خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
ميله‌ها در درون من‌اند

گوستاو يانوش

برگردان: فرامرز بهزاد


دفتري که فرانتس کافکا در آن کار مي‌کرد، اتاقي بود کمابيش بزرگ و با سقفي نسبتاً بلند که با وجود اين، تنگ بنظر مي‌آمد. اثاث و ظواهر ديگرش، آراستگي و وقار دفتر رئيس يک مؤسسة بزرگ حقوقي را به‌ياد مي‌آورد. اين اتاق، دو در بزرگ دو لنگة سياه رنگ و براق داشت. يکي از درها به راهروي تاريک اداره باز مي‌شد که پر از قفسه‌هاي بلند پرونده بود و هميشه بوي دود ماندة سيگار و گرد و خاک مي‌داد. در دوم که در ديوار سمت راست اتاق تعبيه شده بود، به اتاق‌هاي ديگر طبقة اول مؤسسه بيمة سوانح باز مي‌شد. ولي اين در را- تا آن‌جا که به‌ياد دارم- هيچ‌گاه باز نمي‌کردند. ارباب رجوع و کارمندان، معمولاً از در راهرو وارد اتاق مي‌شدند. در که مي‌زدند، فرانتس کافکا با يک«بفرمائيد» مختصر و نه‌چندان بلند پاسخ مي‌داد، در حالي که همکار و هم‌اتاقي‌اش معمولاً آمرانه و با اوقات تلخي فرياد مي‌زد: «بيائيد تو.»
با اين لحن، مردي که سال‌هاي متمادي پشت ميز مقابل کافکا کار مي‌کرد، مي‌خواست ناچيز بودن ارباب رجوع را، در همان آغاز ورودشان به اتاق، به رخشان بکشد. ظاهر او هم کاملاً به اين لحن مي‌خورد: يقة بلند آهارزده؛ کراوات پهن و سياه‌رنگ؛ جليقه‌اي که دگمه‌هايش تا نزديک گردن مي‌رسيد؛ فرقي که با دقت تمام در موهاي کم‌پشت و پيشاب رنگش باز شده بود و تا پس گردنش ادامه داشت؛ گرهي که همواره بر ابروهاي زردش نشسته بود؛ و بالاخره، چشم‌هاي آبي رنگ و کمابيش بر‌آمده‌اش که به چشم‌هاي غاز مي‌مانست.
به‌ياد دارم که فرانتس کافکا، هر بار که صداي آمرانة «بيائيد تو»ي هم‌اتاقي‌اش بلند مي‌شد، تکان خفيفي مي‌خورد. حالتي داشت گوئي سر خود را خم کرده، با سوةظني آشکار از پائين به بالا او را مي‌نگرد و هر آن انتظار فرود آمدن ضربه‌اي را دارد. فرانتس کافکا اين حالت را حتي در مواقعي که هم‌اتاقي‌اش با لحني محبت‌آميز با او صحبت مي‌کرد، به خود مي‌گرفت. پيدا بود که در برابر ترمل   فشاري روحي در خود احساس مي‌کند.
از اين رو، پس از يکي دوبار که در مؤسسة بيمة سوانح به ديدن او رفته بودم، پرسيدم: «مي‌توانيم در حضور او آزادانه صحبت کنيم؟ فکر نمي‌کنيد بعداً پشت سرمان حرف‌هائي بزند؟»
ولي کافکا با تکان سر نفي کرد: «نه، فکر نمي‌کنم. ولي از آدم‌هائي که مثل او نگران ُپستشان هستند، هر کثافت‌کاري‌اي بر‌مي‌آيد.»
«ازش مي‌ترسيد؟»
کافکا با دستپاچگي تبسم کرد: «اسم ميرغضب بد در رفته است.»
« منظورتان چيست؟»
« اين روزها، ميرغضبي شغل اداري شريفي است که حقوقش بر اساس معيارهاي اداري تعيين مي‌شود و خوب هم هست. پس دليلي ندارد که در باطن هر کارمند شريفي، يک ميرغضب نهفته نباشد.»
« ولي کارمندها که آدم نمي‌کشند!»
کافکا گفت:« اختيار داريد» و دست‌هايش را به صداي بلند روي ميز زد:
« آن‌ها انسان‌هاي زنده و تحول‌پذير را به شماره‌هاي مردة ثبت که قابليت هيچ تغييري را ندارند، تبديل مي‌کنند.»
واکنش من نسبت به اين گفته، فقط سر تکان دادن خفيفي بود، چون پيدا بود که کافکا با اين تعميم مي‌خواست از زير بار تشريح شخصيت هم‌اتاقي‌اش شانه خالي کند. سعي مي‌کرد روابط تيره‌اي را که سال‌هاي متمادي ميان او و همکار بلافصل اداري‌اش حکمفرما بود، پرده پوشي کند. ولي دکتر ترمل از بيزاري کافکا بي‌خبر نبود، چون لحن صحبتش- چه راجع به موضوعات اداري و چه خصوصي- رياست‌مآبانه و در عين حال آميخته بامختصري تفقد بود، وهمواره توأم با تبسم تمسخر‌آميز مردي دنيا ديده. مگر مي‌شد براي کساني مثل دکتر کافکا و مهمان‌هاي معمولاً جوان او- و بخصوص من!- اصولاً اهميتي قائل شد؟
نگاه ترمل در کمال وضوح مي‌گفت: نمي‌فهمم چطور ممکن است شمايي که مشاور حقوقي اين مؤسسه هستيد، با اين پسربچه‌هايي که دهانشان هنوز بوي شير مي‌دهد، همان رفتاري را داشته باشيد که با همقطارهايتان داريد؟ چطور مي‌توانيد با علاقه به حرف‌هايشان گوش کنيد و در مواردي حتي اين احساس را داشته باشيد که ممکن است از آن‌ها چيزي ياد گرفت؟
همکار بلافصل کافکا، انزجار خود را نسبت به او و ملاقات‌هاي خصوصي‌اش پنهان نمي‌کرد. و چون در هر حال ناچار بود فاصلة خود را با اين گونه اشخاص حفظ کند، هميشه از اتاق خارج مي‌شد- دست کم هر بار که من وارد دفتر مي‌شدم. در اين موقع، دکتر کافکا معمولاً آشکارا نفس راحتي مي‌کشيد و تبسم مي‌کرد. ولي من فريب نمي‌خوردم. ترمل برايش عذابي بود. به اين جهت، روزي به او گفتم: «زندگي کردن با چنين شخصي واقعاً سخت است.»
ولي دکتر کافکا به علامت اعتراض دست‌هايش را با حرکتي سريع بلند کرد.
« بهيچ وجه. اشتباه مي‌کنيد. او از کارمندهاي ديگر بدتر نيست. برعکس: حتي بهتر هم هست. معلوماتش خيلي خوبست.»
جواب دادم:« ولي شايد فقط مي‌خواهد اين معلومات را به رخ ديگران بکشد.»
کافکا تصديق کرد: «بله، شايد. اين کار را خيلي‌ها مي‌کنند، بدون اينکه واقعاً کاري ازشان ساخته باشد. ولي دکتر ترمل آدم واقعاً پرکاري است.»
آه کشيدم و گفتم: «بسيار خوب، شما ازش تعريف مي‌کنيد، باوجود اين مي‌دانم که از او هيچ خوشتان نمي‌آيد. با اين تعريف فقط مي‌خواهيد تنفرتان را پرده‌پوشي کنيد.»
چشم‌هاي کافکا برق زد. لب پائينش را به دندان گزيد و من توضيحم را تکميل کردم: «او براي شما موجودي غريب است. نگاهتان طوري است انگار داريد جانور عجيبي را در قفس تماشا مي‌کنيد.»
ولي دکتر کافکا تقريباً با عصبانيت به چشم‌هايم خيره شد و با صدايي آهسته و گرفته که پيدا بود احساس شديدتري را کتمان مي‌کند، گفت: «اشتباه مي‌کنيد. من در قفس هستم، نه ترمل.»
« مي‌فهمم. اداره...»
دکتر کافکا حرفم را قطع کرد: «نه تنها در اداره، بلکه اصولاً.» دست راستش را مشت کرد و روي سينه‌اش گذاشت: «ميله‌ها در درون من‌اند.»
چند ثانيه يک‌ديگر را خاموش نگاه کرديم. بعد در زدند. پدرم وارد شد. هيجان از بين رفت. ديگر فقط راجع به موضوع‌هاي بي‌اهميت صحبت کرديم، ولي طنين گفتة کافکا، «ميله‌ها در درون من‌اند»، هنوز در وجودم مي‌پيچيد. نه تنها در آن روز، بلکه هفته‌ها و ماه‌هاي متوالي.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانويس:
1. Treml



بر‌گرفته از کتاب « گفت‌وگو با کافکا»
گوستاو يانوش


 


حروف‌چین: شراره صادق‌ي گرمارود‌ي


نسخه قابل چاپ
شناسه : TA1373
تاريخ ارسال : چهارشنبه 20 تیر 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
اشطباهات لپي - زيگموند فرويد

شیفتگی پرشور زنان - راینر ماریا ریلکه

هنر خلق حماسه - اومبرتواكو

ترجمانِ کرانة اقیانوس - نامه خولیو کورتاسار به پابلو نرودا

بلندي‌هاي بادگير، غرور و تعصب و آلیس مونرو - مارگارت اتوود

برای تقویت ذهنِ ادبی‌تان پایِ ادبی‌تان را به کار اندازید - جویس کارول اوتس

خسته‌ای فلیسه! - فرانتس كافكا

روزی که سنت اگزوپری در آسمان ناپدید شد - مرگ آنتوان دوسنت اگزوپری به روایت ژول روی

معنا، قصد و زمینه - جاناتان کالر

برگی از یادداشت‌های روزانه کافکا -

23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند - گرگ دوهرتی

چرا ما ايده آليست نيستيم - فريدريش نيچه

خواب کافکا - فرانتس کافکا

نامه‌ای از جویس - برگردان: احمد اخوت

نويسنده و ترجمة اثرش - اومبرتو اكو

باغ آلبالو، شگفت‌آور، موزون و فصيح - نامه‌اي از الگا كنيپر به چخوف

تقلید نمی‌تواند معیار باشد - لئو تولستوی

من کارگردان شدم ولی خواهرم ... - اينگمار برگمن

شناخت چيست؟ - فريدريش نيچه

دو کلمه حرف حساب - ارنست همینگ‌وی

اگر مي‌خواهي فيلسوف باشي، رمان بنويس - از يادداشت هاي روزانه آلبر كامو

و سروانتس دن کیشوت را نوشت... - پيتر ادوارد راسل

پيش داوري‌هاي زن و مرد در مورد عشق - فریدریش نیچه

دو نامه‌ جويس به خاله جان ژوزفين‌اش - جیمز جویس

روابط همنشيني و جانشيني از نظر سوسور - آنه ماری دینه سن

کشکولی از سخنان برندة جایزة نوبل 2008 - ژان ماری گوستاو لوکلزیو

تراژدي و انسان معمولي - آرتور میلر

روزی که عشقم را ندیدم - ولفگانگ گوته

تکنیک رمان پلیسی - آر. اچ. سامپون

ادب ايران - از هزاردستان تا بوف کور - پروفسور الول ساتن

دربارة لئو تولستوی - جورج لوکاچ

راهنماي مختصر و در عين حال مفيد، براي نافرمانيِ مدني - وودي آلن

فئودور داستايوسكي - فئودور داستايوسكي

نوشتن و فرسودگي - كريستين بوبن

همينگ‌وي و سانسور آنگلوساكسوني - برگرفته از مجله نيويوركر

شناخت، عشق و زندگي - دانته

كتاب دلواپسي - فرناندو پسوا

راوي، فضا - ماريو وارگاس يوسا

نوشتن پيشه‌ي من است - ناتاليا‌گينزبورگ

سه نامه چخوف به همسرش - آنتوان چخوف

استفان مالارمه - آندره ژيد

از يادداشت‌هاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

از دفترهاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

حضوري بسيار استوار - هانريش فورمگ

ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ - آندره ژيد

سخنراني آيزاک باشويس سينگر در مراسم جايزه نوبل 1978 - آيزاک باشويس سينگر

ماجراي عشق گوته به شارلوت فن اشتاين - اميل لودويگ

ناگزيري و تصادف در بازنمايي درون‌ماية داستان - جورج لوكاچ

آن‌ها از قفس فرار نکرده‌اند - هاينريش بل

خواندن کتاب - برتولت برشت

زندگي‮نامه من و نامة بابام - کورت توخولسکي

دربارة عشق - ريلکه

اعتصاب غذا - فرانتس کافکا

چرا راهبه نماندم؟! - کارن آرمسترانگ

معيار توفيق - رولان بارت

تأثير آثار هدايت در اروپا - آندره روسو

تاريخي شخصي - اورهان پاموک

نماينده نسلي که به درون خويش تبعيد شد* - هانريش بل

و ماه خائن نبود - خوزه لوييس دبيا يونگا

ديالکتيک تنهايي - اوکتاويو پاز

اولين پاسپورت من - اورهان پاموک

تخيل شكننده - ارنست بكر

طرح‌هايي از بوهميا - دوريس لسينگ

زنان رويا بافند، مثل غنچه‌هاي كوچك - ليديا چوكفسكايا

چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ - دوريس لسينگ

فرهنگِ شيطاني اصطلاحاتِ ادبي - آمبروز بيرس

از يونگ به جويس، موضوع:... - کارل - گوستاو – يونگ

ادبيات چيست؟ - تري ايگلتون

پرومتئوس - فرانتس کافکا

نامه‮اي از تِرِز به هدايت -

رمان و اروپا - ميلان کوندرا

روابط خانوادگي در ادبيات عامة ايران - ل.پ.الول ساتن

ميله‌ها در درون من‌اند - گوستاو يانوش

دانته برترين واقع‌گرا - مايکل ديردا

چگونه مي‌توان هم واضح بود و هم خوشاهنگ - ميريام آلوت

متن روايي، جايگاهي براي تلفيق - ژان ميشل آدام- فرانسوازرواز

آخرين مقالة آرت بوخوالد - آرت بوخوالد

عمل روايت - ژان ميشل آدام- فرانسواز رواز

چرا مي‌نويسم - جرج اورول

كافكا، ريلكه و رامپل استيل اسكين - ادريس پِري‌

سخني دربارة آوان‌گارد - اوژن يونسكو

تک‌گفتاري دروني - له‌اون ايدل

چخوفِ با وقار - ايوان بونين

جوزف كنراد از ديدگاه برتراندراسل - برتراندراسل

رمان و توصيف در قصة امروز - ألن رب- گري‎يه

نوع شناسي داستان پليسي1 - تزوتان تودورف

جيمز جويس - ويل دورانت

خاطره و فراموشي - پل ريکور

ارنست همينگوي * - ويل دورانت

از واقع‌گرايي تا واقعيت - آلن رب-گري‎يه

ايدئولوژي ادبيات مدرن - گئورگ لوکاچ

نويسنده، نقد و فرهنگ - جورج لوکاچ

فاکنر در درة مرگ - تام دارديس

طبيعت، انسانيت، تراژدي - آلن رب‌ـ گري‌يه

قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست - خوان گويتي سولو*

آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم - ريموند كارور

عليه رمان نو - روبر کان، فرانسوا مورياک، ادوار لوپ و آندره سوواژ، دني سن ژاک

من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم - آلن رب‌گري‌يه

شب با کالسکه مي‌آيد - فرناندو پسوا

هزارويک شب - خورخه لوئيس بورخس

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

بورخس و روايتِ داستان (فصلي از كتاب به سوي نظريه توليد ادبي) - پي‏ير ماشري

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate