خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
خواهر ندار و خواهر دارا

مشتی گلین خانم

يكي بود يكي نبود، غير خدا هيچ‌كس نبود. دو تا خواهر بودند يكيش دارا بود، يكيش ندار. خونه‌هاي اين‌ها روبه روي همديگه بود. اين زنِ نداره آبستن هم بود. اون دارائه اولاد نداشت. دارائه روز نون خونگي مي‌پخت، اين نداره گرسنه هم بود، بوي نون خونگي به دماغش خود، گفت‌: «پاشم به بهانه آتيش برم خونه خواهر، شايد يه خورده نون به من بده.» رفت به بهانه آتيش، خواهره گفت‌: «برو پاي تنور وردار برو!» اين آمد، نون بهش تعارف نكرد، گفت‌: «خوب خواهر نبود پاي نون.» ساعتي گذشت دوباره رفت، بازم خواهره نون به اين تعارف نكرد. اين عصري كه نونشون تمام شد، اين بار به بهونه آتيش رفت، گفت‌: «شايد حالا آخر نونشون يه دونه نون به من بده.» آمد، خواهره گفت‌: «ديگه چه مي‌خواي؟» گفت‌: «آتيش مي‌خوام.» گفت‌: «برو، تو تنور هرچه آتيش مي‌خواي وردار و برو. ترو خدا اينقدر نيا و برو.» اين وقتي آمد سر تنور، ديد يه دونه توتك افتاده تو تنور، نونوا يادش رفته ورداره. دست كرد تو تنور، اون توتكو ورداره، اين همچي توتكو درآورد، يه وقت خواهر سر رسيد تو مطبخ. اين توتكو زير بغلش قايم كرد. خواهر گفت‌: «اون چي بود زير بغلت قايم كردي؟» گفت‌: «هيچي من اينجا سر تنورم، چه چيو قايم بكنم؟» گفت‌: «خودم ديدم زير بغلت چپوندي.» اونوقت رفت جلو، توتكو از زير بغلش كشيد بيرون، گفت‌: «خوب معلوم  شد، تو از نونم نمي‌گذري، چه برسه از چيزهاي ديگه


آمد سر صاحبخونش كه اينارو امشب از اينجا بيرون كن! اين دزدِ، كسي كه از يه توتك نون نگذره، زير بغلش قايم كنه، از كماجدون و باديه مي‌گذره؟ صاحبخونم گفت‌: «راست مي‌گي، خوب جونم پاشو، جل و پلاستو از اين‌جا جمع كن، برو!» ضعيفه بنا كرد گريه كردن، گفت‌: «مهلت بديد تا شوهرم بياد.» اينا به همين زد و خورد موندند.


شوهرش از در آمد، پرسيد‌: «چه خبره؟» قضيه رو براش گفتند. مرتيكه گفت‌: «تو چرا خونه اين پست فطرت براي آتيش، اون يه همچي بهتاني بهت ببنده؟» صاحبخونه گفت‌: «جونم، حالا بهتون يا غير بهتون، عجالتا اسبابتون از اينجا وردارين، برين من كه با همسايه روبروي خونه نمي‌تونم طرف بشم. ممكنه يه چيزشم گم بشه، بگه‌: شمام با اين همدستين. اگه نه من فلان وقت آمدم گفتم اين دزده، اين رو از اينجا بيرون كني؟»


مرتيكه ناچار شد. چيزي كه نداشتند، همون زندگي كه داشتند، پيچيدند بهم، به زنيكه گفت‌: «پاشو، برا يه نون و توتك اين وقت شب مارو تو خرابه‌ها بندازين. اين وقت شب اطاق كه سوراغ (سراغ) ندارم، برم توش.» پاشدند، آمدند.


توي راه ديدند، يه تاجري يه حياطي رو ساختمون مي‌كرد. مرتيكه رفت جلو به تاجره سلام كرد، گفت‌: «آقا اجازه مي‌ديد ما امشب تو حياط شما بخوابيم تا صبح بشه؟» تاجره پرسيد‌: «مگه اهل اينجا نيستيد؟» مرتيكه از هولش گفت‌: «نخير مال دو فرسخي هستيم، تازه وارد شديم.» گفت‌: «بسيار خوب، اينجا دو سه تا اتاق توش ساخته شده، اما در پيكر نداره. امشب هم يه شبه نباشه تا اينجا ساخته مي‌شه، همين‌جا باشين، باز شب درو مي‌بندين، روسِوا مي‌كنين، براي اين بنّاها قفل نباشه بهتره.» مرتيكه گفت‌: «بسيار خوب


وارد خانه شدند. اون مرتيكه فرششو تو يكي از اتاقا پهن كرد و نصف شب كه شد، ضعيفه دلش درد گرفت، گفت‌: «بگرد، ببين اينجاها يه خورده چوبي تلاشي پيدا مي‌كنيم، من سردمه و دلمم درد مي‌كنه. يه خورده آتيش برا من درست كن!» مرتيكه پاشد به گشتن توي حياط و تو اطاقا، ديد توي اتاق توفال خيلي ريخته. سه چار از اون پوشالا، يه خورده توفال آورد، براي ضعيفه الو كرد. درد ضعيفه تند شد، گفت‌: «اي مرد، من دردم گرفته.» گفت‌: «پاشو، بگرد اينجاها ببين كهنه، تيله پيدا مي‌كني؟» مرتيكه گفت‌: «زنيكه پدر سوخته، براي يه دونه توتك تو خودت را به اين روز انداختي؟ باز اونجا دو تا همسايه مسلمون بود كه دورتو بگيرن، حالا من تو اين خونه خرابه چه خاكي به سرم بريزم؟» زنيكه گفت‌: «بله، تو روز مي‌ري بيرون، شكمتو سير مي‌كني، خبر نداري از من كه چه جور گشنه مي‌مونم. گشنه مي‌ذاري و مي‌ري. اگه گشنه نبودم، برا يه تيكه نون سه دفعه بهانه نمي‌كردم بذارم و برم. حالا خدا همچي خواسته كه يه خواهر اينجور باشه، يه خواهر اونجور. با خدا كه نمي‌تونم كه دعوا كنم.» مرتيكه گفت‌: «اينم اقبال خودته و گه نه روزي كه من تو رو گرفتم، كاسبي من از شوهر خواهرت بهتر بود. زندگي من خيلي بهتر بود. پس اقبال خودت بود كه مرو به اين روز نشوند.» رفت و گفت‌: «تو برو يه خورده كهنه مهنه وردار بيار!» مرتيكه رفت، گفت‌: «من يه تيكه لنگِ پاره پيدا كردم با يه تيكه كهنه كه اينجا پَمبِه آب زدم.» گفت‌: «وردار، بيار!» وقتي كه درد خيلي سخت شد، زنيكه گفت‌: «خدايا اگه بنده اينجور مي‌خواي بدي، من نمي‌تونم نگهدارم، من نمي‌تونم نگهداري كنم


صبح شد و بچه به دنيا آمد، به هر جهت اين بچه را پيچيد لاي اين لنگه، خودشم قوز كرد، نشست توي آفتاب. يه دفعه از تو بخاري يه موش اومد، يه دونه ده تومني تو دهنش گذاشت و رفت بالا. دوباره اين دفعه اومد، دو تا تو دهنش بود. الغرض به قدر هزار تومن اين موش ده تومني آورد، ولو كرد تو آفتاب، روي اينها بنا كرد غلط و واغلط زدن و بازي كردن تو آفتاب. ضعيفه نشست و همين‌جور تماشا مي كرد. موشه بازياشو كرد و يه دونه از اين تومنيا رو ورداشت رفت بالا، فوري اومد، پايين. دوباره يكي ورداشت. زنيكه يه سنگ ورداشت، انداخت براي موشه، گفت‌: «پدر سگ صاحاب حالا كه آوردي، ديگه نمي‌ذارم ببري!» تومنيارو تا دونه‌ي آخرش جمع كرد و بست گوشه چارقتش.


مرتيكه از در اومد تو، يه دونه نون دستش بود، گفت‌: «بيا عاقبت كار مارو تو به حمالي انداختي. رفتم حمالي كردم، يه دونه نون گرفتم اقلا دي‌شب شوم نخوردي، حالا بخوريم.» گفت‌: «اين پولو بگير، برو يه خورده قند و شكر و كره بگير بيار. من زن تازه‌زا نمي‌تونم نون خالي بخورم.» مرتيكه چشمش به پولا افتاد، گفت‌: «تو اين پولارو از كجا آوردي؟ يقين صاحب‌خونه جايي قايم كرده، تو پيدا كردي. خواهرت راست مي‌گفت، تو دزدي.» ضعيفه گفت‌: «غلط كردي، تو با خواهرم كه اين حرفو زدين. اون ناله كه من دي‌شب به درگاه خدا كردم، خدا اين پولو رسوند. اون نعش موشو مي‌بيني اونجا كه من زدم كشتم، پولارو اون آورد اينجا. مي‌خواست ببره دوباره موشه رو كشتم. حالا عجالتا بگرد، يه خونه پيدا كن، يا اجاره كن، يا بخر. حالا كه خدا، بنده به من داده، روزيشم داده.»  مرتيكه گفت‌: «الهي شكر، اميدوارم كه روزي بشه، خواهرتو به تو محتاج بشه.» رفت و يه خونه از همين پول خريد و يه دكانكي واكرد. نشست به كاسبي كردن.


رفتيم بالا آرد بود، آمديم پايين خمير بود، قصه‌ي ما همين بود.


 


برگرفته از قصه‌هاي گلين خانم – گردآوري ل.پ. الول ساتن – نشر مركز


حروف‌چين‌: فرشته نوبخت  


نسخه قابل چاپ
شناسه : AM2222
تاريخ ارسال : جمعه 15 شهریور 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
آدی و بودی - صمد بهرنگی

بابالِيسان و پريزاد - علي‌رضا ذيحق

تولد امیر ارسلان - پرداختة: نقیب‌الممالک

می‌ترسم خودم را هم ببرند - الول ساتن

علی و ببر - قصه‌هایی از شرق

قصه سفره بی بی حور و بی بی نور - احمد شاملو

قصه بی‌بی سه شنبه - احمد شاملو

حکایت ملک جمشید پسر وزیر با پریزاد - محمد جعفر محجوب

نوروز و قنداب - عليرضا ذيحق

شاهزاده نامریی - اندرو لانگ

تعبير راي خدا - مشدي گلين خانم

سنگ صبور - صادق هدایت

گرگ‌ها و آدم‌ها - آنتوان چخوف

طاهر و زهره - علي‌رضا ذيحق

تلخون - صمد بهرنگی

علی بونه‌گیر و فاطمه ارّه - احمد شاملو

افسانة چینی - هوئه‌ی- تان - تسه

عروس ِ پوستين پوش - عليرضا ذيحق

گرگ و پیرزن - لئو تولستوی

حكايت غوك و مار - كليله و دمنه

پلنگ - خورخه لویيس بورخس

داستان حسين كرد شبستري - علی‌رضا ذیحق

درس اكونومي - مشدي گلين خانم

حكايت خرِ بي‌دل و گوش - کلیله ودمنه

داستان اصلي و كرم - عليرضا ذيحق

پريان - خورخه لوئيس بورخس

بازي - ايتالو كالوينو

دويكا و شوهر ابلهش - سيمين دانشور- جلال آل احمد

داستان شيرويه و سيمين عذار - علی‌رضا ذیحق

درخت غان، درخت مورد و درخت گلابي - لئوناردو داوینچی

هم‌نشين بدنام - مهدی آذر یزدی

قصة شیر خوب - ارنست همینگ‌وی

پادشاه و پیراهن - لئو تولستوی

گوسفند سياه - ‌ایتالو كالوينو

آقا موشه - صادق هدایت

خواهر ندار و خواهر دارا - مشتی گلین خانم

حكايت دو بازرگان -

آتش بر فراز کوه -

دهقان و خيار - لئو تولستوي

نان و نمک - سوئد

نداشت نداشت - نطنز

قصه ي آقا دزده - قصه هاي عاميانه ي آذربايجان

مار و تعبير خواب‌ها - روسيه

سه آدم بخيل - مشتي گلين خانم

کچل حقه باز - عليرضا ذيحق

گلِ خوش خنده - عليرضا ذيحق

سگ ژان لبادي - کانادا

سوزن لرزان - ايران

داستان ششم - ايران

شاه سواتوپلوک و سه چوب - چکوسلواکي

پادشاه جان و اسقف کانتربوري - امپراطوري متحدة بريتانياي کبير و ايرلند شمالي

داستان جمشيد شاه - داستان عاميانه ترکي

بکتاش و رابعه - زهرا خانلري(کيا)

نخستين مرد صليب جنوبي* - استراليا

چرا طوطي حرف‮هاي آدم را تقليد مي‌کند - تايلند- سيام

دهقان و مرد سوار - کوستاريکا

شيخ صنعان - دکتر زهرا خانلري

مارمولک زمردين - گواتمالا

مرغ روح - جنوب افريقا- يک داستان زولو

کوره آهکي کانچيل - اندونزي

خليفه‌اي که به صورت لک‌لک در‌آمد - عراق

آهو و يوزپلنگ شريک خانه مي‌شوند - برزيل

آبگوشت سنگ - بلژيک

اصل گل کامليا - اروگوئه

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate