خرمشهر عروسي بود که بچه‮ها به تماشايش مي‮آمدند. يک‮بار هم با حمود مسابقه دادند. اما حمود گذاشت مائده ازش ببرد. خنده‮هاي شيطنت آميز نو عروس از اوج نخل به نخلستان مي‮پاشيد و حمود عاشق اين خنده‮ها بود.
 شايد صدبار ديگر هم اين لحظات تکرار شد تا رسيد به آن روزها.
روز دوشنبه 31 شهريور.
خبرها مثل هجوم دشمن تکان دهنده بودند و ناگهاني. ناباوري تنها مرثيه‮اي بود که پيش از همه مهمان مي‮شد.
پاسگاه مرزي ربوط سقوط کرد.
چه زود گذشت!
عين خوش سقوط کرد. همين؟يعني!؟. . .
    حمود در آستانة در، مات و مبهوت با لباس اندامي‮دوبندش ايستاده بود. خون به چهره‮اش دويده بود وبغض گلويش را تکه‮تکه مي‮کرد و نمي‮خواست بغضش بشکفد. چشم به شط دوخته بود و به بي شرمي ‮دشمن.
   مائده سنگين قدم بر مي‮داشت. يک دست به کمر و يک دست به ديوار. اين روزها خيلي زود از نفس مي‮افتاد و ضعف به سراغش مي‮آمد. مادر دلداري‮اش مي‮داد و نويدي خوش در گوشش زمزمه مي‮کرد.
- به سلامتي بارت رو زمين مي‮ذاري دخترم.
- تکونش کم شده.
- خو اين نگراني نداره. طفلت بزرگ شده، جاش تنگه.
- من و حمود، سيد عباس نظر کرديم، دختر يا پسر فرقي نداره فقط خدا چهار ستون درست اولاد بهمون بده تا آخر عمر روز عاشورا، پابرهنه نوکري‮اش رو مي‮کنيم.
  و حمود در آن چند روز دست و پاي قطع شدة اطفال و تن‮هاي پاره پاره و سوخته زياد ديده بود.
- تو و مادر و بوات بايد از اين‮جا برين مائده.
- چي؟
- بحث نکن نازگلم، اوضاع رو که مي‮بيني.
- اما حمود؟؟
- مي‮گن تانک‮هاشون دارن ميان خرمشهر. همين امروز بايد برين.
    پدر پير و زمين‮گير مائده نگاهش مي‮کرد. نگاهي غريب و از سر درد. سال‮ها بود که ديگر ناي حرف زدن نداشت. صدايش اغلب آميخته به امواج راديو دو موج‮اش بود. براي ساعت‮هاي طولاني در بستر دراز مي‮کشيد و به نقطه‮اي نامعلوم خيره مي‮ماند و راديو گوش مي‮داد.
    کارگر پالايشگاه بوده شايد همة عمر. هميشه رخت‮هايش بوي نفت مي‮داده. مائده مي‮گفت آن وقت‮ها که سرحال و قبراق بوده از ورود انگليسي‮ها به‮ايران و چاه‮هاي نفت مسجد سليمان قصه‮ها تعريف مي‮کرده. از انگليسي‮ها بدش مي‮آمده و يک‮بار هم در باشگاه افسران آبادان با يکي از آن‮ها درگير شده که يک ماهي را در زندان گذرانده.
  تو آن‮جا بودي و او را مي‮ديدي که چه‮طور با غيض و نفرت اجنبي ايي که وطنش را به غارت مي‮برده مي‮نگريسته. هستي‮اش را دو دستي تقديم آن‮ها مي‮کرده و دم بر نمي‮آورده. شنيده بودي که در زندگي دردهايي است که از سر ابتذال، ناگفتني است ؟اين دردها استخوانش را ترکانده و طاقتش را طاق کرده. او و خيلي‮ها خود را مزدور اجنبي مي‮ديدند و کاري نمي‮توانستند از پيش ببرند. اين درد نيست؟
    ديده بودي‮اش که آن شب خوش‮گذراني افسران انگليسي و آمريکايي، چقدر نگاهش سنگين و سخت بوده که کت بسته به زندان مي‮برندش، بي‮هيچ محاکمه و قاضي. آن‮جا هم يقينا دردي جانکاه نفسش را تنگ کرده و امانش را بريده.
    آن روزها که سرکارگر مي‮شده پيلتني بوده براي خودش. يک سروگردن از بقيه بلندتر، گردن برافراشته و سينه ستبر. عضلات در هم تنيده و قامت استوار، اما حالا جز پوست و استخواني يله داده به متکا چيز ديگري نبود.
    پدر مائده به دامادش خيره بود، به او که اگر مي‮توانست پسر صدايش مي‮زد. خواست دستش را بلند کند. شايد ابراز وجود يا چيزي شبيه به ماندن و ماندگار شدن. حمود کنار بستر نشست و دست لرزان پيرمرد را ياري داد تا دست بر سر حمود آرام گرفت. لرزش انگشتان نحيف پيرمرد بر موهاي مجعد و مشکي حمود مثل اطميناني بود که از دل يک مبارز خستگي ناپذير بر دل مبارز ديگري سايه مي‮انداخت. حمود دست را به گرمي‮فشرد و بوسيد. مادر مائده کنار دخترش ايستاده بود و بيشتر مطيع مي‮نمود تا معترض.
    صفير چند گلولة پياپي توپ و تانک در حوالي همه را به خود آورد. پيشتر دود غليظي بر آسمان شهر آماس کرده بود. حمود برافروخته مي‮خواست محل بمباران و لهيب آتش را حدس بزند شايد صدا از راه آهن بود يا مسجد جامع. به مائده نگفته بود که چند زن و مرد به همراه تعدادي سپاهي ژ -3 به دست اين روزها اطراف مسجد سنگر بسته بودند. جهان آرا اسمي‮بود که زياد شنيده مي‮شد. فرمانده‮اي که استواري باور و ايمان به عملش زبانزد همه بود.
ژ-3 در برابر تانک؟
   شايد خنده دار به نظر برسد يا غلو آميز. اما همه‮اش همين بوده. هيچ اصراري به باور نيست. فقط آن‮هايي که از نزديک با او بودند مي‮توانند گواه‮اين حقيقت باشند. مي‮گويم حقيقت چون من آن‮جا بودم. در لحظه لحظة جنگ. در باور جهان آرا. در ايمان زنان و مردان خرمشهر.
   حمود هم مثل خيلي‮ها ترسيده و دستپاچه شده بود. صداي مهيب و يک‮بارة گلوله و تير و غرش هواپيما با شهامت ترين سربازان را به هول و هراس مي‮اندازد چه برسد به مردم بي دفاعي که در باغ زندگي با آرامش و سادگي قدم مي‮زنند. آن‮ها در معاش روز و صميميت شب در آمد و شد بودند که يک‮باره تانکي شليک مي‮کند و آوار و دود و آتش همه جا را فرا مي‮گيرد. هرزگي، پردة امنيت را مي‮درد و ددمنشي، صلح و خوشي را به يغما مي‮برد.
انتظار لبخند از دشمن بيهوده است. لاف بي‮عقلي است.
تو ديدي که چه‮طورخشم در چشمان حمود شعله کشيد وغيرتش را به فرياد آورد.
- مادر جان، شما و بوا و مائده بايد همين امروز از اين‮جا برين. من مي‮رم وسيله پيدا کنم.
و بدون خداحافظي، بدون درنگ رفته بود. انگار کسي زمزمه کرد يا شايد تو آن‮جا بودي که در نگاه مائده مي‮خواندي:
و خداحافظي غمگين ترين شعر جهان است. . . کسي زمزمه کرد؟
   بعد از ناهار مائده حالش بد مي‮شود. مادر بيرون مي‮رود تا از همسايه‮ها کمک بگيرد. مائده به‮اشپزخانه مي‮رود تا آبي بنوشد و آنگاه انگار همه چيز تازه شروع مي‮شود. غرش تانک و تکان گلوله و فرياد آدم‮هايي که خيلي زود در گلو آرام مي‮گرفت.
    همان لحظات درد پهلوي مائده را چنگ مي‮زند و تيرة پشتش را تکان مي‮دهد. از ميان همة صداها يک صدا نزديک‮تر آمد. طوفاني و سهمگين بود. پر از خشم و کينه‮توزي. بي‮رحم و نابودگر. يک لحظه اتفاق افتاد، فقط يک لحظه. همه چيز در گنگي و بي سرانجامي ‮گم شد. صداي راديو دو موج زير آوار خش برداشت و آرام آرام ناپديد شد.
