خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
شب با کالسکه مي‌آيد

فرناندو پسوا

برگردان: جاهد جهان‌شاهي


فرناندو پسوااشاره : فرناندو پسوا سال 1888 زاده شد و تا هنگام مرگ در سال 1935 تقريباً ناشناخته ماند اما اکنون نويسنده بحث‌برانگير جهان محسوب مي‌شود يکي از چهره‌هاي درخشان ادبيات مدرن به شمار مي آيد . «کتاب دل واپسي» که پسوا بالغ بر بيست سال وقت صرف نوشتن آن کرد سندي فراموش نشدني از اندوه هستي گرايانه اوست. اين کتاب از نگرش‌ها، واکنش‌ها و تعمق‌هايي جان گرفته است که برناردو سوارز کمک حسابدار از سر گذرانده است و به مسايلي چون پيدايش انسان، مفهوم زندگي و اسرار من خويش مي‌پردازد.
         به جرأت مي‌توان گفت پس از سال 1982 همه نويسندگان سبک‌شناس دنيا به نحوي از پسوا تأثير پذير بودند و پرتغال در طول پنج قرن گذشته چنين شخصيت دوران‌سازي به جهانيان عرضه نکرده است.
         درون‌مايه کتاب دل واپسي بيش‌تر درون‌گرا، فلسفي و عبث‌گرا است و به گفته خود نويسنده، اين کتاب، کتاب قرائت است. يا بهتر بگوييم اثري زيربنايي و راه‌گشاست.
         پس از پيدا کردن مجدد دست نوشته‌هاي پسوا در سال 1982، جهانيان بي‌درنگ به قابليت‌هاي تحسين‌برانگير وي پي بردند و دريافتند که او هم زمان بزرگ‌ترين نويسنده قرن پرتغال، اولين پايه‌گذار مدرنيسم در کشورش و اولين باني پست مدرنيسم در جهان بوده است، که خود جاي بحث و سخن مفصلي را ميان اهل فن مي‌طلبد.
         فرناندو پسوا به شدت تحت تأثير ژرف‌انديشي و جهان‌نگري خيام است و هرجا که فرصتي مي‌يابد لب به تحسين وي مي‌گشايد، و «کتاب دل واپسي» نيز به نحوي با انديشه خيام گره مي‌خورد.
         اما پسوا در عرصه شعر، غولي است که شانه به شانه «ريلکه» مي‌سايد و بنا به اظهار منتقدان اروپايي چيزي از اشعار و نثر شکسپير و قدرت بيان او گم و کسر ندارد.


مطلب زير برگرفته از«کتاب دل واپسي فرناندو سوارز کمک حسابدار» است.
***
         تعدادي از رستوران‌ها يا مهمان‌خانه‌هاي کوچک ليسبون در طبقات بالاي مغازه‌ها واقع شده‌اند و بارهاي مجللي به نظر مي‌رسند. اين مهمان‌خانه‌ها شباهتي به رستوران‌هاي بين‌راهي دارند. رستوران‌هايي که به جز روزهاي يکشنبه به راه‌آهن دسترسي ندارند و اغلب مي‌توان در اين طبقه‌هاي مياني و کم تردد آدم‌هاي عجيب و غريب و چهره‌هاي عبوس و حاشيه‌نشين‌هاي زندگي را ديد.
         آرزوي آرامش و نيز قيمت‌هاي مناسب باعث شد در برهه‌اي از زندگي مهمان دايمي چنين جايي شوم. در نتيجه به موجودي برخوردم که ظاهرش رفته‌رفته توجه مرا برانگيخت.
         او حدوداً سي ساله بود. تکيده و قد بلند بود. وقتي مي‌نشست به گونه اغراق‌آميزي دولا و راست مي‌شد اما تا مي‌ايستاد، از حرکاتش مي‌کاست تا حدودي بي‌تعارف بود. ولي با بي‌خيالي محض لباس نمي‌پوشيد. چهرة رنگ‌پريده و بي‌حالت او، حتا نمي‌توانست دردمندي‌اش را به وضوح نشان دهد. خود را مشکل جلوه مي‌داد، دقيق‌تر بگويم، اين چهره مي‌خواست کدام دردها را بيش‌تر نشان دهد؟ - به نظر مي‌آمد به چيزهايي مثل محروميت، هراس و سرانجام آرامش برخاسته از درد اشاره مي‌کرد. حالاتي که کسي مي‌تواند از خود بروز دهد که سرد و گرم روزگار را چشيده باشد.
         هميشه شام مختصري مي‌خورد و پشت‌بند آن، سيگاري از توتون ارزان قيمت دود مي‌کرد. با دقت و بي‌اعتمادي و با حالتي خاص، مهمانان حاضر را نگاه مي‌کرد، ولي با اين نظاره کردن، نمي‌خواست کنجکاوانه بررسي‌شان کند. بلکه مي‌خواست به يکسان در وجود آن‌ها سهيم باشد، بي‌آن که بخواهد خطوط چهره يا شخصيت‌شان را جز به جز برجسته کند. اين ويژگي، بيش از همه علاقة مرا نسبت به او برانگيخت.
         دقيق‌تر که نگاهش کردم دريافتم در چهرة او ـ بيش و کم ـ نشاني از درايت ديده مي‌شود. دردي خاموش در چهره‌اش پنهان بود. دردي که در چهرة ديگران به دشواري مي‌شد تشخيص داد.
         بر حسب تصادف از يکي از پيش‌خدمت‌هاي رستوران شنيدم که کارمند تجارت‌خانه‌اي در آن حوالي بود. روزي، در خيابان زير پنجرة ما حادثه‌اي رخ داد. دو جوان هم‌ديگر را مي‌زدند. در همان لحظه کسي که در طبقه مياني مهمان‌خانه بود مثل من به سمت پنجره رفت، به او چيزي گفت و او به همان شکل پاسخ داد. صدايش طنين خسته و مردد داشت، مثل انساني که انتظار هيچ‌چيز را نمي‌کشد، چرا که انتظار کاملاً بي‌فايده است. ولي شايد من هم در شناخت او اشتباه مي‌کردم.
         ما از آن روز به بعد ـ نمي‌دانم چرا ـ با هم‌ديگر احوال‌پرسي مي‌کرديم. شبي، هردو که براي صرف شام به رستوران مي‌رفتيم، حدود ساعت نه و نيم به هم نزديک شديم و بر حسب تصادف شروع کرديم به گفت‌وگو. پرسيد آيا به نويسندگي مشغولم و من پاسخ مثبت دادم. از مجلة اورفه ئو صحبت کردم که چندي قبل منتشر شده بود. او مجله را تحسين کرد، مفصل هم تحسين کرد. از اين بابت واقعاً متحير شده بودم. به خود اجازه دادم تا تعجبم را ابراز کنم. چرا که هنر هم‌کاران اورفه ئو تنها به دست تعداد اندکي مي‌رسيد. پاسخ داد که شايد او نيز جزو همين تعداد اندک باشد. و افزود که در اصل، اورفه ئو مطالب تازه‌اي ندارد: به گونه‌اي محجوبانه اشاره کرد که نمي‌داند کجا برود و چه کند، نه دوستي دارد که ملاقاتش کند و نه از مطالعة کتاب لذت مي‌برد. از اين رو سعي مي‌کند شب‌ها را با نوشتن سپري کند. 1 ـ (11)
         نسلي که من به آن تعلق دارم تا زاده شد جهاني را پيش روي خود ديد که به مردم شجاع، فکور، اما بدون پشتيبان تعلق داشت. کار ويران‌گرانه نسل پيشين تأثير خود را گذاشته بود تا در دنيايي که ما در آن زاده شده بوديم، کوچک‌ترين امنيتي در عرصة ديني، تکيه‌گاهي در عرصة اخلاق و کم‌ترين آرامشي در عرصة سياسي وجود نداشته باشد. ما در ترس از ماورا و هراس از اخلاق و آشوب‌هاي سياسي زاده شده بوديم. نسل‌هاي پيشين، سرمست قواعد بيروني و نيز مست از تعقيب محض خرد و علم، بنياد باورهاي مسيحي را ويران کرده بودند، نگاه آن‌ها به کتاب مقدس، که از انتقاد به متن تا افسانه شناسي مسيحيت فراتر رفته بود، انجيل و شمايل مقدس و پيش‌تاز يهوديان را در يک هم‌آميزي نامشخص، در حد اساطير و افسانه و ادبيات محض تنزل داد. انتقاد علمي و آغازين آن‌ها از انجيل، اين کتاب را گام به گام افشا کرد. هم‌زمان آزادي بيان به راه افتاد و در بارة همة مشکلات متافيزيک بحث شد و مشکلات مذهبي را تا جايي که طبيعت متافيزيکي داشتد، با خود برد. آن‌ها سرمست از چيزي نامشخص که آن را اثبات‌گرايي مي‌ناميدند، اخلاق را تماماً به باد انتقاد مي‌گرفتند. آن‌ها همة قواعد زندگي را بررسي کردند و از برخورد ديدگاه‌هاي آموزنده تنها عدم قطعيت به جاي ماند. طبعاً چنين رفتاري مباني فرهنگي جامعه را از اساس لرزاند. مي‌توانست در سياست هم به شکلي منطقي قرباني يک بي‌نظمي شود. ما به اين ترتيب، براي نوسازي اجتماعي جهان، حريصانه بيدار شديم. و با شادي، براي تسخير آزادي که از آن چيزي نمي‌دانستيم، و نمي‌دانستيم چيست و نيز براي پيشرفتي که به دقت تعريف نشده بود، به راه افتاديم.
         نقد خشن والدين از مذهب، نامحتملي مسيحي بودن را بر جاي گذاشت، ناممکني که در آن رضايت‌مندي وجود نداشت. بي‌اعتقادي به قواعد اخلاقي ميراث آن‌ها براي ما بود. آن‌ها حتا مسايل سياسي را معلق گذاشتنذ، اما افکار ما، در برابر راه‌حل اين مسايل بي‌تفاوت نبود. والدين ما با خشنودي همه چيز را ويران مي‌کردند، زيرا در عصري مي‌زيستند که در آن هنوز هم آثاري از گذشته بر جاي مانده بود، گذشته‌اي که در آن مسئوليت مشترک داشتند. اما درست همان چيزي را که درهم ريختند، به جامعه نيرو بخشيد. آن‌ها مي‌توانستند ويرانش سازند، بي‌آن‌که شکافي را در بنا دريابند. ما حاصل اين ويران‌گري‌ها را به ارث برده‌ايم. زندگي امروز جهان، تنها از آن ديوانگان، انسان‌هاي خشن و مقاطعه‌کاران است. امروزه انسان حيات و پيروزي را تقريباً با همان تلاشي کسب مي‌کند که تکيه بر آن‌ها براي استقرار در تيمارستان کفايت مي‌کند: ناتواني تفکر، مخالفت بااخلاق و عصباتيت لجام گسيخته. 2 ـ (194)
         من به نسلي تعلق دارم که ميراث او بي‌اعتقادي به باور مسيحي بوده و در ضمير خود، ناباوري در برابر ديگر اعتقادات مذهبي را به تمامي بنا نهاده است. با اين‌همه والدين ما هنوز از انگيزه اعتقادي بهره‌مند بودند و آن را به شکلي ديگر از مسيحيت خيالي منتقل کردند. شماري از آن‌ها هواخواهان پرشور برابري اجتماعي بودند. عده‌اي تنها دل‌باختة زيبايي بودند. برخي نيز به علم و تقدم آن باور داشتند. هم‌چنين کساني بودند که به شدت به مسيحيت معتقد ماندند و در شرق و غرب به جست‌وجوي گونه‌هاي مذهبي رفتند. گونه‌هايي که حتا بدون ادراک وسيع آن‌ها اين گروه را در قيد حيات نگاه دارد و سرگرم‌شان کند. ما اين‌همه را بر باد داديم. در برابرهمة اين دل‌داري‌ها ما يتيم به دنيا آمديم. هر تمدني پي‌گير خط دروني مذهبي است که تبليغ شود: روي آوردن به ديگر اديان يعني، از دست دادن اين و در نهايت از دست دادن بقيه اديان. و ما کفاره اين و بقيه اديان را داديم.
         بنابراين هر يک از ما تسلي‌ناپذير به حال خود واگذاشته شديم، تا خويشتن را زنده احساس کنيم. انگار کشتي وسيله‌اي باشد که وظيفه‌اش دريا نوردي است، وظيفة کشتي، دريا‌نوردي نيست، ورود به بندر است. ما خود را بر پهنة دريا يافتيم بدون تصويري از بندري که درآن پناهي جست‌وجو کنيم. ما به شکل و شيوه‌اي دردناک، قاعدة ماجراجويي آرگو دريانورد را تکرار مي‌کنيم، دريانوردي ضروري است، زندگي ضروري نيست.
         ما با بي‌خيالي تنها با رويا و خيال آن‌کس که نمي‌تواند خيال‌هايي در سربپروراند زندگي مي‌کنيم. اگر بخواهيم با خويشتن خودمان زندگي کنيم ارزش‌هاي‌مان را تقليل مي‌دهيم و بدون اميد به مفهوم راستين چيزي از زندگي نداريم. چون تصوري از آينده نداريم، تصوري هم از امروز نداريم، چرا که امروز براي اهل عمل فقط پيش پرده آينده است. جرأت مبارزه، جان باخته با ما سر از اين جهان در آورد، چه ما بدون اشتياق به مبارزه زاده شديم.
         برخي در هالة تسخير ايام شنا مي‌کنند، با رذالت و پستي در پي نان شب، و آن‌ها مي‌خواستند بدون حس کار، بدون درک تلاش، بدون نجابت و کاميابي نان خود را بيابند.
         ما سايرين، تربيت شده‌ها، از شرکت در زندگي اجتماعي سر باز مي‌زديم. چيزي نمي‌خواستيم و آرزويي نداشتيم و در عوض سعي مي‌کرديم تنها صليب هستي امان را بر روي تپة جلجتاي فراموشي با خود بکشانيم. تلاش بي‌سرانجام آناني که، نه مانند حاملان صليب، سرچشمة خدايي در ادراک خود احساس مي‌کنند. ديگران خود را با ظاهري احمقانه تسليم بي‌نظمي و هياهو کردند. اگر تنها صداي خودشان را مي‌شنيدند، به خيال خود زندگي مي‌کردند، و اگر ظاهر عشق را با شيوة تفکر ديگري جانشين مي‌کردند به تصورشان، عشق مي‌ورزيدند. زندگي ما را رنج مي‌داد، چرا که مي‌دانستيم زنده‌ايم. مردن به هراس‌مان مي‌انداخت، چه مفهوم معمول مرگ را گم کرده بوديم.
         با اين همه ديگران، اين نژاد حيران در محدودة روحي لحظه‌هاي بي‌مصرف، يک‌بار هم حتا شهامت انکار و پناه بردن به خويشتن خويش را نيافتند. زندگي آن‌ها در استنکاف، نارضايتي و هرمان سپري شد. ولي ما آن را از درون، بدون اشاره‌اي ملموس و بي‌آن‌که ناتوان از کار باشيم لااقل، اغلب به شکل و شيوة زندگي خودمان محصور در چهار ديواري و چارچوب خانه، زندگي مي‌کنيم.
         زندگي در نگاه من به مهمان‌خانه‌اي مي‌ماند که بايد در آن استراحت کنيم تا کالسکة غرقاب از راه برسد. نمي‌دانم مرا به کجا مي‌برد، چرا که چيزي نمي‌دانم. مي‌توانم اين مهمان‌خانه را چون زندان ببينم، چرا که به ناچار بايد در آن به انتظار بنشينم. هم‌چنين مي‌توانم محل سرور بدانمش، چرا که در آن به انسان‌هاي ديگري بر مي‌خورم. به هر جهت نه ناشکيبايم و نه معمولي. من انعطاف آن‌هايي را که خود را در اتاق حبس مي‌کنند و خواب‌آلود روي تخت مي‌غلطند و با بي‌خوابي انتظار مي‌کشند، به خودشان وا مي‌گذارم و نيز کار آن‌هايي را که در سالن‌ها سرگرم گفت‌وگويند و موسيقي و صداي آکنده از هيجان‌شان در من نفوذ مي‌کند به خودشان وا مي‌نهم. کنار در مي‌نشينم و چشم‌ها و گوش‌هايم را با رنگ و نواي مزارع سيراب مي‌کنم و آهسته و تنها براي خود آواز سر مي‌دهم و به هنگام انتظار ترانه‌هاي نا مفهومي مي‌سازم.
         شب براي همه از راه خواهد رسيد. با کالسکه هم خواهد آمد. از نسيمي که بر من مي‌وزد لذت مي‌برم، و روحي به من ارزاني شده، تا لذت ببرم. ديگر سؤال نمي‌کنم و به جست‌وجو دل نمي‌دهم. آن‌چه که در کتاب شعر نوشته و از خود به جاي مي‌گذارم، اگر روزي ديگران مطالعه کردند و باعث مشغوليت سفرشان شد، مفيد است. اگر شما آن را نخوانيد و مشغول نشويد باز هم مفيد است.


نسخه قابل چاپ
شناسه : TA0240
تاريخ ارسال : چهارشنبه 11 آبان 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
برای تقویت ذهنِ ادبی‌تان پایِ ادبی‌تان را به کار اندازید - جویس کارول اوتس

خسته‌ای فلیسه! - فرانتس كافكا

روزی که سنت اگزوپری در آسمان ناپدید شد - مرگ آنتوان دوسنت اگزوپری به روایت ژول روی

معنا، قصد و زمینه - جاناتان کالر

برگی از یادداشت‌های روزانه کافکا -

23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند - گرگ دوهرتی

چرا ما ايده آليست نيستيم - فريدريش نيچه

خواب کافکا - فرانتس کافکا

نامه‌ای از جویس - برگردان: احمد اخوت

نويسنده و ترجمة اثرش - اومبرتو اكو

باغ آلبالو، شگفت‌آور، موزون و فصيح - نامه‌اي از الگا كنيپر به چخوف

تقلید نمی‌تواند معیار باشد - لئو تولستوی

من کارگردان شدم ولی خواهرم ... - اينگمار برگمن

شناخت چيست؟ - فريدريش نيچه

دو کلمه حرف حساب - ارنست همینگ‌وی

اگر مي‌خواهي فيلسوف باشي، رمان بنويس - از يادداشت هاي روزانه آلبر كامو

و سروانتس دن کیشوت را نوشت... - پيتر ادوارد راسل

پيش داوري‌هاي زن و مرد در مورد عشق - فریدریش نیچه

دو نامه‌ جويس به خاله جان ژوزفين‌اش - جیمز جویس

روابط همنشيني و جانشيني از نظر سوسور - آنه ماری دینه سن

کشکولی از سخنان برندة جایزة نوبل 2008 - ژان ماری گوستاو لوکلزیو

تراژدي و انسان معمولي - آرتور میلر

روزی که عشقم را ندیدم - ولفگانگ گوته

تکنیک رمان پلیسی - آر. اچ. سامپون

ادب ايران - از هزاردستان تا بوف کور - پروفسور الول ساتن

دربارة لئو تولستوی - جورج لوکاچ

راهنماي مختصر و در عين حال مفيد، براي نافرمانيِ مدني - وودي آلن

فئودور داستايوسكي - فئودور داستايوسكي

نوشتن و فرسودگي - كريستين بوبن

همينگ‌وي و سانسور آنگلوساكسوني - برگرفته از مجله نيويوركر

شناخت، عشق و زندگي - دانته

كتاب دلواپسي - فرناندو پسوا

راوي، فضا - ماريو وارگاس يوسا

نوشتن پيشه‌ي من است - ناتاليا‌گينزبورگ

سه نامه چخوف به همسرش - آنتوان چخوف

استفان مالارمه - آندره ژيد

از يادداشت‌هاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

از دفترهاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

حضوري بسيار استوار - هانريش فورمگ

ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ - آندره ژيد

سخنراني آيزاک باشويس سينگر در مراسم جايزه نوبل 1978 - آيزاک باشويس سينگر

ماجراي عشق گوته به شارلوت فن اشتاين - اميل لودويگ

ناگزيري و تصادف در بازنمايي درون‌ماية داستان - جورج لوكاچ

آن‌ها از قفس فرار نکرده‌اند - هاينريش بل

خواندن کتاب - برتولت برشت

زندگي‮نامه من و نامة بابام - کورت توخولسکي

دربارة عشق - ريلکه

اعتصاب غذا - فرانتس کافکا

چرا راهبه نماندم؟! - کارن آرمسترانگ

معيار توفيق - رولان بارت

تأثير آثار هدايت در اروپا - آندره روسو

تاريخي شخصي - اورهان پاموک

نماينده نسلي که به درون خويش تبعيد شد* - هانريش بل

و ماه خائن نبود - خوزه لوييس دبيا يونگا

ديالکتيک تنهايي - اوکتاويو پاز

اولين پاسپورت من - اورهان پاموک

تخيل شكننده - ارنست بكر

طرح‌هايي از بوهميا - دوريس لسينگ

زنان رويا بافند، مثل غنچه‌هاي كوچك - ليديا چوكفسكايا

چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ - دوريس لسينگ

فرهنگِ شيطاني اصطلاحاتِ ادبي - آمبروز بيرس

از يونگ به جويس، موضوع:... - کارل - گوستاو – يونگ

ادبيات چيست؟ - تري ايگلتون

پرومتئوس - فرانتس کافکا

نامه‮اي از تِرِز به هدايت -

رمان و اروپا - ميلان کوندرا

روابط خانوادگي در ادبيات عامة ايران - ل.پ.الول ساتن

ميله‌ها در درون من‌اند - گوستاو يانوش

دانته برترين واقع‌گرا - مايکل ديردا

چگونه مي‌توان هم واضح بود و هم خوشاهنگ - ميريام آلوت

متن روايي، جايگاهي براي تلفيق - ژان ميشل آدام- فرانسوازرواز

آخرين مقالة آرت بوخوالد - آرت بوخوالد

عمل روايت - ژان ميشل آدام- فرانسواز رواز

چرا مي‌نويسم - جرج اورول

كافكا، ريلكه و رامپل استيل اسكين - ادريس پِري‌

سخني دربارة آوان‌گارد - اوژن يونسكو

تک‌گفتاري دروني - له‌اون ايدل

چخوفِ با وقار - ايوان بونين

جوزف كنراد از ديدگاه برتراندراسل - برتراندراسل

رمان و توصيف در قصة امروز - ألن رب- گري‎يه

نوع شناسي داستان پليسي1 - تزوتان تودورف

جيمز جويس - ويل دورانت

خاطره و فراموشي - پل ريکور

ارنست همينگوي * - ويل دورانت

از واقع‌گرايي تا واقعيت - آلن رب-گري‎يه

ايدئولوژي ادبيات مدرن - گئورگ لوکاچ

نويسنده، نقد و فرهنگ - جورج لوکاچ

فاکنر در درة مرگ - تام دارديس

طبيعت، انسانيت، تراژدي - آلن رب‌ـ گري‌يه

قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست - خوان گويتي سولو*

آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم - ريموند كارور

عليه رمان نو - روبر کان، فرانسوا مورياک، ادوار لوپ و آندره سوواژ، دني سن ژاک

من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم - آلن رب‌گري‌يه

شب با کالسکه مي‌آيد - فرناندو پسوا

هزارويک شب - خورخه لوئيس بورخس

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

بورخس و روايتِ داستان (فصلي از كتاب به سوي نظريه توليد ادبي) - پي‏ير ماشري

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate