خانه گزارش بايگاني
دربارة تورگنيف

ايوان گنجاروف

برگردان: ابراهيم يونسي


 


 


در 1847 گفتند تورگنيف در شهر است. غروب روزي به ديدن بلينسكي Belinsky رفتم وتورگنيف را در آن‌جا ديدم. آن‌وقت، آن‌طور كه به ياد دارم، چيزهايي را در مجلة يادداشتهايي از وطن منتشر كرده بود. در محفل بلينسكي از او به عنوان اديب مستعدي سخن مي رفت كه آيندة درخشاني در انتظار او است. وقتي وارد شدم ايستاده بود، پشتش به در بود و با عينك مخصوص اپرا كنده كاري‌ها و تابلو‌هايي را كه بر ديوار بود تماشا مي كرد. بلينسكي ما را به هم معرفي كرد، تورگنيف برگشت و با من دست داد، مجددا" و با دقت تماشاي تابلوها را از سر گرفت. اندكي بعد باز برگشت، سخنان تحسين آميزي دربارة رمانم گفت و بار ديگر توجهش را به تابلوها معطوف داشت. ديدم قيافه مي گيرد، و به شيوه اي خام و نابهنجار خودرا به قيافة آدمي خودساز چون يك اونگين  Onegin يا پچروين  ارائه مي كند و با دقت و امانت حركات و رفتارشان را تقليد مي كند.


          درست به ياد ندارم كه در سال‌هاي 1846 و 1847 چه پيش آمد – آيا آن‌وقت يا مدتي بعد و در 1848 بود كه بوتكين Botkin و آننكوف Annenkov بر صحنه ظاهر شدند و يا كه آن‌وقت تورگنيف بود يا رفته بود؟ همينقدر به ياد دارم كه بلينسكي در 1848 مرد و محفلش علاوه بر تحمل فقدان او متحمل شدت و خشونت سانسوري شد كه ناشي از انقلاب فرانسه و تغيير حكومت در آن سامان بود.


اما این‌ها همه زمينة موضوع است. قهرمان داستان من يك شخصيت بيش نخواهد بود، كه آنهم تورگنيف است، كه مناسباتش را با خودم، و نتايج و عواقب اين امر را خواهم نمود. از مجموع اين قصة درست اما نامربوط چيزي كه مرا به خلاف ميل درون به نگارش آن برانگيخت روشن خواهد شد.


تورگنيف گاهي اوقات به سن پطرزبورگ مي آمد، و گاه در تمام فصل زمستان پيدايش نمي شد. در زمان حيات مادرش كه بگفتة خود او، حدودي بر معاشش مقرر داشته بود، زندگي ساده اي داشت؛ اما وقتي كه او مرد كم كم زندگي را وسيع كرد. و آشپزي استخدام كرد؛ دوست داشت دوستان را به شام يا نهار دعوت كند – بطوركلي مي كوشيد خويشتن را در مقام مركز محفل سابق بلينسكي مستقر كند – هم به عنوان ميزبان و هم در مقام يك اديب مستعد.


بسيار موردعلاقه من بود، آنهم نه بخاطر هوش و استعداد فهم بلكه به خاطر رفتار آميخته به ادبي كه آشكارا شائبه مداهنه داشت، و اين رفتار را بطور يكسان نسبت به همه داشت: وقتي باكسي روبرو مي شد با او به عنوان نزديكترين دوست رفتار مي كرد: دستش را بر شانه اش مي گذاشت و به او «رفيق عزيز» خطاب مي كرد و با گرمي و محبت بسيار در چشمانش مي نگريست و با صميميتي بيش از آن با وي سخن مي گفت، و هر چيزي را كه مي خواستيد وعده مي داد. اما همينكه مي رفتيد بي درنگ شما را از ياد مي برد و همان رفتار را با هر كسي كه پس از شما به او برمي خورد مي كرد. اگر قبول مي كرد كه جايي برود به وعده اش وفا نمي كرد و گاه اتفاق مي افتاد كه با آنكه وعده مي كرد، اما اگر بعدها كس ديگري او را به جاي ديگري دعوت مي كرد ترجيح مي داد به آن‌جا برود – و مي رفت. و اما بعدها چگونه سرش را در دست مي گرفت و با چه شرمرويي بي شائبه اي در آدم مي نگريست! ولي ملاقاتي را كه برايش ضرور بود هرگز فراموش نمي كرد.


در 1848 و حتي پيشتر از آن يعني از 1847 طرح ابلوموف  كم كم در ذهنم شكل مي گرفت. افكارم را طرح وار روي كاغذ مي آورم، اينجا جمله اي و آن‌جا كلمه اي را يادداشت مي كردم و يا شرح فشرده اي از واقعه يا وقايعي از رمان را مي نوشتم، يا خط يا خطوط مشخصة شخصيت اشخاص را ترسيم مي كردم، و از اين قبيل. تل‌ها از اين گونه يادداشت‌ها بر هم توده مي كردم، و در تمام اين مدت رمان همچنان در ذهنم شكل مي گرفت و بسط مي يافت. گاه مي نشستم و يك يا دو هفتة تمام، دو يا سه فصل مي نوشتم، و بعد باز آنرا به كناري مي نهادم. در سال 1850 فقط بخش نخست كتاب را به پايان برده بودم. ليكن در 1848 رؤياي ابلوموف را در ضميمة سالانة مجلة معاصر منتشر كرده بودم، و اينك بنابر عات تآسفبار خود به هر كس كه مي رسيدم مي گفتم كه چه در خيال دارم و چه مي نويسم و چيزهايي را كه نوشته بودم براي هر كس كه با من ديدار مي كرد مي خواندم و قصه را با شرح وقايع آتي داستان به پايان مي بردم.


علت اين جريان بطور ساده اين بود كه غناي داستان را در طاقت گنجايش خويش نمي ديدم، و بيشتر نيز بدين جهت كه از بي اعتمادي عجيبي كه به خود داشتم در عذاب بودم: «يعني اين چيزي كه مي نويسم ممكن است چرند و پرند و بي معني باشد؟ آيا بقدر كافي خوب هست؟ بي ربط نيست؟» این‌ها پرسشهايي بود كه مدام ذهنم را عرصة جولان ساخته بود و آزارم مي داد. به همين جهت بود كه نخستين رمانم يعني يك داستان پيش پا افتاده  را براي اظهار نظر به بلينسكي دادم، چون خودم فكرم به جايي نمي رسيد. حالا هم همينطورم. هرگاه كه قلم به دست مي گيرم با شك و ترديد دست به گريبان مي شوم.


رمان‌هاي من دوره‌هاي بالنسبه طولاني از زندگي مردم روس را در بر مي گيرند، چنانكه مثلا" ابلوموف و پرتگاه   هر يك يك دورة سي ساله را شامل مي شوند؛ و صرفنظر از مشغله اي كه داشتم، و كمي وقت، و نيز كاهلي، يكي از عللي كه نگارششان اين همه به درازا كشيد همين است.



آن‌چه تاكنون گفتم جزء اساسي مطالبي است كه خواهم آورد.


باري، بارها و به تفضيل طرح كلي و خصوصيات ابلوموف را براي تورگنيف تشريح كردم، چون منتقدي بود نكته بين، و با ميل و رغبت بسيار به داستانهايم گوش فرا مي داد. در اين ايام مشغول نگارش اثر جالب خود به نام يادداشت‌هاي يك شكارچي بود، و اين طرح‌ها را يكي پس از ديگري در مجلة معاصر به چاپ مي رساند، چندان كه بلينسكي ناگزير شد بگويد: «ديگر بس است! چيزي ديگر بنويسد!» - البته اين را نه به خود او بلكه به ديگران گفت، و من در ميان كساني بودم كه اين را شنيدم. اين «طرح‌ها» را با علاقه و رغبت فراوان مي خواندند، و به حق ماية شهرت واعتبار نويسنده نيز بودند. هيچكس نظام «سرف داري»  را با چنين بينش و ظرافت هنري وصف و تصوير نكرده بود. همة زشتي‌هاي آنرا به كمال نشان مي داد، و به زحمت مي توان زندگي روستايي روسي را كه با چنين دقت و ظرافتي تصوير شده باشد در جاي ديگري بازديد. آري، تورگنيف در عالم ادب هميشه در مقام يك هنرمند مينياتوريست بلند پايگاه خواهد ماند! قطعا" خواهيد گفت: «در مقام يك مينياتوريست؟ پس آثار عمده اش، آثاري مانند لانة اشراف، پدران و پسران، در آستانه، و دود چطور؟ این‌ها هم مينياتورند؟ آيا اين آثار بر ارزش او نم يافزايند و جايگاه بلندي را در عالم او – از براي او تامين نمي كنند؟ آيا این‌ها تصاوير عظيم و سرشار و دقيقي از زندگي مردم روس نيستند؟» و من در پاسخ تنها مي توانم آهي عميق بركشم و داستان را دنبال كنم.


در 1849 از طريق ولگا سفري به Simbirsk كردم، كه زادگاهم بود. طي چهار ماه اقامتم در آن‌جا طرح رمان جديدم، پرتگاه، در تصوير بغرنجي شكل گرفت. اين رمان در محفل ما به نام قهرمانش مشهور بود: به نام رايسكي Raisky. در اين ضمن، ابلوموف را نيز در ذهن مي پرداختم و بر حسب عادت تل‌ها يادداشت و طرح و وصف اشخاص و وقايع و صحنه‌ها و غيره را بر هم انباشته مي كردم.


در آن زمان كه به عنوان يك مقام رسمي سفر به دور دنيا را آغاز كردم – كه حاصل آن سفرنامه اي با نام فريگيت پالاس Frigate Pallas بود – مواد و مطالب مربوط به اين هر دو رمان را به همراه داشتم، و البته چيزهايي هم بر آنها افزودم، ليكن وقتي براي نوشتن نداشتم. در اوايل سال 1855، دقيقا" گفته باشم در فورية آن سال، از طريق سيبري به سن پطرزبورگ باز گشتم.


در سن پطرزبورگ ديدم كه جمع ياران محفل سابق باز جمع شده است: تورگنيف، آننكوف، بوتكين، نكراسوف، پانااف، و گريگوروويچ. گمان مي كنم در آن هنگام لئوتولستوي هم بر صحنه ظاهر شده و با نگارش داستان‌هاي جنگي خود توجه عامه را به خود معطوف داشته بود. اگر اشتباه نكنم در آن زمان در سن پطرزبورگ كنت تولستوي ديگري هم بود - كنت آلكسي تولستوي – كه چندي بعد نمايشنامة مشهور خود را تحت عنوان: مرگ ايوان مخوف به رشتة تحرير كشيد.


بحث و گفتگو دربارة ادبيات، و شام‌ها و ناهارهاي پر سر و صدا بسيار بود. آري، روزگار خوشي بود. آن‌وقتها سانسور هم به آن شدت نبود. در 1856 بمن پيشنهاد شد شغلي را در سانسور بپذيرم، و قبول اين پيشنهاد براي من ضرور بود.


در آن زمان در جريان انتشار يادداشت‌هاي سفرم بودم، و اين كار توجهم را از كارهاي اساسي ديگرم منحرف مي ساخت از ابلوموف و رايسكي.


از همان سال 1855 علاقة روز افزون تورگنيف را نسبت به خود احساس مي كردم. اغلب به گفتگوي با من رغبت نشان مي داد، و ظاهرا" براي نظرياتي كه اظهار مي كردم وزن و ارج قايل بود و به هر چه مي گفتم با دقت بسيار گوش فرا مي داد. اين البته براي من ناخوشايند نبود، و دليل و موجبي هم نمي ديدم كه دربارة تمام چيزها خاصه طرح و نقشة رمانهايم با او راست و بي ريا نباشم. اگر تصادفا" چيزهايي را كه نوشته بودم برايش مي خواندم با دقت فوق العاده اي گوش فرا مي داد.


از اينقرار در مدتي كه بخش‌هاي متعدد يادداشت‌هاي سفرم را براي روزنامه‌ها مي فرستادم بر حسب عادت چيزهايي را كه تازه نوشته بودم براي جمعي مي خواندم. اما نمي خواستم با خواندن اين گونه مطالب سَبُك وقت تورگنيف را بگيرم، ليكن به ياد دارم كه وقتي فهميد كه مي خواهم فصلي از كتابم را در خانة مايكوفMaikov بخوانم مخصوصا" آمد. الغرض، از نزديك مراقب احوالم بود، و همين باعث شد كه به هم نزديك تر شديم، چندان كه اندك اندك افكارم را با او در ميان نهادم. سپس، يكبار در 1855 در آپارتمانم با من ديدار كرد و بي آنكه خود چيزي بگويد به مطالبي كه بي شائبه و به تفصيل مي گفتم گوش فراداد، دربارة اينكه چه مي خواستم بكنم و چه موقع مي خواستم آن را به آن‌جام برسانم پرسش‌هاي ماهرانه اي را عنوان كرد. اينك بخش نخست ابلوموف و چندين فصل ديگرش را تمام كرده بودم، و او هم البته از جزئيات امر آگاه بود. تصادفا" نه تنها «طرح»  رمان آينده ام، يعني پرتگاه، را به او گفتم بلكه همة نكات و دقايق آن را، در قالب اوليه و ابتدايي كار، يعني صحنه‌ها و خصوصيات و خلاصه همه و همه چيز را شرح دادم.


او بي آنكه كمترين تكاني بخورد و درحالي كه بي اغراق نفس را در سينه حبس كرده بود آن‌چه را كه بازگفتم شنيد – بر كاناپه اي در كنج اتاق كارم نشسته بوديم.


آن‌وقت به جاي ولوخوف Volokhov نيهليست، كه اينك در رمان مي بينيد، شخصيتي را در نظر داشتم كه به اتهان داشتن افكار«مضر» از پايتخت تبعيد شده و تحت مراقبت پليس قرار گرفته بود. تيپ اساسي ولوخوف هنوز ظهور نكرده بود، چون در سال‌هاي 1840 نيهيليسم درست پا به ميدان ننهاده بود: در آن زمان، بهر حال، كساني را كه مظنون به آزادفكري بودند به شهرستان‌ها تبعيد مي كردند.


چون فكر را همچنان بسط مي دادم و نوشتن اثر را طول مي دادم طبعا" فرم رمانم برحسب شرايط و اوضاع زمان تغيير مي پذيرفت. در سال 1862 براي دومين بار سفري بر ولگا كردم؛ آن زمان ولوخوف‌ها به قيافه و هيئتي كه در رمان تصوير شده اند بودند. و اما بعد بر طبق نقشة اوليه كار ورا  Vera كه عاشق و دلباخته ولوخوف بود با او به سيبري مي رفت، حال آنكه رايسكي سرزمين زادبومي خود را ترك مي گفت و عازم خارجه مي شد و پس از چندي كه باز مي گشت با نسل جديد و چشم اندازي از زندگي شاد و خرم روبرو مي شد.


در نظر داشتم فصل درازي از كتاب را به نياكان رايسكي تخصيص دهم، حاوي داستان‌هايي دربارة ماجراهاي ناگوار و مصيبت بار از وقايع خانوادگي اين مردم، به قسمي كه از پدر و جد رايسكي شروع شود و به پدرش ختم گردد. در نظر بود كه اين فصل حاوي تيپ‌هاي مختلف اجتماعي باشد: از سلطان مستبد به سبك مشرق زميني و فراماسونر و قهرمان جنگ‌هاي ناپلئوني و دكابريست گرفته تا رايسكي قهرمان پرتگاه. تمام اين چيزها را چون كسي كه رؤيايي را گزارش كند با شور و هيجاني كه از وصف آن عاجزم به تورگنيف بازگفتم: گاه تصاويري از ولگا و پرتگاه‌هاي آن ارائه مي كردم و زماني ملاقات‌هاي ورا با ولوخوف را در شب‌هاي مهتابي و در پاي پرتگاه‌ها و درون باغ‌ها... و من خود از همة اين جريان لذت مي بردم و از غناي تصاوير احساس غرور مي كردم و شتاب داشتم كه همه چيز را القاء كنم و نظر اين منتقد عاليقدر را دريابم.


تورگنيف، آرام و بيحركت و چنانكه گويي برجاي خود خشك شده است به سخنانم گوش فرا مي داد. تاثير عظيمي را كه داستام در او كرده بود به وضوح مي ديدم.


وقتي داستان را به پايان بردم گفتم: «حالا اگر من مردم چيزهاي بسياري در اينجاست كه مي تواند براي شما مفيد باشد! اما تا زنده ام خودم از آنها استفاده مي كنم!» تورگنيف پرسيد كه آيا اين چيزها را به كس ديگري هم گفته ام؟ گفتم كه این‌ها را با كس ديگري در ميان نگذاشته ام، هر چند مدتي بعد همين مطالب را در حضور تورگنيف براي دوديشكين Dudyshkin تعريف كردم، و مدتي بعد قسمت‌هايي از آن را براي دروژينين Druzhinin نقل كردم. حتي حالا هم نامه اي از تورگنيف دارم كه در آن مي نويسد: هرگز صحنه‌ها و وقايعي را كه براي او دو دوديشكين وصف كردم فراموش نخواهد كرد. و به راستي هم چنانكه بعدها معلوم شد فراموش نكرده بود!


باري، در تمام اين مدت يعني از 1855 تا 1859 تورگنيف همچنان به خلق مينياتورهاي خود مشغول بود. همه انتظار كارهاي بزرگتري را داشتند، اما او چيزي نداشت كه ارائه كند. آري، كيفيت استعدادش چنين بود. يكبار خود او نزد من و پيسمسكي Pisemsky اذعان كرد:«من آن‌چه را كه شما داريد ندارم – تيپ‌ها و اشخاص زنده و واجد گوشت و پوست.» و در واقع قلم مويي نداشت تا به ياري آن نقاشي كند، آن‌چه داشت مداد و طرح و طرح  واره بود، اما هر چه بود دقيق و دل انگيز بود. و هر قدر كه به زندگي روسية مركزي نزديكتر است طرح‌هايش با روح تر و روشن تر و گرم ترند. در چنين مواردي هنرمندي فوق العاده است، زيرا از طبيعت آن‌چه را ترسيم مي كند كه بر او شناخته شده است و شيفتة آن است. در ساير موارد چيزي را نمي آفريند و آن‌چه به دست مي دهد تصنيف مي كند و يا به اصطلاح آن‌چه را كه شنيده است از نو مي سازد – و در حقيق همينطور هم شد – و همة اشخاص داستان‌هايش اعم از زن و مرد – در به اصطلاح قصه‌هاي بلندش – اگر مانند فنيچكا Fenichka در پدران و پسران  از زندگي روستا گرفته نشده باشند و رنگ و رو پريده وناقص ان و چيزهايي نيستند كه خود ساخته و پرداخته باشد بلكه صرفا" تصاويري هستند كه از آينه اي باز مي تابند و بر پردة تصويرش جاي مي گيرند.


گفتم كه وي شنوندة مشتاق سخنان من بود. از من دعوت مي كرد كه با او گفتگو كنم، با من مكاتبه مي كرد، و كم كم ديدم كه بعضي از سخنانم در رمآن‌چه ‌هايش ظاهر مي شوند. يكبار در يكي از اين رمآن‌چه‌ها – نمي دانم كه كداميك بود – صحنة كوچكي از ابلوموف را ديدم: همان صحنه اي كه ابلوموف در پارك نشسته و منتظر «الگا» است و به اطراف نظر مي افكند و مي بيند كه همه چيز پيرامونش، گياهان و درختان، نفس مي كشند و دو پروانه بر گردهم مي رقصند و زنبوران وزوز مي كنند. اهميت ندادن؛ ليكن به نظرم عجيب آمد كه چنين چيزهايي را از ديگران اقتباس كند. من هم مانند همه او را مستعدتر و پربارتر از آن‌چه مي پنداشتم كه در واقع بود!


يك بار در پائيز – گمان مي كنم همان سالي كه مي خواستم ابلوموف را منتشر كنم – تورگنيف از روستا يا از خارجه به شهر آمد – درست نمي دانم از كداميك – و لانة اشراف را با خود آورد و مي خواست كه آنرا در مجلة معاصر به چاپ برساند. همه مشتاق بودند كه او آن را بخواند و بشنوند اما او گفت كه «برنشيت» دارد و نمي تواند. آننكوف آن‌جام اين امر را به عهده گرفت و روزي براي اين كار معين شد. شنيدم كه تورگنيف هشت نه نفر را به ناهار به آپارتمانش دعوت كرده، كه بعد بنشينند و «رمآن‌چه» را بخوانند. راجع به ناهار و يا اصولا در اين باب صحبتي با من نكرد. من براي ناهار نرفتم اما چون بي دعوت و تشريفات با هم ديدار مي كرديم – و من به همين علت اين عمل را بي نزاكتي نمي دانستم – بعد از ناهار رفتم. هنوز پا از آستانة در فراتر نگذاشته بودم كه همه به من پريدند كه چرا براي ناهار نيامدي؟ چون همه مي دانستند كه چقدر به تورگنيف نزديك هستم. جواب دادم كه مردم هر قدر هم كه به هم نزديك باشند به ناهاري كه بدان دعوت نشده اند نمي آيند و افزودم: «دعوت نشده بودم، بنابراين نيامدم.» آه كه ايوان سرگيويچ چه قيافه اي به خود گرفت! و با چه قيافة معصومي نگاهم كرد! زير لب گفت:« من شما را دعوت كردم، نكردم


به لحني قاطع گفتم:« نه، نكردي!» ديگري چيزي نگفت، و اندكي بعد آننكوف به خواندن داستان پرداخت.


همه داستان لانة اشراف را مي دانند. بديهي است اينك با گذشت زمان رنگ باخته است، اما آن زمان تاثيرش شگرف بود: و اما من چه شنيدم؟ آن‌چه را كه طي سه سال براي او نقل كرده بودم... دقيقتر بگويم، طرح فشرده اما جامعي از پرتگاه. آمده بود و فصل مربوط به نياكان رايسكي را پايه و اساس اين رمآن‌چه قرار داده و بهتريم نكات كارم را دستچين كرده و بر پردة تصوير آورده بود – اما فشرده و مختصر. خلاصة كلام، عصارة رمان را گرفته و تقطير كرده و آنرا بدل به يك چيز تصنعي شسته رفته كرده بود. من در آن‌جا مادر بزرگي را توصيف كرده بودم، او در عوض خاله اي داشت، اما دو خواهر و خواهر زاده اي كه رمان من داشت در آن هم بود، و بعد لاورتسكي Lavertsky كه خصوصياتش به رايسكي من بسيار شبيه بود و مانند او كه با كوزولوف Kozlov گفتگو دارد شب‌ها با دوستش به گفتگو مي نشيند، و بالاخره ديدارهاي در باغ، و ديگر چيزها. حتي قيافة نقاش آلماني را هم فراموش نكرده بود: در پرتگاه مادر بزرگ كتاب كهنه اي دارد، تورگنيف هم البته كتاب كهنه اي را در داستان آورده بود.


كتابخواني تمام شد. و حالا من در مي يافتم كه چرا مرا به ناهار دعوت نكرده است: اميدوار بود كه به جلسة كتابخواني هم نخواهم رفت. دريافتم كه در اين مدتي كه كتاب خوانده مي شد و او هم نگاهم مي كرد چقدر بايد احساس بيچارگي و درماندگي كرده باشد!


دوستان از كتاب زبان به تمجيد گشودند. همه آن‌جا بودند، گمان مي كنم كنت تولستوي هم بود: ماندم تا همه رفتند. در حقيقت من هم مي بايد بي آنكه چيزي بگويم مي رفتم و رمانم را رها مي كردم. اما اين رمان زندگاني من بود: بخشي از وجود خود و نزديكان و سرزميني را كه  در آن زاده شده بودم و ولگا و خلاصه آن‌چه را كه از برايم گرامي بود در آن ريخته بودم.


ماندم و بي هيچ مجامله و تكلفي گفتم كه داستاني كه شنيدم جز نسخة بدل رمان من نيست. نمي دانيد رنگش چگونه به سپيدي گراييد و چگونه مانند دلقك‌هاي سيرك به بالا و پائين مي پريد و با چه سراسيمگي مي گفت: «واي، چه مي گويي؟ نه، اين صحت ندارد! من رمانم را در بخاري مي اندازم


هر كلمه اي كه مي گفت و هر حركتي كه مي كرد اعتراف به دروغي بود كه نمي توانست پوشيده دارد.


گفتم:«نه، اين كار را نكنيد. من اين را بشما بخشيدم؛ من باز مي توانم چيز ديگري بنويسم. مطلب زياد دارم!»اين را گفتم و رفتم. بعدها دوديشكين را ديدم، كه در جلسة كتابخواني حضور داشت. وقتي ماوقع را باز گفتم قاه قاه خنديد و گفت:« بله، با زيركي تمام داستان شما را اقتباس كرده!» چه او خود طرح داستانم را به كمال مي دانست.


از آن پس مناسبات ما تيره شد. البته باز همچنان همديگر را مي ديديم و در اين باره گفتگوهايي داشتيم كه طي آنها نكاتي را كه از من گرفته بود خاطرنشان مي كردم، و او هم البته در دفاع ازخود مطالبي مي گفت. سرآن‌جام پيشنهاد كرد كه نوشته اي به من بدهد و در آن آن‌چه را كه از من شنيده بود به تفصيل شرح دهد، يعني در حقيقت رماني را كه من از برايش نقل كرده بودم به اجمال بازگو كند. من با بي اعتنايي اين پيشنهاد را رد كردم، اما او مصر بود و مي خواست كه چنين نوشته اي را به من دهد. روزي به ديدنم آمدو نشست و آن را نوشت و خواند. اينطور شروع مي شد:« در ظاهر، من خود نيز شباهت‌هايي را مي بينم كه يحتمل تحت تاثير رماني پيش آمده كه از شما شنيده ام اما جز اين مي بينم كه این‌ها دو اثر متفاوتند.» (من اين نوشته را در جايي گذاشته ام كه راه با آن نمي برم – اما بعدها دريافتم كه اين نوشته نه براي من بلكه براي او لازم بود. كلماتي كه اينك آوردم هستة فكري موضوع را روشن مي دارند، هر چند ممكن است لفظ به لفظ با متن اصلي نوشته كه بدان دسترسي ندارم منطبق نباشند.) تفاوت‌هايي كه او مي ديد نكات ناچيز و بي اهميت بود، نظير اينكه صحنة رمان من ولگا بود حال آنكه صحنة وقايع رمان او جاي ديگري بود: وقتي از او پرسيدم كه چرا در نوشته اش از سقوط «ورا» يا صحنه‌هاي بيم او و پيرمرد ياد نكرده سراسيمه شد – بي شبهه به دلايل و جهات شخصي مايل نبود از اين مطالب سخني به ميان آورد. و اما آن‌وقت كاري نمي شد كرد و ناچار از آنها هم ياد كرد. دربارة كوزلوف معلم و اين كه چگونه مطالعه مي كرد و نيز در خصوص ازدواجش با دختر مباشر و اين كه اين زن يعني اولينكا Olinka چگونه آدمي بود و مناسباتش با شوهرش... باري،  به اين موارد اشاره اي نمي كرد. نوشته را به من داد و من آنرا در كشو ميزم انداختم. وجريان خاتمه پذيرفت.


با اين حال، همچنان همديگر را مي ديديم، اما بيش و كم بسردي. با وجود اين باز به خانة هم مي رفتيم. روزي گفت كه در نظر دارد رمآن‌چه اي بنويسد، و محتواي آنرا گفت. اين نيز ادامة همان تم پرتگاه بود: سرنوشت و زندگي بعدي ورا. گفتم كه مي دانم چه مي خواهد بكند: مي خواهد كم كم تمام محتوي رايسكي را بيرون بكشد و آنرا در وقايع فرعي چندي ارائه كند، چنانكه در لانة اشراف كرد- بدين معني كه صحنة وقايع داستان را تغيير دهد و آكسيون داستان را به محل ديگري بكشد و اشخاص داستان را با به هم آميختنشان قدري متفاوت تر از آن‌چه بودند ارائه كند اما موضوع و اشخاص و انگيزه‌هاي رواني را دست نخورده بگذارد و راهي را كه من مي رفتم قدم به قدم دنبال كند! و تازه اين كار فايدة ديگري هم داشت: در حالي كه من هنوز مي خواستم رمانم را تمام كنم او كار را به پايان برده بود و بنابراين به نظر مي رسيد كه من از او اقتباس كرده و پا جاي پايش گذاشته ام.


آن‌چه تورگنيف مي خواست شد و هنوز هم همچنان ادامه دارد! نيرنگش همچون دامي عظيم مسافت و زمان درازي را در برگرفته بود، و انصافا" در اين مورد نبوغي نشان داد كه اگر در جهات ديگري و در عرصة كشورداري به كار مي انداخت ايشيليو يا مترنيخ ديگري را به جهانيان عرضه مي داشت.


محفل ما چنانكه گفتم از نخستين برخوردمان آگاه بود، اما مدتي در آن باره صحبت كردند و بعد خاموشي گزيدند. من هم بر آن شدم كه ديگر چيزي نگويم، چون اعتراض به رماني كه منتشر شده بود براساس رماني كه هنوز نشر نيافته و جز بر اين جمع شناخته نبود كار ابلهانه اي بود.



اقدام جديد تورگنيف عنان طاقت و حمل از كفم ربود؛ با دوستان، و اوا از همه با دوديشكين صحبت كردم. فكر مي كرد كه جالب و بامزه خواهد بود اگر در حضور او و دوستان تعمدا" اشاراتي به لانة اشراف و رمانچة جديدش بكنم و نگاه‌هايي با هم، يعني با دوديشكين رد و بدل كنيم و ببينيم كه چگونه منقلب مي شود.


شايد هم كه جريان به مدتي نامحدود به همين نحو ادامه مي يافت؛ ليكن دوديشكين با ندانم كاري‌هاي خود كار را به جاهاي باريك كشاند و عقده را تركاند. وقتي موضوعي مورد بحث و مشاجره بود خوش داشت اشخاص وارد در بحث را برانگيزد و چون از كوره در مي رفتند شليك خنده را سر دهد. از اين كار لذت مي برد و هر گاه كه امكان مي يافت با كمال ميل چنين مي كرد. اين صفت فضيلتي نبود، اما اين كارها فقط در موارد بي اهميت و به صرف شوخي بود. ليكن در اين مورد خاص شوخي بدي بود و كم مانده بود كه كار به دوئل بكشد.


رمانچة تورگنيف كه ادامة همان جرياني بود كه از برايش نقل كرده بودم، تحت عنوان درآستانه منتشر شد. من آنرا نخوانده بودم، و فقط براساس آن‌چه كه تورگنيف برايم تعريف كرده بود مي دانستم كه چنين است. دوديشكين و من همچنان به شوخي‌هاي خود ادامه مي داديم و تفريح مي كرديم و تورگنيف همچنان از اشارات و كنايات ما سراسيمه مي شد. روزي در بلوار نوسكي Nevsky به دوديشكين برخوردم. پرسيدم «كجا؟» گفت«خانة داش مخملي – براي ناهار (تورگنيف را به اين نام مي خوانديم) با توجه به حق التأليفي كه از بابت درآستانه گرفته بود به شوخي گفتم:«ناهار را به حساب من خواهي خورد.» دوديشكين خنده كنان گفت:«مي خواهي اين پيغام را به او برسانم؟» به شوخي گفتم:« حتما"، حتما"!» و به راه خود رفتم.


اما چه كسي فكر مي كرد كه دوديشكين اين مطلب را بازگو كند! اما كرد، آنهم در حضور پنج نفر ديگري كه به ناهار دعوت بودند! فكر مي كرد كه باز تورگنيف سرخ مي شود و از كوره در مي رود و او با ديدن سراسيمگي اش تفريح مي كند. اما اين اظهار، ديگر راهي براي تورگنيف باز نمي گذاشت. يا مي بايد اعتراف مي كرد، كه طبيعتا" هرگز چنين نمي كرد، و يا مي بايد از خود دفاع مي كرد. روز بعد تورگنيف و آننكوف به ديدنم آمده و چون نبودم يادداشتي گذاشته و رفته بودند.


يادداشت حاوي اين سئوال بود: از پيغامي كه وسيلة دوديشكين فرستادي چه منظور داشتي؟ به ملاقات دوديشكين رفتم و يادداشت را نشانش دادم و پرسيدم كه اين يادداشت چيست؟ به شرمرويي گفت:« مگر خودت نگفتي كه چيزهايي را كه ديروز گفتي به او بگويم؟» در پاسخ گفتم: «خوب، تو نمي بايد جدي مي گرفتي. اگر مي گفتم او را بزن مي زدي؟»


دوديشكين متوجه شد كه كار ابلهانه و غيرقابل بخشايشي را مرتكب شده. آدمي بود نيك نفس و درستكار، بسيار هوشمند، اما كمي بيش از حد درونگرا، محتاط، و زيرك و طفره زن؛ اما خوب در اينجا عشق و علاقه به برانگيختن و به هم انداختن مردم او را به چنين  عملي برانگيخته بود: مبتلا به يرقان بود، و ازآن روز ببعد به طور مشهودي زردتر و باريكتر شد.


دنبالة مطلب را نگرفتم، فقط گفتم كه اگر جريان منجر به نتيجة جدي، يعني منتهي به دوئل شود در آن صورت به خود حق مي دهم كه بخواهم در اين پيكار«گواه» من باشد. دوديشكين قبول كرد، اما اصرار كرد نوشته اي به او بدهم كه بر طبق آن با تورگنيف ملاقات كند و هم از جانب خود و هم به وكالت از من، و بي اينكه در اين گفتگو زباني متوجه من گردد، جريان را توضيح دهد منتها من اضافه كردم كه بهر حال آن‌چه را گفته ام پس نمي گيرم.


فراموش كرده ام كه دقيقا" چه گفت. همينقدر به ياد مي آورم كه قرار بر اين شد در اين باره در حضور چندين نفر توضيحات قطعي و نهايي داده شود. علاوه بر آننكوف و دوديشكين از دروژينين و ا. و. نيكي تنكو Nikitenko نيز دعوت شد. اين جلسه در خانة من تشكيل شد. اما البته چيزي از اين كار نمي توانست عايد شود. من بيشتر بخش‌هاي رمانم را مواقعي براي او باز گفته بودم كه جز من و او كس ديگري نبود و فقط قسمت‌هايي از آن را در حضور دوديشكين و دروژينين نقل كرده بودم. وانگهي این‌ها توجهي به جزئيات كار نداشتند و فقط طرح كلي رمان را مي دانستند و بنابراين قادر به رد يا تأييد اتهام نبودند. از نيكي تنكو، به لحاظ حسن شهرتي كه داشت، به عنوان يك گواه عاليقدر دعوت شده بود؛ آننكوف ازهواخواهان تورگنيف بود، مع هذا سخت به اين جريان علاقه مند بود، زيرا كه اين اتهام كنجكاويش را نسبت به عمل رهبرش به شدت برانگيخته بود. و اما دوديشكين، كه مايه و موجب اين غوغا بود، به مراتب منقلب تر از من و تورگنيف بود.


در آغازتورگنيف، رنگ و روپريده بود و من برافروخته بودم. او بيمناك بود از اين كه من با دلايل متقني كه در دست دارم مورد اتهام را عنوان مي كنم و همه چيز را به شيوه اي مقنع و متقاعد كننده اثبات مي كنم و هر قطعه اي را كه اقتباس كرده نشان مي دهم و چگونگي اقتباس و نيز تغييري را كه يافته ارائه مي كنم و بالاخره خواهم گفت كه مشابهت‌هاي دو اثر را در كجاها بايد جست – و از اين قبيل. اما سراسيمگي من نيز كم از تشويش او نبود و سخت ناراحت بودم از اين كه جريان به اين ترتيب روي دايره ريخته است. او طبعا" طلب كرد كه دلايل و شواهد محكمه پسند باشد – و چنين دلايل و شواهدي وجود نداشت، جز طرح رمانم كه بر اثر گذشت زمان فرسوده بود و اين هم چيزي بود كه فقط مي توانستم به اعتبار خود از آن صحبت كنم.


هنگامي كه به بحث نشستيم اوليم موضوعي كه استماع شد داستان نخستين اختلافمان بود، همراه با قرائت نوشته اي كه بر من تحميل كرده بود و در آن برنكاتي از رمانم اشاره مي داشت و درباره چيزهايي كه خود خواسته بود از آنها استفاده كند سكوت مي كرد.


تورگنيف در اينجا نقش را كه پايه و اساس شخصيت و  وجودش بود به نيكوترين وجه بازي كرد. پس از اينكه من، كه در مقابلة با اين صحنة دشوار پاك از رمق افتاده بودم، به شيوه اي بسيار ضعيف و در چند كلمه بر همانندي‌هاي دو اثر اشاره كردم. تورگنيف گفت:« انگار كه من مي توانم به اعتماد دوستانم خيانت كنم!» باري، به رغم خواست خود وارد جزئيات و دقايقي شدم كه اگر چه بر من و تورگنيف شناخته بودند شنيدنشان براي ديگران بسيار خسته كننده بود؛ اينك دريافتم كه ديگران كه وارد در جريان نيستند از اين تفصيلات احساس ملامت مي كنند و به هر حال نمي توانم علاقه و رغبت ايشان را نسبت به اين دقايق برانگيزم.


دورژينين و نيك تنكو درصدد بر آمدند با سخنان ملايمي مانند:«شما هر دو اشخاص محترم و با قريحه اي هستيد، شايد تواردي شده، و به هر حال يكي چيزي را طوري تصوير مي كند و ديگري طور ديگر» و چيزهايي نظير اين ميانه را بگيرند.


تورگنيف مخصوصا" بر اشارة من به مشابهت‌هايي كه بين كار من و رمانچة او به نام درآستانه بود تكيه مي كرد، و سرآن‌جام گفت كه احتمالا اين كتاب را نخوانده اي – و درست مي گفت. اما طرحش را كه شرح داده بود به ياد داشتم. و افزود:« ولي بايد آنرا بخوانيد – حتما" بخوانيد!» قول دادم بخوانم. در اين رمآن‌چه حقة مضحك و ناشيانه اي را بكار زده بود. قهرمان داستان را «النا» Elena  نام كرده بود، نام قهرمان داستان من هم در اصل النا بود، كه بعدها «ورا» شد. تورگنيف گفت:« يقينا" اگر مي خواستم چيزي را از شما بدزدم لااقل اسم را تغيير مي دادم!» تورگنيف گستاخ تر شد، آننكوف هم كه مي ديد اربابش از اين ماجرا بي عرق جسته كم كم آثار رضامندي بروز داد، و من كه مي ديدم هر گونه امكان برملا كردن حقيقت را از دست داده ام ناچار در مقابل اين وقاحت خاموشي گزيدم، و اينك تأسف مي خوردم كه چرا از همان ابتدا از كار نگارش رمان دست نكشيده ام.


همه برخاستند. گفتم: «خداحافظ شما. آقايان از اين كه قبول زحمت فرموديد متشكرم


تورگنيف نخستين كسي بود كه كلاهش را برداشت. اينك ديگر رنگ و رو باخته و مشوش نبود، حالا ديگر رنگ به رخسار بازآورده، و خوشحال بود كه نتوانسته بودم ثابت كنم كه Plagiaire است – البته نمي توانست كلمه را به روسي ترجمه كند – دليل هم داشت. به لحني تأسف آميز گفت:« خداحافظ شما ايوان آلكساندروويچ. اين ديدار آخر ما است!» و در منتهاي فيروزي از ما جدا شد. در اينجا دوديشكين كه مي ديد موضوع به جائي و نتيجه اي نرسيده قدري ناراحت شد.


چندين سال از هم بيگانه مانديم؛ جايي همديگر را نمي ديديم و اگر هم دركوچه و خيابان از كنار هم مي گذشتيم سلام و تعارفي با هم نمي كرديم. اينك بيش از پيش از مردم كناره مي گرفتم، اما نگارش رمانم را همچنان ادامه مي دادم. در سال‌هاي 1860 و 1861 قطعاتي از آن را در مجلة معاصر و نيز در يادداشت‌هايي از وطن منتشر كردم و باز دركمال سادگي قطعات ديگرش را براي ديگران مي خواندم و بخش‌هايي را كه در نظر داشتم بنگارم باز مي گفتم ( البته نه براي تورگنيف، چون او را نمي ديديم، بلكه براي دورژينين، بوتكين و ديگران). تورگنيف مي دانست، و مدام در جريان امر بود.


چندين سال بعد در كليساي گورستان اسمولنسكوSmolenskoe در مراسم ختم دروژنين بودم كه آننكوف ناگهان به من نزديك شد و گت:«تورگنيف مي خواهد با تو آشتي كند. چه مي گويي؟»


گفتم: «موافقم.» و به اين ترتيب باز با هم مربوط شديم، انگار اتفاقي نيفتاده است. باز ملاقات‌ها بود و گفتگوها و ناهارها، و من جريان را پاك از ياد بردم. هيچيك از ما دو نفر ديگر كلمه اي راجع به رمان مورد نظر نگفت. اما بعد دريافتم كه اقدام تورگنيف به اين آشتي و تجديد مودت – كه باكسي نداشت – متاثر از ملاحظات اخلاقي نبود. نخست و پيش از هر چيز مي خواست مطمئن شود كه جريان اين نزاع – كه پس از توضيحاتي كه در برابر گواهان داديم اشاعه يافته بود- فراموش شده و همراه با آن تهمت دزدي و يا به قول او  Plagiaire. ثانيا" لازم بود كه از نزديك و به دقت مراقبم باشد و اتمام رمانم را – كه پدران و پسران و دود، را از آن گرفته بود – به تعويق افكند. او در وجود من تنها رقيب خويش را باز مي ديد، چه لو تولستوي تازه داستان‌هاي جنگي خود را منتشر كرده بود و گريگوروويچ به زندگي روستائيان مي پرداخت و پيسمسكي و «آستروفسكي» مدتي بعد بر صحنه ظاهر شدند. بنابراين جز من كسي سنگ راهش نبود و او با تمام نيرو مي خواست كه مرا خرد كند؛ از ترجمة آثارم در خارج از كشور جلوگيري مي كرد و، در مقام منتقد، حتي اقداماتي را هم كه به منظور آشنايي بيشتر با آثارم به عمل مي آمد خنثي مي كرد. گفته اش را باور مي داشتند، چون فقط او را مي شناختند، و به همين جهت موفق هم شد. وي طرحي براي خود داشت كه در محدودة آن خود او مي بايست نقش يك نابغه و رهبر و پيشواي عصر نويني در ادبيات روس باشد، و تا به امروز هم با موفقيت نقش يك نويسندة بزرگ را بازي كرده است.


و همين دزدي را بار ديگر نيز تكرار كرد!


شايد بگوئيد كه من اين چيزها را در عالم هذيان يا در حالت تحريك شده عصبي مي نويسم و قصة احمقانه اي را سر هم كرده ام. آه، اي كاش چنين بود! با كمال ميل اين ديوانگي را مي پذيرفتم! اما اينك به خاطر حقيقت نمي توانم چنين كنم.


گاهي اوقات دروغي ممكن است جالب و مفيد و مؤثر باشد! و بسا اوقات مي تواند مدتي دراز به صاحب هوشمند خود خدمت كند! اما يقينا" تا به آخر چنين نخواهد بود و روزي سيماي زشت آن آشكار خواهد شد.


اين حرف درست نيست؟ اگر نباشد در آن صورت نمي توان بر اين زمين زندگي كرد!


 


1 قهرمان داستان پوشكين به نام اوگن اونگين.


2   قهرمان پهلوان دوران ما نوشته لرمانتوف.


3    Oblomov


4 A Common Story


5 The Precipice


6 Serfdom


7 Plot


 


 


منبع: مجله الفبا شماره2، سردبير: غلامحسين ساعدي


حروف‌چین: شهاب لنکرانی


نسخه قابل چاپ
شناسه : RT2254
تاريخ ارسال : شنبه 06 مهر 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
روزی که کامو هم رفت - سیمون دوبوار

زندگیِ«اکنون» در چند نقاشیِ سهراب سپهری - فریبا حاج‌دایی

خودش تنهايی جنگ جهانی را تمام کرد - مارگرت دوراس‌

مدخلی به دانته آليگيه ري و آثارش - شهاب لنکرانی

اگر ادبيات وجود نداشت - دوريس لِسينگ‏

پيش‌گوييِ وودی - وودی آلن

چگونه قصة کوتاه پلیسی بنویسیم؟ - جوگورز

گزارشی کوتاه از نمایش‌گاه TH.2o58 دومینیک گونزالس- فورستر1 - شراره صادقی گرمارودی

گزارش تصویری همایش سراسری داستان نفت -

گزارش سفر به آبادان و بزرگ‌داشت نجف دریابندری - فریبا حاج‌دایی

نوشتن عمل وحشیانه‌ای است - فریبا حاج‌دایی

دربارة‌هاينريش فون كلايست و آثارش - توماس مان

من ایران را ـ گزارش تصويري از نمايش گاه عکس - ناصر تقوایی

استاد همينگ‌وي - گابريل گارسيا ماركز

تاریخی کوتاه از داستان کوتاه - ویلیام بوید

گزارش مراسم رونمایی کتاب«عروس نیل» به همت پوران فرخ‌زاد - امید کاظمی

گزارش صوتی نقد و بررسی کتاب "عروس نیل" -

گزارش یک پرسش و پاسخ در بارة«عروس نیل» - فریبا حاج‌دایی

عروس نیل در فهرست پرفروش ها -

گزارشی در بارة سبک - ماریوبارگاس‌یوسا

جشن رونمایی کتاب "عروس نیل" نوشته محمد بهارلو در خانه هنرمندان ایران -

تصوير يك شهر، يك دوست - ناتالي گينزبورگ

ازرا پاوند و طبع لطيفش - ارنست همينگ‌وي

دربارة تورگنيف - ايوان گنجاروف

چرا باید نامه‌های چخوف را خواند؟ - فریبا حاج دایی

يک روز از زندگي خورخه لوئيس بورخس - نيو يور کر

يادداشتي بر«اسطوره ي سوپر من و چند مقالة ديگر» - محمدرضا بيگي

بخشي از يادداشت‌هاي روزانه سال 1911 - فرانتس کافکا

هدايت در بانک ملي - حسن قائميان

تاريخ نوشته‌ها عوض مي‌شود - نيلوفر ذهني

برگي از روزنامۀ کافکا در سال 1910 - فرانتس كافكا

تقابل و توازي رسانه و ادبيات/ سخن راني محمد بهارلو در بوشهر -

چرا «يک‌شنبه‌اي در کوهستان» ؟! - فريبا حاج دايي

گزارش مرگ تو - کريستين بوبن

پس از ترجمه‌ي داستان‌هايي به نروژي، گزيده‌ي داستان محمد بهارلو به هلندي ترجمه مي‌شود - خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

هزار و يک شب از نگاه شرق و غرب - سخنراني محمّد بهارلو درشهر گوتنبرگ

گزارشي ازمصاحبه بهارلو در سوئد - فريبا حاج دايي

ديدار با همينگ‮وي - آليس بي تکلاس

سخنراني احمد شاملو در آمريکا -

آلودگي زبان در مهاجرت - احمد شاملو

گزارش تصويري جشن تولد ديباچه - اکبر اسعدی، متین امامی، امید پناهی

تکه‌اي از سفر‌نامه: - غلامحسين ساعدي

گزارش‌گونه‌اي از شب اورهان پاموک در تهران - فريبا حاج دايي

رستم است و همين يک دست اسلحه - ايرج پزشک‌زاد (ا.پ.آشنا)

فئودور داستايوفسکي - فئودور داستايوفسکي

خودماني تر از خودماني - مريم دلباري

بهارلو و جشنوارة داستانِ بانة - عباس جمالي

خيرو شر از منظرِ تزوتان تودوروف - فريبا حاج دايي

«م. آزاد»؛ آزاد شد! - ضياء جمالي

يادي از احمد محمود - برزو نابت

اجداد ما زير تيغ قصه مي‌گفتند/گزارش نشست«شهرزاد قصه بگو!» -

محمد بهارلو در شرق - روزنامة شرق

هنوز از جنگ - محمد بهارلو

شاعرى كه عاشق رمان بود - مختار شکري‌پور

«بانوي ليل» و بيماري «زار» و«باد» - سينا سعدي

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate