كار معبر با روشنائي صبح به پايان رسيد باران هنوز نم نم میباريد. نماز صبح را داخل معبر نشسته زير نم باران ادا كرده و نيم خيز خسته و خيس وخواب الوده به طرف مقر براه افتادند. سنگيني لباس هاي گلي خستگي راه، چسبيدن پوتين ها روي زمین ابزار و اسلحه همه دست به دست هم داده بودند تا بچه ها در بازگشت راه طولاني منصرف شده و زير نم باران تن خسته خود را كمی خواب كنند. ولي نمیشد هم ساعاتي ديگر زير ديد مستقيم عراقي ها قرار میگرفتند و كار پر مشقت معبر و عمليات لوح میرفت عباس سر ستون بچه ها را به دنبال خود میكشيد. گروه ده نفره در يك ستون پستي بلندي ها را گرفته و تن خسته خودشان را به طرف مقر میكشاندند اسماعيل انگشتانش را به پشت عباس كه از همه سبك پا تر بود.و راه را طي میكرد چسباند ه بود حبيب دستانش را به پشت اسماعيل گره زده و برادر حامد هم نفر سوم و تا اخرين نفر كه حيدر بود وته ستون چسبيده بود گروه ده نفر به هم زنجير شده بودند و باران تند تر میشد و بچه ها تن خسته خود را میكشيدند. يك ساعت راه سخت وسنگين را طي كرده، عباس سينه خاكريز را گرفت و خودش را بالا كشيد. باران بند امده بود افتاب صبح تازه نيشش را باز كرده بود. اولين قدم را كه به طرف پايئن گذاشت سر خورد و با كله رفت پائين اسماعيل روي عباس ولو شدو حبيب روي اسماعيل چند نفر هم هنوز خودشان را از خاكريز بالا میكشيدند كه با پاره شدن زنجير بقيه هم افتادند. بچه هاي مقر دوره شان كردندو ازجا بلندشان كردند. چاي و صبحانه مفصلي را برايشان حاضر كرده سفره را پهن كردند بچه ها لباس هاي گلي را بيرون اورده و پس از صرف صبحانه به خواب عمیق فرو رفتند.با صداي اذن ظهر عباس از خواب پريد بچه ها هنوز خواب بودند. حبيب داخل سنگر نبود.
حبيب از روزي كه به سمت شهردار منصوب شده بود، محكم به اين سمت چسبيده بود و قانون را زير پا گذاشته بود. عباس كه فرمانده گروهان بود، بنا به دلايلي، اين كار حبيب را زير چشمی نديده گرفته بود. اسماعيل هم چندان اعتراضي نداشت؛ چه بهتر كه يك نفر برايشان هر روز سفره پهن كند، غذا آماده كند و دوغ با مزه و... حامد ولي، گير اصلي بود. میثم بدتر از حامد كه يكسره در گوش عباس وزوز میكردند و به شهردار بودن مداوم حبيب حسادت میكردند. شهردار جبهه با شهردار شهرها كلي با هم فرق داشت. واكس زدن كفش، شستن لباس و ظرف غذا و تمیزكردن سنگر، از وظايف شهردار بود. عباس پا بيرون كشيد. هوا داغ شده بود. به طرف تانكر رفت كه آبي به دست و صورتش بزند و وضو بگيرد. يك مرتبه چشمش افتاد به روي سيمهاي خاردار كه كلّي لباس و چفيه روش پهن بود. خوب كه نگاه كرد، لباسهاي گلآلوده ديشب و پوتينهايي را ديد كه واكس خورده، براق زير آفتاب میدرخشيدند. عباس ديگه تحملش تمام شده بود و پيش خودش گفت امروز ديگه نمیتونم جلوي بچهها را بگيرم. حبيب را ديد كه با ديگ غذا، با صورت گل گرفته و شاد به طرفش میآيد. عباس لبخند الكي زد و تو دلش گفت زياد هم خوش به حالت نشه، چون امروز از پست شهردار بايد بركنار بشي. حبيب سلام كرد و گفت: برادر عباس، بچهها بيدار شدن؟ نماز نخوندي؟ عباس گفت: نه، همه خوابند. بيدارشان كن. حبيب، ديگ غذا را به داخل سنگر برد و يكي يكي بچهها را بيدار كرد. حامد و حيدر و اسماعيل و... از سنگر بيرون امدند و به طر ف تانكر رفتند كه ناگهان چشمشان به لباسها و پوتينها افتاد و عصباني شدند و عباس را صدا زدند. حامد گفت: برادر عباس، همین امروز بعد ظهر بايد يك جلسة علني بيرون سنگر تشكيل بدهي و حبيب را از سمت شهردار عزل كني. چه معنا میده برادر عباس، يك ماهه كه ما داريم تحمل میكنيم. عباس حرفي نزد، وضو گرفت و گفت: بعد نماز و نهار با هم حرف میزنيم. نماز به جماعت خوانده شد. حبيب سفره را پهن كرد و دوغ بامزهاي را حاضر كرد. بچهها دور سفره با ذكر دعا شروع به خوردن غذا كردند. اسماعيل لقمه میزد و دوغ را سر میكشيد و میگفت: بيست ساله ننهام گاو میدوشه و دوغ و ماست درست میكنه، ولي دوغ برادر حبيب لنگه نداره. عباس نان خشك را تركاند و زير دندانش فشار داد، تقّي صدا داد و يك ليون دوغ سركشيد. نان خشك تو دهانش نرم خيسيد و قورت داد و يك مشتي به سينهاش زد وگفت: بده دوغ به اين بامزگي بردار حبيب كه براتون سنگ تمام گذاشت، ديگه چي میخواهيد. حامد به عباس نگاه معناداري كرد و حيدر گفت: جريان اين تانك سوخته چيه؟ حبيب شصتش باخبر شد تانك سوخته، محل جلسات بچهها بود. جلسات زيادي را تانك سوخته به خود ديده بود و میرفت كه براي اولين بار، جلسة علني يك استيضاح را در دل سوختهاش در تاريخ به ثبت برساند. خودش را به نشنيدن زد و بچهها كه غذا خوردنشان تمام شده بود و حبيب براي شستن ظرفها كه بيرون رفت عباس را دوره كردند و هيئت رئيسه و منشي... جلسة عصر را برنامهريزي كردند. حامد تكهاي كاغذ برداشت و رسمآ نوشت و اورا به جلسه عصر كنار تانك سوخته دعوت كرد. در انتهاي برگه، نوشت: توجه! عدم حضور شما در جلسة دادگاه، جلب شما را درپي خواهد داشت.
محل حضور در جلسه دادگاه: تانك سوخته، ساعت پنج عصر.
ضروري است جعبة واكس زني و مايع ظرفشويي و ديگر داراييهاي شهرداري را به همراه داشته باشيد. دادگاه ويژة دستة برادر عباس.
بچهها هركدام گوشة سنگر به فكر جلسه عصر بودند. حامد منتظر حبيب بود كه از راه رسيد. حامد جلو رفت وحبيب ظرفهاي شستة غذا را گوشهاي چيد و كنار حامد نشست. حامد، حكم را به حبيب داد و كف دستش را مقابل حبيب قرار داد و با دست ديگر خود كار را به حبيب داد و گفت: ببخشيد برادر حبيب، رسيد نامه را امضا، حبيب لبخندي زد و خودكار را گرفت و كف دست عباس را امضا زد و حامد گفت: لطفاً اسمتان را خوانا بنويسيد. نوشت و نامه را برد گوشهاي و باز كرد و خواند و چهره به هم زد و خودش را به خواب زد. حيدر از سنگر بيرون رفت و مقدمات جلسه را كنار تانك سوخته راه انداخت. حبيب رفت چاي را آماده كرد. همه كنار تانك سوخته جمع شدند، عباس لبه تانك نشست و حامد به عنوان هيت منصفه، جلسة علني را آغاز كردند. كمكم جلسه شلوغ شد. بچههاي گردان رزمی نيز در جلسه بچههاي تخريب نشستند... عباس شروع كرد به چگونگي تشكيل اين دادگاه و تفهيم اتهام حبيب. عباس پس از كلي حرف زدن، حبيب را دعوت كرد كه از خود دفاع كند. حبيب بلند شد به طرف محل كيفرخواست حركت كرد، صداي صوت خمپاره 120 براي چند لحظه جلسه را به تشنج كشيد. خمپاره صد متري منفجر شد و سپس جلسه به حالت عادي بازگشت. حبيب كه خود را را جابه جا كرد و كلاش را روي شانهاش گذاشت. حيدر با قنداق كلاش كوبيد بغل تانك سوخته و دينگ صدا داد. همه سرشان را به طرف حيدر چرخاندند و زدند زير خنده. حيدر، بلند گفت: اعتراض دارم جناب دادستان، عباس يك خمیازه كشيده و دهانش را تا بنا گوش باز كرد. با يك تكه تركش، محكم كوبيد روي تانك، شتلنگ صدا داد. گفت: اعتراض وارد نيست. حامد از وسط جمعيت بلند شد. گفت چه دفاعي، چه اعتراضي، عباس كه باد به لپهاش انداخته بود اداي دادستانها را درآورد و گفت: هر متهمی حق دفاع دارد؛ چه رانتي، چه رفاقتي. حبيب كه ايستاده بود، بلند گفت: ببينيد بچهها، من میخوام نوكري شما را بكنم. با لخني گريه آلوده از بچهها خواست كه نذارند از سمت شهرداري عزلش كنند. آخر، زد زير گريه و همه ضد حال خوردند. حامد بلند شد و شروع كرد به دفاع از بچههايي كه میخواستند براي يك روز هم كه شده در پست شهردار قرار بگيرند. بچهها محو دهان حامد بودند. بالگرد دشمن با صداي مهيبي خودش را روي سر بچهها رساند. عباس پريد رو تانك و با تيربار شروع به تيراندازي كرد. بالگرد چرخي زد. بچهها با كلاش و آرپيجي دنبالش كردند. اون هم نامردي كرد و يك راكت زد و فرار كرد. بچهها، هريك گوشهاي سنگر گرفته بودند. جلسه به قدري به تشنج كشيده شده بود كه تا اطلاع بعدي تعطيل شد. حبيب نيز همچنان به سمت خود باقي ماند. هوا كمكم تاريك شده بود. ساعاتي گذشت. تا پاسي از شب دربارة محتويات دادگاه گفتوگو میكردند. خط، آرام بود و دشمن هيچ گلولهاي شليك نمیكرد. بچههايي كه روي خاكريز نگهبان بودند پستشان را عوض كردند. ساعت دوازده شب بود. صداي موتور توي خط پيچيد. گردان برادر امیر آمده بود تا چند نفر تخريبچي را براي يك عمليات همراه خود ببرد. بچههاي گروه تخريب همیشه آماده بودند. تازه خوابشان برده بود كه عباس پنج نفر را بيدار كرد. حبيب و حيدر و حامد و مسعود وخودش راه افتادندو به محل عمليات رفتند. فرماندة گردان، برادر میثم، نقشهاي را روي زمین پهن كرد و گروه تخريب را توجيه كرد كه ظرف دو ساعت راه نيروها را باز كنند. هوا تاريك بود. ماه گوشة نازكش را روي سر بچههاي پهن كرده بود. گردان پشت سر و بچههاي گروه تخريب شروع به باز كردن معبر كردند. چند متري كه رفتند خوردند به سيم خاردار عنكبوتي. پيچيدگي خاص مینها، نشانة ترس دشمن بود. فرمانده گردان، مدام ذكر میگفت. كار سخت شده بود. وقت تنگ بود. حبيب از فرمانده درخواست كرد كه بچهها كمی به عقب بكشد. فرمانده به حبيب شك كرده بود كه به سيم خاردار گير كرده و میخواهد با دراز كشيدن روي سيمها راه را باز كند. فرمانده راضي نمیشد كه جان حبيب را به خطر بيندازيد. ناگهان يك منور روي سرشان روشن شد. فرمانده چند متري نيروها را عقب كشيد. حبيب راه را باز كرد و با رمز يا قمر بنيهاشم(ع) بر دل دشمن تاختند. بچههاي كنار تانك سوخته، سرشان را پايين انداخته بودند و زارزار گريه میكردند. حبيب وسط بچهها آرام خوابيده بود. بچهها براي آخرين بار صورتش را غرق بوسه كردند. پيكر معطر حبيب را به عقب منتقل كردند. ظهر شده بود. بچهها نمازشان را كه خواندند هيچ كس آن روز نهار نخورد...