آلبر کاموی الجزایری - فرانسوی تئاتری، روزنامهنگار و نویسنده است. تئاتری است زیرا«صحنة تئاتر یکی از جاهایی است که در آن احساس خوشبختی» میکند و او را از ملالِ نویسندگی میرهاند: «کار نویسنده کاری است در تنهایی، قضاوت در بارة او در تنهایی صورت میگیرد و خودش هم در تنهایی در بارة خودش به قاضی میرود و این خوب نیست.» کامو به اجتماعی همدل نیاز دارد و تئاتر این را به او میدهد. برای او تئاتر جایی است که در آن فرمانروایی هنرمند محلی از اعراب ندارد و تک تک کسانی که با هر نمایش خاص درگیرند، خواه کارگردان باشند و یا نویسنده، و خواه هنرپیشه یا طراح صحنه، همه به هم نیازمندند و این نیاز از آنها دوستانی همدل میسازد. آنها در عین آنکه وابستة همند از هفت دولت آزادند و«آیا این تقریباً طرح آرمانی یک جامعه نیست؟»
کامو در سال 1936 در یکی از رقاصخانههای عمومی الجزایر صحنة تئاتری راه میاندازد و «گروه تئاتر کار» را بنیان میگذارد و در آنجا از نمایشنامههای مالرو گرفته تا برداشت خود از بعضی کارهای داستایوسکی را به روی صحنه میآورد. نمایشنامه«کالیگولا» را در همان سالهای جوانی مینویسد و با همان گروه اجرا میکند، گرچه متن بازنویسی و تصحیحشدة آن بعدها منتشر میشود. خودش در بارة کالیگولا گفته: «این نمایشنامه تراژدی درک و فهم» است و در پاسخ به منتقدانی که کالیگولا را نمایشنامهای فلسفی میدانند میگوید: «اگر این اثر فلسفی باشد در حد گفتاری است که کالیگولا در آن بیان میکند: «آدمیان میمیرند و خوشبخت نیستند.» کامو در کالیگولا نشان میدهد که جستوجو برای امری ناممکن میتواند چه بر سرِ آدمی بیاورد؛ کالیگولا به غیر از خودش به کسی متعهد نیست و حتی دوستی و عشقاش را در راه خودخواهیها و جزماندیشی خودش فدا میکند. او نمیداند هیچکس به تنهایی نجات پیدا نمیکند. او در سودای جستن ناممکن نه خوبی میشناسد و نه بدی و هر که را که فکر میکند مخالف او است و یا میتواند بر ضد او باشد از میان برمیدارد و با این رفتارش کسی دورش نمیماند الا اطرافیانی که خود از آنها هیولاهایی خونخوار و فرصتطلب ساخته، هیولاهایی که در نهایت خودش را هم از میان برمیدارند. نمایش با مرگ کالیگولا و درک این نکته که«نمیتوان فقط تن خود را نجات داد و آزاد بود» پایان میپذیرد.
نمایشنامه«سوءتفاهم» را به سال 1941 مینویسد. فرانسه در اشغال نازیها است و کامو در محیطی دربسته در کوهستانهای مرکزی فرانسه زندگی میکند: «نوعی ترس از محیط دربسته که در آن وقت گرفتارش بودم در نمایشنامه منعکس است.» زمانة بدی است، دهانِ همه را میبویند و حتی نمیتوان به راحتی و از سرِ آسودگی نفس کشید. هیچکس برای دیگری قدمی برنمیدارد و اعتماد از دلها رخت بربسته. اما کامو معتقد است حتی در چنین دنیایی میشود با ابراز صمیمیت و سادگی بهتر زندگی کرد و خود و دیگران را از خطر رهانید.«اگر در نمایشنامه سوءتفاهم جوان میگفت که مادر، این منم و اسمم فلان است چقدر همه چیز متفاوت پیش میرفت.» چه در کالیگولا و چه در سوءتفاهم بارِ فاجعه به دوش تصمیماتی است که آدمها میگیرند. جانمایة این دو نمایش این است که آدمی به خودی خود چیزی نیست، کسی نیست و تصمیمات و کارهایش از او انسان، حیوان و یا هر چیز دیگری میسازد.
