فرهاد دود شد، رفت. شاید هم اول رفت بعد دود سوختن چیزی همهی خانه را گرفت و کپه کپه نشست روی وسایل. دیوارهای خانه انعکاس جیغ هایم را سینه به سینه میدهند. تنم سخت شده، دود فرهاد خانه را پر کرده، گوشهایم سوت میکشند و گلویم میسوزد.
مادر جیغ کشیده بود. پدرم در سکوت پک های عمیق به سیگار میزد و دودش را میرقصاند بالای سر خودش، بالای سر مادرم و بالای سر همهی وسایل خانه.
لعنتی. پام گرفته بود به صندلی. نشستم. فرهاد سکوت کرده بود و در میان سکوتش دهانش را باز میکرد و دود های غلیظ غلتیده میشدند در فضای اتاق. داد کشیدم: میروم.
فرهاد رفت. فرهاد سوخت، رفت. دود جایش را گرفت. دود اول جای فرهاد را پر کرد بعد همهی سالن را و از زیر در خزید به اتاق خواب.
به سرفه افتاده ام. سرفه ام صدای جیری گرفته. چشمهام پشت دود را نمیبیند.
مادرم فریاد کشان دست هایش را میچرخاند در هوا و دودها را از جلوی صورتش کنار میزند. شش ساله ام. سیگار پدر کوچک شده، خودش کوچکتر. من در کمد جمع میشوم. جفت پایم را در شکمم جمع میکنم. پدر سیگار بلندتری به آتش میکشد. مادر جیغ دیگری میکشد. سیگار زودتر از سیگار قبلی دود میشود. پدر باید بید باغچه را به آتش بکشد و بگذارد دود شود در خانه.
خانه در تسخیر جیغ هایم بود. فرهاد سکوت کرده بود. صندلی ها دورتر از جای همیشگی بودند. میان جیغ هایم گفتم تقصیر تو بود. سرم تیر میکشید. لوستر حرکت آونگوار به خود گرفت. چشم هایم میسوخت. دود سیگار میرقصید دور تنم، پیچ میخورد و در مسیر پیچ خوردن پخش میشد.
ستون فقراتم ساکن شده، مهره ها قفل شده اند. نه میتوانم صاف باستم و نه بنشینم، خمیده خشک شده ام.
چوبِ زیر پایم سفت تر شده بود. کمد تنگ تر میشد. آنقدر تنگ که من و دود درش خفه میشدیم. مادر میچرخید دور خودش، پیرهنش نازک و سبک میرقصید. دود پیچک میشد دور اندام پدر، پدرم جمع میشد و پیلهی دود را تنگ تر میگرفت. حصار دود جیغ های مادر را کند تر میکرد. دود فرهاد همهی فضای خانه را پر کرده.
با صدای تیزی فریاد کشیده بودم. از زیر دودها گفتم: تو خواسته بودی و سکوت فرهاد را شنیدم. بلند تر گفتم: تو مقصری، من نمیخواستم و دود فرهاد را بلعیده بود.
دود از گلویم میرود پایین، به معده ام میرسد. صدای سرفه هایم پخش میشود در نفس اتاق.
دیوار فرهاد فرو ریخت.میان شکستن دهانش را باز کرد و آتش زبانه کشید.
زبان در دهان مادر آرام نمیگرفت. جیر جیر در کمد را گم میکرد میان جیغ هایش. پیله از سر پدر شروع شده بود، دور کمرش را چسبیده بود و داشت پایش را جمع میکرد. کمد پر از دود شده بود چشم هایم میسوخت و مادر لا به لای دودها حرکت میکرد.
ایستاده بودم.شعله از زبان فرهاد کشیده میشد. دود بلند شد از شعله های دامنه دار. عقب عقب میروم که پایم روی آتش نماند.
آتش خاموش شده، پنجره را باز میکنم. با دستهایم دود را میرانم به سمت پنجره. دود ها زید تر میشوند، پنجره کوچک تر.
پدرم به اندازهی تخم شتر مرغ کوچک شده بود. میلرزم، کمد کوچک شده. مادر دستهایش را تکان میدهد. دود نمیگذارد پدر پیچیده شده لای سفیدی را ببیند.مادر داد میکشد هنوز. همهی صدایش جیغ های دنباله دار میشود و لا به لای فریادهاش دودها را کنار میزند. پوستهی سخت پدر آتش میگیرد. تیر کمرم میلرزد. آتش میگیرد به دامن مادر و او عقب عقب میرسد به دیوار. آتش همهی پوست سخت شدهی پدرم را در بر میگیرد. مادر فریاد دیگری میکشد. دستش میرود به سمت دستگیرهی در و صدای دویدنش میپیچد در راهرو.
دود دودکش را میرود بالا. از پنجره کشیده میشود بیرون. زیر دود رد فرهاد را گم کرده ام.
مادر رفت. صدای پاش شنیده نمیشود. آتش آرام میگیرد، در کمد را باز میکنم. از بین آتش بال سبز و بنفشی میاید بیرون. آتش کم تر میشود. میماند پرنده ای که نوک حنایی اش را گرفته رو به من و چشم های سیاهش برق میزند. پدر پر میکشد از راهرو و میرسد به حیاط.
اتاق از دود خالی شده. از پنجره میشود آسمان را دید. درخت بید سبز شاخه اش میرسد به خاک. فرهاد روی درخت نشسته، بالش را تکانی میدهد.میدوم به سمت راهرو.
تابستان 1388