سايههاي خوش در حاشية خليج
1
در لنگه دو ساعت بيشتر نمانديم. کار واجبي نداشتيم. بيشتر ملاحظة راننده را کرديم که از چهل و هشت ساعت پيش سگرمههايش سخت تو هم بود و حال ميخواست سري به خانه و زندگيش بزند و ما براي اينکه باقي سفر از قهر و آشتيهاي آزار دهندة يک مرد چهل و چند ساله خالي باشد، چارهاي جز توافق نداشتيم. بعد يک دو ساعت پرسهزدن در دهانة بازار و بنزينگيري و سرزدن به چند برکة ضدعفوني شدة پرلاشة گنجشک، با عجله از لنگه خارج شديم. آفتاب ساعت چهار و سايههايي که با تنبلي دراز ميشدند. و ما به سرعت از جلو کپرها و کومههاي غربتيها و چلنگرهاي بلوچ از کنار بندر «کنگ» رد شديم. درياي آرام و غروب آفتاب سخت مشغولمان کرده بود که تاريکي شب رسيد و ما به قصد «مهتابي» از پرتگاه و کفه و حاشية دريا پيش ميرفتيم و دريا بيدار ميشد و ميغريد و بيدار شدن دريا و وحشت تاريکي شب را آرام آرام بيشتر ميکرد.
از توي کپرهاي کنار جاده روشنايي کمسوي فانوسي مژدة نزديک شدن به مهتابي را نويد ميداد و بدين ترتيب به مهتابي رسيديم. چيزي نديديم جز يک پاسگاه خلوت و فانوسي که عوض پرچم بالاي چوبي رفته بود. سراغ آبادي نزديک را گرفتيم و چندين کيلومتري باز راه سپرديم و رسيديم به «سايهخوش» که در کفة صاف کنار دريا افتاده بود و باز فانوس پاسگاه ما را بدانجا کشاند.
توي تاريکي چيزي از آبادي نديديم، چند نخل و خانههاي پراکنده و بريدگي يک تپه. توي پاسگاه نشستيم که رئيس پاسگاه آمد و به فکر تهية جا و منزل افتادند و مثل هميشه سراغ خانة ماهيگيري رفتيم و دري باز شد و توي اتاق دراز و باريکي رفتيم که چند دريچه و چند طاقچه و چند حصير داشت.
پتو آوردند وبعد چراغ و بعد آب براي خوردن. که جماعت خبردار شدند و آمدند توي تاريکي ايستادند به تماشاي غريبهها. سر صحبت باز نشده سيني غذا را آوردند. پلو عروسي يک ماهيگير جوان که همان شب روبهراه بود. موقع ورود به آبادي هم صداي دهل را ما به حساب خيال و وهم گذاشته بوديم. شام که تمام شد چند نفري آرام آرام خزيدند به کنار ما و پرس و جو که چه کارهايد. و روي ما هم باز شد و پرسيديم که خوب در چه حاليد. که غلام افسرده، مرد زبانباز و خوش مشرب ده جوابمان داد که به شما چه. ما حالمون هم خوش نباشد ميخنديم و خوش هستيم.
لحن دعوا نداشت و بدون اصرار فهميدم که مثلاً هشتاد و چهار خانه توي ده است که 60 خانوار مينشينند و 24 خانه خالي و بي صاحب است و سيصد وهشتاد نفر جمعيت اگر در سفر و دريا نباشند، در ساية خوش زندگي ميکنند. نيت صحبت کسب و کار در ميان نبود، متلک رفقا و صحبت آمار کوسههاي خليج و اين حرفها کلي آدم را منصرف ميکرد. اما خودشان شروع کردند که ما با اين موشها چه کار کنيم؟
و ما که در موشکشي تجربهاي نداشتيم و ميدانستيم که تله و مرگموش براي موشهاي جنوب تمهيد بيثمري است. خودشان اين قضيه را خيلي جديتر گرفته بودند، با کلنگ رفته بودند سراغ موشها که اول همة محصول جو آبادي را خورده بودند و بعد گوجهفرنگي و ساير محصول و مهمتر سراغ ماهيهاي به تله افتاده.
غلام يکي از سوراخها را گرفته بود و آرام آرام کنده بود و پيش رفته بود و رسيده بود به نزديکي «دژمان». موش نر و مادة چاقي گيرش آمده بود با هفتاد و چند بچه با چند سوراخ دررو که به خانهها و ساحل و مزرعهها و برکهها ميرسيد و همه را کشته بود و بعد وحشتش گرفته بود که با اينها چه کار ميشود کرد. و حال راه چاره از ما ميپرسيد که حال و حوصلة او را نداشتيم و هم اجبار و درماندگي او را.
بعد صحبت آبانبار را پيش کشيدند که سه تا بيشتر نبود و آبها ته کشيده بود و آب چاه با اينکه در سيزده متري به دست ميآمد شور بود و خشک نشده شوره ميبست و ميخشکاند و تشنگي بيشتري ميآورد و بعد باز هم منتظر که حال ما چه خواهيم گفت و چيزي نداشتيم که بگوييم و بربر نگاهشان کرديم.
بعد از دريا گفتند که خوب نيست و ساحل ناجوري دارد که جنگل «حرا»ي جزيرة قشم امکان صيد را به کلي از بين برده و بقية ساحل شني است و چارهاي نيست جز اين که هدر بکارند که تمام ده چهار تا هدر Hedre داشت، تلههايي براي صيد ماهي که به نوبت ميرفتند و هر چي گير ميآمد بين همه تقسيم ميکردند.
و تازه چي گير ميآمد ماهي- پوگلو- کولي که هيچکدام قابل خوردن نيست ولي آنها ميخوردند. و پرسيدند با اين ماهيها چه کار کنيم بخوريم يا نخوريم. با اين هدرها چه کار کنيم که کلي مخارج و مکافات دارد و با اين ساحل چه کار کنيم! و با اين دريا، با اين درياي بد و بيانصاف چه کار کنيم؟
دريا هم ميرفتند از طرف «کنخ» براي جمع کردن چوب و هيزم از جنگل حرا ميآورند که مثلاً دارند کار ميکنند و حتي ما هم ميفهميديم که با هيزم نميشود سير شد.
بيفايده بود، پا شديم رفتيم عروسي. جاي نرمي براي ما درست کردند توي يک حياط درندشت بزرگ. که کپرهايي زده بودند و قليانها مرتب کار ميکرد و آتش روشن کرده بودند، هوا سرد بود و براي گرم کردن دهلها آتش لازم بود. همچنين براي درست کردن چايي، توي عروسيها شيريني نيست. اما براي مهمانها که ما غريبهها باشيم حلوا آوردند خورديم و با خجالت و ناراحتي هم خورديم بچهها و بزرگترها همه دهان ما را نگاه ميکردند و راننده يادمان آورد که بيخيال، چاره نبود. بعد دهل زدند و ديوانهاي با سر و موي آشفته رقصيد. اهل دوآب بود و در هر آبادي که عروسي باشد ميرود ميرقصد و حال فرسخها راه آمده بود که برقصد، دست و پايي تکان ميداد که گويي همين الان خر يکي را خواهد چسبيد. بعد رئيس پاسگاه با لباس مبدل رقصيد، لنگي روي سر انداخته بود و با يک مشعل و يک بطري نفت وسط حياط ميچرخيد و بعد دهنش را پر نفت ميکرد و فوت ميکرد روي مشعل که شعله ميکشيد. و بعد آدم کوچولو آمد و رقصيد. بچهاي بود که سيني روي سرش گرفته بود و توي چادر سياهي رفته بود گويي آدم گندهاي را از روي ناف دو نصفه کردهاند و نصفة پايين بياراده ميرقصد. زنها با برقعهاي سياه توي تاريکي جمع شده بودند. عروسي تمام شدني نبود. غلام افسرده رقصيد و مردم برايش کف گرفته بودند و او با هلهله ميرقصيد. رقصش که تمام شد آمد نشست جلو ما و گفت: حالا چه کار کنيم؟ نرقصيم چه کار بکنيم؟
و باز ما بي جواب.
کمي به فکر رفت و بعد خندهاش گرفت و گفت: «رُم يعني چي؟»
ما هاج و واج مانديم و خندة جماعت بالا رفت. مويزهار را ميگفت.
2
حوالي عصر وارد «کنگ» شديم. گرما از حدت و شدت افتاده بود و مردم آرام آرام از خانهها بيرون ميآمدند. از جاده خارج شديم و افتاديم به بيراهه و از وسط يک کفة کوچک گذشتيم که خانة کدخدا را پيدا کنيم. من خندهام گرفته بود که «کنگ» اين چنين آباد و تميز و روبهراه را کدخدا اداره ميکند و لنگة آن چنان خراب و پاشيده و درهم را فرماندار و شهردار و روساة و امراة. کدخدا در خانه نبود. آمديم دم يک ميدانچه که تازه داشتند يک سري مغازه درست ميکردند و گاراژ بزرگي در وسط بود با اتاقهاي کوچک و بزرگ در همان طبقة هم سطح زمين و بهش ميگفتند هتل. هتل هم داشتند لب دريا و يک هتل حسابي که بيرون ساختمان را رنگ کرده بودند و پلههاي باريک داشت و به چند اتاق و چند راهرو ميرسيد با تختخواب و ملافه و بالش و دستشويي و حمام، مگر ميشد باور کرد بين «بند معلم» و بندر لنگه چنين جايي هم باشد، تعريفش را شنيده بوديم، اين بود که تعجبي نکرديم و اتاقي ترتيب دادند و چمدانها را جا داديم و آمديم پايين که کدخدا آمد سراغ ما با چند نفر از ناخداهاي محارم و ريش سفيد. چاق سلامتي کردند و ما به هواي اينکه هنوز تا آفتاب باقي است ميشود عکس گرفت خداحافظي کرديم و کنار ساحل راه افتاديم و برخورديم به جناب حاج احمد کوتاه، کشتي ساز، همراه او رفتيم تا آن گوشة ساحل که کارگاه بود و عملههايي که داشتند تند تند تنة يک بوم را ميتراشيدند. دو نفر جهاز ساز در کنگ زندگي ميکنند و نفر ديگر حاج عبدالله اسماعيل نام دارد و چوب را از هندوستان ميخرند، و در هر جهازي که ميسازند چهار نوع چوب به کار ميبرند: چوب ساج، چوب فيني، چوب منتيج Mentigو چوب جنگلي، هرکدام به ضرورتي در تنه و سينه و عرشه و حاشية کشتي. انواع جهازاتي که ميسازند اول بوم است، بُوم 30 تني الي 300 تني که سينة خميدهاي دارد. و بعد جلبُوت که سينهاش عمودي است و 70-80 تن بار ميگيرد. و براي هر بوم يک يا چند ماشوئه که به دنبال ميبندند و بعد هوري هم ميسازند که بر خلاف هوريهاي هندي چوب يک پارچه نيست و از چند تکه درست ميشود. هر کارگاه سالي3-4 بوم بزرگ ميتواند بسازد و از آبادان گرفته تا چاهبهاربوم را از کنگ ميخرند. روي هر بوم چهار نفر غلاف کار ميکنند و غلافها بيشتر اهل قشم هستند از آبادي دور از آبي که پي پُشت نام دارد. ولي کارگران آهنکار و آنهايي که ميخ و سيخ بومها را تهيه ميکنند همه بلوچ هستند و چلنگر، استاد عيسي رحيمي مشهورترين غلاف و جهاز ساز است که 45 سال از عمرش گذشته، جد اندرجد اينکاره بوده اند. براي ساختن يک ماشوئه يا حتي يک بوم بزرگ به نقشه و چيز ديگر احتياج ندارد همه را از روي سينه ميسازد. اول چوب بزرگ دامن را روي زمين ميکارد و بعد چوب صدر را بند ميکند و بعد چوب بزرگ تفر Tfar را و ساير چوبها را ميخ ميکنند و رنده ميکنند و روغن ميزنند و ميشود کشتي.
اما وقتي چوب صدر را بلند ميکنند و به چوب دامن ميخ ميزنند تکهاي نمک را گرد بريده دايرهاي روي آن ميکشند و تکهاي پارچة زيارت از يک امامزاده ميآورند و ميبندند به اين نمک و بعد خود اين نمک را آويزان ميکنند به همان سوتور يا سينة جهاز و اين ميماند و بوم را برکت ميدهد و مواظبت ميکند. و وقتي جهاز را به دريا انداختند طناب را قيچي ميکنند و مياندازند توي دريا.
غلافها آفتاب نزده مشغول کار ميشوند تا وقتي که آفتاب غايب ميشود. و در اين فاصله ساعتي را صرف ناهار و استراحت ميکنند، وسط صبحانه و ناهار حلوا و قهوة تندي ميخورند و خستگي و کوفتگي را از تن خارج ميکنند، غذاي ظهرشان ماهي است آشپزخانه و آبدارخانه همه داخل کارگاه روبراه است و بوي قهوه و پوست ماهي و بيا و برو خستهها و تشنهها هميشه هست.
دورتر از کارگاه لاشة قلعهاي داخل دريا افتاده، عين جهاز از کار افتادهاي که توي آب وارو شده باشد. اين قلعه را فيتوري Feyturi ميگويند و رواياتي است در اين بارکه از توي اين قلعه و از قعر دريا راهي هست بين کنگ و لنگه و جاهاي ديگر. خدا داند. و در همان دور و برها کاروانسراها و انبارهايي است که عدهاي پيلهور مشغول خريد و فروش «شاروف» هستند. «شاروف» تکهاي از بدن کوسه است. بالش يا کيسهاي در درون. و ما شاروف تازه نديديم و همچنين شکار کوسه که چهجوري جراحيش ميکنند و شاروف بيرون ميآورند. شاروف صيد پرقيمتي است که خشک ميکنند و توي کيسه ميريزند و ميفروشند به هنگکنگ يا چين، آن طرفها به صورت معجوني مصرف ميشود و براي چه منظور و به چه صورتي؟ کسي نميداند. به هر حال انبار پر شاروف را ديديم و انواع شاورف سياه و سفيد را که سياه و سفيد نبودند و اين چنين ميگفتند و همچنين شاروف درجة اول sos و درجة دوم سياف را. مثل مثانة خالي خشک شده و کموزن بود. يک جفت شاروف تازه در جنوب30 الي 50 تومان خريد و فروش ميشود. و بدين ترتيب همه را تاجر جمع ميکند و به بيرون صادر ميکند.
و ساحل تمام مدت گرفتار شلوغي است. شلوغي مطبوعي که هر چند روز يک بار آمدن يک بوم از سفر دور و دراز «سواحل» بر پا ميکند. تشالهها و لنجها و جاشوها تند تند مشغول خالي کردن بوم ميشوند. گونيهاي پر و پيتهاي پر و آدمهاي ذوق زدة به ساحل رسيده. و چنين است که درياي کنگ را آدم گرمتر و مهربانتر از درياهاي ديگر ميبيند. داخل آبادي و همچنين است خانهها تميز و درهاي بزرگ و حلقهها و کوبههاي درشتتر، نشانة رفاه و آسودگي ناخدا و جاشويي که نميترسد و از ساحل دور ميشود و به دل درياها ميرسد. قبرستانها هم چنين رنگين باشکوه است، نه خود قبرها که نام و نشان به خاک رفته را هم نشان نميدهد. بلکه کاسه کوزه و گلابدانهاي رنگيني که همه را به سنگ شکستهاند و آفتاب که روي همة آنها ميتابد چشم را بايد بست و از آنهمه سرخي و سبزي و طلايي رو برگرداند. همة قبرستانها چنين است، برکههاي حاشية قبرستانها هم تميز ترين برکههاست. شايد کنگ پرآبترين آبادي حاشية لنگه باشد. 28 برکة آب کوچک و بزرگتر از همه برکة «دريا دولت» که به فاصله از خود آبادي افتاده است، درياچه مانندي است که هيچ طوفان و خشکسالي قارد به تيره کردن زلاليش نيست. و وقتي آب تمام برکهها تمام ميشود، دريا دولت حتي به آباديهاي ديگر هم آب ميرساند.
چاههاي بزرگي هم دارند که وسط باغها و نخلستانهاست. گاوها مسئول بيرون کشيدن آب چاهها هستند. آب گلآلود و صداي موتوري را هم گاهي از پشت ديوار باغ آبادي ميتوان شنيد و بعد بازار ساحل است که بازار و آمد و شد، کش و قوسهاي زندگي را بايد تنها در آنجا ديد. از مردي که انتر ميرقصاند و يا مارگير که جاروکش زيارت است و ملاحاني که صبر و تحمل همهچيز را دارند و بستههاي سوغاتيشان را صدها نفر ميگردند مبادا قاچاقي چيزي داشته باشد. ماهيگيران که با هفت هشت عامله بزرگ به دريا ميروند و ليغ ميريزند و ماهي جمع ميکنند. درياي کنگ ماهيهاي جورواجور دارد ولي بيشتر بچه کوليها اسير ميشوند با قيافههاي ناجور و عجيب و غريب که عدهاي ميخورند و عدهاي هم از ديدنش گريزانند و بعد ديگر هميشه درياست و مردها که پاچة شلوار را بالا زده چشم به دريا دارند. آفتاب هميشه پشت کنگ غروب ميکند و تاريکي شب اول از ته دريا پيدا ميشود که آرام آرام نشت ميکند و اول ساحل و بعد خانهها و بالاخره قبرستان را ميپوشاند. در يک چنين غروب وهم انگيز با چند بچه در حاشية درياي کنگ گوشماهي جمع ميکرديم و جماعت براي نماز به مسجد ميرفتند. و بچهها براي ما تعريف ميکردند که اينجا هرکس که بزرگ باشد بايد دريا برود و کار بکند. و همه بزرگ هستند و هميشه کار دريا دارند، غير از حاج علي. حاج علي پيدا شد که پيرمرد قوزي 90 سالهاي بود که خميده راه ميرفت. بچهها خودشان را پشت اسکلت يک جهاز از کار افتاده قايم کردند تا حاج علي دور شد. پرسيديم حاج علي دريا نميرود چکار ميکند. بچهها گفتند او هيچوقت دريا نميرود او فقط آدم خاک ميکند.
3
مغويه استراحتگاه ماست هرکجا که هستيم آخرش بر ميگرديم مغويه و نفس راحتي ميکشيم و خستگي در ميکنيم. در خانهاي که هستيم خود را مهمان حس نميکنيم . با سر و صدا وارد خانه ميشويم و با سر و صدا و خنده سر و صورت صفا ميدهيم و با سر و صدا سر سفره مينشينيم و قيل و قال ميکنيم. اتاقي که براي ما ترتيب دادهاند بادگير بزرگي دارد و تن شوري در انتهاي ديگر. و ما نرسيده بچههاي صاحبخانه با «گرام» و بغلي صفحة عربي و فارسي وارد ميشوند و پشت سر هم صفحه ميگذارند. متصدي اين کار بچة دوساله و خرده ايست که همة صفحهها را خودش انتخاب ميکند و عزيزتر و گراميتر از همه صفحة جميله است که سوغاتي مسافرين عربنشين است و وقتي صداي خواننده اوج ميگيرد که «کلنا جميله» او هم همراهي ميکند.
از خانه که بيرون ميآييم و کوچه را که دور ميزنيم قلعة عظيم شيخ، درست به همان شکل و شمايل قلعة بندر چارک قد بالا کشيده، سر در هلالي و ديوارهاي بسيار بلند و پنجرهها و نردة ايوانها و کنگرهها و بريدگيهاي غريب و وحشي همه را طرف خود دعوت ميکند. در قلعه بسيار بزرگ است. وارد هشتي گل و گشاد و پهن و بعد بيروني و بالاخره پلهها ظريف و تنگ که مستقيم ميرسد به ايوان و از ايوان وارد اتاقهاي مهمانخانه ميشود. در بزرگتر و قشنگتري هم هست بين اندرون و بيرون و هميشه بسته و شبح هزاران کنيز و غلام در پشت هر در و در ساية هر بريدگي.
دامن ساية قلعه هميشه تا اواسط ميدان بزرگ پهن است و اين سايه هميشه هست چه صبح وچه عصر و مثل حلقهاي هميشه دور قلعه ميچرخد. حال شيخ مرزوقي پنجمين شيخ مغويه در اين قلعه زندگي ميکند. خدمتش رسيديم عزتمان کرد با همان آداب و رسوم قديمي دم در نشست و اول قهوه و بعد چاي و بعد بيسکويت ويتانا به ما تعارف کردند. از پنجرههاي کوچک مهمانخانه تا ناف دريا را ميشد تماشا کرد. باد سختي ميوزيد و پنجرهها را به هم ميکوفت و دريا را به هم ميزد و آدم از اين که پا روي خشکي دارد، احساس امنيت و خوشحالي ميکرد. هيچ صدايي غير از نعرة توفندگي دريا به بالاي قلعه نميرسد. و ماهيگيران از آن بالا همچون مورچههايي ديده ميشدند که به کمک هم مويي را از دريا بيرون ميکشند.
زندگي مردم در بيرون از همين قلعه است. هزار و پانصد نفر جمعيتي که همه کار دريا ميکنند. و گاهي هم کار زراعت. فصل صيد که تمام ميشود عدهاي راهي دريا ميشوند و ميروند اطراف جزاير براي غوص و صيد مرواريد. کار طواشي و پيلهوري و غواصي از سالها پيش کار مردم ده بوده است و مردمش بيشتر سياهان بودند که اکنون30-40 نفر بيشتر نيستند. آب تا حدودي فراوان است. هشت برکه دارند، شکسته، سالم و بي سقف جمعاً. هر وقت آب کم شود، معمولاً از چاه مسلم ميآودند. چاه مسلم آبادي مشهوريست دور از دريا که نخلستانهاي بزرگ دارد . چاه فراوان. و در حوالي چارک و مغويه از چاه مسلم مثل يک ييلاق ياد ميکنند.
خوشترين ساعت روز صبحدم است که صيادان ليغ يا جال از دريا بيرون ميکشند و با آواز و همهمه و چه عرقي ميريزند، و تا آفتاب ميجنبد که بالا بيايد، سبدها را پر از ماهي ميکنند و ميبرند خانهها.
راهيابي به دريا براي مردم مشکل است. «پسته» Poste و پناهگاهي براي جهازات ندارند، و چون پناهگاه ندارند به ناچار جهاز هم تهيه نميکنند مثل ساير آباديهاي ديگر. مثل مولو، طاحونه، کلات و... همان عاملههاي ماهيگيري است که وقتي کارشان تمام شد، ميکشند به خشکي که از بدجنسي دريا در امان باشند.
آوازهاي دستنخوردة ماهيگيران جنوب را در مغويه از ماهيگير جوان کوري شنيديم که حال و حوصلهاي داشت و ته صدايي. و بيشتر خوش داشت که پاي راديو بنشيند و گوش دهد تا خودش بخواند و اين سرود يکي از آنهاست؛
يا ناس يا ناس
اخذوني عندکم قناص
برعي غنمکم او بشرب من حليبالناس
لسائلکم قالو وشو القناص
عاشق منالسير
بزوج من الغافه.
ترجمة دست و پا شکستة مغلوطش شايد اين باشد:
مردم مردم
مرا با خود به صيد ببريد
حيوانات را به صحرا ميبرم و از شيري که مال مردم است ميخورم
اگر ازتان پرسيدند که او چهجور صيادي است.
بگوييد اين کشتة عشق، عاشق دخترهاي مردم است.
در «سير» عاشق شدم
درخت را به زني گرفتم.
چند ناخداي پير و دنيا ديده در مغويه زندگي ميکنند. ناخدا سالم را چند دفعه ديديم که 60 سال تمام روي دريا کار کرده سفرهاي دور و دراز رفته. از فنون کارش صحبت ميکرد. قطبنماي جهازش را با تمام سنگيني بغل کرده و آورد براي ما که راةابي در دريا را يادمان بدهد. ستارهها را خوب ميشناخت و ميگفت که هر ستارهاي بادي دارد و با باد ستارهها بايد رفت. کتاب «المختصرالخاص» را هم داشت که عيسي القطامي نوشته و در سال 1343 قمري در کويت چاپ کرده است. ناخدا ميگفت که همة بادها را از روي اين کتاب ميشود شناخت و همة ستارهها را. عيسي القطامي کتابش را براي مسافران و طواشان و غواصان نوشته.
ناخدا قطبنما و کتابش را هنوز حفظ ميکرد و با تمام پيري هنوز خيال دريا را داشت و درافتادن با دريا و باد و نهنگ را از ياد نبرده بود. مهرة پوسيدة نهنگي که کنار بساط ما بود و از حاشية بستانه پيدا کرده بوديم، او را به لبخند واداشت.
«هنر و ادبيات جنوب، شمارة 1 »
1
براي لارک موتور لنجي کرايه کرده بوديم از قشم، قرار و مدارش را گذاشته بوديم که براي حرکت خبرمان بکنند. بين لارک و جزاير ديگر تنگة هرمز رفت و آمد خيلي کم است، به ندرت ممکن است لنجي براي بردن آب از بندرعباس به لارک، در اسکلة قشم پهلو بگيرد و يا ماهيگيراني که تا آن حواشي براي نيت ديگري، ديدار عزيزان و يا بدهبستان آمده باشند و حالا ما اعياني کرده بوديم و يک لنج کرايه کرده بوديم که منحصراً ما را ببرد. دم ظهري خبرمان کردند، من و همسفرم- داريوش آشوري- و شهردار قشم که راهنماي ما بود با دوتا بچهاش، از خانة بخشدار آمديم بيرون و شهردار همينطوري که به مسجد نيمهخراب و عملههايي که ديوار افتادهاي را بالا ميکشيدند، سر ميزد و دستور ميداد و به اينطرف و آن طرف سرک ميکشيد. از توي کوچه پسکوچهها و خرابهها و قدمگاه شيخ فري رد شديم و رسيديم روي اسکله، دريا پايين بود و لولههاي فراوان توپهاي قديمي همه خالي از گلوله، ريخته بر دامن اسکله، چوبهاي پوسيدة اسکله همه پوشيده از فلس و چشم ماهي و نخهاي نايلوني پاره و اسباب و اثاثية جورواجور جاشوها، ملاحان و ولگردان و آنهايي که بيخودي روي اسکله ميگشتند. و لرزشهاي اسکله زير قدمهاي ما که سخت عجله داشتيم در راه افتادن.
هوا مختصري کدر بود، رگههاي ظريف و پاشيدة ابر مانند، مثل کلاف دودي که در حال باز شدن و محو شدن است و آفتاب با همة وسعتش دور از چشم و ما بياعتنا به همة اينها. ناخدا را پيدا کرديم که چمباتمه زده روي اسکله نشسته بود. مرد 45-50 ساله، با دندانهاي افتادة فک بالا و لبهاي ترک خورده و چشمهايي که همهجا را ميديد و نگاه ميکرد غير از صورت تو را که باهاش حرف ميزدي و ميخنديد، همينطوري نه براي خاطر کسي و يا براي خاطر خودش. و با چهار جاشو که همه روي لنج با خودشان و با موتور و خرت و پرت جهاز ور ميرفتند، همه لنگ بسر و لنگ دور کمر و هر کدام با پيراهن پارهاي که رنگ دريا گرفته. شهردار با ناخدا تعارف و خوش و بش کرد: «احوال شريف ناخدا، هوا چگونهس؟»
محض خاطر ما ميپرسيد و الا ما ميدانستيم که خودش به اندازة ناخدا از هوا و آسمان خبر دارد... ناخدا خنديد و گفت: «هوا ناخواهره.»
دريا را نگاه کرديم ساعت جزر بود و آب ساکن با چينهاي ظريف و ريز روي سطح دريا، عين تن کسي که لرز گرفته.
از پلههاي پوسيده رفتيم پايين توي دريا و خودمان را انداختيم توي لنج. چينهاي ريز و نرم دريا، جهاز را اينور و آنور ميکرد. چمدان و بستة رختخواب را روي سکو گذاشتيم و بچهها را بغل کرديم و در کنار نشانديم. شهردار و ناخدا پشت سر ما آمدند، طناب را از پاية پوسيدة اسکله جدا کردند و بعد جوانتر از همه رفت توي موتورخانه و ناخدا شروع کرد به فرمان دادن، بريده و محکم و خيلي جديتر از آنکه لازم است. عين فرمان نظامي و معلوم بود غير از اين اگر ميکرد يک تکان کوچک يا يک ضربه به اسکله يا لنج ديگر چه صدمة بزرگي خواهد داشت. و به هر حال راه افتاديم، اول آرام بعد با سرعت از اسکله دور شديم و آنوقت وسعت تمام آبادي قشم را ديديم، مشتي خانة جورواجور زير آفتاب لهيده و حالا موجها بيدار شده بودند، همان چينهاي ظريف که قد کشيده رشد کرده و هرکدام به بلندي يک دست و در هر قدم بلندتر و بزرگتر و پرزورتر.
و حالا جزيره را نگاه ميکردي و زياد هم نگاه ميکردي به نظر ميرسيد که جزيره با تمام سنگينياش گرفتار و دستخوش درياست. تا نيمساعتي ناخدا و شهردار با لهجة غليظ و ناآشنايي حرف ميزنند، به هر حال همه تا مدتي بايد با او درد دل بکنند. و ما تمام سفر به اين مسئله عادت کردهايم. و حال مشغول تماشاي بچهها هستيم که ساکت و آرام نشستهاند و لبة لنج را گرفتهاند و تکانها و ضربههاي دريا را خيلي راحت تحمل ميکنند. چشمهاشان نشانهاي از ترس ندارد و اين خيال ما دوتا آدم شهري را راحت ميکند. فاصله از خاک زيادتر ميشود، و ما به دل دريا ميرويم که آزاد و لجامگسيخته است و بيخيال و آمادة هر نوع شوخي و بدجنسي. خندة آبها و ساييدن و غلطيدن آب روي آب، تکان بيشتر لنج. حالا ناخدا و شهردار هم ساکتاند. من و داريوش کلاهها را پايين کشيدهايم و عينک به چشم، ماشين عکاسي در دست من و چه مانع بزرگي براي چنگ زدن به لبة لنج. خيالات ناباب دريا باعث شده که داريوش از کتاب خواندن منصرف شود. فرصتي گير آورده براي شوخي و اينکه کوسهها با چه خوشحالي زير لنج ما ورجه ورجه ميروند. اول کداميک بايد خورده بشويم و تعارف مثل همهجا. ديگر خيس شدهايم، ضربة دريا را نهتنها به بدنة لنج بلکه روي ستون فقرات خود حس ميکنيم و «آخ»هاي خفيفي که به نوبت ميگوييم و ميخنديم و بعد دم دخسها- گاوهاي دريايي بيآزار و عاشق تفريح و لنج- که قاطي امواج بالا و پايين ميروند و گاهي چشمهاشان به اندازة چشم درشت يک اسب. و هرکدام با عينک شيشهاي آب و وحشت از اين که اينها چرا اينجوري ميکنند و دلداري ناخدا و جاشوها که از اينها نبايد ترسيد، از آنها بايد ترسيد. من ميپرسم از کدامها؟ داريوش ميخندد. صداي موتور لنج خالا خفه شده، يعني صداي دريا خفهاش کرده. جاشوها سنگهاي بزرگ را اينور و آنور ميغلطانند تا چپه نشويم. ناخدا جاي سيلي آب را با دست پاک ميکند و ميخندد و ما تفهاي پيدرپي امواج را که ميآيند لبة جهاز و قد ميکشند و با چه کينهاي سر تا پاي مارا خيس ميکنند. جاشوها سنگها را ميغلطانند طرف دماغة جهاز، همان جايي که معمولا بايد سرهنگ بنشيند بعد ميغلطانند به وسط کفه روي دريچة موتورخانه و بعد ميغلطانند طرف ما و ناخدا ديگر نميخندند و شهردار بچههايش را بغل کرده، جاشوي پير، پيراهنش را درآورده آبش را ميگيرد. چيزي نمانده، چند متري آنورتر دريا ساکت است، ما از قلب آشوب دريا رد ميشويم، موجها به نوبت لنج ما را از دست هم ميقاپند و موتور بيچاره و بيحال زور ميزند. داريوش با بد جنسي از من ميپرسد: «شنا بلدي؟» هر دو ميخنديم. شلوغي دريا کمتر ميشود وما همچنان به کفه قايق چسبيدهايم و دخسها رفتهاند و حاشيهاي از خشکي لارک پيدا ميشود.
عينکها را درميآوريم و من دهانة دوربين را باز ميکنم که عکسي از ساحل بگيرم. بچهها بلند ميشوند، آخرين سيلي دريا را ميخوريم و با خوشحالي از جريان تند دريا خارج ميشويم. ساية جهازات لارکي را در ساحل ميبينيم و چند نخل و برجستگي يک قلعه و زمين گسترده را. سرعت موتور کم ميشود، آرام آرام. تا خشکي فاصلة زيادتري داريم و ساحل شيبدار که نميگذارد ما نزديکتر شويم. اسکلهاي هم در کار نيست و بهناچار موتور را خاموش ميکنيم. جماعتي در ساحل هستند. همه ما را تماشا ميکنند، ما هم برميگرديم دريا را نگاه ميکنيم. ناخدا ميگويد: «هوا ناخواهر بود.» و خندة طولانياي ميکند. جاشوي پير ميرود توي دريا که ما را کول بگيرد به ساحل برساند. وضع مضحکي است. شهردار نصيحتمان ميکند که مانعي نيست و اين رسم سواحل است.
چمدان و رختخوابها را کول ميگيرد و ميبرد ساحل و بعد هم ما را کول ميگيرد و ميبرد ساحل. اين رسم سواحل است.
جماعت نزديک ميشوند و ما برميگرديم رنگ تند آفتاب دم غروب را روي کنگرههاي درهم ريختة قلعه تماشا ميکنيم.
2
خوش وبش و احوالپرسي با لارکيها تمام شده، حالا نوبت گشت و گذار است. از کوچة حاشية مسجد رد ميشويم و ميرسيم به وسط خانهها که همه کوتاه هستند و روي شيب تند جزيره درست شدهاند و دريچههايي که با شاخههاي خشک و بلند و گرد و خاک گرفتة مرجانها پر شدهاند. چرخي ميخوريم و ميرسيم به يک بلندي. بالا ميرويم و آنوقت تمام بدنة جزيره را ميبينيم يعني يک قبرستان عظيم را. و سنگ قبرهايي که سالها و قرنهاست زير آفتاب دوام آوردهاند، اينجا و جاهاي ديگر قبرستان پرتقاليها و خارجيهاست و کنار و روي قبرها بچهها مشغول بازي هستند. داريوش ميپرسد: لارک يعني همين؟
بچهها تا ما را ميبينند همه بلند ميشوند، چقدر بچه. آرام فاصله ميگيرند و همه در يک نقطه جمع ميشوند و بعد نزديکتر ميشوند همه لختند بهندرت تن يک يا دونفرشان پيراهن پارهاي است.
عدهاي از بوميها به خيالشان که ما سراغ آثار باستاني آمدهايم، چه اصراري دارند که قبرستانها را تماشا کنيم. کنار تلي ميرويم که زيارتگاه اهالي است، قبر آخوندي به اسم شيخ سعيد که معلوم است زماني در و پيکر و ديوار داشته و حالا همه چيز به هم ريخته، خود مزار مانده است با بخوردانهاي گلي جورواجور و لارکيها منتظرند که ما چيزهايي کشف کنيم که خود خبر ندارند. و بعد راهي قبرستان اصلي پرتقاليها ميشويم که تختهسنگهاي سياه دارد و همه فلسفلس شده و گاهي روي فلسها، سايهاي از صليب نقر شده و بعد ميپيچيم و ميرسيم به مزارستان مسلمين. بيهيچ علامت و نشانهاي و گاه کنار هر قبر درخت صبري که دوام آورده و سبز مانده. از همة اينها با سرعت رد ميشويم و لارکيها همه متعجب که چرا تعجبي در صورت ما نيست. جماعت به زبان کمزاري حرف ميزنند. مخلوطي از عربي و پرتقالي و فارسي و بلوچي و انگليسي. چند نفري هستند که به زبان فارسي راحت با ما حرف ميزنند. من و شهردار جلوتر و جماعت در وسط و داريوش متعجب و حيران در ميان بچهها و اين که چه قشقرق و همهمهاي راه انداختهاند، سعي ميکند آرامشان بکند و به حرفشان بکشد. اما همه در ميروند و پشت سنگ قبرها قايم ميشوند. لحظهاي در خلوت درهاي راه ميرويم. من و شهردار، تنها، از جماعت خبري نيست، مشغول تماشاي بزهاي وحشي هستيم که از زير سنگي درآمده به شکم کوهي پناه ميبرند.
دوباره جماعت پيدا ميشوند که چيزي را کول گرفته ميآورند. جلوتر ميرويم، تخته سنگي را زمين ميگذارند و اين دفعه مطمئن هستند که چيزي فوقالعاده مهمي را آوردهاند. سنگ قبري است که از گوري شکسته با خود آوردهاند که نوشتهاي دارد با اين عبارت: وفات مرحوم «ملا قاسم مراد... »
چارهاي نيست، خودم را بيخودي متعجب نشان ميدهم.
3
اسکلت قلعة پرتقاليها با حفرهها و انبارها و دالانهاي وسيعش هنوز سرپاست. و همچنين برج و باروي ويرانش و ديوارها که چه سترگ و عظيم ساخته بودند و به چه وضع و حالي افتاده. وسط قلعه ميدانگاهي شده پوشيده از سنگ و گل و خاک درهم که انعکاس صدا در آن فضاي خلوت و خالي گاهي برميگردد و گاهي برنميگردد مربوط به اينکه در کجا ايستاده باشي. آبادي لارک در پاي همين خرابه است و به عبارت بهتر در ساية همين خرابه. خانهها پاشيده در سه طرف و اگر فاصلهاي است بين رديف خانهها به خاطر بازوهاي پهن قبرستان است که بيخودي به همه طرف دراز شده دو يا سه تا برکة کهنه و قديمي و خراب يادگار همان زماني که قلعه را ساخته بودند، همه بي سقف و شکسته و خالي، جز يکي که دو وجبي آب کشدار و سياهي داشت که ميجنبيد و نفس ميکشيد و تمام زخيرة آب لارک همان بود. و اين آب تا هوا گرم شود ميگندد و بويي راه مياندازد که تصورش را نميشود کرد وبعد اسهال خوني. هرکس لب به اين آب بزند، چارهاي جز اسهال خوني و مرگ ندارد و هر گيلاس آن همچون شوکراني است که تشنهها را از خوردن علاجي نيست. در سال 43 هفتاد و هشت نفر با آب همين برکه فوت کرده بودند. آب چاه هم که ندارند، اگر زمين نمي پس بدهد شور است و غير قابل شرب. هر چند که باقيماندة دو چاه عميق و بزرگ در جزيره است يادگار صدها سال پيش. روزهاي اول بهار که گذشت آب تمام ميشود، و بي آبي مسئلة جديتري ميشود. آنوقت ديگر تنها سوغاتي که بايد به لارک برد همين آب است يک يا دو بشگه و اگر عزيزي محبتي بکند يا لنجي عوض ماهيگيري راهي عباسي (بندر عباس) شود که چهار پنج ساعتي بايد برود و چهار پنج ساعتي هم لازم است که برگردد. و چنين است که هر چکه آب گرانتر از هر چکه نفت سياهي ميشود که موتور لنج براي راهرفتن احتياج دارد. جزيرة «لارک» دو آبادي دارد. آبادي وسط جزيره را لارک کوهي ميگويند و مردمش را «اهل کوه»، دور از دريا و کارشان کشت و زرع است. بيشتر کشت خربزه که هر خانواده دو سه بتهاي ميکارد و محصول خوبي بر ميدارد و بعد نخلستان. کوهيها چهل خانوار هستند که زمستانها عدهاي کوچ ميکنند و ميآيند لارک ساحلي براي صيد و ماهيگيري و تابستانها راهي قصب و سواحل عمان ميشوند. براي سرزدن به نخلستانهايي که در آنجاها دارند و براي چيدن ثمر نخلها.
آبادي ديگر همان آبادي ساحلي است. 50 خانوار با تعداد زيادي بچه و چند نخلستان و همه ماهيکش و کارگر دريا. در لارک ساحلي هفده نفري صاحب نخل هستند و جمعاً در حدود 300 اصله نخل وجود دارد. ساحليها برخلاف اهل کوه هميشه در آبادي خودشان هستند بيآنکه خيال سفر و رفت و آمد داشته باشند. ثروت اصلي لارکيها تعدادي بز نيمه وحشي است که در کوهستان زادو ولد ميکنند و آزادانه و از هر صدا و سايهاي ميرمند و چنان فرار ميکنند که گويي شکار وحشي و رمندهاي از جلو نگاهت فرار کرده است و حال گرفتن اين بزها خود مسئلهاي است، کمند يا تله و يا وسيلة ديگري ميخواهد و حساب مالکيت بزها هم روي حدس و يقين است و هيچ کس نميداند که چندتا بز دارد و حتي شمارهشان را هم نميدانند و حدس ميزنند که مثلاً سال گذشته هزار کهر از تشنگي و گرما تلف شدهاند پاي کوهها و در ساية خنکي يک نخل يا لب درياي شور. لاشههاشان را به دريا ريختهايم يا پاي کوهها به خاک دادهايم.
لارکيها اهل کمزار هستند «تابع مسقط» و قوم و خويش فراوان در قصب و قده و کمزار دارند. اکثر درآن ناحيه علاقة ملکي دارند. گويا چهار نسل بيشتر نيست که کوچ کرده به اين جزيره آمدهاند و با وجود اين اغلب محتاج آن طرفيها هم هستند. چه در موقع قهر طبيعت و دريا و چه در مواقعي که بدبختي ديگري پيش آمده است. مثل يورش پاکستانيها عين دزدان دريايي.
تمام جزيره 9 عدد موتور لنج دارد 2 يا 3 عدد عامله و 6 تا هوري. و تعدادي گرگول، تلهاي که براي گرفتن ماهي از ته دريا به کار مي برند و با اينهاست که مردم صيد ميکنند و تمام اهل جزيره زنده هستند. و همان روزها که ما آنجا بوديم دو ماه تمام بود که کشتيهاي پاکستاني دارو ندار لارکيها را غارت کرده بودند کشتيهاي بزرگ ماهيگيري با آن تورهاي بلند و مفصل، آره، و وسايل صيد لارکيها را پاره کرده به ته دريا ريخته بودند. به همان سادگي که يک کارد، طناب را پاره ميکند و بعد بودند عدهاي روي دريا که با آب بخور و نميري، ته دريا را قلاب ميکشيدند که گرگولها را پيدا کنند و نميکردند و از آنها بود محمد زيد ناميکه 28 گرگولش را بريده بودند و چهار شبانه روز بود که رفته بود دريا و برنگشته بود و ديگران دلشورهاش را داشتند. و محمد حاجي سليمان کدخداي لارک که 27 گرگولش را از دست داده بود، و ديگر دريا خالي از ماهي بود با وجود اين آنها با هوريهاي تابوت مانند ميرفتند دريا وقلاب ميانداختند. به خاطر بيدردسري زياد مرکز اصلي صيد پاکستانيها همين حول و حوش بود، حتي داخل جزيرههم ميآمدند و درختهاي سومر را ميزدند و ميبردند آخرين دفعه عدة بسياري داخل جزيره شده بودند و لارکيها همه دلواپس و نگران بزها.
آنها را روي دريا ترسانده بودند و حالا در خشکي هم ميترسيدند. وسيلة دفاع که ندارند. بعد عدهاي رفته بودند قصب، از آشنايان و بستگان طناب و سيم گدايي کرده بودند و تمام مردم نشسته بودند توي ميدانچه و گرگول ميبافتند. توي جزيره حامي و پناهگاه و وسيلة دفاعي نيست. حتي ژاندارم هم. آخر چيزي باب دندان لازم است که به اميد آن بشود سختي را تحمل کرد. گويا گمرک دارند. يعني در قفل خوردهاي. نه به خاطر مبادلات مرزي. مردم چيزي ندارند بفروشند يا وارد کنند. و حداکثر شناسنامهها را دانهاي پنج تومان ميفروشند به واسطههاي قشمي که براي تجار بندرعباس کار ميکنند و اين حداکثر درآمدشان هست از تمام مزايايي که از اين طرف برايشان قائل شدهاند.
همهوقت چشم بهراهاند، چشم به راه معلمي که هر چند وقت يک بار پيدايش ميشود تا به 35 نفر محصلي که در چهار کلاس درس ميخوانند خواندن و نوشتن ياد بدهد و ما ديديم که آنها چگونه عوض نوشتن نان عکس نان را روي کاغذ ميکشيدند و آب را به زحمت مينوشتند و ميدانستند که افغانستان دهي است آنور قشم. و تازه اگر هم بلد بودند که به دردي نميخورد و بعد چشم به راه دکتري که هر سال يک يا دو ساعت به جزيره ميآيد و قرص تب ميدهد و بر ميگردد و چشم بهراه مأمورين که ما را عوضي جاي آنها گرفته بودند و فکر ميکردند که کارهاي هستيم. مخصوصاً که راهنماي ماهم چنين توهمي داشت. و همه جمع شده بودند براي شکايت که آب نميخواهيم، آب دست خداست. پول نميخواهيم خدا بايد بدهد، طناب و سيم نميخواهيم گرگول و روغن نميخواهيم، اينها را از سر ما باز کنيد. پاکستانيها را نگذاريد بيايند. و ما همينطور بيخودي مينوشتيم، تند تند، نه از ترس، بلکه از خجالت. وآنها حتي مهلت و ضربالاجل تعيين ميکردند که ميرويم کوچ ميکنيم. عريضه نوشتيم به بخشداري قشم، به ژاندارمري، به عباسي، به فلان و بهمانجا، ديگر کجا بنويسيم خوب است. و چنين بود که ما همه را گوش ميکرديم و بچهها هلهلهکنان جمع ميشدند دور ما و مردها با مشت و لگد و سنگ دنبالشان ميکردند وچنين بود تا بانگ اذان مغرب بلند شد و همه با عجله ما را تنها گذاشتند و رو به مسجد راه افتادند و لحظهاي بعد ما در خلوت و سکوت جزيره تنها مانديم.
4
شب. شب در خانة حاجي محمد سليمان دور هم نشستهايم. بساط چايي روبراه است، يک کتري، سه استکان انگشتي و در ظرف بلند و باريکي شکر، رنگ چايي به اندازهاي تيره است که به سياهي ميزند. ميپرسم: «چايي تند براي ما درست کردي کدخدا؟» يک لارکي جواب ميدهد: «نه آقا چايي نرمه، براي مهمان چايي نميجوشانيم. آب خرابه، آب سياه است.» استکان چايي را برميدارد و جلو زنبوري ميگيرد. رشتههاي باريک و پهن در استکان شناورند من ميخورم. تشنه هستم، به داريوش هم سفارش ميکنم که مانعي ندارد. چايي دوم و سوم را هم ميخورم. سير شدهام. سفره ميآورند و براي هر کدام چند تخم مرغ سرخ کرده. چايي تمام اشتها را از بين برده. با تکههاي نان ور ميرويم.
صاحبخانه و لارکيها از اتاق بيرون رفتهاند. بچهها خوابند. زنبوري نميتواند همه جاي اتاق را روشن کند. دور تا دور، روي ديوارها شمشيرهاي بزرگ و خلخالهاي جورواجور زدهاند. تاقچهها پر است از کاسه بشقاب و فنجانهاي قديمي که خيلي ظريف روي هم چيده شده. دو قمه زينت ديوار ديگر است. ديوار روبهرويي چند دربچه دارد ، دربچة پاييني را باز ميکنيم. خانة کدخدا در بلندي است و آنور دريا نور کمرنگ چراغهاي قشم پيداست. احساس آشنايي و اينکه لارک را چه تاريکي غليظي پوشانده است. شب و قبرها و بادي که توي حفرهها کِل ميزند. شهردار تعارف ميکند که چرا شام نميخوريم و ما که چرا ميخوريم. کدخدا با لارکيها در را باز ميکنند و ميريزند تو و بساط سفره را جمع ميکنند و گلايه که شام را پسند نکرديد.
با داريوش بيرون ميروم. تنها روشنايي جزيره در اتاق کدخداست. همهجا سياهي است. صداهاي جورواجور از اينور آنور، فرار بزها، صداهاي دريا و انعکاسي که به يک خندة فرسوده ميماند. بقيه شب و شب. با فشار دگمة چراغ دستي تاريکي را ميشکافد، جلو خانهها هستيم. چراغي روشن نيست، در تاريکي نشستهاند و حرف ميزنند، در تاريکي ميخورند، در تاريکي ميخندند، شب همه چيز را خفه ميکند. چند بار جلو پايمان را روشن ميکنيم. روشنايي توي اين همه تاريکي چيز کثيفي بهنظر ميآيد. باز تاريکي، و چند شوخي و خندة بيخود و چند اشاره. صداي قدمهايي نزديک و بعد دور ميشود، ما کسي را نميبينيم. به طرف خانة کدخدا برميگرديم. وارد ميشويم. رختخوابها را پهن کردهاند، همان بالشهاي سفت از پيش خرما و هرکدام يک پتو و ليوان کوچکي آب بالاي سر ما. ميآيند و زنبوري را ميبرند بيرون و خفه ميکنند. دراز ميکشيم، بادي داخل اتاق سرک ميکشد. چراغ دستي را خاموش ميکنيم. همه چيز پيشکش شب.
5
صبح داريوش حاضر نيست دست و رو بشويد. صبحانهاي ميخوريم و راه ميافتيم. لارکيها جمع شدهاند، آفتاب رنگ تندي دارد. کدخدا کوههاي سياه را نشان ميدهد و ميگويد همة اينها آهن است. معدن آهن و خيلي وقتهاست که خارجيها ميآيند و تفتيش ميکنند و ميروند. برايش ميگوييم اشکالي ندارد، خودشان ميآيند و درميآورند. بعد از معدن نمک صحبت ميکنند و از آن گوشة ساحل که از دريا نمک ميگيرند. از کنار گرگول پارهاي رد ميشويم و بوتة کوچک هندوانهاي از زير خاک درنيامده خود را اسير قفسي ديده است. لب دريا ميرسيم. چمدان و بستة رختخواب ما را ميبرند روي لنج، با لارکيها خداحافظي ميکنيم، دريا مثل آيينه صاف و بيچين و مهربان است. باز روي کول جاشوي پير ميرسيم روي لنج. لنجهاي ماهيگيري از صيد برگشتهاند. پير مرد ماهيگيري عجله دارد به لنج ما برسد. چند ماهي سنگسر براي شهردار هديه ميدهد. موتور را روشن ميکنند، همه در ساحل منتظر حرکت ما هستند. با صداي بلند خداحافظي ميکنيم. حاجي محمد سليمان داد ميزند «ما تا شش ماه صبر ميکنيم. اگر کاري براي ما نکرديد اگر پاکستانيها را از سر ما باز نکرديد، جزيره را خالي ميکنيم ميريم قصب.»
و من داد ميزنم: «خداحافظ»
لنج حرکت ميکند و من از جاشوي پير خواهش ميکنم قلياني براي ما چاق بکند. پشت به جزيره روبه دريا مينشينيم، داريوش عقب کتابش ميگردد. روز روز خوب و آفتابي است.
«هنر و ادبيات جنوب، شمارة2»
شناختنامة ساعدي
به کوشش جواد مجابي