خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم

ريموند كارور

برگردان: احمد ميرعلائي



          اسم پدرم كلوي ريموند كارور بود. خانواده‌اش او را ريموند صدا مي‌زدند و دوستانش كاف. را. اسم مرا ريموند كلوي كارورِ پسر گذاشتند. از آن پسرش بدم مي‌آمد. وقتي كوچك بودم پدرم «وزغ» صدايم مي‌زد كه عيبي نداشت. اما كمي بعد، مثل ديگر اعضاي خانواده، شروع كرد مرا «پسر» صدا بزند. و همين‌طور مرا به اين نام صدا مي‌زد تا سيزده يا چهارده ساله شدم و اعلام كردم كه ديگر به اين نام پاسخ نخواهم داد. ازين رو شروع كرد مرا «داك» صدا بزند. از آن زمان تا تاريخ مرگش در هفدهم ژوئن 1967 مرا «داك» صدا مي‌زد يا «پسرم».
          وقتي او مرد، مادرم به زنم تلفن كرد و خبر را داد. من در آن هنگام از خانواده‌ام دور بودم، برايم دوره‌اي انتقالي بود، سعي مي‌كردم در مدرسه علوم كتابداري دانشگاه آيوا اسم بنويسم. وقتي زنم تلفن را جواب داد، مادرم بي‌مقدمه گفته بود، «ريموند مرده!» زنم براي لحظه‌اي فكر كرده بود كه مادرم به او مي‌گويد من مرده‌ام. آن وقت مادرم روشن كرده بود كه دربارة كدام ريموند حرف مي‌زند و زنم گفته بود «خدا را شكر. فكر كردم ريموند مرا مي‌گوييد.»
          پدرم پياده، سوار ماشين اين و آن، يا ماشين‌باري‌هاي خالي از آركانزاس به ايالت واشينگتون به دنبال كار رفته بود در سال 1934. مطمئن نيستم كه وقتي به واشينگتون مهاجرت مي‌كرد آيا رويايي را دنبال مي‌كرد يا نه. شك دارم. فكر نمي‌كنم چندان اهل رويا بود. به اعتقاد من او فقط دنبال كار دائم و درآمد مكفي بوده. كار دائم كار با معنايي به حساب مي‌آمد. براي مدتي سيب مي‌چيد و بعد شغلي به عنوان كارگر ساختماني در سدّ گراندكولي پيدا كرد. پس از آنكه كمي پول كنار گذاشت، ماشيني خريد و با آن به آركانزاس بازگشت تا به پدر و مادرش، پدربزرگ و مادربزرگ من، كمك كند تا بار و بنديل خود را براي حركت به غرب ببندند. بعداً گفت كه آن‌ها در آنجا از گرسنگي مشرف به موت بوده‌اند؛ و اين به هيچ وجه گفتاري استعاري نبود. در آن دوران كوتاه در آركانزاس بود، در شهري به نام لئوئيا، كه مادرم چشمش در پياده‌رو به پدرم افتاد كه از ميخانه‌اي بيرون مي‌آمد.
          مادرم مي‌گفت:«او مست نبود. نمي‌دانم چرا گذاشتم با من حرف بزند. چشمانش برق مي‌زد. كاش يك كرة بلور مخصوص غيبگويان داشتم.» يك بار يكديگر را ديده بودند، حدود يك سالي پيش از آن، در يك مجلس رقص. مادرم به من گفت كه پدرم پيش از او دوست دخترهايي داشته. «بابات هميشه دوست دختر داشت، حتي پس از آنكه ازدواج كرديم. او اولين و آخرين مرد من بود. هرگز مرد ديگري به خود نديدم. اما چيزي هم از دست ندادم.»
          روزي كه مي‌خواستند به طرف واشينگتون حركت كنند آنان را يك امين صلح به عقد يكديگر درآورد، اين دختر درشت اندام روستايي با يك كارگر سابق مزرعه كه حالا كارگر ساختمان شده بود. مادرم شب عروسي‌اش را با پدر و خانوادة او گذراند، همة آنها كنار جاده‌اي در آركانزاس اردو زده بودند.
          در شهر اوماك واشينگتون، پدر و مادرم در جاي كوچكي كه از يك كلبة چوبي بزرگتر نبود زندگي مي‌كردند. پدربزرگ و مادربزرگم در كلبة پهلويي زندگي مي‌كردند. پدرم هنوز روي سدّ كار مي‌كرد و بعدها، وقتي توربين‌هاي بزرگ مولد برق به راه افتادند و آب حدود صد ميل به طرف كانادا پس رانده شد، او در ميان جمعيت ايستاده بود و نطق افتتاحية فرانكلين دي روزولت را مي‌شنيد.
