| روز گيج كننده مجتبي صولت پور خورشيد كم فروغ زمستاني هنوز به وسط آسمان نرسيده است. ديشب اولين برف زمستان باريد. پشتبام همه خانه ها پر شده از كپة سنگين برف. خيلي از مردم كه انبوه برف ديشب غافلگيرشان كرده، ترجيح ميدهند آنجام كارهاي نه چندان مهمشان را به زمان ديگري موكول كنند. اما "بهمن هدايت" مهمترين عمل زندگيش را پيش رو دارد. پير مردي لاغر اندام كه خيلي سرحال به نظر ميرسد. اگر سرفههاي گاه گاهش نبود نميشد تشخيص داد كه نزديك به هفتاد سالش است. هنوز بازوهايي ورزيده و موهايي پر پشت دارد و تنها چينهاي كشدار عريض صورتش، خبر از سن بالايش ميدهند. در اتاق عجيبي كه مدور ساخته شده نشسته است. اشياي مجذوب كنندة بسياري آنجا وجود دارد. مثل زماني كه پشت ويترين يك مغازة لوكس ايستادهايد، و از ديدن آن اشيا لذت ميبريد. مثلاً يك كره جغرافيايي پايهدار از قرن نوزدهم. آن را در سفري كه به فرانسه داشت خريده بود. بخش زيادي از اتاق به كتابخانهاي مجلل مربوط ميشود. پر است از كتابهايي قطور كه اغلب جلدهايي تيره دارند و با حروف درشت عناوينشان به چشم ميخورد. اما چيزي كه در نگاه اول، توجه هر بيننده را به خود جلب ميكند يك تابلوي نقاشي عريض و بسيار زيبا است. تابلو تصوير كشاورزي را در حال شخم زدن نشان ميدهد. در حالي كه دستهاي همشكل از كلاغها، صبورانه بروي مترسك مزرعه نشستهاند. كشاورز و پرندگان شوم به خوبي وجود همديگر را احساس ميكنند، اما انگار كشاورز راضي است كه شكم كلاغها هم همراه با بچههايش سير شود. هدايت زير تابلو و پشت به آن نشسته است. در قسمتي از اتاق، شومينهاي ديواري جاسازي شده كه اكنون از آن شعلههاي آبي نارنجي خوشرنگي به بيرون ميتراود. مرد بر روي صفحهاي سفيد خم شده و سخت مشغول نوشتن است. چند دقيقه بعد، نوشتنش خاتمه ميپذيرد. كاغذ را تاي تيزي ميزند و سيگارش را روشن ميكند. از آنجا كه كسي در زندگي برايش نمانده، ميتواند بدون اينكه به كسي خبر دهد به مقصودش برسد. از دو فرزندش كه پدر را ترك كرده اند گرفته، تا همسرش كه به او خيانت كرد و ترجيح داد هدايت را در تنهايي واگذارد. از پشت ميز بر ميخيزد و به سمت كتابخانه ميرود. دست ميبرد و كتاب "دوزخ" دانته را بيرون ميكشد. با اينكه دو بار آنرا خوانده اما دوست دارد كه چند ورقش را مطالعه كند. كتاب را ميگشايد. "آن كتيبه را با خطي تيره ديدم، كه بر سر در دروازه نقش بسته بود. فرياد برآوردم..." كلمات سياه رنگ در چشمانش مواج ميشوند. كم كم ديگر نه كلمات را ميبيند و نه كتاب را. اكنون حتا نميداند كه كجاست. اين حالتي است كه خيلي وقتها به خود ما هم دست ميدهد. در حال آنجام كاري هستيم كه يكباره چيزهايي مثل تصورات، خيال و يا گذشتهها ما را به جايي ديگر ميكشانند. " تا سرآنجام از روزنهاي گرد، روشنايي درخشان آن موجودات زيبا بديدم كه به پهنة آسمان چون زيور جاي دارند." خودش را در كودكي ميبيند. با اسلحهاي پلاستيكي بازي ميكند. يك باره به ذهنش ميرسد كه لولة اسباببازي را به روي شقيقهاش بگذارد و اداي خودكشي كردن در آورد. بازي خودكشي. اكنون بايد ماشه را بكشد تا بازي را كامل كند. اما ميترسد. انگشتش بروي ماشه ثابت مانده و سرآنجام اسلحه را پايين ميآورد. " سربر جانور خون آشام هيولا صفت، با هر سه پوزهاش چون سگي پارس ميكرد بر ارواحي كه در باران شوم خيس ميشوند..." دوباره همان كودك را كه اينبار كميبزرگتر شده ميبيند كه از كوچهاي در حال گذر است. يك باره پا به دويدن ميگذارد. گامهايش را سريع بر ميدارد. سگي دنبالش كرده. چند لحظه بعد نزديك است كه سگ به او برسد. سگ قسمتي از شلوارش را در دهان گرفته و او را از حركت باز گذاشته. زور سگ بيشتر است و بهمن بر زمين ميافتد. در نهايت پيرمردي از راد ميرسد و با عصايش سگ را ميراند. " و تو اي زندهاي كه آنجا هستي! در گوشهاي بايست...." اينبار نوجواني خودش را ميبيند. در اتاقي ساده و بسيار بهم ريخته؛ پشت ميزي قديمينشسته. تنهاست و در دست كتابچهاي دارد. يك باره كتاب را گوشهاي ميگذارد و اتاق را ترك ميكند. بايد مشخص كند كه در خانه خودش تنهاست يا نه. چند لحظه بعد، به اتاق بر ميگردد. دستگيرة فلزي پنجره را ميچرخاند و پنجرة كوچك اتاق را باز ميكند. سيگاري كه لاي يكي از كتابهايش پنهان كرده بود، را روشن ميكند. جلوي پنجره ميايستد و دود سيگارش را به بيرون پوف ميكند. دو دقيقهاي گذشته است و جوانك كوچكترين تكاني نخورده. يكمرتبه صداي لولاهاي روغن نخوردة در ميآيد. صداي در اتاق پسر است. زني كه قبلاً هم او را ديديم در چارچوب در ايستاده. بهمن كه برميگردد رنگ از صورتش ميپرد. چون تكه يخي بيجان، جامد شده. چند لحظه بعد كه از دست پاچگي اوليه، رهايي پيدا ميكند سيگارش را از پنجره بيرون مياندازد. لحظهاي برق چيزي نظرش را به خود جلب ميكند. چيزي در نزديكيش برقي طلايي رنگ ميزند. منشاة درخشش، ساعتي است كه به دست دارد. ساعت را زنش به او هديه داده بود. " صداي رعد آسا و سنگين، از آن خواب ژرف بيرونم كشيد. چونان كسي كه نابهنگام و ناگه از خوابي سنگين، با فريادي ترسناك بيدار كرده باشند، به لرزه افتادم..." اواخر شب است كه به خانه برميگردد. در را كه باز ميكند، خانة مجللش را در ماتم ميبيند. همهجا در تاريكي. گويي سالهاست كسي به آنجا قدم نگذاشته. قدم هايش لرزان است. نميخواهد جلوتر رود اما ميرود. جوري در آن غريبي ميكند. اگر كميتار عنكبوت در گوشهاي از خانه، يافت ميشد و يا ذره اي گردوخاك، ديگر فرقي با يك خانة متروكه نداشت. مسلم است كه كسي در خانه نيست. اما اين موقع همسرش بايد خانه باشد. پيش خود فكر ميكند كه شايد خواب است. چراغ تك تك اتاقها را روشن ميكند و دنبالش ميگردد. نامش را صدا ميزند و به اتاق كارش وارد ميشود. يعني همان اتاقي كه اكنون آنجا ايستاده. بعضي چيزهاي اتاق از پانزده سال پيش، تاكنون دست نخورده ماندهاند. مثلاً قاليچهاي تركمن كه با ظرافتي مخصوص ايرانيان بافته شده و در قسمتي از اتاق قرار دارد. تفاوت هدايت 15 سال پيش با هدايت اين زمان هم تنها در چين هاي صورتش است، كه آن زمان اثري از آنها نبود. چراغ مطالعة ميز كارش را كه روشن ميكند، چيزي اضافي به چشمش ميخورد. آنقدر وسايلش را خوب ميشناسد كه در يك نگاه متوجه شود، چيزي روي ميز است كه متعلق به او نسيت. نوار كاستي روي ميز اضافي است. علاقهاي به دانستن اينكه چه چيزي درونش ضبط شده ندارد اما انسان موجودي است كه خود به طرف اخبار تكان دهنده ميرود. ضبط صوت در اتاقش ندارد، چون هيچ وقت از چنين چيزي خوشش نيامده. از اتاق بيرون ميآيد و به جايي ميرود كه بتواند به نوار گوش كند. صدايي كه از بلندگوي عريض بيرون ميآيد فضا را پر ميكند. چند لحظه بعد مرد فهميد كه زن رفته بود و تا آنجا كه ميتوانسته اسكناسهاي تا نخورده مرد را دزديده. مرد حاضر بود چند برابر اين پول را به او بدهد، اما واقعاً نميداند كه چرا تركش كرد. خيلي آرام با چانهاش بازي ميكند. سرفهاي كوتاه و سپس به طرف آشپزخانه ميرود كه نوشيدني بخورد. " گفتم اي خائن نابكار! ديگر لازم نيست چيزي بگويي... " كم كم كلمات كتاب به صورت نزولي موج ميزنند و به حالت اول برميگردند. چند ثانيه طول ميكشد تا موقعيت خود را پيدا كند. كتاب را سر جاي اولش ميگذارد. به طرف ميز ميرود. از كشوي آن قوطي پلاستيكي كوچكي بيرون ميآورد. قوطي كه تكان ميخورد. صداي چلق چلقي به گوش ميرسد. چشمانش مثل هميشه نيستند. آن صلابت هميشگي را ندارند. انگار تصميم گرفته كميعامي رفتار كند. پلكهايش نيمه بازند. چيزي سفيد و مدوركف دستش ميگذارد و بعد آنرا ميبلعد. بروي يكي از صندليها مينشيند. سيگاري روشن ميكند. تازه پك دوم را زده بود، كه سيگار لاي انگشتانش ميلغزد و پايين ميافتد. بالاخره قلبش آرام گرفت. خيلي اوقات، ميشود چنين مرگ آرامي را آرزو كرد. معلوم نيست چند هفته ميگذرد تا جسد و وصيت نامه اش را پيدا كنند. بههرحال هر چه زود تر باشد، مركز امور خيريه هم بيشتر خوشحال ميشود. بخصوص از پيدا شدن وصيت نامه.
تماس بانویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1890تاريخ ارسال : سه شنبه 09 بهمن 1386 |