در نمایشنامه«آدمهای عادل» کالیالف، آدم اصلی نمایش، قرار است گراندوک،عموی تزار، را ترور کند و سر به زنگاه نمیتواند. چون دو بچه کنار دوک نشستهاند و آنها هم منفجر میشوند. کالیالف در جواب دوستش که او را بزدل خوانده میگوید: «اگر انقلاب از انسانیت دور شود به پشیزی نمیارزد.» در واقع کامو در این نمایشنامه به جنگِ شعار«هدف وسیله را توجیه میکند» رفته است.
کاموروزنامهنگار است، همه کار کرده و بعد به روزنامهنگاری رسیده: «همه کار کردهام؛ از فروشندگی لوازم اتومبیل تا کار در دفتر هواشناسی و کارخانة کشتیسازی. میخواستم معلم شوم اما در معاینات پزشکی حکومتی رد شدم و به روزنامهنگاری رو آوردم.» او دومین پسر لوسین کامو و کاترینِ اسپانیایی تبار است و در موندروی الجزایر به دنیا آمده و برای همین همیشه خود را وارث فرهنگ مدیترانه میداند.«خوشبختانه نوری هست که ما مدیترانهایها دانستهایم که هیچگاه نباید از دست داد. اگر اروپا از بعضی ارزشهای جهان مدیترانهای(مثلاَ اعتدال، اعتدال حقیقی، نه برخی اعتدالهای راحتطلبانه) صرفنظر کند، آیا میتوان عواقب این انصراف را تصور کرد؟ هم امروز عواقب نشانههایی از این عواقب پیداست.» یک ساله است که پدرش در جنگ میمیرد و مادرش با کار در خانة این و آن از اعضاء خانواده؛ مادرتلخ و سختگیر، برادر عقبافتاده و دو پسر که آلبر کوچکتره است، نگهداری میکند. آنها در فقر مفرطی به سر میبرند: «این فقر برای من پر از روشنی بود.» خانوادة او هیچ ندارند اما حسد هم ندارند: «ما تقریباً با هیچ زندگی میکردیم اما من از خودداری و وقار فطری افراد خانوادهام چیزها آموختهام.» معلم مدرسه لویی ژرمن استعداد آلبر کوچولو را کشف کرده و برای همین مجانی درسش میدهد. آلبر برای دبیرستان و دانشگاهش بورسیه میشود و با روزنامهنگار شدن امکان مسافرت به جاهای مختلف را پیدا میکند، اما همه جا را ناآرام مییابد. سرمقالهها و مقالههای این دوران او گاهشماری است از جوّ متغیر و ناپایدار آن دوران. او با اسمهای مستعار فراوانی مینویسد. زاکس، دموس، ونسان کایابل، ایرنایوس و ژان مورسو که هر اسم سبک خاصی در نوشتن دارد؛ یکی چون صادقی هالو مینویسد. دیگری طنزنویس است. آن یکی انگشت به دهانی حیران و آن دیگری حق به جانبی قلدر. کامو بالماسکة زبانی به راه اندخته است.
خیلی جوان است که هیتلر به قدرت میرسد، ظهور چند دولت بزرگ توتالیتر را میبیند و شاهد همهگیر شدن تروریسم پلیسی و شکنجه در اروپا است. جنگ تمام عیار جهانی و اردوگاههای کار اجباری زندگی را بر او چون دیگران تلخ میکند و او را، به رغم ریة مئوفش، به فعالیتی دلیرانه در نهضت مقاومت فرانسه میکشاند. زمانی کمونیست میشود ولی خیلی زود عطای آن را به لقایش میبخشد.«اینان بشر امروز را به نام بشری که از این پس خواهد آمد نفی میکنند.» حزب کمونیست به اتهام«تروتسکیست» بودن اخراجش میکند و او خوشحال است«این به ظاهر دوستداران بشر متهمکنندگان بشرند و در پی چنین داعیهای دست به محاکمات پیدرپی میزنند.» هر جا که بتواند از افشای دورة استالینی دهة 1930 که آن را پر از فرصتطلبی سیاسی و سرکوب دولتی پلیس میبیند کوتاهی نمیکند. او روزنامهنگار محبوبی است ودریافت تراژیکی از رنج بشر دارد.«تیرانداز آزاد» است و زیرِ بار نمیرود که جزیی از«سپاهیان آرام و منظم» یک ایدئولوژی باشد. به اعتقاد او هر کسی در شرایط خاص چارهای ندارد و باید به هیئت مبارز درآید، اما مبادا که زبان و قلمش را در جهت منافع یک حزب بچرخاند و اجازه بدهد نوشتهاش در راههای مشکوک استفاده شود.«این روزها بلاهت و خشونت است که روی هم انبار شده تا آدمها را از هم جدا کند. اما باید بدانیم حتی اگر رنج یک نفر هم نادیده گرفته شود راه رستگاری بر همگان بسته خواهد شد.» کامو به دنبال یافتن معنایی برای زندگی و جهان است و برای همین همزمان با روزنامهنگاری به دیگر اشکال نوشتن رو آورده است؛ نویسندگی.
کامویِ نویسنده طرفدار هنر برای هنر نیست گرچه«مایل است دنیا از مجسمههای یونانی و شاهکارهای هنری پر شود.» ولی به همان اندازه به عنوان یک انسان نگران شکنجهدیدگان و استثمارشدگان جهان هم هست.«آیا میتوان هنگامی که قربانی زیر دندان شیر له میشود از گفتوگوهای تماشاگران گفت؟!» از سوی دیگر معتقد است که هنرمند نباید طبیعت هنری خود را فدای فلان خطابة اجتماعی بکند و«درخدمت» این و یا آن قرار بگیرد، «چون به«خدمت» درآیی بَرده میشوی؛ بَردة محض.» او میگوید نظامهای حکومتی، به خصوص توتالیتری«تنها به کسانی که از توصیف واقعیت سرباز میزنند واقعگرا میگویند.» و این به اصطلاح«واقعگراها» را توی بوق میکنند و در میان هلهلة آثار ایشان آثار دیگران ندیده گرفته شده و به خودی خود سانسور میشود. به باور او«این دو،«هنر برای هنر» و«هنر واقعگرا»، سرانجام در یک نقطه به هم میرسند، در جایی دور از واقعیت؛ در دامان یک دروغ و در قلمرو حذف هنر.» پس چه باید کرد؟ در خطابة نوبلش میگوید: «بزرگترین اثر هنری بیان متوازنِ ضد و نقیض و له وعلیهِ واقعیت است. نویسنده باید بتواند جهان تازهای را پیش رو بگذارد؛ جهانی متفاوت با جهان روزانه و در عینِ حال همان.» او طرفدار هنری است که ارزشهای خلاق هنری را به نفع ارزشهای بشری و یا برعکس نفی نمیکند.«ما باید هم در خدمت زیبایی باشیم و هم در خدمت دردمندان.» او جز از مبارزة دائمی آدم برضد انحطاط خود و دیگران از چیزی نمیگوید.
اولین رمان کاموی نویسنده«بیگانه» نام دارد. کامو در مقام روزنامهنگار و گزارشگر مشاهدهگر است و شاید برای همین است که راویِ اول شخص داستانِ او سبک بیان شاهدی«سرد» را دارد: «امروز مادرم مرد، شاید هم دیروز...» به همین سردی. راوی طوری از خود حرف میزند که انگار زندگی خودش به او ربطی ندارد، او از خود عینهو«او» حرف میزند و همین به او و کلامش یک بیتفاوتی اصولی میدهد و او را بیگانه مینمایاند. خوانندة این رمان مراسم تشییع و تدفین، خانة سالمندان و آدمهای آنجا را همه را از دریچة چشم«مورسو»، همان راوی، میبیند و تمام وقایع را از دهان مورسو میشنود و از نظر فضای روایت به او متکی است ولی در همان حال داوری خود را دارد و همین سبک روایتپردازی باعث فاصلهگذاری در رمان میشود. در بخش دوم رمان خواننده هم قاضی است، هم شاهد و هم هیئت منصفه«امروزه قاضی و متهم و شاهد با سرعت عجیبی جا عوض میکنند.» خواننده چیزی میداند که آدمهای داستانی نمیدانند و به این ترتیب نویسنده وظیفة توضیحی را که مورسو از دادنش عاجز است بر دوش خواننده میگذارد. رمان با عدم قطعیت به پایان میرسد و ما نمیدانیم با فرجامخواهی وکیل موافقت میشود و یا مورسو خواهد مرد. او همواره برای ما«محکوم به مرگی» باقی میماند که روی سخناش با ما است و کشف خود را با ما درمیان میگذارد. مورسو میگوید که زندگی سمفونی شادیها است. بیاعتنایی و تسلیم و رضای مورسو جای خود را به احساس برادری و همدلی انسانی داده است. او دیگر قادراست شادیهای کوچک روزهای آخر عمر مادرش را درک کند.«انگار حالا میفهمیدم چرا مادرم آخر عمری برای خودش نامزد گرفته بود. او در جوار مرگ حاضر شده بود از نو زندگی کند...من هم همینطور، من هم حس میکنم حاضرم از نو زندگی کنم... دیشب برای اولین بار حس کردم خوشبخت بودهام و هنوز خوشبختم.» این جملات بند آخر کتاب و اینکه خواننده نمیداند که بالأخره با دادگاه فرجام او موافقت خواهد شد یا نه از مورسو اسطوره میسازد.
انتشار«طاعون» شهرت کامو را به اوج میرساند. نخستین روایتِ طاعون، که در1943 به پایان میرسد، با آنچه که در نهایت به چاپ سپرده میشود متفاوت است؛ دستنویس اول سرشار از طنز و روایت نهایی جدی، سرد و پر از ماتم است. کامو در فرانسه است و درگیر مبارزه علیه آلمانیهای اشغالگر. او بیرحمی ماشین سرکوبگر را با گوشت و پوست و استخوانش حس میکند و برای همین طاعونی که در دستنویس اول در لباس بوروکراتی مهاجم و عجیب وصف کرده بود حالا تبدیل به قاتلی نامریی و سلطهگر شده است که به همه چیز نظم و نظام خود را میدهد و همه را از هم جدا میکند و همدلی انسانی را نابود کرده است. راوی رمان«یکی ازما» است؛ یکی از شهروندان شهر طاعونزده. او پزشک است و برای همین به نفع مردم طاعونزده شهادت میدهد. میگوید درست است که انسانها در شرایط وحشت فقط به خود فکر میکنند و«تحمل کورکورانه هر عشقی را در دلشان کشته» اما در آدمیزاده هنوزچیزهای ستودنی بیشتر از چیزهایِ نکوهیدنی است. ریوی پزشک«میداند قصهای که باید بگوید قصة پیروزی نهایی نیست و تنها میتواند گزارشی باشد از آنچه میبایست انجام داد. از آنچه بار دیگر در مبارزة پایانناپذیر علیه وحشت و حملههای ناگهانی میبایست به وسیلة کسانی که قدیس نیستند اما حاضر هم نیستند در برابر مصایب سر فروآورند انجام گیرد.» چرا که ریو میداند که باسیل طاعون هرگز نمیمیرد و روزی دوباره«موشهایش را بیدار میکند تا در شهری خوشبخت بمیرند.» کامو در بارة این رمان میگوید: «طاعون چند بعد دارد؛ مقاومت اروپا در مقابل فاشیسم...، گذار از سرکشی فردی به سرکشی اجتماعی...، و برادری فعال و بارورانه... در مقابله با مصیبت.»
رمان«انسان طاغی» در جوّ سیاستزدة 1950دنیای ادبیات پاریس به چاپ میرسد. کامو در این کتاب اطاعت کورکورانه بر اساس ایدئولوژی را زیر سؤال برده و آشکارا با آتش بازی کرده است. روزنامهها مینویسند این کتاب مایة ننگ است و هدفش«توجیه سرکوب ضد کمونیستی، جنگ ضد شوروی و اعدام رهبران پرولتاریا» است. یکی از دوستان نزدیک سارتر در مجلة روز به روز متعهدتر شدهای! که سردبیریاش به عهدة سارتر است حسابی به کامو میتوپد و کامو پاسخش را نه خطاب به نویسنده که به سارتر مینویسد: «ظاهراً شما هر گرایش و تعبیر غیر مارکسیستی از تاریخ را ارتجاعی میدانید» و پاسخ سارتر که به کامو میگوید: «شما درکی از آزادی ندارید و احساساتی و واپسگرا هستید» آخرین پلهای دوستی آنان را برای همیشه ویران میکند طوری که حتی سیمون دوبوار، دوست و همخانه سارتر، هنگامی که میشنود کامو مرده به خود میگوید گریه نخواهم کرد، او دیگر برایم چیزی نبود: «در یکی از بعدازظهرهای ژانویه در خانه سارتر تنها بودم که تلفن زنگ زد.«لانزمن» به من خبر داد، کامو بر اثر تصادف اتومبیل کشته شده است. به همراه دوستی از جنوب بر میگشته به درخت چناری خورده و کامو در دم جان سپرده است. گوشی را گذاشتم. راه گلویم بند آمده بود، لبهایم میلرزید به خود گفتم، گریه نخواهم کرد او دیگر برایم چیزی نبود.»
خبرنگاری به کامو گفته: «نسل جدید شما را یکی از رهبران فکری خود میشناسد.» پاسخ کامو خواندنی است: «رهبر فکری! من هیچوقت مدعی نبودهام که به کسی درس میدهم... باید به جوانانی که از دیگران میخواهند برای آنها فکر کنند جواب داد«نه» روشن و واضح، و من این کار را کردهام.» کامو جزماندیش نیست و مصالحه از راهِ مذاکره را میپسندد و از«بشر هیچ تحقیری» به دل ندارد. او عصر و دوران خود را، با تمامِ ناآرامیهایش، دوست میدارد و میگوید: «من معتقدم که امروزه میتوان سرافراز بود، در زمان ما آدمهایی که بشود تحسینشان کرد کم نیستند.» ارتباط اخلاق جمعی با اخلاق فردی مشغلة فکری دائمی او است و به عنوان یک هنرمند نمیخواهد در خدمت هدفهای سیاسی قرار بگیرد و یکپارچگی شخصیت برایش بسیار حائز اهمیت است. او میداند رنج و شادیِ انسانی در هم تنیده شده و حضور یکی نافی دیگری نیست. آثار او طیف وسیعی ندارد و عمدة تفکرش متوجه رابطة میان هنر و شرایط اجتماعی و تاریخی خاص است.«مسئله اصلی برای هنرمند نمایاندن شورهای دوران خود است، شور قرن ما،بیستم، شور اجتماعی است، زیرا جامعه در حال دگرگونی و بینظمی است.» او داوطلبِ گفتوگو و داشتن ذهنِ باز و وسواس در عمل است و اندیشة المأمور و معذور را نمیپذیرد. به عنوانِ نویسنده با همة آدمهای داستانیاش همدلی میکند و آنها را به خوبی میشناسد و جنبههای نابی از احوالات و تجارب انسانی را عیان میکند که شاید تا قبل از آن گفته نشده و حتماً برای همین است که هنوز که هنوز است کتابهایش خوانندگان فراوانی دارد.
چهرهای دیگری از همین نویسنده
من تولستوی هستم
به احترامش قامت دو تا میکنیم
خداحافظ رومن گاری
صبرِ کافکا
ریاضیدانی در سرزمین عجایب
توماس پین، شکمبندوزِ نویسنده
دوریس لسینگ، ابوالهولِ گربهها
شش شخصیت در جستوجوی پیراندلو
درجستوجوی پروست
تی اس الیوت؛ منتقد یا شاعر