          پدرم مي‌گفت: «او اصلاً ذكري از مرداني نكرد كه حين ساختن سدّ كشته شده بودند.» بعضي از دوستانش آنجا جان باخته بودند، مرداني از آركانزاس، اوكلاهما و ميسوري.
آن وقت او كاري در يك چوب‌بُري در كلاتسكاني اورگون، شهر كوچكي كنار رودخانة كلمبيا، گرفت. من در آنجا متولد شدم، و مادرم عكسي از پدرم دارد كه جلو دروازة كارخانة چوب‌بري ايستاده و مغرورانه مرا بالا گرفته است تا برابر دوربين قرار بگيرم. كلاه بچه‌گانه‌ام يك بر شده و نزديك است بيفتد. او كلاهش را عقب سر گذاشته و لبخندي گسترده بر لب دارد. آيا مي‌خواسته سر كار رود، يا تازه نوبت كارش را تمام كرده؟ مهم نيست. در هر صورت، كاري داشته و خانواده‌اي. اين روزهاي طلايي او بود.
          در سال 1941 به شهر ياكيماي واشينگتون نقل مكان كرد، پدرم به عنوان اره‌تيزكن سر كار رفت، مهارتي فني كه در چوب‌بري كلاتسكاني آموخته بود. وقتي جنگ شروع شد، به او معافيت دادند چون كارش براي تلاشهاي جنگي ضروري به حساب مي‌آمده. نيروهاي مسلح به الوار پرداخته نياز داشتند، و او اره‌اش را چنان تيز نگه مي‌گذاشت كه با آن مي‌شد موي بازو را تراشيد.
          پس از اين‌كه پدرم به ياكيما منتقل شد، خانواده‌اش را هم به همان نواحي منتقل كرد. تا نيمة دهة 1940 بقية خانوادة پدر - برادرش، خواهر و شوهر خواهرش، همچنان كه عموها، عموزاده‌ها، برادرزاده‌ها و بيشتر خانوادة گسترده و دوستان آنها - از آركانزاس آمده بودند. مردان براي كار به بويزكسكيد، آنجا كه پدرم كار مي‌كرد، مي‌رفتند و زنها در كارخانة كنسروسازي سيبها را بسته‌بندي مي‌كردند. و در مدت خيلي كوتاهي، به نظر مي‌رسيد - بنا به گفتة مادرم - كه وضع همه از پدرم بهتر است.
          مادرم مي‌گفت: «پدرت پول نگه دار نبود، پول جيبش را مي‌سوزاند و سوراخ مي‌كرد. هر كاري از دستش برمي‌آمد براي ديگران مي‌كرد».
          اولين خانه‌اي كه به روشني به ياد دارم خانه شماره 1515، در خيابان 15 شهر ياكيما بود، كه مستراح آن در هواي آزاد بود. شبهاي هالووين، يا هر شب ديگر، بچه‌هاي ده دوازده سالة محله، براي تفريح آن را مي‌كشيدند و نزديك جاده رها مي‌كردند. پدرم بايد يكي را پيدا مي‌كرد كمكش كند مستراح را به خانه برگرداند. يا اينكه بچه‌ها مستراح را مي‌بردند در حياط پشتي كسي ديگر مي‌گذاشتند. يك بار آن را عملاً آتش زدند. اما خانة ما تنها خانه‌اي نبود كه مستراحي در هواي آزاد داشت. وقتي من هم به سن آنان رسيدم، و ديگران را مي‌ديدم كه به درون مستراح مي‌روند، بنا مي‌كردم سنگ به آن پرتاب كنم. اسم اين كار را گذاشته بوديم بمباران مستراح. هر چند، بعد از مدتي همه لوله‌كشي داخلي كردند، و ناگهان مستراح ما تنها مستراح هواي آزاد منطقه شد. هيچ وقت فراموش نمي‌كنم چه خجالتي كشيدم وقتي آقاي وايز، معلم كلاس سوم ابتدايي‌ام يك روز مي‌خواست با ماشين مرا به خانه برساند. از او خواهش كردم مرا يك خانه جلوتر پياده كند و به دروغ گفتم كه خانة ما آنجاست.
          وقتي كوچك بودم يك بار كتك مفصلي از پدرم خوردم. وقتي مرا ديد كه روي ريلهاي راه‌آهن راه مي‌روم كمربندش را بيرون كشيد و به جان من افتاد. همانطور كه مرا شلاق مي‌زد گفت: «من بيشتر از تو دردم مي‌آيد.» حتي در همان هنگام، با همة كوچكي و حماقتم، مي‌دانستم كه اين حرف درست نيست. شايد اين تكرار حرف پدرش در موقعيتي مشابه بود.
          يادم مي‌آيد يك شب چه اتفاقي افتاد وقتي پدرم ديروقت به خانه آمد و ديد كه مادرم همة درها را به روي او قفل كرده است. سياه‌مست بود، و همچنان كه درها را تكان مي‌داد، حس مي‌كرديم همة خانه مي‌لرزد. وقتي توانست يكي از پنجره‌ها را بشكند و خواست وارد خانه شود مادرم با آبكش به پيشاني‌اش كوفت و او را نقش زمين كرد. مي‌توانستيم او را ببينيم كه روي چمن افتاده است. تا سال‌ها بعد، اين آبكش را برمي‌داشتم - كه به سنگيني غلتك خميرگيري بود - و سعي مي‌كردم پيش خود مجسم كنم كه اگر با چيزي چون آن ضربه‌اي به صورت آدم بخورد چه حالي دارد.
          طي همين دوران بود كه يادم است پدرم مرا به اتاق خواب برد، مرا روي تختخواب نشاند، و به من گفت كه شايد مجبور باشم بروم مدتي با عمة لاوون زندگي كنم. نمي‌توانستم بفهمم چه خطايي از من سر زده كه بايد از خانه دور شوم. اما اين نيز - علتش هر چه بود - منتفي شد، به هر حال اجرا نشد، چون همه با هم مانديم، و مجبور نشدم با عمه يا هر كس ديگري زندگي كنم.
          مدتي در اواخر دهة 1940 ما ماشين نداشتيم. هر جا مي‌خواستيم برويم پياده مي‌رفتيم، يا با اتوبوس مي‌رفتيم كه ايستگاه آن نزديك همان جايي بود كه بچه‌ها مستراح ما را مي‌بردند. نمي‌دانم چرا ماشين نداشتيم، هيچ جور ماشيني، اما نداشتيم. من كه اصلاً ككم نمي‌گزيد كه ماشين نداريم. كمبود آن را حس نمي‌كردم. يعني ماشين نداشتيم ديگر. آن وقتها حسرت چيزهايي را كه نداشتيم نمي‌خوردم. وقتي از مادرم پرسيدم گفت: «پولمان به ماشين نمي‌رسد. تقصير باباي تو است. همه را عرق كرد و سركشيد.»
          اگر مي‌خواستيم ماهيگيري كنيم، پدرم و من پياده به بركه‌هايي مي‌رفتيم كه يكي دو ميل بيشتر فاصله نداشت، يا به رودخانه ياكيما، كه كمي دورتر از بركه‌ها بود. چه ماشين داشتيم و چه نداشتيم آخر هفته‌ها ماهيگيريمان ترك نمي‌شد. اما گاه و گداري پدرم نمي‌خواست از رختخواب بيرون بيايد. مادرم مي‌گفت: «حالش بد است. تعجبي ندارد. بهتر است كاري به كارش نداشته باشي.»
          يادم مي‌آيد كه ويسكي‌هاي او را توي چاهك فاضلاب مي‌ريخت. گاهي همه‌اش را مي‌ريخت و گاهي، از ترس آنكه مچش باز شود، فقط نصف آن را مي‌ريخت و سر بطري را با آب پر مي‌كرد. يك بار وسوسه شدم و از ويسكي او چشيدم. چيز وحشتناكي بود، و نمي‌دانستم چطور كسي مي‌تواند آن را بنوشد.
          وقتي سرانجام ماشين خريديم، در سال 1949 يا 1950، ماشينمان يك فورد 1938 بود. اما در اولين هفته‌اي كه آن را داشتيم ياتاقان سوزاند، و پدرم ناچار داد موتورش را پايين بگذارند.
          مادرم مي‌گفت: «ما سوار كهنه‌ترين ماشين شهر مي‌شديم. با پولي كه صرف تعمير آن كرديم مي‌توانستيم يك كاديلات بخريم.» يك بار ماتيك كس ديگري را كف ماشين پيدا كرد، همراه با يك دستمال توري. به من گفت: «مي‌بيني؟ يكي از آن قرشمالها اين را جا گذاشته.»
يك بار ديدم كه قابلمه آب گرمي را به اتاقي مي‌برد كه پدرم در آن خوابيده است. دست پدر را از زير پتو درآورد و توي آب گذاشت. من دم در ايستاده بودم و تماشا مي‌كردم. مي‌خواستم بدانم جريان چيست. مادر به من گفت كه اين كار باعث مي‌شود كه توي خواب حرف بزند. چيزهايي بود كه مادرم مي‌خواست بداند، چيزهايي كه مطمئن بود پدر از او پنهان مي‌كند.
          پدر بزرگ و مادربزرگم هر دو در سال 1955 مردند. در سال 1956، كه قرار بود من از دبيرستان فارغ‌التحصيل شوم، پدرم كارش را در كارخانة چوب‌بري ياكيما رها كرد و كاري در چستر گرفت، چستر شهرك كارخانه‌هاي چوب‌بُري در شمال كاليفرنيا بود. دلايلي كه در آن زمان براي اين كار ارائه شد دستمزد ساعتي بيشتر و نويد حقوق بيشتر بود، هنگامي كه دو سه سال بعد جانشين سر اره‌كش در اين كارخانة تازه مي‌شد. اما به نظر من، بيشتر پدر بيقرار شده بود و فقط مي‌خواست بخت خود را جاي ديگر بيازمايد. در ياكيما همه‌چيز برايش عادي و پيش‌بيني شدني شده بود. همچنين مرگ پدر و مادرش، در فاصلة شش ماه، در اين تصميم دخيل بود.
          اما درست چند روز بعد از فارغ‌التحصيلي من، وقتي من و مادر بار و بنديل بسته بوديم كه به چستر برويم، نامه‌اي مدادي از پدر رسيد كه چندي است حالش خوب نيست. نوشته بود نمي‌خواهد ما را دلواپس كند، اما دستش را با اره بريده بود. شايد برادة فولادي به دستگاه گردش خونش وارد شده بود. به هر حال، به گفتة او، اتفاقي افتاده بود و او ناگزير از كار معاف شده بود. همراه با آن نامه كارت پستال بي‌امضايي از كسي رسيده بود كه اطلاع مي‌داد پدرم مشرف به موت است و به خوردن ويسكي دست‌ساز افتاده است.
          وقتي به چستر رسيديم پدرم در كانتينري كه متعلق به شركت بود زندگي مي‌كرد. من بلافاصله او را نشناختم. براي لحظه‌اي حدس زدم كه نمي‌خواستم او را بشناسم. پوست و استخوان و رنگ پريده بود و مبهوت به نظر مي‌رسيد. شلوارش از كمرش مي‌افتاد. شكل پدرم نبود. مادرم زد زير گريه. پدرم بازويش را به دور او حلقه كرد و گيج و ويج به پشت او مي‌زد، مثل اينكه او هم نمي‌دانست كه قضيه از چه قرار است. سه‌تايي با هم زندگي در كانتينر را شروع كرديم و حتي‌المقدور سعي كرديم از او پرستاري كنيم. اما پدر حالش بد بود، و خوب نمي‌شد. آن تابستان و بخشي از پاييز را با او در چوب‌بري كار كردم. صبح‌ها پا مي‌شديم و تخم‌مرغ و نان برشته مي‌خورديم و به راديو گوش مي‌داديم، و آنگاه با چاشني‌بندي خود بيرون مي‌رفتيم. سرساعت هشت از دروازة كارخانه به درون مي‌رفتيم، و من ديگر تا ساعت خروج از كارخانه او را نمي‌ديدم. در ماه نوامبر به ياكيما برگشتم تا به دوست دخترم نزديكتر باشم. دختري كه تصميم گرفته بودم همسر آينده‌ام شود.
          او تا ماه فوريه بعد در چوب بري چستر كار مي‌كرد، تا سر كار از پا درآمد و به بيمارستان منتقل شد. مادرم از من خواست كه به كمك او بروم. با اتوبوس از ياكيما به چستر رفتم، با اين قصد كه آنها را با ماشين به ياكيما برگردانم. اما غافل از اينكه علاوه بر بيماري جسماني، پدرم در بحبوحة درهم شكستگي اعصاب بود، هر چند در آن هنگام هيچ كدام اسم آن را نمي‌دانستيم. سرتاسر سفر بازگشت به ياكيما، لام تا كام حرف نزد، حتي وقتي از او سؤال مستقيم مي‌كرديم هم جواب نمي‌داد سؤال‌هايي همچون «حالت چطور است، ريموند؟» يا «خوبي، بابا؟» اگر اصلاً ارتباطي برقرار مي‌كرد با تكان دادن سر بود يا بالا بردن كف دستها مثل آنكه بخواهد بگويد كه «نمي‌دانم» يا «اهميتي ندارد». تنها حرفي كه در طول آن سفر، و تقريباً تا يك ماه بعد زد، وقتي بود كه با سرعت توي جادة آسفالت نشده‌اي در اورگون مي‌رانديم و در كاربورات شل شد. به من گفت: «خيلي تند مي‌راندي.»
          وقتي به ياكيما برگشتيم دكتري ترتيبي داد كه پدر را پيش روانپزشك ببريم. پدر و مادرم به اصطلاح از مخارج معاف بودند و شهرداري پول روانپزشك را مي‌پرداخت. روانپزشك از پدرم پرسيد: «حالا رئيس جمهور كيست؟» مي‌خواست سؤالي مطرح كند كه پدرم بتواند جواب دهد. پدرم گفت: «ايك». با همه اين احوال، او را در طبقة پنجم بيمارستان والي مموريال بستري كردند و شروع كردند به او شوك الكتريكي بدهند. من در آن هنگام ازدواج كرده بودم و در آستانة تشكيل خانواده بودم. پدرم هنوز در غل و زنجير بود كه همسرم به همان بيمارستان رفت، درست يك طبقه پايين‌تر، تا اولين فرزندمان را به دنيا آورد.
          پس از آن‌كه زنم فارغ شد، به طبقه بالا رفتم تا خبر را به پدرم بدهم. دري فولادي را به رويم باز كردند و راهنمايي كردند تا او را پيدا كنم. روي نيمكتي نشسته بود و پتويي روي زانوانش افتاده بود. با خود فكر كردم: واي، چه بلايي سر پدرم مي‌آيد؟ پهلويش نشستم و به او گفتم كه پدربزرگ شده است. دقيقه‌اي صبر كرد و گفت: «احساس يك پدربزرگ را دارم.» فقط همين را گفت. نه لبخند زد و نه تكان خورد. توي اتاق بزرگي بود و خيلي آدمهاي ديگر هم بودند. آن‌وقت او را بغل كردم و او به گريه افتاد.
          به نحوي از آنجا بيرون آمد. اما حالا سالهايي در رسيد كه نمي‌توانست كار كند و فقط اينجا و آن‌جاي خانه مي‌نشست و فكر مي‌كرد بعد چه كند و چه خطايي در زندگي مرتكب شده كه به اين روز افتاده است. مادرم شغلي را رها مي‌كرد تا به شغل بدتري بپردازد. بعدها در اشاره به دوراني كه پدر در بيمارستان بود و سالهاي بعد از آن مي‌گفت: «وقتي ريموند مريض بود.» لفظ «مريض» ديگر برايم معنايي متفاوت داشت.
          در سال 1964، با كمك دوستي، خوشبختانه در كارخانه‌اي در كلاماث، كاليفرنيا، استخدام شد. تنها به آنجا رفت تا ببيند از پس از آن كار برمي‌آيد يا نه. نزديك كارخانه در كلبه‌اي يك اتاقه زندگي مي‌كرد، كه چندان تفاوتي با جايي نداشت كه او و مادرم پس از رسيدن به غرب، زندگي را در آن آغاز كرده بودند. با خط خرچنگ قورباغه نامه‌هايي براي مادرم مي‌نوشت، و هر وقت من تلفن مي‌كردم، مادرم آن نامه‌ها را پشت تلفن مي‌خواند. هر روز كه سركار مي‌رفت احساس مي‌كرد كه اين مهمترين روز زندگي اوست. اما به مادرم مي‌گفت كه هر روز، روز بعد را برايش آسانتر مي‌كند. مي‌گفت هر شب كه بيخوابي به سرش بزند به من و دوران خوشي كه زماني با هم داشتيم فكر مي‌كند. به مادرم مي‌گفت كه به من سلام برساند. سرانجام پس از يكي دو ماه بخشي از اعتماد به نفس خود را بازيافت. مي‌توانست كار كند و فكر نمي‌كرد ديگر موردي پيش آيد كه به كسي پشت كند. وقتي از اين امر مطمئن شد، به دنبال مادرم فرستاد.
          شش سال بيكاري كشيده بود و طي آن مدت همه‌چيز را از دست داده بود: خانه، ماشين، اثاثيه، و ملزومات از جمله فريزر بزرگي كه ماية فخر و مباهات مادرم بود. نام نيك خود را هم از دست داده بود - ريموند كارور كسي بود كه نمي‌توانست صورت‌حساب‌هايش را بپردازد - و اعتماد به نفسش از دست رفته بود. مادرم به همسرم گفته بود: «تمام مدتي كه ريمون مريض بوده در يك بستر مي‌خوابيديم، اما رابطه‌اي نداشتيم. دو سه بار اراده كرد اما اتفاقي نيفتاد. من شكايتي ندارم، اما مي‌داني، فكر مي‌كنم مي‌خواست اين كار را بكند.»
          طي آن سال‌ها سعي مي‌كردم پولي درآورم و خانوادة خودم را اداره كنم. اما، به دلايل گوناگون، مرتب جابه‌جا مي‌شديم. نمي‌توانستيم اتفاقاتي را كه در زندگي پدر مي‌افتاد دنبال كنم. اما يك بار در ايام كريسمس به او گفتم مي‌خواهم نويسنده شوم. اگر مي‌گفتم مي‌خواهم جراح پلاستيك شوم هم فرقي نمي‌كرد. مي‌خواست بداند كه مي‌خواهم دربارة چه چيزي بنويسم. بعد چنانكه گويي بخواهد كمكم كند، گفت: «دربارة چيزهايي كه مي‌داني بنويس. دربارة ماهيگيري‌هاي‌مان بنويس.» گفتم كه اين كار را مي‌كنم، اما مي‌دانستم كه نمي‌كنم. گفت: «هر چه مي‌نويسي برايم بفرست.» گفتم كه اين كار را مي‌كنم، اما نكردم. قصد نداشتم كه چيزي دربارة ماهيگيري بنويسم و فكر نمي‌كردم كه او به آنچه آن روزها مي‌نوشتم اهميتي دهد، يا حتي آن را بفهمد. علاوه بر اين، او كتابخوان نبود. به هر حال از زمرة خوانندگان بالقوة من نبود.
          آن وقت مرد. من فرسنگها با او فاصله داشتم، در شهر آيوا بودم، و خيلي حرفهاي نگفته به او داشتم. فرصت نكرده بودم با او وداع كنم، يا به او بگويم كه كار جديدش را عالي انجام مي‌دهد. يا اينكه از شروع دوبارة او به خود مي‌بالم.
          مادرم مي‌گفت كه آن شب از سر كار بازگشت و شام مفصلي خورد. بعد تنهايي سر ميز نشست و ته ماندة يك بطري ويسكي را به تنهايي نوشيد. مادرم يكي دو روز بعد بطري خالي را زير زباله‌ها، زير تفاله قهوه‌ها پيدا كرده بود. آن وقت پا شد و به بستر رفت، مادرم كمي بعد به او ملحق شد. اما نيمه شب مجبور شده بود بلند شود و جاي خواب ديگري براي خودش درست كند. مي‌گفت: «آن‌قدر بلند خرناس مي‌كشيد كه نمي‌توانستم بخوابم.» صبح روز بعد وقتي به او نگاه كرده بود، به پشت خوابيده بود و دهانش باز بود، گونه‌هايش فرو رفته بود. مي‌گفت: سُربي رنگ بود. مادرم مي‌دانست كه او مرده است - نيازي نبود كه دكتر آن را بگويد. اما به هر حال به دكتر تلفن كرده بود، و آن وقت به زن من تلفن كرده بود.
          در ميان عكس‌هايي كه مادرم از روزهاي اولية واشينگتون از پدرم و خودش نگه داشته بود عكسي بود از او كه جلو ماشيني ايستاده بود و بطري آبجويي به يك دست و چند ماهي به يك نخ در دست ديگر داشت. در عكس كلاهش را عقب سر گذاشته و نيشخندي ناجور به لب دارد. به مادرم گفتم آن را به من بدهد، كه همراه با چند عكس ديگر به من داد. آن را روي ديوار زدم، و هر بار كه جابه‌جا مي‌شديم، عكس را همراه مي‌بردم و بر ديوار ديگري مي‌زدم. گاه‌گاهي به آن خيره شدم، و سعي مي‌كردم با اين كار چيزهايي از پدرم، و شايد از خودم، دريابم. اما نمي‌توانستم. پدرم از من دورتر و دورتر مي‌شد و بيشتر و بيشتر در زمان فرو مي‌رفت. سرانجام، در جريان يكي از اسباب‌كشي‌ها، آن را گم كردم. آن وقت بود كه سعي كردم آن را در ذهنم مجسم كنم، و در عين حال تلاش كنم چيزي دربارة پدرم بگويم، فكر مي‌كردم از يك لحاظ به هم شباهت داريم. اين شعر را هنگامي نوشتم كه در آپارتماني در حومة جنوبي سانفرانسيسكو زندگي مي‌كردم، هنگامي كه حس كردم من هم، مثل پدر، مسأله الكل دارم. اين شعر به نحوي مرا با او پيوند مي‌دهد.


 


عكس پدرم در بيست و دو سالگي او


اكتبر. اين‌جا در اين آشپزخانة نمور و ناآشنا
چهرة مرد جوان دستپاچه‌اي را مي‌كاوم كه پدرم است
نيشخندي شرم خورده، به يك دست رشته‌اي دارد
از ماهي خاردار زردرنگ، و به دست ديگر
يك بطري آبجوي كارلزبرگ


با شلوار جين و پيراهن فلانل، خم شده
بر گلگير جلو يك فرد 1934.
مايل است براي آيندگان خود قيافه‌اي صميمي و شجاع بگيرد.
كلاه كهنة خود را كج بر يك گوش گذاشته
در تمام عمر پدرم مي‌خواست كه جسور باشد.


اما چشمانش او را لو مي‌دهد، و دستانش
كه بي‌حال رشته ماهي خاردار مرده
و بطري آبجو را تعارف مي‌كنند. پدر دوستت دارم،
با اين همه چگونه از تو تشكر كنم، من كه چون تو در برابر مشروب ضعيفم
و حتي نمي‌دانم براي ماهيگيري به كجا بروم.


          شعر در جزئيات دقيق است، جز آنكه برخلاف خط اول شعر، پدرم در ماه ژوئن مرد، نه در اكتبر. به دنبال كلمه‌اي چندهجايي بودم تا اندكي به شعر سكون دهد. اما علاوه بر آن، به دنبال ماهي بودم كه با احساسم هنگام سرودن شعر مناسب باشد - ماه روزهاي كوتاه و كم‌آفتاب، ماهي كه دود در هوا باشد، و همه چيز فنا شود. ژوئن حاوي شبها و روزهاي تابستاني، جشن‌هاي فارغ‌التحصيلي، سالگرد ازدواج من، و تولد يكي از فرزندانم بود. ژوئن ماهي نبود كه در آن پدر آدم بميرد.
          پس از مراسم تشييع در تالار كفن و دفن، پس از آنكه بيرون آمده بوديم، زني كه نمي‌شناختم به طرفم آمد و گفت: «آنجا كه حالا هست خوش‌تر است.» به اين زن خيره شدم تا دور شد. هنوز كلاه كوچك گردي كه به سر داشت به ياد دارم. آنگاه يكي از عموزاده‌هاي پدرم - اسمش را نمي‌دانستم - دستش را دراز كرد و دستم را گرفت و گفت: «ما همه او را از دست داديم.» و من مي‌دانستم كه اين حرف را از سر ادب نمي‌زند.
          براي نخستين بار، از وقتي خبر را شنيدم بودم، به گريه افتادم. پيش از آن نتوانسته بودم. از يك جهت وقت نكرده بودم. حالا به ناگهان، نمي‌توانستم جلو اشكم را بگيرم. زنم را بغل گرفتم و همچنان اشك مي‌ريختم و او هر آنچه مي‌توانست مي‌گفت و مي‌كرد تا مرا در آنجا در ميانة آن بعد از ظهر تابستاني آرام كند.
          شنيدم كه مردم حرف‌هاي تسليت‌آميز به مادرم مي‌زنند، و خوشحال بودم كه خانوادة پدر حضور پيدا كرده بودند، به آنجا كه او بود آمده بودند. فكر كردم تمام گفته‌ها و كرده‌هاي آن روز را به خاطر مي‌سپارم و شايد زماني راهي براي بازگويي آن پيدا مي‌كردم. همه‌اش را فراموش كردم، يا تقريباً همه‌اش را. آنچه به ياد مانده اين است كه آن بعد از ظهر به كرات ناممان را شنيدم، نام پدرم و نام خودم را. اما مي‌دانستم كه آنها دربارة پدر حرف مي‌زنند. ريموند، مردم با صداهاي قشنگشان از اعماق كودكي‌ام تكرار مي‌كردند. ريموند.


منبع: فصل‌نامة زنده‌رود شمارة 10 و 11


نسخه قابل چاپ
شناسه : TA0343
تاريخ ارسال : پنج شنبه 01 دی 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
اشطباهات لپي - زيگموند فرويد

شیفتگی پرشور زنان - راینر ماریا ریلکه

هنر خلق حماسه - اومبرتواكو

ترجمانِ کرانة اقیانوس - نامه خولیو کورتاسار به پابلو نرودا

بلندي‌هاي بادگير، غرور و تعصب و آلیس مونرو - مارگارت اتوود

برای تقویت ذهنِ ادبی‌تان پایِ ادبی‌تان را به کار اندازید - جویس کارول اوتس

خسته‌ای فلیسه! - فرانتس كافكا

روزی که سنت اگزوپری در آسمان ناپدید شد - مرگ آنتوان دوسنت اگزوپری به روایت ژول روی

معنا، قصد و زمینه - جاناتان کالر

برگی از یادداشت‌های روزانه کافکا -

23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند - گرگ دوهرتی

چرا ما ايده آليست نيستيم - فريدريش نيچه

خواب کافکا - فرانتس کافکا

نامه‌ای از جویس - برگردان: احمد اخوت

نويسنده و ترجمة اثرش - اومبرتو اكو

باغ آلبالو، شگفت‌آور، موزون و فصيح - نامه‌اي از الگا كنيپر به چخوف

تقلید نمی‌تواند معیار باشد - لئو تولستوی

من کارگردان شدم ولی خواهرم ... - اينگمار برگمن

شناخت چيست؟ - فريدريش نيچه

دو کلمه حرف حساب - ارنست همینگ‌وی

اگر مي‌خواهي فيلسوف باشي، رمان بنويس - از يادداشت هاي روزانه آلبر كامو

و سروانتس دن کیشوت را نوشت... - پيتر ادوارد راسل

پيش داوري‌هاي زن و مرد در مورد عشق - فریدریش نیچه

دو نامه‌ جويس به خاله جان ژوزفين‌اش - جیمز جویس

روابط همنشيني و جانشيني از نظر سوسور - آنه ماری دینه سن

کشکولی از سخنان برندة جایزة نوبل 2008 - ژان ماری گوستاو لوکلزیو

تراژدي و انسان معمولي - آرتور میلر

روزی که عشقم را ندیدم - ولفگانگ گوته

تکنیک رمان پلیسی - آر. اچ. سامپون

ادب ايران - از هزاردستان تا بوف کور - پروفسور الول ساتن

دربارة لئو تولستوی - جورج لوکاچ

راهنماي مختصر و در عين حال مفيد، براي نافرمانيِ مدني - وودي آلن

فئودور داستايوسكي - فئودور داستايوسكي

نوشتن و فرسودگي - كريستين بوبن

همينگ‌وي و سانسور آنگلوساكسوني - برگرفته از مجله نيويوركر

شناخت، عشق و زندگي - دانته

كتاب دلواپسي - فرناندو پسوا

راوي، فضا - ماريو وارگاس يوسا

نوشتن پيشه‌ي من است - ناتاليا‌گينزبورگ

سه نامه چخوف به همسرش - آنتوان چخوف

استفان مالارمه - آندره ژيد

از يادداشت‌هاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

از دفترهاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

حضوري بسيار استوار - هانريش فورمگ

ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ - آندره ژيد

سخنراني آيزاک باشويس سينگر در مراسم جايزه نوبل 1978 - آيزاک باشويس سينگر

ماجراي عشق گوته به شارلوت فن اشتاين - اميل لودويگ

ناگزيري و تصادف در بازنمايي درون‌ماية داستان - جورج لوكاچ

آن‌ها از قفس فرار نکرده‌اند - هاينريش بل

خواندن کتاب - برتولت برشت

زندگي‮نامه من و نامة بابام - کورت توخولسکي

دربارة عشق - ريلکه

اعتصاب غذا - فرانتس کافکا

چرا راهبه نماندم؟! - کارن آرمسترانگ

معيار توفيق - رولان بارت

تأثير آثار هدايت در اروپا - آندره روسو

تاريخي شخصي - اورهان پاموک

نماينده نسلي که به درون خويش تبعيد شد* - هانريش بل

و ماه خائن نبود - خوزه لوييس دبيا يونگا

ديالکتيک تنهايي - اوکتاويو پاز

اولين پاسپورت من - اورهان پاموک

تخيل شكننده - ارنست بكر

طرح‌هايي از بوهميا - دوريس لسينگ

زنان رويا بافند، مثل غنچه‌هاي كوچك - ليديا چوكفسكايا

چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ - دوريس لسينگ

فرهنگِ شيطاني اصطلاحاتِ ادبي - آمبروز بيرس

از يونگ به جويس، موضوع:... - کارل - گوستاو – يونگ

ادبيات چيست؟ - تري ايگلتون

پرومتئوس - فرانتس کافکا

نامه‮اي از تِرِز به هدايت -

رمان و اروپا - ميلان کوندرا

روابط خانوادگي در ادبيات عامة ايران - ل.پ.الول ساتن

ميله‌ها در درون من‌اند - گوستاو يانوش

دانته برترين واقع‌گرا - مايکل ديردا

چگونه مي‌توان هم واضح بود و هم خوشاهنگ - ميريام آلوت

متن روايي، جايگاهي براي تلفيق - ژان ميشل آدام- فرانسوازرواز

آخرين مقالة آرت بوخوالد - آرت بوخوالد

عمل روايت - ژان ميشل آدام- فرانسواز رواز

چرا مي‌نويسم - جرج اورول

كافكا، ريلكه و رامپل استيل اسكين - ادريس پِري‌

سخني دربارة آوان‌گارد - اوژن يونسكو

تک‌گفتاري دروني - له‌اون ايدل

چخوفِ با وقار - ايوان بونين

جوزف كنراد از ديدگاه برتراندراسل - برتراندراسل

رمان و توصيف در قصة امروز - ألن رب- گري‎يه

نوع شناسي داستان پليسي1 - تزوتان تودورف

جيمز جويس - ويل دورانت

خاطره و فراموشي - پل ريکور

ارنست همينگوي * - ويل دورانت

از واقع‌گرايي تا واقعيت - آلن رب-گري‎يه

ايدئولوژي ادبيات مدرن - گئورگ لوکاچ

نويسنده، نقد و فرهنگ - جورج لوکاچ

فاکنر در درة مرگ - تام دارديس

طبيعت، انسانيت، تراژدي - آلن رب‌ـ گري‌يه

قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست - خوان گويتي سولو*

آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم - ريموند كارور

عليه رمان نو - روبر کان، فرانسوا مورياک، ادوار لوپ و آندره سوواژ، دني سن ژاک

من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم - آلن رب‌گري‌يه

شب با کالسکه مي‌آيد - فرناندو پسوا

هزارويک شب - خورخه لوئيس بورخس

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

بورخس و روايتِ داستان (فصلي از كتاب به سوي نظريه توليد ادبي) - پي‏ير ماشري

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate