بخشي از کتاب «Creating Short Fiction»
برگردان: مهدي فاتحي
سه دليلي که چرا نبايد اين کتاب را مينوشتم:
1. نويسندگي يادگرفتني است نه ياددادني.
2. اگر ياددادني باشد هم شما با خواندن يک کتاب نميتوانيد آن را ياد بگيريد.
3. حتي اگر به اين روش هم ياد بگيريد، ممکن است با يادگيري زياد در زمينه پرداخت، ابتکارتان را از دست بدهيد.
اين سه دستور يکديگر را نقض ميکنند، اما به نظر من، قسمتهايي از آن درست است. سالها پيش من به آموزش نويسندگي معتقد نبودم، تا اينکه در دفتري شروع به کار کردم که در آنجا داستانهاي ارسالي را ميخواندم و براي نويسندگانشان توضيح ميدادم که چرا داستانهاي خوبي نيستند. ايراد بيشتر کارها ضعف در پيرنگ و شخصيتپردازي بود، نکاتي که خودم در حين نوشتن به کار نميگرفتم.
ميتوان گفت نوشتن مثل دوچرخهسواري است. وقتي دوچرخهسواري ميکنيد، همهچيز راحت و طبيعي بهنظر ميرسد. ولي اغلب فراموش ميکنيم که چهقدر زمين خوردهايم تا دوچرخهسواري را ياد گرفتهايم.
اين کتاب براساس تجارب کارگاههاي داستاننويسي من، که بعد در دانشگاه ميشيگان براي دانشجويانم نيز برگزار شد، تنظيم شده است.
داستان چيست؟
همه متون وسيلهاي براي رمزدار کردن انديشههاي نويسندهايشان هستند که در ارتباط با خوانندگانشان رمزگشايي شده و دوباره به تفکرات نويسنده بازميگردند. به همين دليل، خواننده احساس ميکند که ارتباط مستقيمي با متن بر قرار کرده، ولي در اشتباه است. مثل صدايي که پشت تلفن ميشنويم (اين صدا، به وسيله يک ديافراگم مغناطيسي شبيهسازي شده و توسط ضربههاي الکتريکي شنيده ميشود، آنهم با تأخير).
بنابراين طرز بيان و گفتار در داستان ممکن است براي خواننده طبيعي و زنده باشد، ولي براي نويسنده مرده است. وقتي خواننده و نويسنده در يک شخصيت با هم تلاقي ميکنند، درواقع حس نامعلومي ايجاد ميشود که خواننده را به اشتباه مياندازد.
اين را بايد بدانيم که ما تنها موجوداتي نيستيم که دربارة خودمان فکر ميکنيم - شايد گربهها دراوقات بيکاريشان فکر ميکنند - ولي مطمئناً ما تنها موجودات اين کره خاکي هستيم که افکارمان را رمزدار ميکنيم و برهمين اساس با يکديگر ارتباط بر قرار ميکنيم.
نکته مهمي که بايد در نظر بگيريد اين است که معمولاً از يک متن غيرداستاني بيشتر انتظار داريم حقيقي باشد تا سرگرمکننده، ولي در داستان سرگرمکنندگي از حقيقي بودن مهمتر است. تفاوتش اين است که حقيقت در داستان در يک صورتي از خلاقيت نشان داده ميشود؛ درواقع همه داستانها براساس تعريفشان، چيزي بيش از يک دروغ نيستند. اما اگر حقيقتي را دربر نداشته باشند قلابي و فاقد ساختار خواهند بود.
سطوح مختلف داستان يا عناصر سازندة آن:
در سطح هر متني، عناصر زيادي وجود دارند که ديده نميشوند، مثل قسمتهايي از يک بنا که زير سقف قرار ميگيرند. وقتي که تازه شروع به نوشتن کرده بودم، اين موضوع را نميدانستم. با يک جمله شروع ميکردم و بعد همينطور جملههاي بعد را مينوشتم و ادامه ميدادم. اين بود که داستانهاي خوبي از آب در نميآمد و نميدا نستم که چهکار بايد کرد. مشکلم را نفهميدم، تا زماني که به کلاس نقاشي رفتم و چيزهايي در مورد نقاشيهاي ابتدايي (طرح اوليه) آموختم. وقتي شما ميخواهيد نقاشي بکشيد، يک قلممو را بر نميداريد و شروع کنيد به نقاشي کشيدن، بلکه ابتدا بايد طرح اوليهاي بکشيد، بعد از آن است که شما ترکيبات ديگر مثل: فاصله، حجم و نور را ميآموزيد و بهکار ميگيريد.
نوشتن هم مانند نقاشي کردن در چندين مرحله صورت ميگيرد؛ به اين معني که عناصر آن مانند تعدادي آجر روي هم قرار ميگيرد که عموماً سطح روي آن ديده ميشود. ولي وقتي ميخواهيم داستاني بنويسيم بايد از لايه زيرين شروع کنيم.
انگيزه: زيرترين لايه است. درواقع همان نيرويي است که در ابتدا باعث نوشتن داستان شما خواهد شد.
ايده: عقيدة کلي شما دربارة داستاني است که نوشتهايد.
مواد خام: همة آن چيزهايي هستند که شما بايد براي نوشتن داستان در اختيار داشته باشيد: شخصيت، پسزمينه، زمينه، وضعيت و غيره.
شکل يا قالب: چيزي است که شما ميسازيد. ميخواهد شعر باشد يا داستان کوتاه و يا رمان، که آنها هم، يا ساده و روانند، يا پيچيده و دشوار.
و در نهايت
سطح: همان چيزي است که خوانندگان در ابتدا آن را ميبينند، و عناصرديگر زير پوشش آن قرار ميگيرند.
در نقد يا بازنويسي داستان بهخاطر داشته باشيد که اگر داستان، درهر لايهاي دچار مشکل باشد، نبايد آن را درلايههاي بالاترجستوجو کرد. اگر داستان در اساس مواد خام مشکلي دارد، ديگر پرورده بودن فرم و سطح مطرح نيست. نقد داستان اساساً متوجه اشکالات در نزديکترين لايه است و بايد آن را برطرف کرد. اگر شخصيتهاي شما ساختگياند طبعاً، گفتوگوهايشان نيز ضعيف خواهد بود. در اين حالت بيفايده خواهد بود که در فکر اصلاح گفتوگوها باشيد، بلکه اول بايد شخصيتهاي واقعي بسازيد، بعد گفتوگوها را درست کنيد.
ايده و دستکاري آن:
اگر من گزارشگر روزنامهاي باشم، مديرروزنامه ممکن است از من بخواهد که حادثهاي را گزارش کنم، ولي مطمئناً از من نميخواهد که ايدة خودم را دربارة حادثه ارايه دهم. درواقع يک گزارشگر آنچه را اتفاق ميافتد مينويسد، اما تخيل خارج از واقعيت و محصول ذهن نويسنده است. تخيل از مکالمة بين خودآگاه و ناخودآگاه پديد ميآيد. اما چه کسي اين مکالمه را شروع ميکند؟ من گمان ميکنم پس از گذشت مدتي، نويسنده درمييابد که مايهاي داستاني دارد. اما گفتوگو طي زماني طولاني شکل ميگيرد و ممکن است در طي اين مدت بر ما آشکار شود که چه کسي شروع کنندة گفتوگو باشد.
داستان از بازي و دستکاري مايهها ايجاد ميشود نه از کلمات. ولي وقتي مجموعهاي از مايههاي مبهم در سرتان داريد، چهطور بايد از آنها استفاده کنيد؟
1. شما نميتوانيد در مورد شخصيتي معمولي بنويسيد. بلکه به شخصي خاص، مکاني خاص، احساسي خاص و در وضعيتي خاص احتياج داريد. براي مثال با حس هيجان - ترکيبي از ترس و نگراني - شروع کنيد:
چه کسي اين هيجان را احساس ميکند؟
تصميم ميگيريد که او زني جوان باشد.
کجاست؟
او در اتاقي بزرگ تنها است و شب هم فرا رسيده است.
شما در مراحل بعد دربارة اينکه چه کسي بيرون اتاق است و باعث ايجاد اضطراب در او شده، فکر خواهيد کرد.
2. کدام شخصيت را انتخاب ميکنيد؟ اين انتخاب، موفقيت و شکست شما را در داستان تعين ميکند. آيا اين شخص، کسي است که شما کاملاً درکش ميکنيد؟ عدم درک شخصيت، ضعف اکثر داستانهاي آبکي است. اگر شما شخصيت را درک نکنيد، طبعاً نميتوانيد به آن معتقد باشيد، و اگر به آن معتقد نباشيد و توجهي به اين امر نکنيد، خواننده هم به او توجهي نميکند.
3. داستاني بيشتر مورد علاقه خواننده است که با مقدمهچيني لازم يا بعضي اتفاقات غيرقابل پيشبيني نوشته شود. حالا اجازه دهيد بگويم در داستان بالا به شخصيت ديگري احتياج داريد که بيرون از اتاق باشد؛ اما او کيست؟
پسر فروشندهاي است؟ يا وکيل، دکتر، يا مأمور کشف جرم است؟
با پاسخ دادن به اين سؤالها ميتوانيد حدس بزنيد چه اتفاقي در داستان خواهد افتاد.
4. داستان نميتواند تنها با يک شخصيت نوشته شود. يک شخصيت تنها، زمان زيادي را براي معرفي خودش ميطلبد. حتي وقتي محيط و فضاسازي در داستان مورد نيازاست، ميتوان از بازتاب آن روي شخصيت، يا توصيف آن توسط شخصيت دوم استفاده کرد.
5. اغلب به نويسندگان جوان جمله «بنويسيد آنچه را که ميدانيد» گفته ميشود. عموماً ميگويند کساني که تجربياتشان محدود است، بهتر است نوشتن درباره بعضي موضوعات را کنار بگذارند، مثلاً اگر شما شغلي نداشته باشيد، نميتوانيد به شکل قانعکنندهاي درباره آن شغل بنويسيد. اما فکر نکنيد که بايد خودتان را براي نوشتن دربارة تمام مشاغل آماده کنيد. زيرا بعضي مواقع اينجور تجربهها هدر دادن زمان و پول است.
«مارک تواين» داستان کوچکي دربارة يک سکاندار کشتي دارد و همينطور دربارة جنگ داخلي، و داستان ديگري هم در مورد يک کارگر چاپخانه دارد. او اقشار مختلف مردم را به خوبي ميشناخت و همين شناخت، ابزاري براي نوشتنش بود؛ بههمين دليل شما بايد قبل از آنکه متعهد به شغلي مثل نويسندگي شويد، بايد کمي تجربة زندگي بين مردم عادي داشته باشيد. من به شما نميگويم که تجربه دستاول کافي نيست، زندگي خيلي کوتاه است. ولي ميتوانيد ياد بگيريد که چهگونه تجربه خود را براي تصوير کردن زندگي ديگران بهکار ببريد. اگر شما در مورد چيزي که از آن اطلاعي نداريد بخواهيد بنويسيد بايد ازخودتان بپرسيد که چهقدر در مورد آن موضوع ميدانيد، قبل از آنکه شروع به نوشتن کنيد. شايد انتظار داشته باشيد بگويم هرقدر که ميتوانيد اطلاعات کسب کنيد؛ اما شما بايد همانقدر بدانيد که داستانتان نياز دارد نه بيشتر. اگر خودتان را محدود نکنيد، مثل يک پژوهشگر خواهيد شد؛ و زماني که
داستان نوشته شد، خواننده احساس ميکند يک پيرمرد غرغرو ميخواهد با اصرار، همه اطلاعاتش را به آنها حقنه کند و در نهايت داستاني سطحي و کليباف خواهد شد.
چهار چوب:
شخصيت، زمينه، وضعيت، حس
در اين بخش ازهمان داستان زن تنها و جوان، در اتاق شروع ميکنيم، با حسي که ترکيبي از ترس و هيجان است. ما شخصيتي داريم، که همان زن جوان است و يک زمينه: اتاقکي در کوه، و يک وضعيت: شب است و در ضمن او هم تنها است.
بيرون اتاقک چيزها يا کساني هستند. چهارچوبمان تکميل است اما هنوز آنها را توسعه ندادهايم. توجه داشته باشيد که براي شروع داستان ميتوانيد از هر گوشهاي که ميخواهيد شروع کنيد.
در داستان «نه با يک شليک»، من با يک وضعيت شروع کردم - يک مرد با بستن در زندان محکوم به مرگ ميشود - وضعيتي ايجاد ميشود، که بعد بهوسيله آن، شخصيت و زمينه را ميپردازيم.
در داستان «ايستگاه فضايي» هم اول زمينهاي ايجاد کردم که يک ايستگاه فضايي بزرگ و خالي است.
در داستان «قفس» با يک شخصيت شروع کردم، يک کارمند پير.
چهار چوب را خيمهاي تصور کنيد که تيرکي (مرکز تعادل چادر) در وسط آن قرار گرفته است و آن را درونمايه ميناميم. دليل اينکه من درونمايه را از اول نياوردم اين است که من به شدت مخالف شروع کردن داستان با بيان درونمايه هستم. وقتي که نويسندهاي بهطور آگاهانه و عمدي با درونمايه شروع ميکند، باعث خراب شدن همة عناصر داستانش البته بهجز درونمايه ميشود. شما ميتوانيد درونمايه را تا آخر فراموش کنيد و آخرين کاري که روي داستان انجام ميدهيد، پرداخت و صيقل دادن هدفي است که ميخواهيد ارايه کنيد.
براي لحظهاي تصور کنيد اگر مثلاً، توسط نويسندگان آسماني، به زندگي شما يک درونمايه تحميلي داده شود، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ شما مجبور خواهيد بود در لحظهاي معين، حرفي آکنده از احساس بزنيد، آن هم هنگامي که از يک شيب تند بالا ميرويد و يا مشغول ناهار خوردن هستيد!
شخصيت، زمينه، وضعيت و حس، اغلب درونمايه را ايجاد ميکنند؛ غيرممکن است درونمايه، اولين چيزي باشد که اتفاق ميافتد. مگر اينکه شما خودتان را مجبور کنيد که از اول درونمايهتان را بدانيد.
شايد يکي از دلايلي که من به خودم اجازه نميدهم تا دربارة درونمايه فکر کنم و با آن شروع کنم، اين است که ميخواهم در پايان، مفهومي فراگير به دست آورم، نه فقط يک درونمايه. اگر من روي درونمايه متمرکز شوم ممکن است مفهوم و معنا را از دست بدهم.
در توضيح مفهوم در داستان بايد بگويم که در واقع من در داستان به دنبال هدفي نيستم، بلکه ميخواهم کيفيتي در داستان به وجود بيايد که در تمامي متن جاري باشد، و نتوان آن را ازداستان جدا کرد؛ آنچه به خوانندگان يک حس روشنگري و تحول ميدهد. مفهوم و درونمايه شباهتي با يکديگر ندارند. شما ميتوانيد درونمايه را بيرون بکشيد و در يک جمله خلاصه کنيد، ولي نميتوانيد اين کار را با مفهوم بکنيد. درونمايه را ميتوانيد بهطور مستقيم ببينيد، ولي مفهوم را بهطور غيرمستقيم درک ميکنيد.
تماس با مترجم