    مادر هرگز نيامد، انگار که از گذشته هرگز نبوده و هرگز کسي چشم به راهش نيست و نخواهد بود. تو مي‮ديدي اش اما ترجيح مي‮دادي چيزي نگويي. مثل بعضي‮ها که هميشه حضور دارند و در خاطرت حک شده اند. کافي است يک‮بار ببيني‮شان و بعد براي هميشه – بي‮اختيار - ششدانگ وجودت خود به خود به نامشان مي‮شود.
مائده مي‮گفت :وقتايي که خونه نبود صداش رو مي‮شنفتم و بوش رو مي‮فهميدم.
 آن وقت‮ها هم که بود کسي صدايش را نمي‮شنيد. حضورش ماية دلگرمي‮بود. چنان گرم و صميمي ‮که مي‮پنداشتي در کودکي تو را در گهواره ات خوابانده و برايت افسانة چهل ماديان را گفته. مادر صدايش مي‮زدي و مي‮دانستي که مادر همة جوانان خرمشهر است. گاه‮گاهي حين نان درست کردن پاي تنور با خود چيزکي مي‮خواند که اگر خوب گوش مي‮سپردي تو را به سکرآوري صبح مي‮برد. ترنمي‮ که مي‮خواند آشنا بود برايت.
     ساعتي گذشت يا بيشتر يا کمترک. زمان از حرکت باز ايستاده بود. همه چيز در خلاة سيلان داشت. خرمشهر در پندار مردمانش ناپديد مي‮شد. از اين‮جا و آن‮جا صداي تير و انفجار شنيده مي‮شد. مائده با رنج و درد خود را از زير آوار بيرون کشيد. از پس ديوارهاي فرو ريخته و درز در، کوچه را مي‮ديد. نشانه‮اي از حيات به چشم نمي‮آمد. گيج شده بود. سرش دوران داشت. احساس ضعف و کرختي مي‮کرد. بي‮اختيار گريه‮اش مي‮آمد. لب‮ها را به سختي تکان داد:حمود. . . حمود.
دست پدر مشت شده، زير تيرک‮هاي سوختة سقف به خاک و خون آغشته بود.
    خواست جيغ بزند و بر سر بکوبد اما درد پهلو به جانش چنگ مي‮انداخت. دهانش مزة خاک مي‮داد. بوي سوختگي و دود مشامش را مي‮آزرد. چه اتفاقي افتاده بود؟ اوايل بارداري اين‮طور نبود. پاي تنور نان مي‮نشست و دود هيزم را با ولع به ريه‮هايش مي‮فرستاد. دور از چشم مادر زغال مي‮خورد و گچ ديوار سق مي‮زد. شنيده بود ويار، هوس طفله، طفل هم که خوبي و بدي حاليش نيست. او داشت مادر مي‮شد و مي‮فهميد که دارد تغييرات زيادي مي‮کند. دلش براي ترشي بندري و ليته و آب زرشک قنج مي‮رفت. از آب گذشته بودند. زن‮هاي همسايه دايم برايش نوبرانه مي‮آوردند.
    اما حالا زبانش خشک شده بود. شکسته‮هاي ليوان دستش را بريده بود. موجود ناشناخته‮اي در درونش بي‮قراري مي‮کرد. خواست بگويد الان چه وقت بي‮قراري است عزيز مادر،اما فقط توانست بگويد اي خدا. . . و ناله‮اش با هق‮هق گريه همراه شد. از پشت پردة اشک چشمش به عباي حمود افتاد. همان‮که چشم روشني برادر شوهر از کربلا بود. دست دراز کرد تا عبا را بگيرد. عبا خاک خورده بود و چيزي سنگينش کرده بود يا نه سنگيني از مائده بود که نمي‮توانست حرکت کند.
    صدايي شنيده شد؛ از آن‮جا که معلوم نبود کوچه است يا حياط خانه. مائده با چشمان از حدقه درآمده به سمت صدا خيره شد. گام‮هاي سبک و لرزان نزديک مي‮آمدند. درد، طاقت مائده را برده بود. مائده ساية کم رنگي را در اطرافش احساس کرد. گرماي دستي، اشک‮هايش را با خود برد. سايه پر رنگتر شد؛ ربيعه بود. زن همسايه و دوست مادر. کر و لال بود. آثار گريه و ترس هنوز در چهره‮اش پيدا بود. به خصوص چشم‮هايش که به وضوح وحشت را نشان مي‮دادند. با ايما و اشاره سعي مي‮کرد به مائده بقبولاند که طوري نشده. آوار را کنار زد. به آرامي‮کمک کرد تا مائده يک گوشه آرام بگيرد. با اشارات مائده عبا را دورش پيچيد و آب به دستش داد. درد مائده را دوره کرده بود و دست بردار نبود. ربيعه فکري به ذهنش رسيد. مائده با همان حال، تصور ربيعه را بهم زد:
- نه، نه ربيعه. . . اين‮کار کار تو نيست
ربيعه دنبال چراغ سه فتيلة خوراک پزي مي‮گشت. نرم و سبک کار مي‮کرد. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. قابلمة آب را گذاشت روي چراغ و بعد دنبال ملحفة تميز گشت.
- چکار مي‮کني ربيعه؟ اين کارا بي فايده‮اس. از اينجا برو. خودت رو نجات بده، الان عراقي‮ها مي‮رسن.
    مائده انگار با خودش حرف مي‮زد. انگار ديوانه شده بود و مهمل مي‮بافت. ربيعه مثل يک روح سرگردان بي‮اعتنا اينطرف و آن طرف مي‮رفت و يک گوشه از آشپزخانه را پرده مي‮کشيد.
   مائده دلش آشوب داشت. نمي‮خواست ربيعه آن‮جا باشد. يک‮باره ياد پدر افتاد. محل افتادگي دست پيدا نبود. زنبيل حصيري روي آن‮را پوشانيده بود. کار ربيعه بود. چه‮طور مي‮توانست اين‮قدر بي‮اعتنا رفتار کند؟چه‮طور مي‮توانست اين همه مصيبت را بيند و غمگين نباشد ؟يک‮بار که رتيل دست شوهرش را زده بود با زبان بي‮زباني و داد و فرياد همة محل را خبردار کرده بود. يا آن دفعه که توي جزيره جنازة بادکرده‮اي روي آب ديده بود تا يک هفته تب داشت و همه جا با اشارات دست و سر، ماوقع را براي همه تعريف مي‮کرد اما حالا خونسرد و خوددار مثل قابله‮اي که توي حرفه‮اش استخوان خرد کرده، رفتار مي‮کرد.
   مائده چند بار توي اين احوال از هوش رفت و به هوش آمد. باورکردني نيست اما اين اتفاق افتاد. چشمانش بسته مي‮شدند و پس از لحظاتي نيمه باز مي‮ماندند.
   يک‮بار حمود را ديد که با اسلحه و عرقچين خونين ميان آتش و دود مي‮دود و جنازه‮ها را اين‮طرف و آن طرف مي‮برد. بارديگر مادر را که ضجه زنان روي خاک به دنبال عراقي‮ها کشيده مي‮شود. و سر آخر هم لنج عامو ماجد که پر بود از نو عروسان سياهپوش خرمشهر. اين صحنة آخر همه بودند. همه وحشت زده به سمت مسجد جامع مي‮دويدند. عراقي‮ها حلقة محاصره را تنگ‮تر مي‮کردند و از زمين و آسمان گلوله مي‮باريد. هرچه لنج و بلم و قايق بود روي هم تلنبار شده بود و شعلة آتش شان زبانه مي‮کشيد. چند جوان دايم فرياد مي‮زدند که همه سنگر بگيرند. مائده نمي‮توانست مثل بقيه تيز و چابک بدود. چند ده متر مانده به مسجد گويا تيري به کتفش اصابت کرد و زمين گير شد. درد از همان‮جا سرازير شد ودورش چمبره زد. حمود و دو سه نفر ديگر به سمتش دويدند. مثل لحظه‮هاي خداحافظي بود قيافة حمود. عراقي‮ها زودتر بالاي سرش سايه انداختند. درد آخرين زهرش را به جان او ريخت. مائده زمين را چنگ زد. خواست فرياد کند اما همزمان گرية بي تاب کودکي که هوا به شش‮هايش مي‮دويد و دست به خون آغشتة ربيعه مانع شد.
لحظاتي بعد. . .
    نمي‮توانيد باور کنيد، نه نمي‮توانيد. مائده پيچيده در ملحفه ، يک‮پارچه خيس عرق بود. ساية سراب وار نوزاد در دستان ربيعه، حس خوشايندي برايش به ارمغان آورد و کم کم لبخند کم رنگي به لبانش نشست. چشمان ربيعه انگار پر از ذوق و شوق زندگي شده بود. مائده با چشمان نيمه باز به نوزاد نگاه کرد. لابد ته دلش مي‮گفت شبيه حمود است ، سياه چرده با موهاي فلفل نمکي.
    صداي شني چرخ تانک‮ها به گوش مي‮رسيد. ربيعه قرص نان و چند خارک خاک خورده کف دستان زائو گذاشت. ساعت به ساعت صداي تانک‮ها نزديکتر مي‮شد. حتي مي‮توانستي عبارات عربي ايي که ميان عراقي‮ها رد و بدل مي‮شد را به وضوح بشنوي. هر خانه‮اي سالم به نظر مي‮رسيد، با گلولة تانک در هم فرو مي‮ريخت. ربيعه دستپاچه به مائده حالي کرد که بايد از آن‮جا بروند. چه انتظار بيهوده‮اي، مگر امکان‮پذير است !؟مائده همة قوايش را جمع کرد و لرزان و ناتوان خود را به خرابه‮هاي آشپزخانه تکيه داد. عبا از شانه‮هايش فرو افتاد. با لبخند به ربيعه‮اشاره کرد. ربيعه نوزاد را در عبا پيچيد و تنگ در آغوش گرفت. مائده ‮اشاره کرد که راه بيافتند. ربيعه و نوزاد پيش افتادند. از خيابان هم‮جوار صداي عراقي‮ها به گوش مي‮رسيد. ربيعه خميده و محتاط از حياط بيرون زد. با تمام قوا دويد تا خود را به پيچ کوچه برساند. از حاشية ديوارسرک کشيد. مائده، افتان و خيزان و دردناک خود را به کوچه انداخته بود و به سمت‮شان مي‮آمد. غرش يک تانک و نفير چند گلوله، چيزي باقي نگذاشت جز تلي از خاک و خوني که. . .
مي‮دانم اين لحظات را باور نمي‮کنيد. مي‮دانم پيش خود مي‮گوييد اين ماجراها ساختگي و خيالي است. مي‮گوييد:
- مگر آن روز چهارم آبان 59 نبود و آخرين روز دفاع از خرمشهر!؟همة اين‮ها، آن جا اتفاق افتاد؟
- مگر چند ساعت بعد بندر و شط و نخلستان در دل همة جانبازان و سرافرازان غروب نکرد!؟چه‮طور چنين چيزي ممکن است؟
- چه‮طور مي‮شود همة اين‮ها اتفاق افتاده باشد و کسي گواه آن نباشد!؟
- اين روزها و دقايق و لحظات، کجا به ثبت رسيده که مدارکش موجود نيست!؟
- اصلاً از کجا باور کنيم که حمود و مائده و آن‮هايي که اسمشان رفت واقعي بوده اند نه خيالي ؟يا. . .
باشد.
 گواه مي‮خواهيد ؟
 من؛ نامم رشيد فرزند حمود و مائده.
شاهد؟
ربيعه؛ دايه و آرام جانم.
همين‮ها کافي نيست؟
 ما هنوز زنده‮ايم و در خرمشهر زندگي مي‮کنيم. از هر که بپرسيد دفتر روزنامة صبح اروند کنار را نشانتان مي‮دهد. آپارتمان کوچک ما حوالي گمرک است. همين تابستان پيش رو چشم انتظاريم. باشد؟



پاييز 86
شاهرود(استان سمنان)


تماس با نویسنده


نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن

شناسه : AS1728
تاريخ ارسال : سه شنبه 06 آذر 1386
سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate