برگردان: بهرام مقدادي
15 دسامبر. به سادگي نميتوانم نتايجي را که در مورد وضعيت کنوني خودم گرفتهام، که تا حالا تقريباَ يک سال است ادامه دارد، باورکنم، وضعيت من بحرانيتر از آنست که چنين نتيجهگيريهايي بکنم. در واقع، حتي نميدانم که آيا ميتوانم بگويم اين وضعيت جديدي است يا نه. به هر حال نظر واقعيام اينست که اين وضعيت جديد است- من وضعيتهاي مشابهي داشتهام، ولي هيچکدامشان شبيه اين يکي نبوده. انگار که از سنگ ساخته شدهام، انگار خودم سنگ قبر خودم شدهام، ديگر جايي براي شک يا يقين، عشق يا تنفر، شهامت يا دلهره، چه به طور اعم يا اخص، نيست، تنها اميدي مبهم هميشه وجود دارد که نقشش بهتر از نقش نوشتههاي روي سنگ قبرها نيست. تقريباَ هر واژهاي را که مينويسم با واژة ديگر ناهمگون است، با گوش خودم ميشنوم که حروف بيصدا سُربوار به هم ميسايند و حروف صدادار چون سياهپوستان در گروه نمايش دورهگرد به همراهشان آواز ميخوانند. شک و ترديدهايم چون هالهاي پيرامون هر واژه قرار دارد و پيش از اينکه واژه را ببينم، آن را ميبينم، ولي آخرش چه! من ابداَ واژه را نميبينم، بلکه آن را از نو پديد ميآورم. البته اصل گرفتاري اين نيست، فقط بايد بتوانم واژههايي از نو پديد بياورم که بوي اجساد را به جهتي غير از جهت صورت من و خواننده به وزش درآورند. هنگامي که پشت ميز مينشينم، حالم از حال کسي که ميافتد و جفت پاهايش در وسط آمدوشد پلاس دولواپرا1 ميشکند بهتر نيست. همة کالسکهها، با وجود سروصدايشان، از تمام جهات و جوانب بي سروصدا فشار ميآورند، ولي درد آن مرد نظمي بهتر از نظم پاسبانها را رعايت ميکند، چشمانش را ميبندد و محل و خيابانها را بدون اينکه کالسکهها در جهت مخالف بروند تخليه ميکند. آشوب بزرگ ناراحتش ميکند، چرا که او واقعاَ در سر راه آمدوشد مانعي ايجاد کرده است، ولي جاي خالي آنقدرها هم باعث تأسف نيست، چون درد واقعياش را آزاد ميکند.
16 دسامبر. نوشتن يادداشتهاي روزانه را ديگر رها نخواهم کرد. بايد ادامهاش بدهم. اين تنها جايي است که ميتوانم چنين کاري را انجام بدهم.
خوشحالم از اينکه احساس شعفي را که، مانند حالا، گاهگاهي در درونم دارم، توجيه کنم. اين احساس واقعاَ چيزي جوشان است که تمام هستيام را با ارتعاشي سبک و مطبوع پر ميکند و مرا از وجود تواناييهايي مطمئن ميسازد که در هر لحظه، حتي حالا، مي توانم با اطمينان کامل عدم وجودشان را باور کنم.
هبل ساية سفر اثر يوستينيوس کرنر را ميستايد. « و کتابي مانند اين کمياب است، هيچکس از آن اطلاعي ندارد.»
جاده تنهايي نوشتة و. فرد. اينجور کتابها چگونه نوشته ميشوند؟ کسي که در سطح پايينتر چيز نسبتاَ خوبي ميآفريند در اينجا استعدادش را تا حد يک رمان چنان به طور رقتانگيزي نابود ميکند که اگر هم شخص تواني را که در به کار بستن استعدادش بهطور منفي به کار برده است تحسين کند ناراحت ميشود.
دنبال کردن شخصيتهاي فرعي که من در رمانها، نمايشنامهها و غيره ميخوانم. اين احساس وابستگي که به آنها دارم! در دوشيزگان باکرة بيشو فزبرگ( آيا عنوانش همين است؟)، اشارهاي به دو خياط زن شده که براي تنها عروس نمايشنامه لباس ميدوزند. چه بر سر اين دو زن ميآيد؟ کجا زندگي ميکنند؟ چه کاري کردهاند که نقشي در نمايشنامه ندارند ولي، طبق معمول، در بيرون در برابر کشتي نوح، زير ريزش باران، ميايستند، و فقط ميتوانند براي آخرين بار صورتشان را به پنجرة اتاقک کشتي فشار دهند، تا اينکه تماشاگران داخل جايگاه، براي لحظهاي در آنجا چيزي تاريک ببينند؟
17 دسامبر. به اصرار از زنون2 پرسيدند آيا چيزي در سکون است: گفت بله، تيري که از چلة کمان رها شده در سکون است.
اگر فرانسويها ماهيت آلماني داشتند، آنگاه آلمانيها چقدر تحسينشان ميکردند!
اينکه به راستي تقريباَ هر چيزي را که امسال نوشتم کناري گذاشتم و اين همه خطشان زدم، بسيار در کار نوشتنم مانع ايجاد ميکند.[ انبوه نوشتههايم] در واقع کوهي شده، پنج مرتبه از کل چيزهايي که در عمرم نوشتهام بيشتر است و فقط انبوهشان هر چيزي را که مينويسم از زير قلمم به سوي خود جلب ميکند.
18 دسامبر. اگر کاملاَ مسلم نبود که چرا ميگذارم نامهها( حتي آنهايي که امکان دارد مانند نامة فعلي محتوياتشان بيارزش باشد) مدتي بدون اينکه باز شوند به همان حال باقي بمانند، دليلش فقط سستي و ترس بايد باشد، که همانقدر در باز کردن نامهاي ترديد ميکند که در باز کردن اتاقي که در آن کسي، شايد، با بيصبري، در انتظار من است، آنگاه شخص مي توانست اين عدم باز کردن نامهها را به طريق بهتري توجيه کند که همان وسواس است. به عبارت ديگر به فرض اينکه من شخصي وسواسي باشم، بنابراين بايد تا آنجايي که ممکن است هر چيز مربوط به نامه را کش بدهم. بايد آهسته بازش کنم، بخوانمش،آهسته و به طور مکرر، براي مدت طولاني آن را مد نظر قرار دهم، پس از چندين بار کاغذ سياه کردن، پاکنويسش کنم، و سرانجام حتي پست کردنش را به تأخير بيندازم. همة اين کاره در حيطة قدرت من قرار دارد، فقط از دريافت ناگهاني نامه نميتوان برحذر بود. بسيار خوب، آن را هم بهطور مصنوعي به تعويق مياندازم، مدتي بازش نميکنم، روي ميز در برابر ديدگانم قرار دارد، دائماَ وسوسهام مي کند که بازش کنم، دائماَ دريافتش ميکنم ولي نميپذيرمش.....
19 دسامبر. کار در اداره را آغاز کردهام. بعدازظهر در خانة ماکس.
کمي از خاطرات گوته را خواندم. فاصله، اين زندگي را در آرامش استوار نگاه ميدارد، اين يادداشتها به آن آتش ميزند. همانطور که پرچين باغ هنگام نگاه کردن به چمنزارهاي پهناور باعث آرامش چشمان ميشود، صراحت همة رويدادها اسرارآميزش ميکند و با وجود اين در ما اندکي احساس احترام برميانگيزاند.
حالا خواهرم 3 که شوهر کرده است ميخواهد پيشمان بيايد تا براي اولين بار ملاقاتمان کند.
20 دسامبر. چگونه از حرف ديروزم دربارة گوته صرفنظر کنم( که تقريباَ همانند احساسي که بيان ميکند نادرست است، چرا که خواهرم آن احساس حقيقي را از بين برده بود)؟ به هيچوجه. چگونه از اينکه امروز قلم روي کاغذ نياوردهام خودم را ببخشم؟ به هيچوجه. به ويژه اينکه حالم آنقدرها بد نيست. اين دعا دائماَ در گوشم طنينانداز است:« اي حکم غيبي، اي کاش اجرا ميشدي!»
براي اينکه اين عبارات دروغين که به هيچوجه نميشود در داستان کنارشان گذاشت شايد سرانجام به من آرامش ببخشند، دوتايشان را در اينجا نقل ميکنم:
« نفس کشيدنش بلند بود، چون آه کشيدن در خواب، در آنجايي که بدبختي آسانتر تحمل ميشود تا در دنياي خودمان، تا جايي که نفس کشيدن ساده ميتواند نقش آه را بازي کند.»
« حالا دورادور چنان به او دقيق ميشوم که شخص به معمايي کوچک دقيق ميشود و دربارهاش از خود ميپرسد: چه اهميتي دارد اگر نتوانم ساچمهها را وارد حفرههاي مربوطه کنم، بالاخره، همهاش به خودم تعلق دارد، از شيشه گرفته تا جعبه، ساچمهها ، و خلاصه هر چيز ديگري که دم دست است ؛ ميتوانم همهاش را در جيبم بگذارم.»
21 دسامبر. ... در خانة باوم بودم 4 و چيزهاي خوبي شنيدم. مثل هميشه و همانگونه که در گذشته بودهام ضعيفم. هم احساس در زنجير بودن را دارم و هم احساسي ديگر، که اگر آدم در زنجير نباشد وضع بدتر هم ميشود.
22 دسامبر. امروز حتي شهامت اين را ندارم که خودم را سرزنش کنم. به ميان اين روز تهي فرياد کشيدم، پژواکش نفرتانگيز ميشود.
26 دسامبر. دو روز و نصفي است که اگر چه نه کاملاَ، تنها بودم و هستم، البته اگر به هر حال در طول اين مدت مسخ نشده باشم. تنهايي چنان تفوقي بر من دارد که هيچگاه شکست نميخورد. درونم تحليل ميرود( فعلاَ فقط به طور سطحي) و آماده است آنچه را که در اعماق قرار دارد آزاد کند. در درونم اندکي نظم و ترتيب به وجود ميآيد و من جز اين چيز ديگري نميخواهم، چون در استعدادهاي اندک بينظمي بدترين چيز است.
27 دسامبر. ديگر توان کافي براي نوشتن جملة ديگري را ندارم. بله، اي کاش فقط مسألة واژهها در ميان بود، اي کاش کافي بود شخص يک واژه روي کاغذ بياورد و آنگاه با آرامش خاطر سر برگرداند و بداند که آن واژه را کاملاَ از وجود خود پر کرده است.
قسمتي از بعدازظهر را در خواب گذراندم ، وقتي که بيدار شدم روي کاناپه دراز کشيدم و به چند تجربة عشقي دوران جوانيام انديشيدم، با ناراحتي خاطرة يک فرصت از دست رفته را در ذهن مرور کردم( در آن وقت با سرماخوردگي مختصري در رختخواب دراز کشيده بودم و معلمة سرخانهام سونات کروتزر5 را برايم ميخواند، و از ناراحتيام لذت ميبرد)، به فکر شامم که از غذاي گياهي درست شده بود افتادم، از اينکه غذايم خوب هضم شده بود راضي بودم، و نگران بودم آيا چشمانم تا آخر عمر ديد خواهند داشت يا نه.
28 دسامبر. وقتي توانستم چند ساعتي مانند يک انسان رفتار کنم، همانطور که امروز توانستم با ماکس و بعداَ در خانة باوم رفتار کنم، قبل از رفتن به رختخواب پر از احساس غرور ميشوم.
پانوشت:
1 - Place de l'Opera
2 –n Zeno سازنده پارادوکسهاي معروف.م.
3 – از بين سه خواهرش، فقط کافکا جان سالم بدر برد. هر سه خواهرش، از جمله خواهر محبوب کافکا، اتلا، و بخش اعظم خانوادههايشان به دست نازيها کشته شدند. م. ب.
4 – اسکار باوم، نويسنده کور DAS VOLK DES HARTEN SCHLAFES ( قومي که سخت ميخوابند) يکي از دوستان بسيار نزديک کافکا و ويراستار بود.م.ب.
5 – يکي از آثار تولستوي.
عنوان کتاب :
فرانتس کافکا دفتر يادداشتهاي روزانه
انتشارات بزرگمهر چاپ اول تيرماه 1374 تهران
حروفچين : شراره گرمارودي