خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
رؤياهايم را مي‌فروشم

گابريل گارسيا مارکز

برگردان: احمد گلشيري


Gabriel Garsia Marquesيک روز صبح، ساعت نه، که روي تراس هتل ريويراي هاوانا، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه مي‌خورديم، موجي عظيم چندين اتومبيل را، که آن پايين در امتداد ديوار ساحلي، در حرکت بودند يا توي پياده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و يکي از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همة آدم‌هاي آن بيست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شيشه‌اي بزرگ ورودي را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراي هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌اي از طوفان تگرگ شيشه زخم برداشتند. موج به يقين بسيار بزرگ بود، چون از روي خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلي و هتل گذشت و، با آن قدرت، شيشه را از هم پاشيد.
 داوطلبان بشاش کوبايي، به کمک افراد ادارة آتش‌نشاني، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازة رو به دريا را گشودند و دروازة ديگري کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول در‌آوردند. صبح کسي نگران اتومبيلي که با ديوار جفت شده بود نبود، چون مردم خيال مي‌کردند يکي از اتومبيل‌هايي است که توي پياده رو توقف کرده بودند. اما وقتي که جرثقيل آن را از جايش بلند کرد، جسد زني ديده شد که کمربند ايمني او را پشت فرمان نگه داشته بود. ضربه آن‌قدر شديد بود که زن حتي يک استخوان سالم برايش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چکمه‌هايش دريده بود و لباسش تکه پاره شده بود. يک حلقة طلا به شکل مار با چشماني از زمرد در انگشت دستش ديده مي‌شد. پليس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفير جديد پرتغال و زنش بوده. او دو هفته پيش همراه آن‌ها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح، سوار بر اتومبيلي نو، راهي بازار بوده. وقتي اين موضوع را توي روزنامه خواندم نام زن چيزي را به خاطرم نياورد، اما حلقة مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوي مرا برانگيخت؛ چون دستگيرم نشد که حلقه در کدام يک از انگشتانش بوده.
اين خبر براي من بسيار بااهميت بود چون مي‌ترسيدم همان زن فراموش‌نشدني باشد که اسمش را هيچگاه در نيافتم و حلقه‌اي شبيه همين حلقه در انگشت اشارة دست راستش داشت که حتي در آن روزها از حالا غيرعادي‌تر بود. اين زن را سي وچهار سال پيش در وين، توي ميخانه‌اي که محل رفت و آمد دانشجويان امريکاي لاتيني بود، ديده بودم که سوسيس و سيب‌زميني آب‌پز و آبجو بشکه مي‌خورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوز که هنوز است واکنش سريع خود را در برابر سينة باشکوه او که حالت سينة خوانندگان اپرا را داشت؛ دم‌هاي وارفتة پوست روباهي که روي يقة کتش آويخته بود؛ و آن حلقة مصري مارمانند را به ياد دارم. زبان اسپانيايي را که تعريفي نداشت با لحني طنين‌دار و بدون مکث صحبت مي‌کرد و من خيال مي‌کردم که او تنها زن اتريشي در پشت آن ميز طولاني چوبي است. اما اشتباه مي‌کردم، او توي کلمبيا متولد شده بود، و در دوران بچگي و در فاصلة دو جنگ به اتريش آمده بود تا در رشتة موسيقي و آواز درس بخواند. سي سالي داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگي به دل نمي‌زد و پيش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابي بود و حيرت همه را برمي‌انگيخت.
وين هنوز شهر سلطنتي کهني بود که موقعيت جغرافيايي‌اش در ميان دو دنياي آشتي‌ناپذير، پس از جنگ جهاني دوم، آن‌را به‌صورت بهشت معاملات بازار سياه و جاسوسي بين المللي در‌آورده بود. من جايي دنج‌تر براي هم‌ميهن فراري‌ام، که هنوز توي ميخانة سر نبش دانشجويان غذا مي‌خورد، سراغ نداشتم. او صرفاً به خاطر پاي‌بندي به ريشه‌هايش آن‌جا مي‌آمد چون آن‌قدر پول داشت که غذاي همة دوستان پشت ميزش را حساب کند. هيچ‌گاه اسم حقيقي‌اش را نمي‌گفت و ما هميشه او را با نامي آلماني، که راحت نمي‌شد تلفظ کرد، مي‌شناختيم؛ نامي که ما آمريکاي لاتيني‌ها در وين برايش ساخته بوديم؛ يعني فروفريدا. من تازه به او معرفي شده بودم که با گستاخي بي‌شائبه‌اي از او پرسيدم، چطور پا به دنيايي گذاشته که اين همه با تپه‌هاي بادخيز کينديو متفاوت و دور است و او اين جملة بهت‌انگيز را پاسخ داد:
« من رؤياهامو مي‌فروشم.»
در واقع همين تنها حرفة او بود. او فرزند سوم از يازده فرزند مغازه‌دار مرفهي در کالداس سابق بود و همين‌که زبان باز کرد، اين عادت زيبا را در خانواده‌اش تعميم داد که همه، پيش از صبحانه، خواب‌هاي‌شان را تعريف کنند؛ يعني وقتي که کيفيت الهام‌بخشي در انسان به ناب‌ترين شکلي در حال پا گرفتن است. در هفت سالگي خواب ديد که يکي از برادرهايش را سيلاب برده. مادرش، صرفاً از روي خرافه‌پرستي قدغن کرد که پسرش توي آبکند شنا نکند با اين که او عاشق اين کار بود. اما فروفريدا از قبل به شيوة خود پيش‌بيني‌اش را اعلام کرده بود.
گفته بود: «معني اين خواب اين نيست که برادرم غرق مي‌شه بلکه منظور اينه که نبايد لب به شيريني بزنه.»
تعبير او براي پسر پنج ساله ظاهراً روسياهي به دنبال داشت ؛ چون او نمي‌توانست روزهاي يکشنبه را بدون قاقالي‌لي به شب برساند. مادر که به استعداد غيبگويي دخترش اطمينان داست اخطار را جدي گرفت. اما در اولين لحظه‌اي که از پسر غافل ماند او با يک تکه شيريني کارامل که پنهاني مشغول خوردنش بود خفه شد و راهي براي نجاتش نبود.
فروفريدا گمان نمي‌کرد که از راه استعدادش بتواند زندگي کند تا اين که زمستان‌هاي طاقت‌فرساي وين عرصه را بر او تنگ کرد. آن‌وقت بود که او در اولين خانه‌اي که علاقه پيدا کرد زندگي کند به دنبال کار بر‌‌آمد و وقتي که از او پرسيدند چه کاري از دستش برمي‌آيد فقط اين نکته را به زبان آورد: «من خواب مي‌بينم.» به تنها کاري که نياز داشت توضيحي مختصر براي خانم خانه بود و آن‌وقت با دستمزدي که تنها مخارج جزئي او را برمي‌آورد استخدام شد، اما يک اتاق قشنگ و سه وعده غذا در اختيار داشت، به‌خصوص صبحانه که خانواده مي‌نشستند تا از آيندة نزديک تک تک اعضا خبر پيدا کنند: پدر کارشناس امور مالي بود؛ مادر زن بشاشي بود و به موسيقي مجلسي عشق مي‌ورزيد؛ و دو بچة يازده و نه ساله. آن‌ها همه مذهبي بودند و به خرافات تمايل داشتند و با علاقه به گفته‌هاي فروفريدا دل مي‌دادند که تنها وظيفه‌اش کشف سرنوشت روزانة خانواده از طريق رؤياهاي آن‌ها بود.
فروفريدا براي مدتي طولاني و به‌خصوص در طول سال‌هاي جنگ، که واقعيت شرارت‌بارتر از کابوس بود، کارش را به خوبي انجام مي‌داد. تنها او بود که در سر صبحانه تصميم مي‌گرفت که هر کس در هر روز دست به چه کاري بزند و چگونه بزند تا اين که پيش‌گويي‌هايش به صورت قدرت مطلق خانه در‌آمد. سلطه‌اش بر خانواده بي‌چون و چرا بود. جزئي‌ترين آه به اجازة او از دهان برمي‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هايي که من در وين بودم در گذشت و اين بزرگواري را نشان داد که قسمتي از دارايي‌اش را براي آن زن به جا گذاشت به اين شرط که فروفريدا به ديدن خواب‌هايش براي خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من براي مدتي بيش از يک ماه در وين ماندگار شدم و در شرايط طاقت‌فرساي دانشجويان ديگر سهيم بودم و به انتظار پولي لحظه‌شماري مي‌کردم که هيچ‌وقت به دستم نرسيد. ديدارهاي فروفريدا که با دست و دلبازي توأم بود با آن غذاهاي بخور و نمير براي ما جشن به حساب مي‌آمد. يک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توي گوش من با قاطعيت زمزمه کرد:
« فقط اومدم به‌ت بگم که ديشب خواب‌تو ديدم. بايد فوري از اين‌جا بري و تا پنج سال اين طرف‌ها پيدات نشه.» و جاي درنگ باقي نگذاشت. گفته‌اش با چنان قاطعيتي همراه بود که من همان شب سوار آخرين قطار رم شدم.
گفته‌اش آ‌ن‌قدر بر من تأثير گذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمي دانسته‌ام که از فاجعه‌اي که قرار بوده دامن‌گيرش شود جان به در برده و هنوز که هنوز است پايم به وين نرسيده.
پيش از آن واقعة ناگوار هاوانا، فروفريدا را يک‌بار طوري نامنتظرانه و تصادفي ديدم که برايم راز‌آميز بود. اين اتفاق در روزي پيش آمد که پابلونرودا در طول يک سفر دورودراز، براي يک اقامت موقتي، براي اولين بار از هنگام جنگ داخلي، پا به اسپانيا گذاشت. نرودا يک روز صبح را به قصد شکار کتاب‌هاي ناب دست دوم با ما گذراند و توي پورتر يک جلد کتاب قديمي از ريخت افتاده را، که شيرازه‌اش از هم پاشيده بود، خريد و در ازايش قيمتي پرداخت که دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانة رانگون مي‌شد. در لابه‌لاي جمعيت مثل فيل معلولي حرکت مي‌کرد و هر چيزي را که مي‌ديد با کنجکاوي بچگانه به دنبال طرز کارش بود، چون دنيا در نظرش اسباب‌بازي کوکي گنده‌اي مي‌آمد که زندگي از آن ساخته مي‌شد.
من کسي را نديده‌ام که به اندازة او به يکي از پاپ‌هاي رنسانس شبيه باشد، چون آدمي شکم‌باره و ظريف بود و حتي، به رغم ميلش، در صدر ميز مي‌نشست. همسرش، ماتيلده، پيش‌بندي دور گردنش مي‌آويخت که بيش‌تر به درد آرايشگاه مي‌خورد تا سر ميز غذا، اما اين تنها راهي بود که سراپايش غرق سس نمي‌شد. آن روز در رستوران کاروالرياس يکي از روزهاي معمول زندگي او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت يک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عين حال بشقاب‌هاي ديگران را با چشم بلعيد و از هر کدام با لذتي چشيد که انگار خواسته باشد صدف‌هاي خوراکي معمول گاليسيا؛ صدف‌هاي پوسته سياه کانتابريا؛ ميگوهاي آليکانته و خيارهاي دريايي کوستا براوا را، که خواستاران زيادي دارد، بخورد. و درين ميان مثل فرانسوي‌ها از چيز ديگري به‌جز غذاهاي لذيذ آشپزخانه صحبت نمي‌کرد، به خصوص خرچنگ ما‌قبل تاريخي شيلي که توي قلبش جا داشت. ناگهان از خوردن دست کشيد، شاخک‌هاي خرچنگ‌وارش را تنظيم کرد و با لحني بسيار آرام به من گفت:
« يه نفر پشت سر منه که چشم از من بر‌نمي‌داره.»
از روي شانه‌اش نگاه کردم و ديدم درست مي‌گويد. سه ميز آن طرف‌تر زني جسور با کلاه قديمي و اشارپي ارغواني بدون شتاب غذا مي‌خورد و به او خيره شده بود. بي‌درنگ او را به جا آوردم. پير و چاق شده بود اما او همان فروفريدا بود با حلقة مارمانند در انگشت اشاره.
فروفريدا با نرودا و همسرش سوار يک کشتي بود که از ناپل راه افتاده بود. اما توي کشتي هم‌ديگر را نديده بودند. او را دعوت کرديم تا سر ميز ما قهوه بنوشد و من تشويقش کردم تا از رؤياهايش بگويد و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنايي نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که به رؤياهاي پيش‌گويانه اعتقادي ندارد.
گفت:« فقط شعره که غيبگوست.»
پس از صرف ناهار و در طول قدم زدن اجباري در طول رامبلاس، من و فروفريدا خود را عقب کشيديم تا خاطرات‌مان را تعريف کنيم بي‌آن که گوش کسي بشنود. فروفريدا گفت که اموالش را در اتريش فروخته و در اپورتوي پرتغال جاي دنجي پيدا کرده وتوي خانه‌اي که توضيح داد کاخي قلابي بر روي تپه است زندگي مي‌کند که از آن‌جا چشم‌انداز سراسر اقيانوس تا کشورهاي امريکاي جنوبي پيداست. هر چند صريحاً نگفت اما از گفته‌هايش اين موضوع روشن بود که با خواب‌هاي پياپي، داروندار مشتريان پروپاقرصش را در وين بالا کشيده. اما اين موضوع تعجب مرا برنينگيخت، چون نظرم هميشه اين بوده که رؤياهاي او چيزي بيش از ترفندي براي گذران زندگي نيست و اين موضوع را با او در ميان گذاشتم.
غش‌غش زير خنده زد و گفت: « مث هميشه پررويي.» و چيز ديگري نگفت، چون بقية افراد به انتظار نرودا ايستاده بودند تا او صحبت‌هايش را به زبان عاميانة شيليايي با طوطي‌هاي رامبلا د لوس پا خاروس تمام کند. وقتي گفت‌وگوي‌مان را از سر گرفتيم فروفريدا موضوع را عوض کرد. 
گفت:« راستي، مي‌توني برگردي وين.»
تنها در اين وقت بود که به صرافت افتادم سيزده سال از اولين ملاقات ما گذشته.
گفتم:« حتي اگه رؤياهات نادرست باشه به هيچ ‌وجه برنمي‌گردم، اينو گفته باشم.»
در ساعت سه ما او را به حال خود گذاشتيم تا نرودا را براي رفتن به محل خواب نيم‌روز مقدس او هم‌راهي کند، که در خانة ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتي آدم را به ياد مراسم چاي ژاپني‌ها مي‌انداخت. بعضي پنجره‌ها مي‌بايست باز باشند و بعضي ديگر بسته باشند تا ميزان کامل گرما حاصل شود و نوع خاصي نور از جهتي خاص مي‌بايست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بي‌درنگ به خواب رفت و، مثل بچه‌ها، ده دقيقه بعد بيدار شد که اصلاً انتظارش را نداشتيم. سروکله‌اش در اتاق پذيرايي پيدا شد، سرحال و با نقشي که بالش بر گونه‌اش جا گذاشته بود.
گفت:« من خواب اون زني رو ديدم که خواب مي‌بينه.»
ماتيلده از او خواست که خوابش را برايش تعريف کند.
گفت:« خواب ديدم که اون زن داره خواب منو مي‌بينه.»
من گفتم:« اين موضوع از داستان‌هاي بورخسه.»
با ناراحتي نگاهي به من انداخت.
« مگه اون اين موضوعو نوشته؟»
گفتم:« اگه هم ننوشته باشه يه روزي مي‌نويسه. اين يکي از مخمصه‌هاي اونه.»
همين که نرودا در ساعت شش غروب آن روز سوار کشتي شد با ما خداحافظي کرد، به تنهايي پشت يک ميز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاي رواني کرد که معمولاً موقع اهداي کتاب‌هايش با آن گل و ماهي و پرنده مي‌کشيد. با اولين اخطار« بدرقه‌کننده‌ها پياده شوند»، به دنبال فروفريدا گشتم و سرانجام همان‌طور که خداحافظي نکرده داشتيم مي‌رفتيم، در عرشة جهانگردها پيدايش کرديم. او هم چرتي زده بود.
گفت:« من خواب شاعرو ديدم.»
شگفت‌زده از او خواستم که خوابش را برايم تعريف کند.
گفت:« خواب ديدم شاعر داره خواب منو مي‌بينه.» و نگاه بهت‌زدة من اوقات او را تلخ کرد.« چه انتظاري داشتي؟ گاهي، ميون اون همه خواب، آدم خوابي مي‌بينه که هيچ ارتباطي با زندگي واقعي نداره.»
ديگر او را نديدم يا حتي به فکرش هم نيفتادم تا وقتي که خبر آن زن انگشتر مارمانند به‌دست را توي آن فاجعة ريويراي هاوانا شنيدم که جانش را از دست داده. چند ماه بعد که، در يک مهماني سياسي، تصادفي با سفير پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسة خود را بگيرم و از او سوأل‌هايي کردم. سفير با علاقه زياد و تحسين فوق‌العاده‌اي در بارة او داد سخن داد، و گفت:« شما نمي‌دونين چقدر اين زن خارق‌العاده بود. اگه مي‌دونسين يه داستان در باره‌ش مي‌نوشتين.» و با همين لحن و جزئيات بهت‌انگيز به گفته‌هايش ادامه داد، بي‌آن‌که سرنخي به دست من بدهد تا به نتيجه‌اي برسم.
سرانجام با لحني بسيار عيني پرسيدم: «آخر چه کار مي‌کرد؟»
آن‌وقت او مأيوسانه گفت: «هيچي، خواب مي‌ديد.»
مارس 1980


نقل از
بهترين داستان‌هاي کوتاه
گزيده و ترجمه احمد گلشيري


مرگ مدام در ماوراة عشق اثر ديگر گابريل گارسيا ماركز را اينجا بخوانيد


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0993
تاريخ ارسال : چهارشنبه 11 بهمن 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate