خيلي وقت بود كه نديده بودمش. تا نشست شروع كرد به گلايه.
- نبايد يك تلفن به من بكني؟ ناسلامتي ما سالهاست كه با هم دوست هستيم.
سبد ميوه و سيني چاي را روي ميز گذاشتم و لبخندي زدم. گوشهي لبش كج شد و با دلخوري نگاهم كرد. بچه در بغلش دست و پا ميزد. گفتم :
- حق داري. اما من نميدانم چه بگويم.
و نشستم روي صندلي. بچه را به سينهاش چسباند :
- خوب من ديگر به اين اخلاقهاي تو عادت دارم. يك وقتي ميروي و گم و گور ميشوي؛ نه جواب تلفنها را ميدهي و نه خودت تلفن ميكني. هميشه هم بهانههاي خوبي در آستين داري.
با نوك انگشت فنجان چاي را به طرفش هل دادم و گفتم:
- اسم اين جوجه را چي گذاشتي؟
- صبورا
و وقتي اين را ميگفت هيچ نشاني از رنجش لحظهي قبل در چشمهاي عسلي كشيدهاش نبود. ظرف خرما را جلوِش گرفتم يكي برداشت و پرسيد:
- حالا كدام گوري بودهاي؟
ظرف را روي ميز گذاشتم و فنجانم را برداشتم.
- همين دور و برها.
- آها! گرفتار اين كاغذپارهها كه اين همه سال سياهشان ميكني و هنوز هم هيچ پخي نشدهاي.
بچه سينهاش را رها كرد و انگار به حرفهاي ما گوش بدهد سرش را چرخاند و چشمهاي سياه براقش را به من دوخت :
- چقدر شبيه باباشه پدر سوخته.
انگار نشنيد.
- نگفتي اين مدت چه غلطي ميكردي.
- روي رمانم كار مي كردم.
پشت چشمي نازك كرد و گفت :
- خوبه تو هم. حالا نوشتيش؟
- دادمش به ناشر.
- خوب شكر. پس خلاص؟
- اوهوم.
بچه را روي ميز نشاند. چايش را خورد و فنجان خالي را به طرفم گرفت، آنرا از دستش گرفتم و بلند شدم. شعلهي زير كتري زياد بود و آب داخل آن با سر و صدا ميجوشيد. قوري را برداشتم، صورت صبورا توي آب جوش مچاله شده بود و چشمهاش وغزده و سرخ بود؛ صداي جيغش كه بلند شد قوري از دستم رها شد روي زمين؛ خودم را يك قدم عقب كشيدم و تكههاي چيني سرخ و سفيد با گلهاي طلايي و نارنجي، پخش شد روي سراميكها. سرم را برگرداندم و ديدم ، زل زده به صورت بچه، دارد گونهاش را نوازش ميكند؛ انگار نديدهبود قوري از دستم افتاده :
- مادرم هميشه ميگويد با داشتن دوستي مثل تو، خيالش از بابت من توي اين شهر بي در و پيكر راحت است. طفلي نميداند كه ماهها ميآيند و ميروند و دريغ از يك تلفن.
نشستم رو به رويش روي صندلي. كف دستهايم خيس عرق بود، آن ها را روي دامنم كشيدم و گفتم :
- از شوهرت چه خبر؟
- گمونم مرده!
هستهي خرما را جدا كردم. بچه دستهايش را به هم ميزد و ميخنديد.
- راستي، هيچ خبري اَزش نداري؟
- نه!
گوشت خرما را بين انگشتانم له كردم و آرام ماليدم روي لبهاي بچه.
- چند وقته؟
- از همان وقتي كه تو گم و گور شدي؛ از زمين و آسمان برايم رحمت باريده.
- خيلي خوب! تو حق داري. بگو من چهكار بكنم؟
آهي كشيد و صورتش را ميان دستها پنهان كرد.
بچه را از روي ميز بلند كردم و بغل گرفتم. بعد با دست آزادم شانههاي لاغرش را مالش دادم. شانهها زير انگشتانم ميلرزيد. از جا دستمالي برگي بيرون كشيد و فين محكمي توي آن كرد و گفت :
- به برادر و خواهرهايش زنگ زدم. گفتم مدتي است كه ما را به حال خودمان رها كرده و رفته. برادرش قول داد سري به من بزند. اما انگار برايشان مهم نيست. خيال ميكنند بهخاطر پول بهاشان خبر دادم.
بچه دستهاي از مويم را لاي انگشتهايش گرفت و كشيد. رشتههاي مو را آزاد كردم و گفتم :
- خانه را تحويل بده و مدتي با من زندگي كن.
- نه نه! نميتوانم مزاحم تو باشم. تو بايد قصههايت را بنويسي.
كنايهاش را نشنيده گرفتم و گفتم :
- تنها اتاق خانه را ميدهم به تو و اين كوچولو. البته خيلي كوچك است اما اشكالي ندارد. ميز تحريرم را همينجا ميگذارم، توي سالن. فقط...
با بي اعتمادي نگاهم كرد. لبخندي زدم. و ادامه دادم:
- من شبها تا صبح بيدارم. و روزها تا ظهر ميخوابم.
چيزي نگفت. صبورا را در بغلش گذاشتم و گفتم:
- من الان بر ميگردم.
بچه را گرفت و داشت نگاهم ميكردم كه به سمت درب آپارتمان رفتم و با عجله سوار آسانسور شدم و بعد در طبقهي اول زير زمين پياده شدم.
بوي نم كهنهاي توي دماغم ميزد. همه جا تاريك بود. سعي كردم كليد برق را پيدا كنم. صداي خرهي گربهاي از جايي در ته تاريكي راهرو ميآمد. دستم را روي ديوار حركت دادم و از ته مانده نوري كه از راه پلههاي انتهاي راهرو و از توي كابين آسانسور به بيرون ميتابيد نهايت استفاده را كردم و اولين كليد برقي كه زير انگشتانم آمد را فشار دادم. يكي از لامپها روشن شد. به سمت انباري رفتم و از بين دسته كليدها دنبال كليد انباري ميگشتم كه احساس كردم صدايي ميآيد. سرم را چرخاندم. صدا، شبيه كشيده شدن برگي بر كف آسفالت بود. اما نه كف آنجا آسفالت بود و نه از برگ خشك خبري بود. درب انباري را باز كردم؛ و كليد برق را زدم. ته انباري، جايي كه حدس ميزدم بايد صندلي مخصوص كودك را گذاشته باشم، خوب گشتم. زيركارتونهاي بزرگ تلوزيون و ضبط صوت و چند كارتن ديگر كه يادم نبود براي چه بودند، چشمم به پايههاي آبي رنگ صندلي افتاد. با سختي سعي كردم آن را بيرون بكشم. عرق ميريختم و دستم درد گرفته بود. صندلي را كه بيرون كشيدم، يك خرس قهوهاي كاموايي هم بيرون افتاد؛ خرس دهان بزرگ خنداني داشت، با چشمهاي شيشهاي كهربايي رنگ. بهاش ميگفت «مو مو». وقتي غذا ميخورد، قاشق پر از غذايش را محكم روي دهان خرس بدبخت فشار ميداد. شبها موقع خواب خرس را بغل ميكرد و به خودش ميچسباند. از روي زمين برش داشتم و گذاشتمش روي صندلي و هردو را با هم بلند كردم و درب انباري را قفل زدم. باز صداي خش خش را شنيدم؛ حالا انگار كسي داشت از توي كيسهي مشمايي چيزي برميداشت و يا چيزي درونش ميريخت. چراغ هيچكدام از انباريها روشن نبود. صندلي را تا جلوي در آسانسور كشيدم در را باز كردم و با عجله آنرا توي آسانسور هل دادم. خرس افتاد روي زمين. دو لا شدم تا برش دارم. گفت : «هيچ آدم عاقلي خاطرات فراموش شدهاش را از ته انباي بيرون نميكشد.» خرس را برداشتم و سريع قامتم را راست كردم. يكدفعه نفس گرمش كه بوي تند دارچين ميداد به صورتم خورد. زبانم بند آمده بود. چشمهاي گرد و كهربايياش را به من دوخته بود و انگار گوشهي راست سبيل بورش كمي جمبيد. زبانم سنگين و گلويم خشك بود. يك قطره عرق از روي پيشانيام ليز خورد و رفت توي چشمم. چشمم سوخت. نور مهتابي از توي آسانسور روي موهاي قهوهاياش افتاده بود. خرس را به سينه چسباندم و خودم را توي آسانسور انداختم و در حاليكه قلبم به شدت ميزد شمارهاي را فشار دادم. نگاهي به صندلي كردم و بعد به خرس كاموايي قهوهاي. چشمهاي خرس، شيشهاي و مات بود. آنرا دايه بافته بود. گفته بود بچهها از اينجور چيزها دوست دارند. آسانسور همينطور بالا ميرفت. به صفحهي عددها نگاه كردم. چيزي رويش نبود آسانسور يكدفعه ايستاد و من سريع خود را با صندلي و خرس عروسكي به بيرون انداختم. جلوي درب آپارتمانم يك جفت كفش مردانهي سياه و واكس خورده بود. با ترديد كليد را در قفل چرخاندم و وارد شدم. صندلي را تا جلوي ميز آوردم. با صداي بلند گفتم :
- اينهم صندلي براي صبورا كوچولو.
جز انعكاس صداي خودم، هيچ صدايي نميآمد. ياد كفشهاي مردانهي جلوي در افتادم. به سمتِ اتاقِ خواب رفتم. آرام نزديك شدم. گوش تيز كردم، حتي صداي نفسهاي خودم را ميشنيدم بعد با صداي بلند صدايشان كردم. كسي نبود. توي اتاق يك تختخواب فنري بود با يك ميز تحرير چوبي. به كاغذهاي سفيد روي ميز نگاه كردم و از اتاق بيرون آمدم. به سالن برگشتم. و سريع به سمت در آپارتمان رفتم و آنرا باز كردم. جلوي در روي پادري نمدي را نگاه كردم؛ اثري از كفشهاي سياه نبود. صداي خش خش را دوباره شنيدم. به داخل سالن برگشتم و چشمم به ميز افتاد : دو فنجان چاي دست نخورده و يك سبد پر از سيبهاي زرد و سرخ، با يك ظرف خرما آنجا بود؛ صندلي آبي رنگ كوچك، بين دو صندلي ديگر قرار گرفته بود.
پرده را كنار زدم، كنار حوض، نزديك پاشويه ديگ بزرگ روي تك شعله ميجوشيد. كسي لگنهاي برنج خيس داده را كنار آن روي زمين ميچيد؛ صبورا روي لبهي پاشويه ايستاده بود و نگاهش به تنها سيب مانده روي درخت بود. فرياد زدم : بيا كنار. اما صدايي از گلويم در نيامد. صدا واخورد و رفت ته گلو. رو نوك پنجه بلند شده بود و با سر انگشت به سيب زرد كوچك تلنگر ميزد. از روي ديگ بخار بلند ميشد؛ دستم را روي گلويم گذاشتم و گونهام را به شيشه چسباندم. سيب افتاد توي ديگ. و دوباره كسي گفت : «هيچ آدم عاقلي خاطرات فراموش شدهاش را از ته انباري بيرون نميكشد.»
از لاي پنجرهي باز، باد نمناكي تو زد و گوشهي پرده را به هوا داد. بوي خاك و نم باران توي اتاق پر شد. باران ريز و تند شروع به باريدن كرد. صداي برخورد دانههاي كوچكش را روي شيشهي پنجره ميشنيدم.
تهران – شهريور 1387