خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
سفر بي‌بازگشت هدايت

انجوي شيرازي

  هدايت قبل از سفر اروپا بي‌اندازه خسته بود، سلسلة اعصابش به کلي ازهم در رفته بود. محيط هم از هر جهت ناراحتي‌هاي او را تشديد مي‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و به عنوان مرخصي چهارماهه و استعلاجي راهي شد. البته نيتش اين بود که در اروپا کاري پيدا بکند که به وسيلة آن کار مدتي در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالي کردن اتاقش، بخشيدن اشياة اتاق يا کتاب‌هايش به اشخاص و بالاخص همراه بردن دورة آثارش- که ازهر نسخه يکي جلد کرده داشت ، و در آن‌ها تجديد نظر کرده بود- همة اين‌ها نشان مي‌داد که او به عزم يک سفر طولاني و يا لااقل بيش‌تر از چهار ماه رهسپار اروپا مي‌شود.
  در تهران ، گرفتن حقوق اداري و کارهاي ماليش را به آقاي محمد انجوي برادرم سپرد. در دي ماه1329 عازم اروپا شد و به فرانسه( پاريس) رفت. در اين سفر به هيچ کس کاغذ نمي‌نوشت فقط به من کاغذ مي‌نوشت آن هم نامه‌هاي خيلي مختصري که از پانزده تا بيست سطر تجاوز نمي‌کرد و در نامه‌هايش برخلاف هميشه که راجع به هيچ چيز ابراز علاقه نمي‌کرد، چند بار نوشت: به طوري که ابراز مي‌کردي و مي‌گفتي، يک هفته بعد از من به پاريس مي‌آيي، حالا چه شده که دير کردي؛ و اصرار مي‌کرد که من زودتر به پاريس بروم. بالاخره من به ژنو رفتم، چون در دانشگاه ژنو اسم نوشته بودم، از ژنو با او مکاتبه کردم و او را به ژنو دعوت کردم و او نوشت که: مي‌روم به هامبورگ پيش فريدون فروردين 1 و برمي‌گردم. قرار گذاشتيم در بازگشت او از هامبورگ به پاريس، من هم از ژنو به پاريس بروم و همين جور شد. يعني او چند روزي به هامبورگ رفت و برگشت و من هم از ژنو به پاريس رفتم.
  من پاريس را بلد نبودم، ناچار با تلفن در کافة« کليزه» در شانزه‌ليزه قرار گذاشتيم. به اتفاق دختر خانمي که با من آشنا بود و يکي ديگر از ايراني‌ها، رفتيم و در«کليزه» نشستيم. چند دقيقه‌اي گذشت که از پشت شيشة کافه ديدم هدايت مي‌آيد، با همان چهرة خسته و گرفته. نشستيم و قهوه‌اي خورديم و مرا به هتل خودش برد که نزديک پارک لوکزامبورگ بود. چون که هتل‌هاي آن‌جا ارزان قيمت‌تر بود، آن جا خانه گرفته بود. اسم هتل هم گويا Hotel des Mines بود. يک پيرزن هفتادسالة کوتاه قد غرغروي پاريسي دفتردار هتل بود. بغل ميز او که توي راهروي هتل گذاشته بود، توي يک چارچوب تخته‌اي، يک مشت کليد چراغ بود. من با تعجب پرسيدم اين کليدها چيست؟ گفت: اين هتل‌ها بس که ارزان است، شب ساعت يازده که مي‌شود چراغ‌هاي همة اتاق‌ها را خاموش مي‌کنند. اين کليدها، کليدهاي خاموشي است. پرسيدم ، خوب اگر يک نفر بعد از ساعت يازده بيايد چه مي‌کند؟ گفت: مجبور است توي اتاق شمع روشن کند.
  در طبقة دوم اين ساختمان کهنه وارد اتاق شديم. اتاق محقر و کوچکي بود. يک تختخواب کهنه کنار اتاق و يک ميز عسلي رنگ ورورفته هم وسط اتاق. البته توي اين اتاق يک دستشويي هم بود ولي از حمام و مستراح خبري نبود.
  به محض ورود به اتاق ديدم ديوارها و کف اتاق مي‌لرزد، تعجب من هدايت را متوجه کرد و توضيح داد که: نترس، خبري نيست، از زير اين ساختمان« مترو» رد مي‌شود، و طبعاَ اتاق و ساختمان که کهنه و قديمي است مي‌لرزد.
  من به او اصرار کردم حتماَ اين هتل را عوض کند. خود او هم موافقت کرد و گفت: مجبورم به يک هتل ارزان قيمت ديگر بروم، براي اين که اين جا تمام شب تا وقتي که مترو حرکت مي‌کند، مي‌لرزد، وقتي هم که حرکت مترو متوقف مي‌شود، خواب از سر من پريده...
  در پاريس بي‌حوصله‌تر از ايام اخير اقامتش در تهران شده بود و ديد تيره و تار او، تيره‌تر و تارتر شده بود. مثلاَ عزم داشتيم از خانه بيرون برويم، پاريس که اصلاَ هواي آفتابي کم دارد و همه به هواي ابر‌آلود آن عادت دارند( در تهران که بود از هواي ابرآلود خوشش مي‌آمد و تابش تند آفتاب« وغ‌زده» ناراحتش مي‌کرد، مي‌گفت هوا بايد ابرآلود باشد و باران ريز و نم‌نم بيايد و آدم بنشيند و آرام آرام ودکا بخورد) و آدمي که از آفتاب تند تهران در عذاب بود و قاعدتاَ بايد از آن هوايي که آرزويش را داشت لذت ببرد، مي‌گفت: ببين! اين هم از طالع نحس ماست، همين الآن که خواستيم از خانه بيرون برويم ابر شد.
  از جمله پيش‌آمدهاي بد يکي هم اعتصاب مکرر کارکنان متروي پاريس بود که طبعاَ فلج مي‌شد.
  توي خيابان مي‌خواستيم از اين ور رد بشويم به آن ور، هدايت همه‌اش مضطرب و منتظر بود که الآن با تاکسي و اتوبوس تصادف مي‌کنيم مي‌گفت:« عيبش اينه که کلکمان را نمي‌کند. مي‌ريم زير اتول بعد ناقص مي‌شيم و بايد يک عمر با کون کج، عصازنان نظارة خلق بشيم.»
  همان حال عصبي و تيره‌اي که در اواخر عمرش در تهران داشت تشديد شده بود و همه جا را تيره مي‌ديد.
  خوب، فکرش را بکنيد که بالاترين رقم حقوقي هدايت در آخرين روزهاي خدمتش در دانشگاه عبارت بود از ماهي چهارصد و نود تومن. آدمي مانند هدايت که خودش مي‌داند چه‌کاره است و دانشگاهي‌ها و حتي دوستان او که در خدمت دستگاه بودند مي‌توانستند وضعي و ترتيبي بدهند که هدايت هم مثل اشخاص ديگري که از طرف دولت ايران مأمور مطالعات فرهنگي مي‌شدند( مثالش محمد قزويني) به او هم مأموريتي بدهند؟ آيا نتيجة کار هدايت کم‌ارزش‌تر از ديگران بود؟
  در همين موقعي که هدايت آرزو داشت يک نان بخورونميري در پاريس داشته باشد و به کار و مطالعة خودش ادامه بدهد، ده‌ها و صدها نفر از طرف تمام دستگاه‌هاي دولتي مأمور مطالعه در اروپا بودند. مثلاَ از جانب شهرداري فلان مردک بي‌سوادي که حتي سواد خواندن و نوشتن زبان فرانسوي را نداشت مأمور مطالعات شهرسازي بود. فلان آدمي که هر را از بر نمي‌دانست از طرف وزارت ماليه مأمور مطالعات مالي و استخدامي بود. چندين نفر که صلاحيت علمي نداشتند و حتي زبان نمي‌دانستند مأمور امور فرهنگي ما بودند.
  در چنين وضعي که صدها نفر از صندوق دولت حقوق و خرج سفر و فوق‌العاده و انواع و اقسام مزاياي مالي داشتند و در پاريس ولو بودند، هدايت با حقوق 490 تومان مي‌بايست در پاريس زندگي کند.
  در تمام عمر هدايت، صد يک توجهي که به ديگران مي‌شد به هدايت نشد. در همان سال‌هايي که هدايت با بي‌اعتنايي و حتي با دشمني هيأت حاکمه ايران روبه‌رو بود، صدها نفر افراد بي‌هنر مدال علمي و هنري گرفتند ولي در قبال هيچ يک از کارهاي هدايت حتي دو سطر هم نه تمجيد بلکه حتي تشکر هم ازش نکردند. شما برداريد ببينيد کار هدايت راکه مشابهش را وزارت معارف وقت حق‌التأليف داده و ديگران نوشته‌اند: هدايت ترانه‌هاي خيام را نوشته و با پس‌انداز کردن از حقوق ناچيز خودش آن را چاپ کرده و بعد از آن، وزارت معارف حق‌التأليف گزاف به فروغي و غني داده که خيام بنويسند. خيام هدايت را با خيام فروغي و غني مقايسه مي‌کنيد... گناه هدايت هم فقط يک چيز بود: مناعت و بزرگ‌منشي . او مي‌خواست به خاطر هنرش او را بشناسند نه به خاطر زدوبند و تملق گفتنش يا به خاطر افراد متنفذ خانواده‌اش. مقصود اين که اين عوامل در هدايت همگي تأثير خود را گذاشته بود.
  برگرديم به داستان. بعد از چند روز آن هتل را عوض کرد اما به بهانة اين که من پاريس را بلد نيستم، ديگر نگذاشت به سراغ او بروم و خودش هر روز صبح به سراغ من مي‌آمد و اگر روزي هم دير مي‌کرد من بلافاصله به او تلفن مي‌کردم.
  همان‌طور که گفتم، در اين سفر پاريس، برخلاف انتظار هدايت که اميد داشت روزنة اميدي به رويش باز بشود يا تحولي در زندگيش ايجاد بشود يا فرضاَ از جانب حکومت رزم‌آرا به مناسبت بستگي، کاري برايش انجام بشود، بدبختانه از آن‌ها آبي گرم نشد و برعکس هر چه مي‌گذشت عواملي موجب مي‌شد که بر زدگي و دلسردي و خستگي و تأثر او بيفزايد. مثلاَ در پاسپورت او کلمه‌اي را درست ننوشته بودند و او به سفارت ايران در پاريس رفته بود تا آن کلمه را اصلاح کنند. او رفته بود به سفارت ايران پيش ايراني‌هايي که مي‌شناخت و گفته بود که اين کلمه را عوض بکنند. آن‌ها ظاهراَ منت ابواب جمعش کرده بودند و او از اين بابت خيلي ناراحت شده بود. شبي در پاريس با فريدون هويدا و يکي دو تا از اعضاي سفارت نشسته بوديم، وقتي که کمي ودکا خورد با اوقات تلخي همين مطلب را عنوان کرد و به صورت تندي به آن‌ها ايراد کرد.
  هدايت از بيماري و از ضعف نشان دادن، نفرت داشت و بدبختانه در اين سفر پاريس يکي از جهات تشديد و دلسردي و يأس توأم با خشم او بيماري و روحية ضعيف شهيد نورايي بود. شهيد نورايي بيمار ملازم بستر و رو به مرگ بود و اصرار داشت که هر روز هدايت به ديدن او برود و با بودن هدايت و مصاحبت با هدايت پريشاني خودش را تسکين بدهد اما وضع شهيد نورايي چه طور بود؟ دايماَ ناله مي‌کرد؛ دايماَ مي‌ترسيد؛ دايماَ از مردن خودش صحبت مي‌کرد؛ گاهي نيمه شب از خانه مي‌خواست بيرون بيايد و مي‌گفت که بس که توي خانه به من غذا نداده‌اند من ضعيف شده‌ام؛ مي‌گفت دکترها نمي‌فهمند مرا چه طور معالجه کنند. يک بار نيمه شب از رختخواب بيرون آمده بود و مي‌خواست از خانه فرار کند. هدايت از جانب زن شهيد نورايي تلفن ‌پيچ شده بود که  بيا و نگذار برود. ابتهاج ( ابوالحسن) سفير کبير ايران بود در پاريس، يک بار نصف شب شهيد نورايي تلفن کرد و به اصطلاح خودش حلال بودي طلبيد و وداع کرد.
  بالاخره ضعف روحي شهيد نورايي هدايت را چنان خسته و خشمگين کرده بود که يک روز هدايت گفت: تنها تفريح اين سفر بنده همينه که هر روز به چسناله‌هاي شهيد نورايي گوش بدهم. مردن که ديگر اين‌قدر آه و ناله و سروصدا نداره اگر آدم مي‌خواد بميره، لااقل مثل حيوانات آرام و بي سروصدا يک گوشه‌اي مي‌خزه و سرش را مي‌گذاره تا بميره.
  خود اين ملاحظة هر روزة اين بيمار محتضر که دوست او هم بود، ببينيد چه‌قدر در روحية خستة هدايت اثر بد مي‌گذارد.
  در ايامي که در پاريس بوديم شب و روز من او را رها نمي‌کردم ولي مصاحبت با يک همچو آدمي در چنين وضع و حال راستي ساده نبود.
  غالب روزها بهانه مي‌گرفت که از شهر برويم بيرون. من هم با او مي‌رفتم. به حومة پاريس مثل« کاشن» و« روبنسون» و امثال اين‌جاها مي‌رفتيم. مي‌گفت آن دفعه‌ها که در پاريس بودم اين‌جاها ميخانه‌ها و قهوه‌خانه‌هاي خوب داشت، حالا برويم تماشا. شايد هم وداع مي‌کرد با پاريس. ولي حالا بيش‌تر معتقد هستم براين که به دنبال قتل‌گاه خود مي‌گشت براي اين که وقتي به حومة پاريس مي‌رفتيم- مثلاَ به ميدان مشخصي از ميدان‌هاي« کاشن» مي‌رسيديم- مي‌گفت تو همين جا وايستا تا من بروم و برگردم. من از فاصلة پنجاه قدمي مي‌ديدم که زنگ خانه‌اي را فشار مي‌داد و صاحب‌خانه که بيرون مي‌آمد، باهاش شروع مي‌کرد به صحبت بعد هم راه مي‌افتاد.
  يک بار در« ربنسن» هي گشتيم و گشتيم و رفت با پيرزني صحبت کرد و برگشت و گفت اين جاها خيلي عوض شده ، ديگر ما اين‌جاها را به جا نمي‌آوريم، آن وقت‌ها خيلي بهتر از حالا بود يعني پاکيزه‌تر، آبادتر، باصفاتر؛ ولي حالا عوض شده. تصور من اين است که به دنبال اتاق گاز مي‌گشت.
  يک روز رفتيم به کنسولگري سويس در پاريس که ويزا براي سويس بگيريم. از اتفاقات خيلي نادر، روابط ايران و سويس تيره شده بود. علتش هم اين بود که در زمان حکومت رزم‌آرا، دولت ايران به دولت سويس فشار آورده بود که هر چه به ايران وارد مي‌کنيد در قبالش از معاملات پاياپاي بايد استفاده کنيد يعني ارز نمي‌دهيم، بايد جنس ببريد. جنس ايران هم به درد سويسي نمي‌خورد. پشم و پنبه و انقوزه و قالي و سبزه و خشکبار در بازار سويس مصرف چنداني ندارد. ماحصل بر سر اين ماجرا روابط ايران و سويس تيره شده بود و در نتيجه ايران و سويس، ويزا به اتباع يکديگر نمي‌دادند.
  باري ، رفتيم به کنسولگري سويس در پاريس، متصدي کنسولگري گفت تقاضا بنويسيد، نوشتيم و داديم. ايراد مضحکي گرفت. هدايت با نااميدي گفت: آقا اين کار سر نمي‌گيرد. اين دفعه ايراد گرفته که پنج روز دير آمديد و مي‌گويد برويد پانزده روز ديگر بياييد، پانزده روز ديگر هم که آمديم مي‌گويد تقاضايتان را با جوهر آبي نوشتيد قبول نيست، بايد با جوهر سبز بنويسيد.
  منظور اين که، درهرموردي او جنبة منفي و تيرة ماجرا را مي‌ديد، مثل اين که ديگر به کلي قطع اميدش شده بود. البته حوادث هم اين بدبيني‌ها را تشديد مي‌کرد به طوري که ضمن همة چاره‌جويي‌ها فکر کرديم به چکسلواکي برود و آن‌جا زبان پهلوي و ادبيات فارسي در دانشگاه درس بدهد ولي مي‌گفت من مي‌دانم اين کارهم سر نمي‌گيرد.
  ماحصل از کنسولگري سويس که نااميد شديم، من به احسان نراقي در ژنو نامه نوشتم که از طريق دانشگاه ژنو دعوت بشود از هدايت به عنوان يک دانشمند ايراني که مي‌خواهد براي دانشجويان در باب تاريخ و ادب ايران کنفرانس بدهد. نراقي در آن موقع دانشجو بود و با استادان دانشگاه آشنايي داشت. اين جا را داشته باشيد تا بعد.
  در اين ايام هدايت نقشه‌‌اي طرح کرد. حالا مي‌فهمم که مي‌خواست مرا از پهلوي خودش دور کند. يک بار آمد و گفت که مي‌خواهم بروم به لندن. حالا مي‌فهمم که او مي‌خواست به عنوان رفتن به لندن چند روز از او بي‌خبر بمانم. به او گفتم حالا موقع لندن رفتن نيست. زمستان است و لندن بدتر از پاريس است و شب و روز باران مي‌بارد و شهر غرق در تاريکي است...
  عاقبت گفت براي گرفتن ويزا تو منتظر اقدام نراقي نباش و خودت راه بيفت، برو به سويس و دست‌وپا کن که ويزاي مرا زودتر بدهند و به اين ترتيب مرا مجبور کرد که راه بيفتم به سويس. رفتم و او بليت راه‌آهن خريد و يک روز به حرکت من مانده، بستة کتاب‌هاي خودش را آورد و گفت اين‌ها نسخه‌هاي چاپي کتاب‌هاست که اگر بخواهيم يک روزي چاپ بکنيم بايد از روي اين‌ها چاپ بشود. با توجه به سوابق قضيه و اين مطلب که مرا مأمور مذاکره با ناشران کرده بود و اجازة چاپ آثارش را به کلبادي داده بود، يعني در واقع در اختيار من گذاشته بود، اين امر تعجب‌آور نبود.
  شب را با هم بوديم و شام خورديم و از هم جدا شديم و فردايي که سر شبش من بايد به ژنو مي‌رفتم، باز هدايت به سراغ من آمد. در مدتي که در پاريس بوديم هفته‌اي يکي دو بار من و او با مهندس غلام‌حسين فريور ناهار مي‌خورديم. همان فريور مجلس. در يکي از همين روزها هم بود که فريور خبر تروز رزم‌آرا را به من داد. باري، آن روز صبح آمد و با فريور هم قرار داشتيم، رفتيم ناهار خورديم و بعد از ناهار هم توي يکي از کافه‌هاي ميدان« اتوال» نشستيم. هدايت شروع کرد به تعريف کردن وقايع خنده‌آور دوران تحصيل خودش و فريور و هم‌شاگردي‌هاي ديگرش در پاريس- آخر فريور هم از هم‌شاگردي‌هاي هدايت بود دراروپا- از دکتر علي‌اکبر روحبخش معروف به هالو و ديگران، قصه‌هاي مسخرة زمان تحصيل، و اداي ناظم و معلمين را در‌آوردن و شوخي‌هايي که با دکتر هالو مي‌کرد. و به دنبال هر قصه‌اي چنان خنده‌هايي مي‌کرد که تمام دندان‌هايش پيدا مي‌شد. کسي که اين حالت شاد و سرحال را مي‌ديد هيچ نمي‌توانست حدس بزند که در پشت کلة اين آدم چه مي‌گذرد. شايد خنده‌هاي عصبي بود که ما ملتفت نبوديم.
  بالاخره نزديک به ساعت حرکت قطار، فريور خداحافظي کرد و از ما جدا شد. هدايت آمد به هتل من( هتل سيسيليا). چمدان را با بسته‌هاي کتاب‌ها برداشتيم و با او سوار تاکسي شديم. همين‌طور که روي گار راه‌آهن مي‌رفتيم، هوا ابرآلود و تاريک بود، باران ريز سمجي مي‌آمد و خيلي غمگين بود. تاکسي به ايستگاه « شاتله» رسيد. در آن جا هدايت گفت که من ديگر مي‌روم و از تاکسي پياده شد و رفت و در زير باران و تاريکي هوا از نظر من محو شد و ديگر او را نديدم.
  چه پيش از رفتن من به پاريس و حتي پيش از اين که به اروپا بروم به هيچ کس نامه نمي‌نوشت. فقط نامه‌هاي ده سطري و پنج سطري به من مي‌نوشت. بعد که من به سويس رفتم، باز مرتب من نامه مي‌نوشتم و ايشان جواب مي‌داد تا در پاريس همديگر را ديديم. يعني او به هامبورگ رفت و برگشت. بنا به اين قاعده من انتظار داشتم که از سويس هم که دوباره براي او نامه مي‌نويسم، اوجواب بدهد. در حالي که اين دفعه که پنج يا شش روز طول کشيد يعني از روزي که من از پاريس خارج شدم تا روزي که آن اتفاق افتاد، جمعاَ پنج يا شش روز شد نامه‌اي برايم ننوشت. من شب از پاريس حرکت کردم، و همان فردايي که در ژنو بودم براي او کاغذ نوشتم، به دنبال آن روز بعد و روز بعدتر نامه نوشتم. اين نامه‌‌ها بي‌جواب ماند اما نامه‌ها به دستش مي‌‌رسيده ولي جواب نمي‌‌داد و اين خلاف معهود بود. نگران شدم. اول حمل بر خستگي او کردم بعد در آخرين کاغذي که به او نوشتم همين را اشاره کردم و نوشتم در تهران هم شما حوصله نداشتيد که به کسي کاغذ بنويسد ولي هر چند روز يک بار چند کلمه هم که شده براي من مي‌نوشتيد در سفر سويس هم همين‌طور. حالا چه شده که نامه نمي‌نويسيد؟ بعد نوشته بودم که اگر جواب اين نامه آخري را هم ندهي من به پاريس مي‌آيم تا ببينم چه علتي دارد که شما جواب نامه‌ها را نمي‌دهيد. نامه‌هاي من تا آخرين روزي که به آن اتاق محلةChampionnet برود که يک اتاق در يک آپارتمان( استوديو) بوده، به دستش مي‌رسيده متأسفانه اين نامه هم بي‌جواب ماند اما برگشت . فرداي آن روز احسان نراقي آمد و خبر واقعه را داد. يک روز بعد هم پاکت خودم برگشت که رويش دو تا مهر خورده بود:
Ritour a' l'envoyeur
12/4/51
Parti sans laisser d'adresse.
 
 
از کتاب صادق هدايت ، دربوتة نقد و نظر
گردآوري: مريم دانايي برومند
نشر بوم
بهار 1377، تهران.
حروف‌چين: شراره صادقي گرمارودي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA2041
تاريخ ارسال : یکشنبه 01 اردیبهشت 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

نويسنده بايد از پيش داوري‌هاي زمانه‌اش فراتر برود - محمد بهارلو

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

آيا هر متني «اتوبيوگرافيک» است؟ - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

رمان‌محوري - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate