خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ

آندره ژيد

برگردان: رضا سيد حسيني


آنژل عزيز امروز براي شما فقط يک کتاب مي‌فرستم. واين کتاب به چندين کتاب مي‌ارزد: هزار ويک شب است که دکتر ماردروس ترجمه کرده وبا کمي عربي مآبي، نام تازه آنرا هزار شب ويک شب گذاشته است.
شما از شيفتگي من به اين کتاب خبر داريد. پدرم، که او هم شيفته هزار ويک شب بود، چنان زود آن رادراختيار من گذاشت که گمان کنم- همراه کتاب مقدس- اولين کتابي ست که خوانده‌ام. اما فکر مي‌کنم که اگر در آن زمان ترجمه دکتر ماردروس از هزار ويک شب وجود داشت مسلما پدرم براي ياد دادن مطالعه به من کتاب ديگري رانتخاب مي‌کرد. من هم زياد جرات نمي‌کردم آن رابه شما هديه دهم، اما آنچه سبب شد تصميم بگيرم، اطمينان آرام بخشي است که در پيشگفتار کتاب ديده مي‌شود ومترجم در آن بي ريايي وساده دلي قصه گو را تضمين مي‌کند.
مرا از ترجمه گالان برحذر داشته بودند وبارها گفته بودند که او در ترجمه همه گونه آزادي به خودش مي‌دهد واين آزادي را از حکايت ها کش مي‌رود. درعوض با ترجمه برتن اين گرفتاري را داشتم که زبانش رانمي‌فهميدم. اما توانسته بودم نسخۀ آلماني آنرا بخوانم و به اين نتيجه برسم که گالان بيش از اينکه حرمت «شهريار» سلطان بزرگ ، را داشته باشد، حرمت لويي چهاردهم را دارد و نيز گالان ( درميان سهل انگاري هاي متعدد ديگر) پياپي در ترجمه ونقل خبارات شاعرانه، که اين سرگذشت آکنده از آنهاست اهمال کرده است. اين عبارات از خصوصيات دل انگيز اين کتابند و اگر کسي آنها را درکنار هم گرد آورد مي‌تواند گلچيني بسيار مهم فراهم کند.
انتقاد از ترجمۀ گالان آسان وبي فايده است. درآن عصر ، رسم براين بود که مترجمان، اثري را که ادعا ميکردند ترجمه ميکنند به حد ذوق فرانسوي کاهش دهند. قريب پنجاه سال بعد از آن، «آبه پره وو» در مقدمۀ ترجمه اي از اثر انگليسي grandison به عمل آورده بود چنين نوشت: « من آن مقدار اصطلاحات انگليسي را که ممکن بود براي ساير ملل اروپا توليد اشکال کند، يا خلاصه کردهام ويا به صورت اصطلاحات معمول درآورده ام.» وکسي که شرح حال پره وو رانوشته است، چنين اضافه مي‌کند:« سليقه او با چنان اطميناني همراه بود که به ترجمۀ متن اصلي اکتفا نمي‌کرد.» گالان مانند آبه پره وو سليقه بسيار مطمئني داشت. اين جمله‌ها امروز انسان رابه خنده مي‌اندازد، اما نکته‌اي را هم فراموش مي‌کنيم و آن اينست که فرانسويان در عصر لويي چهارده، خيلي بيشتر از آن حدي که امروزه حق داريم، حق داشتند که شيفته فرانسه باشند.
زبان گالان شاد ودلپذير وبراي خواندن شيرين است. با آنکه کلاسيک است، خالي از لطف نيست. شرق شناسي ضعيف او، باز هم جاذبه‌اي دارد. بالاخره شايد ترجمه او به عنوان آشنايي مقدماتي بي‌فايده نبود. ترجمه ماردروس اگر بي‌مقدمه عرضه مي‌شد ، شايد مردم رابه حيرت مي‌انداخت و تکان مي‌داد. گالان به منزلۀ آن گرمخانۀ ولرمي بود که در حمام‌هاي ترکي، قبل از قسمت داغ وسوزان قرار دارد. در حالي‌که گالان به عادت عصر خود، در حکايات بيش از هرچيز دنبال هيجان عمومي و قسمت‌هايي مي‌گشت که به تصور او همگاني است؛ زيرا ، خودش آن را خوب احساس مي‌کند. ماردروس، برعکس از غريب بودن ومتفاوت بودن لذت مي‌برد ( و ما هم همراه او) . بهتر بگويم، او از هيچ چيز لذت نمي‌برد مگر از ترجمه‌اي بسيار دقيق. اگر زندگي اين حکايات با زندگي ما فرق دارد، بر اثر همۀ شور و طعم شرقي است که ماردروس درآنها باقي گذاشته است. آه! اي ماردروس ماهر! زنده باد ماردروس! آه! متشکرم! اينجا انسان شادي مي‌کند، به هيجان مي‌آيد وبا همۀ حواسش سرمست مي‌شود.
لذت آفريني گالان چقدر بي‌رنگ جلوه مي‌کند! قدح « مملو از دانه‌هاي انار، با چاشني شکر وبادام پوست کنده و درآميخته با معطرات» که « حسن» قناد ساختگي براي « عجيب» کوچولو فراهم مي‌کند و وقتي همين تنقلات را دوباره از او مي‌خواهند اين‌بار « کمي مشک وگلاب» به آن مي‌افزايد. همين مخلوط گوارا که به وسيلۀ آن حسن نويمدانه لو مي‌رود، در ترجمه گالان فقط به «شيريني هاي خامه‌اي » تبديل مي‌شود وگفتني است که همان وقت « مرباهاي خشک» که در حکايت خورده مي‌شد مرا به رويا مي‌برد! حال اگر مي‌شنيدم که سخن از « شربت گوارايي با عطر گل‌ها» در ميان است، دچار چه احساسي مي‌شدم؟ يا اگر خوانده بودم که : « آن زن شربت مشک‌دار به من تعارف کرد» ؟...زيرا آنچه بيش از هر چيز ديگر از اين ترجمۀ چنين تازه بر مي‌آيد، فقط بدعت شگرف اين حکايات نيست که من کنجکاوي خستگي ناپذيري نسبت به آنها دارم وما پيش از اين هم و بيش با آن آشنا بوديم، بلکه حالت شهواني پر شکوه، پايدار، بي‌پرده وآکنده از خنده است. اجازه مي‌دهيد جمله‌اي نقل کنم؟«...» نه، جدا جرئت نمي‌کنم.- اما عبارات ديگري هم هست- مثلا اين ابيات طنز آميز وجذاب « مدح شيريني هاي عربي»، اين ابياتي که قلندر سوم ( او دراينجا صعلوک ناميده مي‌شود) که به صورت بوزينه در آمده است، براي اينکه نشان دهد انسان است برکاغذي مي‌نويسد و آدم نمي‌داند که از چه چيز بيشتر تعجب کند: از تغزل ناگهاني او و يا از لطافت ذائقه‌اش : « آه، اي شيريني هاي لطيف، ظريف وعالي، اي شيريني‌هاي انگشت پيچ ! شما ترياق وپادزهر هر زهريد! غير از شما، اي شيريني ها، هيچ چيزي را دوست نخواهم داشت وشما يگانه اميد من وهمۀ شور وشوق منيد! اي لرزش‌هاي قلب من به ديدن يک سفره گسترده، که درميانه آن يک کنافه عطر مي‌پراکند.( دراينجا يادداشتي به ما مي‌گويد که کنافه نوعي شيريني است که از رشته هاي بسيار ظريف ورميشل درست مي‌شود) و در ميان کره و عسل در سيني بزرگ شناور است! اي کنافه! کنافه‌اي که به ظرافت تار مويي واشتهاانگيز وشادي بخش! هوس من، فرياد هوس من به سوي تو اي کنافه، بي‌انتهاست! من حاضرم بميرم اما يک روز از زندگيم، سفره‌ام بي‌وجود تو نباشد. اي کنافه، يا کنافه! وشربت تو! شربت ستودني ولذيذ تو! هاي! شب وروز از آن خواهم خورد وخواهم نوشيد ودر زندگي آينده‌ام هم به سراغ آن خواهم رفت».
دوست عزيز، من نمي‌دانم که اين ابيات در متن اصلي چه ارزشي دارند. درترجمه ماردروس، من آنها راخارق العاده مي‌يابم.
گذشته از آن، اين ترجمه آکنده از عبارات دل انگيز است. به اين جمله کوتاه گوش کنيد:« به خواست خداوند، شب ما شب خير وآکنده از سفيدي خواهد بود.» ولي من مي‌خواستم براي شما از هوس انگيزي صحبت کنم: کلمه « هوس انگيزي» در ميان ما چنان معناي زشتي پيدا کرده است که شما جرات نمي‌کنيد آن را به کار ببريد ولي اين اشتباه است. بايد مفهوم آن را از نو ساخت. بدانيد که کالريج هنگام سخن گفتن از ميلتون، هوس انگيزي را يکي از سه فضيلت شاعر مي‌داند. دوست عزيز، « هوس انگيزي عبارت از اينست که چيز حاضر ولحظه حاضر را هدف غايي بشماري نه وسيله.» در شعر فارسي هم آنچه من مي‌ستايم همين است. مخصوصا همين است که مي‌ستايم ؛ زيرا، به عقيده من، تقريبا تمام ادبيات فارسي شبيه آن قصر زريني است که در حکايت يکي از سه صعلوک تعريف شده است، قصري که درآن چهل در گشوده مي‌شود: اولي بر باغي پر از ميوه، دومي بر يک گلزار، سومي به يک قفس پرنده، چهارمي بر جواهرات انباشته....اما چهلمي که ورود به آن ممنوع است بر تالار بسيار تاريکي باز مي‌شود که هواي آن ، آکنده از عطري بسيار نافذ است، هوش از سر انسان مي‌برد، تالاري که با اينهمه ، انسان وارد آن مي‌شود و در آنجا اسبي بسيار سياه مي‌يابد که حالتي عجيب دارد و زيباست ، اما تا سوارش شوند ، بال مي‌گشايد- بال‌هايي را که در آغاز ظاهر نبود- و از زمين بلند مي‌شود وانسان را به اوج آسماني ناشناس مي‌برد. سپس ناگهان فرود مي‌آيد وسوارش رابر زمين مي‌کوبد ويک چشم او رابا نوک بالش کور مي‌کند ، چنان که گويي بخواهد از خيرگي اين سفر سريع در دل آسمان نشانه‌اي پايدار برجا گذارد. همين اسب سياه است که مفسران خيام وحافظ آن را« مفهوم عرفاني شاعران ايران»مي‌نامند؛ زيرا، بايد اعتراف کرد که چنين چيزي وجود دارد. من که چندان طالب اين سوار کاري هوايي نيستم وبه خصوص نيمه کوري بعد از را دوست ندارم، عاقلانه از صعلوک سوم، درِ ممنوع را باز نمي‌کنم و ترجيح مي‌دهم که در باغ‌ها وگلزار‌ها وقفس‌هاي پرندگان توقف کنم. من آنجا چنان لذات شديدي درک مي‌کنم که براي فرو نشاندن عطش هوس‌هاي من وبراي در خواب کردن انديشه‌هايم کافيست.
شعر خيام رادر ترجمه فرانسوي نيکلا بخوانيد: اين ترجمه ادبي است ؛ خودش مي‌گويد. اما ترجمه انگليسي فيتز جرالد، چيز ديگري‌ست وعلاوه بر آن ،زيباست. در متن فشرده او هر رباعي معنا ووزن شگفتي پيدا مي‌کند. خيام که شعر او همچون کتاب جامعه حاکي از سرماخوردگي، هم‌چون غزل هاي سليمان غنايي وهمچون کتاب امثال موزون ومتعادل است، از خلال ترجمه فيتزجرالد، شاعري تحسين بر انگيز جلوه مي‌کند.
در مورد حافظ اگر توانستيد ترجمه بسيار ناياب روزن سوايگ را تهيه کنيد، آن را در ترجمه هامر بخوانيد. اين همان ترجمه اي است که در سال 1812 شرق را به گوته بزرگ شناساند. ببينيد که او در يادداشتهاي روزانه‌اش با چه شور وشوقي از آن حرف مي‌زند. به جاي اينکه من‌هم به نوبه خودم براي شما درباره آن حرف بزنم، بگذاريد برايتان يکي از غزلهاي کوتاه او را نقل کنم:
ساقي بيا که شد قدح لاله پر زمي
طامات تا بچند وخرافات تا به کي
بگذر زکبر وناز که ديده ا‌ست روزگار
چين قباي قيصر وطرف کلاه کي
هشيار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو که خواب عدم در پي است هي
خوش نازکانه مي‌چمي اي شاخ نو بهار
کاشفتگي مبادت از آشوب باد دي
بر مهر چرخ وشيوۀ او اعتماد نيست
اي واي بر کسي که شد ايمن زمکر وي
فردا شراب کوثر وحور از براي ماست
و امروز بيز ساقي مه روي وجام مي
باد صبا زعهد صبي ياد مي‌دهد
جان دارويي که غم ببرد در ده اين صبي
حشمت مبين وسلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زير پي
در ده به ياد حاتم طي جام يک مني
تا نامه سياه بخيلان کنيم طي
زان مي که داد حسن ولطافت به ارغوان
بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوي
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو وکمر بسته است ني
حافظ حديث سحر فريبِ خوشت رسيد
تا حد مصر وچين وبه اطراف روم و ري


مسلما بسيار خنده دار است که ترجمه‌اي را ترجمه کنيم. اما شما که آلماني نمي‌دانيد- ومن هم که فارسي نمي‌دانم.
شما مي‌توانيد گلستان سعدي ومتن کامل اثر فردوسي را به فرانسه بخوانيد، اما مخفي نماند که من خيام وحافظ راترجيح مي‌دهم.
مرا ببخشيد از اينکه جرئت کردم اين گونه از ادبياتي که، به رغم همۀ عشقم به آن ، بسيار کم مي‌شناسمش با شما صحبت کنم . اين ادبيات را کم مي‌شناسم، اما بسيار دوستش دارم وهمين عذر خواه من خواهد بود. وضمناً براي کسي مي‌نويسم که آن را باز هم کمتر مي‌شناسد.


نقل از کتاب: بهانه‌ها وبهانه‌هاي تازه - انتشارات نيلوفر
حروف چين: فرشته نوبخت


نسخه قابل چاپ
شناسه : TA1980
تاريخ ارسال : سه شنبه 14 اسفند 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
شیفتگی پرشور زنان - راینر ماریا ریلکه

هنر خلق حماسه - اومبرتواكو

ترجمانِ کرانة اقیانوس - نامه خولیو کورتاسار به پابلو نرودا

بلندي‌هاي بادگير، غرور و تعصب و آلیس مونرو - مارگارت اتوود

برای تقویت ذهنِ ادبی‌تان پایِ ادبی‌تان را به کار اندازید - جویس کارول اوتس

خسته‌ای فلیسه! - فرانتس كافكا

روزی که سنت اگزوپری در آسمان ناپدید شد - مرگ آنتوان دوسنت اگزوپری به روایت ژول روی

معنا، قصد و زمینه - جاناتان کالر

برگی از یادداشت‌های روزانه کافکا -

23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند - گرگ دوهرتی

چرا ما ايده آليست نيستيم - فريدريش نيچه

خواب کافکا - فرانتس کافکا

نامه‌ای از جویس - برگردان: احمد اخوت

نويسنده و ترجمة اثرش - اومبرتو اكو

باغ آلبالو، شگفت‌آور، موزون و فصيح - نامه‌اي از الگا كنيپر به چخوف

تقلید نمی‌تواند معیار باشد - لئو تولستوی

من کارگردان شدم ولی خواهرم ... - اينگمار برگمن

شناخت چيست؟ - فريدريش نيچه

دو کلمه حرف حساب - ارنست همینگ‌وی

اگر مي‌خواهي فيلسوف باشي، رمان بنويس - از يادداشت هاي روزانه آلبر كامو

و سروانتس دن کیشوت را نوشت... - پيتر ادوارد راسل

پيش داوري‌هاي زن و مرد در مورد عشق - فریدریش نیچه

دو نامه‌ جويس به خاله جان ژوزفين‌اش - جیمز جویس

روابط همنشيني و جانشيني از نظر سوسور - آنه ماری دینه سن

کشکولی از سخنان برندة جایزة نوبل 2008 - ژان ماری گوستاو لوکلزیو

تراژدي و انسان معمولي - آرتور میلر

روزی که عشقم را ندیدم - ولفگانگ گوته

تکنیک رمان پلیسی - آر. اچ. سامپون

ادب ايران - از هزاردستان تا بوف کور - پروفسور الول ساتن

دربارة لئو تولستوی - جورج لوکاچ

راهنماي مختصر و در عين حال مفيد، براي نافرمانيِ مدني - وودي آلن

فئودور داستايوسكي - فئودور داستايوسكي

نوشتن و فرسودگي - كريستين بوبن

همينگ‌وي و سانسور آنگلوساكسوني - برگرفته از مجله نيويوركر

شناخت، عشق و زندگي - دانته

كتاب دلواپسي - فرناندو پسوا

راوي، فضا - ماريو وارگاس يوسا

نوشتن پيشه‌ي من است - ناتاليا‌گينزبورگ

سه نامه چخوف به همسرش - آنتوان چخوف

استفان مالارمه - آندره ژيد

از يادداشت‌هاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

از دفترهاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

حضوري بسيار استوار - هانريش فورمگ

ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ - آندره ژيد

سخنراني آيزاک باشويس سينگر در مراسم جايزه نوبل 1978 - آيزاک باشويس سينگر

ماجراي عشق گوته به شارلوت فن اشتاين - اميل لودويگ

ناگزيري و تصادف در بازنمايي درون‌ماية داستان - جورج لوكاچ

آن‌ها از قفس فرار نکرده‌اند - هاينريش بل

خواندن کتاب - برتولت برشت

زندگي‮نامه من و نامة بابام - کورت توخولسکي

دربارة عشق - ريلکه

اعتصاب غذا - فرانتس کافکا

چرا راهبه نماندم؟! - کارن آرمسترانگ

معيار توفيق - رولان بارت

تأثير آثار هدايت در اروپا - آندره روسو

تاريخي شخصي - اورهان پاموک

نماينده نسلي که به درون خويش تبعيد شد* - هانريش بل

و ماه خائن نبود - خوزه لوييس دبيا يونگا

ديالکتيک تنهايي - اوکتاويو پاز

اولين پاسپورت من - اورهان پاموک

تخيل شكننده - ارنست بكر

طرح‌هايي از بوهميا - دوريس لسينگ

زنان رويا بافند، مثل غنچه‌هاي كوچك - ليديا چوكفسكايا

چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ - دوريس لسينگ

فرهنگِ شيطاني اصطلاحاتِ ادبي - آمبروز بيرس

از يونگ به جويس، موضوع:... - کارل - گوستاو – يونگ

ادبيات چيست؟ - تري ايگلتون

پرومتئوس - فرانتس کافکا

نامه‮اي از تِرِز به هدايت -

رمان و اروپا - ميلان کوندرا

روابط خانوادگي در ادبيات عامة ايران - ل.پ.الول ساتن

ميله‌ها در درون من‌اند - گوستاو يانوش

دانته برترين واقع‌گرا - مايکل ديردا

چگونه مي‌توان هم واضح بود و هم خوشاهنگ - ميريام آلوت

متن روايي، جايگاهي براي تلفيق - ژان ميشل آدام- فرانسوازرواز

آخرين مقالة آرت بوخوالد - آرت بوخوالد

عمل روايت - ژان ميشل آدام- فرانسواز رواز

چرا مي‌نويسم - جرج اورول

كافكا، ريلكه و رامپل استيل اسكين - ادريس پِري‌

سخني دربارة آوان‌گارد - اوژن يونسكو

تک‌گفتاري دروني - له‌اون ايدل

چخوفِ با وقار - ايوان بونين

جوزف كنراد از ديدگاه برتراندراسل - برتراندراسل

رمان و توصيف در قصة امروز - ألن رب- گري‎يه

نوع شناسي داستان پليسي1 - تزوتان تودورف

جيمز جويس - ويل دورانت

خاطره و فراموشي - پل ريکور

ارنست همينگوي * - ويل دورانت

از واقع‌گرايي تا واقعيت - آلن رب-گري‎يه

ايدئولوژي ادبيات مدرن - گئورگ لوکاچ

نويسنده، نقد و فرهنگ - جورج لوکاچ

فاکنر در درة مرگ - تام دارديس

طبيعت، انسانيت، تراژدي - آلن رب‌ـ گري‌يه

قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست - خوان گويتي سولو*

آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم - ريموند كارور

عليه رمان نو - روبر کان، فرانسوا مورياک، ادوار لوپ و آندره سوواژ، دني سن ژاک

من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم - آلن رب‌گري‌يه

شب با کالسکه مي‌آيد - فرناندو پسوا

هزارويک شب - خورخه لوئيس بورخس

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

بورخس و روايتِ داستان (فصلي از كتاب به سوي نظريه توليد ادبي) - پي‏ير ماشري

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate