من از برادر کوچیکه خوشم میآمد ولی برادر بزرگه از من خوشش آمد.
همسایه دیوار به دیوارمان بودند. اسمش عباس بود. فکر کنم 8 سالی داشت یا این حدودها.
سرشو همیشه از ته میتراشید. یک طورهایی قیافش ترسناک میشد. یکبار به من گفت: میخواهی دست بکشی به سرم... ولی من ترسیدم و فرارکردم.
برادرش حسین، شاید یکسال از من بزرگتر بود. هر کاری می کردم توجهی به من نداشت. فکر کنم منو اصلا نمی دید. فقط با پسرها بازی می کرد. ولی عباس همش حواسش به من بود.
عباس دوست داشت کارهای ترسناک بکنه. مثلا میرفت از سر دیوارمی پرید پایین. اولین بار که دیده بودم واقعا ترسیدم که مرده باشه، دویدم طبقه دوم خونمون و دیدم وسط حیاط افتاده و تکان نمیخوره. وقتی دید ترسیدم. بلند شد و فریاد زد: هوم. جیغ کشیدم. از اون ببعد دیگه گولش رو نخوردم.
میدونستم از من خوشش میآد. خودش مستقیم نگفته بود ولی یکبار گفته بود:
چرا اون پیراهن سبزتو نمی پوشی. من از اون خوشم میآد.
از اون ببعد دیگه اون پیرهن سبزو که خیلی هم دوست داشتم، نپوشیدم. می ترسیدم فکر کنه بخاطره اونه که می پوشم.
وقتی کارهای ترسناک می کرد من رو صدا می کرد تا نگاهش کنم. مثلا دوچرخه پدرش را سوار می شد و وسط کوچه پاهاش رو می برد بالا. یا روی دستهاش توی کوچه راه میرفت. گاهی من از کارهاش خندم می گرفت ولی نمی خندیدم که نفهمه. با بچهها که بودیم راحت بازی می کردم ولی وقتی اون میاومد میترسیدم و خودم را عقب میکشیدم.
دلم میخواست کسی را داشتم تا در باره اون باهاش حرف میزدم. اگه یک خواهر یا برادر بزرگتر داشتم ، خیلی خوب می شد. یک دفعه میخواستم با عمهام صحبت کنم ولی بعد دیدم که عمه و مادرم با هم دعوا دارند ممکنه یک دفعه عمهام برای مادرم همه را تعریف کنه. برای مادرم هم نمیتوانستم تعریف کنم. از وقتی سر آقا تقی منو کتک زده بود دیگه هیچ رو بهش نمیگفتم.
داستان آقا تقی اینطوری بود. اغلب ظهرها برای نهار میرفتم تا از آقا تقی، ماست بند سرکوچه ، ماست بخرم. یک روز آقا تقی پرسید: از کدوم ماستها می خواهی و از من خواست تا پشت پیشخوان برم و نشونش بدهم. وقتی پشت پیشخون رفتم ، دیدم آقا تقی شلوارشو کشیده پایین . من از ترس کاسه ماست رو پرت کردم و دویدم. وقتی به خانه رسیدم با لکنت موضوع را تعریف کردم. خیلی ترسیده بودم.. مادرم در یک چشم بهم زدن با مشت و لگد کوبید توی سرو کمرم که فلان فلان شده چرا رفتی پشت دکه. اگه دختر خوب باشه از این اتفاق ها براش نمیافته. بعد هم چادر سرش کرد و رفت سراغ آقا تقی. من توی خونه ماندم و گریه کردم. بعد فهمیدم مادرم آنچنان جنجالی کرده بود که همه اهل محل داستان را فهمیده بودند. بعد از آن من مدتها دیگه دم در کوچه نرفتم. خیلی خجالت می کشیدم. مثل آن بود که من هم مقصر بودم. بعد فهمیدم که عباس سنگی زده به شیشه دکان آقا تقی و آنرا شکسته. خودش انکار می کرد که اینکارو کرده ولی به خودم گفت هروقت اینطور چیزها پیش آمد برم به اون بگم. ولی من نگفتم. وقتی ماجرای دوست پدرم و ماجراهای دیگه هم پیش آمد باز هم نگفتم. نه به او و نه به مادرم. همچنان از او میترسیدم.
روزی با بچهها قراربود بازی عروس و داماد کنیم. این بازی محبوب من بود وآن روز نوبت من بود تا عروس بشم. من خوشحال از این موضوع اصرارکردم که حسین داماد شود ولی حسین نمیخواست بازی کند و با چند تا پسر تیله هاش رو میشمرد. اصرار از من ولی انکاراز حسین. یک دفعه عباس پیداش شد و گفت که او قبول می کند تا داماد باشد. من باز هم ترسیدم ولی نمیشد عقب کشید. از چادری سفید که بالایش را بسته بودیم برای من تور بلندی مثل تور عروس درست کردند و بازی شروع شد. عروس و داما مینشستند بالای اتاق و بقیه هم می شدن مهمون و هر کسی نقشی داشت. من دلخور بودم از حسین که چرا اینقدر خره و عباس خوشحال بود که شده داماد.
عباس یک دفعه گفت: عروس و داماد حق دارند همدیگر را ببوسند. و قبل از اینکه من بتوانم فکر کنم یا عکس و العملی نشان دهم مرا بوسید. اینقدر از این حرکتش جا خوردم که یکباره باصدای بلند زدم زیر گریه و تور عروسی را انداختم و به سمت خانه دویدم. در خانه به کسی چیزی نگفتم. میترسیدم که. مادرم پی ببرد و مرا زیر کتک بگیرد. متکا و پتویی برداشتم و روی سرم کشیدم و خوابیدم. در زیر پتو هی اشک ریختم و هی اشک ریختم. میترسیدم که از بوسه عباس حامله شده باشم . فکر میکردم باید خودم را بکشم چرا که راه دیگری نبود. اگر بقیه میفهمیدند، چه قیامتی میشد؟ کاش میتوانستم با کسی حرف بزنم؟
آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد.
مهرماه 87