| جيغ ويلن مسعود بهارلو چه سبيل خوش فرمي دارد. زيباترين سبيل جهان است . وقتي كه ازدواجكرديم سبيل نداشت. هميشه سهتيغه ميكرد. ولي حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم چقدر سبيل به او ميآيد، انگار كه آفريده شده فقط براي او. چه ابهت مردانهاي پيدا ميكند با سبيل. نوك سبيلهايم را ميكشم داخل دهانم وخيسشان ميكنم. دو دستم را مياندازم پشت ميلههاي تكيهگاه ايستگاه وچشم ميدوزم به نخل بالاي سرم كه حالا حالا خرما بده نيست. ديگر همه چيز تمام شد. فقط با يك امضاي ناقابل تمامش كرديم. چهقدر حلقههاي زنجيرمحكمند. با اين كه جان ندارند و دل، ولي هيچ وقت از هم جدا نميشوند، مگر بهزور جدايشان كنند. خوش به حال زنجير. خوش به حال شوهر بعدياش. خوشبه حال زني كه ميآيد سراغش، ميشود همدمش ، همبسترش ، همسرش . اولين آشناييمان در همين ايستگاه بود. پانزده سال ميگذرد. سهم هربچهمان ميشود پنج سال. سرپرستي بچهها را به عهدة خودش گذاشتم. بچه پدرنداشته باشد بهتر است تا بيمادر شود. اين طور خدا هم راضيتر است. قرار شد جمعهها روزي دو ساعت ببرمشان پيشاش تا فراموش نكنند روزي هم پدري داشتهاند. پدرم ميگفت:«پدر بايد هميشه در ياد آدم باشد، حتي اگر پدر خوبينباشد.» پدر خوبي نبودم برايشان . شوهر خوبي هم نبودم. بعد از او نميدانم چهطور زندگي را راه ببرم. مگر ميشود بدون او؟ سرش را كه تكان ميدهد ياد وقتي ميافتم كه مادرش مُرده بود. خيلي دوستش داشت. خيلي دوستش داشتم. شوهر خوبي بود. زير چشمي نگاهش ميكنم. با نوك كفشاش تو سَرِ زمين ميزند. با نواي دلنشيني مينواخت. ويلن كه ميرفت زير چانهاش، توي خانه نبودم ديگر. فكرم ميپريد بيرون. پرميكشيد به سرزمين خيالها. تمام جيغهاي سازش توي سرم است. توي رختخواب، هميشه روي پهلوي چپش ميخوابيد و تا صبح تكان نميخورد. موهاي خرمايياش صورتش را ميپوشاند. خرماييهايش در باد ميرقصند. جواب بله را كه ميگيرم سرم پيچ وتاب ميخورد زير خرماييهايش. از جلو صورتش ميزنمشان كنار. چشمهايش درتاريكي برق ميزنند. دستش خيلي سفت بود. هماني بود كه با آرشه جيغ توليد ميكرد و چهقدر اين دست دوست داشتني بود. ساز را كه گذاشت كنار، بچة سوممان به دنيا آمد. ميانداختش بالا. از ته دل ميخنديد. انگار كه هيچ چيز درزندگي كم نداشت. توي اين سالها، مرهم تمام زخمهايم بود. فقط درخشاش چشمهايش كافي بود تا وقتي دل تنگ ميشدم خلقم سرجا بيايد. فقط خرماييهايش به تمام دنيا ميارزيد. خيلي دوست داشتم، سازش را اين جا، براي آخرين بار، برايم مينواخت و جيغ آن توي گوشم طنين ميانداخت. جيغاتوبوس تو گوشم ميپيچيد. به اتوبوس نگاهي مياندازد. سبيلش را مثل هميشهخيس ميكند. ميرود از پلهها بالا. دستم را به ميلة صندلي ميچسبانم، طوري كه با هر ترمز اتوبوس بتوانم خودم را نگه دارم. از در سمت زنانه ميآيد بالا. دستهاي از خرماييهايش از گوشة روسري سفيدش افتاده است بيرون با صداي فِسي، در اتوبوس بسته ميشود. ميدان را دور ميزنيم و راننده ميبردمان توي اتوبان. پنج شنبه 13/1/1383 ـ اهواز نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0038تاريخ ارسال : چهارشنبه 19 مرداد 1384 |