| خداحافظ پدر ليدا نيک فريد وقتي مريم بخش را از دوم خواب تحويل گرفت اول از همه سري به بدحال ترين بيمار بخش که پيرمردي رنجور و مبتلا به سرطان پيشرفته بود زد. پيرمرد عرق ريزان ناله ميکرد و معلوم بود تمام شب را نخوابيده است. مريم با مهر کنارش طوري ايستاد که او بتواند صورتش را ببيند و خيلي ملايم پرسيد: پدر جان چهطوري؟ پيرمرد به زحمت چشم هايش را باز کرد و گفت: بد نيستم. درد دارم همکارت بهم مسکن زد اما فايده نداشت. کاش مي گذاشتيد دخترم بماند. اينطوري به شما زحمت نميدادم. مريم در حالي که روانداز بيمار را ميکشيد گفت: ميدانيد که در بخش مردانه همراه زن نميگذارند. من هم مثل دختر شما. پيرمرد چشم هايش را بست. گويي با اين حرف آرام گرفته بود. به راستي هم مريم با ديدن اين پيرمرد بياد پدرش ميافتاد. او به پدرش عشق ميورزيد به همين دليل توجه خاصي به بيماراني که هم سن و سال او بودند مينمود. با خودش فکر کرد بابام اينا الان خوابند. چهقدر دلم هوايشان را کرده اگه آخر اين ماه مرخصي بدهند ميروم بم ديدنشان. ساعتي بعد مريم داشت داروهاي ساعت پنج صبح را مي داد که متوجه تنفس غير طبيعي پيرمرد شد. بلافاصله به انترن تلفن کرد و ترالي احيا را به اتاق او برد. آنها عمليات احيا را شروع کردند اما هر لحظه اميد به بازگشت بيمار به زندگي کم و کم تر ميشد. مرِيم در حالي که تند تند داروهاي کشيده شده را به دست پزشک ميداد و آمبو را ميفشرد تا ريه سخت شده پيرمرد را به اميد شروع دميديگر باز کند از قياس بيمار با پدرش به گريه افتاد. ساعت پنج و بيست و هشت دقيقه پزشک دستور قطع عمليات احيا را صادر کرد. مريم دست خود را بر صورت پيرمرد گذاشت و چشم هاي اورا بست و در همان حال گفت: خداحافظ پدر. مريم بخش را به صبحکار تحويل داده و آماده رفتن بود. تلفن زنگ زد. چون تلفن بيرون بود همه دويدند اما مريم ميدانست که اين موقع صبح جمعه پدر براي خريد نان بيرون رفته و مادر مشغول تهيه صبحانه است. آنها ساعتي بعد وقتي مطمئن شوند مريم به خانه رسيده است با او تماس ميگيرند تا يک دل سير و بدون نگراني از قطع شدن تلفن تايمر دار بيمارستان با او صحبت کنند. اما بچه ها مريم را صدا ميکنند. "تلفن با تو کار دارد" پشت خط صداي هراسان يک همشهري مقيم تهران "مريم دارم ميروم فرودگاه... تو هم خودت را برسان... مريم ميگويند بم زلزله آمده... مريم ميگويند کسي زنده نمانده... مريم ..." مريم گوشي را گذاشت. نگاهش به جسد پيچيده شده پيرمرد در گوشه راهرو افتاد بغض گلويش را ميفشرد. براه افتاد فقط توانست بگويد: خداحافظ پدر"
تهران بهمن 82
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1906تاريخ ارسال : چهارشنبه 17 بهمن 1386 |