خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
ايدئولوژي ادبيات مدرن

گئورگ لوکاچ

برگردان: اصغر مهدي‌‌‌زادگان
 
Gyorgy Lukacs          اعتبار «رابرت موزيل»(1) به‌اين است که از اشاره‌هاي ضمني روش کار خويش کاملاً آگاه بود. او دربارة قهرمان خود، اولريش، اظهار داشت«او با انتخابي ساده روبه رو استيا هم‌رنگ جماعت گردد (زماني که در روم هستي هم‌چون رومي عمل کن) يا دچاراختلال عصبي شود». در اين‌جا موزيل مسألة مرکز‌ي ادبيات مدرن، آسيب‌شناسي (2) رواني را مطرح مي‌کند.
          اين مسأله ابتدا در دورة ناتوراليسم به‌طور گسترده مورد بحث واقع شد. بيش از پنجاه سال پيش، « آلفرد کر»(3) منتقد برجستة ادبيات نمايشي برلين نوشت«بيمارگونگي به‌درستي، شعر ناتوراليسم است. در زندگي روزمره ما چه چيزي شاعرانه است؟ اختلال عصبي، گريز از جريان عادي ملال‌انگيز زندگي. تنها در اين طريق است که مي‌توان با حفظ فضاي واقعيت، شخصيت را به سرزمين کمياب‌تر انتقال داد». در اين‌جا اين تصور جالب است که ضرورت بيمارگونگي از کيفيت ملال‌انگيز زندگي در نظام سرمايه‌داري ريشه مي‌گيرد. معتقدم (به‌اين نکته باز خواهم پرداخت) که در نوشتة مدرن از ناتوراليسم به مدرنيسم امروز ما تداومي وجود دارد؛ تداومي محدود، مسلماً، به اصول اساسي ايدئولوژيکي. چيزي‌که در ابتدا بيش از پيش‌بيني فاجعه‌اي نزديک به وقوع نبود، پس از سال1914،به مشغلة ذهني فراگير توسعه يافت. من بر آن باورم که نقش روز افزون آسيب‌شناسي رواني يکي از ويژگي‌هاي اساسي اين تداوم بود. در هر دوره - مطابق شرايط تاريخي و اجتماعي متداول- آسيب‌شناسي اجتماعي اهميت و نقش هنري متفاوت و نويني مي‌يافت.
          تبيين « کر» بر اين باور است که در ناتوراليسم علاقه‌مندي به آسيب‌شناسي رواني از نياز زيبايي‌شناسانه ناشي مي‌شود؛ اين کوششي بود براي گريز از ملالت‌هاي زندگي نظام سرمايه‌داري مسلط. گفتار موزيل نشان مي‌دهد که چند سال بعد مخالفت جنبة اخلاقي گرفت. دغدغة بيمارگونگي ديگر نقش تزييني‌اش را از دست داد، به خاکستر واقعيت رنگ داد و تبديل به اعتراض اخلاقي عليه نظام سرمايه داري گرديد.
          در آثار« موزيل» -و بسياري ديگر از نويسندگان مدرنيست- آسيب‌شناسي رواني هدف نهايي هنر آنان شد. اما در قصد آنان مشکل ذاتي دو گانه‌اي وجود دارد که از مباني ايدئولوژي آن ناشي مي‌شود. نخست، عدم وجود توصيف است. اعتراضي که از طريق اين گريز به آسيب‌شناسي رواني بيان گرديد يک حرکت انتزاعي است؛ رد واقعيت در آن کلي و موجز است و حاوي هيچ انتقاد مشخصي نيست. ديگر اين‌که اين حرکت به لحاظ سرنوشت خويش راه به جايي نمي‌برد؛ اين گريزي بود به هيچ‌چيز. از اين رو مبلغان اين ايدئولوژي در اين انديشه که چنين اعتراضي مي‌توانست در حوزة ادبيات مفيد باشد اشتباه مي‌کنند. در هر اعتراضي عليه شرايط اجتماعي خاص، اين خود شرايط است که بايد موضوع مرکزي واقع شود. اعتراض بورژوازي عليه جامعة فئودالي، اعتراض پرولتاريا عليه جامعة سرمايه‌داري، نقطة آغاز حرکت آنان را در انتقاد از نظم کهن قرار داده است. در هر دو مورد اعتراض، فراتر از عزيمت‌گاه مي‌رود؛ يعني مبتني بر هدف غايي مشخص، يعني استقرار نظم نوين، اگرچه ساختار و محتواي اين نظم نوين نامعين بود، اما گرايش روز افزون به توصيف دقيق‌تر آن وجود داشت.
          اعتراض نويسندگاني مانند «موزيل» چگونه متفاوت است؛ از آن‌جا که هدف غايي آنان (گريز به آسيب‌شناسي رواني) تجريد محض است، خاستگاه آنان (جامعه فاسد زمان ما) به‌طور اجتناب‌ناپذير منبع اصلي نيروي آنان است. از اين رو طرد واقعيت مدرن (گريز به آسيب‌شناسي رواني) در آثار آنان صرفاً ذهني است. با توجه به رابطة فرد با محيط، اين روش فاقد محتوا و جهت است. اين کمبود هنوز بيش‌تر به‌وسيلة هدف غايي اغراق مي‌شود؛ زيرا اعتراض يک حرکت توخالي است و حالت بي‌زاري يا ناراحتي يا آرزويي را بيان مي‌کند. محتوي آن -يا ترجيحاً فقدان محتوي- از اين حقيقت ناشي مي‌شود که چنين نظري از زندگي نمي‌تواند حس جهت‌يابي را ابلاغ کند. اين نويسندگان در اين اعتقاد که آسيب‌شناسي رواني مطمئن‌ترين پناه‌گاه آنان است تماماً به‌خطا نيستند؛ اين امر مکمل ايدئولوژيکي وضع تاريخي آنان است.
          اين آزاردهي توأم با بيماري‌شناسي فقط منحصر به ادبيات نيست. روان‌کاوي فرويد بارزترين بيان آن است. مباحث روان‌کاوي فرويد با ادبيات مدرنيست به‌طور سطحي متفاوت است. نقطة شروع فرويد «زندگي روزمره» بود. اگرچه او به منظور توضيح «لغزش‌ها» و «خيالات خام» مجبور بود به آسيب‌شناسي رواني توسل جويد. او در سخنراني‌هاي خود در مورد مقاومت و سرکوب ميل جنسي مي‌گويد«هم‌چنان که به اندازة دامنة پرتوافکني مطالعة شرايط دردشناسي به اعماق ذهن بهنجار پي‌مي‌بريم علاقة ما به روان‌شناسي عمومي وضع علائم رواني افزايش مي‌يابد». فرويد معتقد بود که کليد درک شخصيت بهنجار را در روان شناسي فرد نا‌بهنجار يافته است. اين اعتقاد هنوز در تيپ‌شناسي « کرچمر» (4) که گمان مي‌برد نابهنجاري‌هاي رواني مي‌تواند روان‌شناسي بهنجار را توضيح دهد، بارزتر است. فقط زماني که روان‌شناسي فرويد را با روان‌شناسي «پاولوف» که به‌اتکاي نظر «بقراط»، معتقد بود نابهنجاري‌هاي رواني انحراف از معيارهاي اجتماعي است مقايسه مي‌کنيم حقيقت موضوع بر ما روشن مي‌شود.
          به طور آشکار، اين مورد محدود به مسألة علمي يا نقد ادبي نيست، بلکه يک مسألة ايدئولوژيک است و از عقيدة جزمي هستي شناسانة تنهايي بشر نشأت مي‌گيرد.ادبيات رآليسم که مبتني بر مفهوم ارسطويي انسان به عنوان حيوان اجتماعي است شايستگي آن‌را دارد که براي هر مرحلة جديد از تکامل جامعه تيپ‌شناسي نويني را گسترش دهد. اين ادبيات تضادهاي درون جامعه و فرد را در زمينة وحدت ديالکتيکي مي‌نماياند. در اين‌جا، افراد داراي هيجان شديد و فوق العاده در قلمرو تيپ‌شناسي بهنجار اجتماعي هستند (شکسپير، بالزاک، استاندال). زيرا در اين نوع ادبيات فرد عادي به سادگي انعکاس ضعيفي از تضادهايي است که هميشه در فرد و اجتماع وجود دارد؛ غرابت، ناشي از تغيير شکل شرايط اجتماعي است. آشکار است که هيجان‌هاي قهرمانان بزرگ را نبايد با «غرابت» در مفهوم محاوره‌اي مغشوش کرد. «کريس تي ان بادن بروک » غريب است ،اما «لور کرسن» اين‌چنين نيست.
          هستي‌شناسي «پرتاب شدن به هستي» تيپ‌شناسي حقيقي را غير ممکن مي‌سازد. اين نوع هستي‌شناسي مبتني بر دو قطبي انتزاعي ميان فرد عادي و حالت غريبي است. قبلاً فهميديم که چرا اين دو قطبي -که در رآليسم سنتي بر درک ما از بهنجاري‌هاي اجتماعي مي‌افزايد- در ادبيات مدرن به جذابيت غرابت حال بيمارگونه منتهي مي‌شود. غرابت حال، مکمل ضروري فرد عادي مي‌شود؛ و اين قطبي شدن، توانايي بشر را تحليل مي‌برد.
          مفهوم ضمني اين ايدئولوژي در يکي ديگر از اظهارات «موزيل»«اگر بشريت دسته‌جمعي به رؤيا مي‌رفت، « موس براگر» را در رؤيا مي‌‌ ديد.» نمايان مي‌شود. به ياد آوريد که «موس براگر» کندذهن گرفتار انحراف جنسي با گرايش‌هاي آدمکشانه بود.
          آن‌چه که «موزيل» به مثابة پاية ايدئولوژيک تيپ‌شناسي جديد -گريز به بيمارگونگي هم‌چون اعتراض به فساد جامعه- انجام داد در آثار ساير نويسندگان مدرنيست به‌صورت شرايط تغيير ناپذير بشر تجلي مي‌يابد. کلام «موزيل» اگر شرطي خود را از دست مي‌دهد و تبديل به توصيف ساده‌اي از واقعيت مي‌شود. فقدان عينيت در تبيين جهان بيروني مکمل خود را در کاهش واقعيت به‌کابوس مي‌يابد. داستان «مولوي»(5) «بکت» شايد به‌ترين نمونه از گسترش اين‌گونه است. اگرچه ديدگاه «جويس»(6) از واقعيت به مثابة جريان نامنظم ذهني، قبلاً در آثار «فاکنر» به‌صورت کابوس مصورّ شده بود. در داستان «بکت» همين مسئله را بيشتر از دو بار شاهديم. او شديدترين انحطاط بشري –هستي گياهي ابله- را به ما عرضه مي‌کند. سپس چون از منبع نامشخص مرموزي اميد کمک قريب‌الوقوعي مي‌رود، شخص در ورطة حماقت سقوط مي‌کند. داستان به شيوة جريان موازي، ذهني ابله و نجات دهنده‌اش، روايت شده است.
          در ادبيات مدرن، انحراف جنسي و سفاهت نمونه‌هايي از وضع بشري است. بنابراين مي‌توان به درستي پي‌برد که چه چيزهايي مورد تجليل مدرنيست‌ها نيست.


-------------------------------------------------
پانوشت‌ها:



1. Robert Musil (1941-1880)، نويسندة آلماني که به سبب نوشتن داستان نيمه تمام «انسان بي‌بو و بي خاصيت» شهرت يافت.
2. Psycopathology
3. Alfred Kerr
4. Krestsechmer
5. Molloy
6. Joyce


نسخه قابل چاپ
شناسه : TA0735
تاريخ ارسال : چهارشنبه 05 مهر 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
شیفتگی پرشور زنان - راینر ماریا ریلکه

هنر خلق حماسه - اومبرتواكو

ترجمانِ کرانة اقیانوس - نامه خولیو کورتاسار به پابلو نرودا

بلندي‌هاي بادگير، غرور و تعصب و آلیس مونرو - مارگارت اتوود

برای تقویت ذهنِ ادبی‌تان پایِ ادبی‌تان را به کار اندازید - جویس کارول اوتس

خسته‌ای فلیسه! - فرانتس كافكا

روزی که سنت اگزوپری در آسمان ناپدید شد - مرگ آنتوان دوسنت اگزوپری به روایت ژول روی

معنا، قصد و زمینه - جاناتان کالر

برگی از یادداشت‌های روزانه کافکا -

23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند - گرگ دوهرتی

چرا ما ايده آليست نيستيم - فريدريش نيچه

خواب کافکا - فرانتس کافکا

نامه‌ای از جویس - برگردان: احمد اخوت

نويسنده و ترجمة اثرش - اومبرتو اكو

باغ آلبالو، شگفت‌آور، موزون و فصيح - نامه‌اي از الگا كنيپر به چخوف

تقلید نمی‌تواند معیار باشد - لئو تولستوی

من کارگردان شدم ولی خواهرم ... - اينگمار برگمن

شناخت چيست؟ - فريدريش نيچه

دو کلمه حرف حساب - ارنست همینگ‌وی

اگر مي‌خواهي فيلسوف باشي، رمان بنويس - از يادداشت هاي روزانه آلبر كامو

و سروانتس دن کیشوت را نوشت... - پيتر ادوارد راسل

پيش داوري‌هاي زن و مرد در مورد عشق - فریدریش نیچه

دو نامه‌ جويس به خاله جان ژوزفين‌اش - جیمز جویس

روابط همنشيني و جانشيني از نظر سوسور - آنه ماری دینه سن

کشکولی از سخنان برندة جایزة نوبل 2008 - ژان ماری گوستاو لوکلزیو

تراژدي و انسان معمولي - آرتور میلر

روزی که عشقم را ندیدم - ولفگانگ گوته

تکنیک رمان پلیسی - آر. اچ. سامپون

ادب ايران - از هزاردستان تا بوف کور - پروفسور الول ساتن

دربارة لئو تولستوی - جورج لوکاچ

راهنماي مختصر و در عين حال مفيد، براي نافرمانيِ مدني - وودي آلن

فئودور داستايوسكي - فئودور داستايوسكي

نوشتن و فرسودگي - كريستين بوبن

همينگ‌وي و سانسور آنگلوساكسوني - برگرفته از مجله نيويوركر

شناخت، عشق و زندگي - دانته

كتاب دلواپسي - فرناندو پسوا

راوي، فضا - ماريو وارگاس يوسا

نوشتن پيشه‌ي من است - ناتاليا‌گينزبورگ

سه نامه چخوف به همسرش - آنتوان چخوف

استفان مالارمه - آندره ژيد

از يادداشت‌هاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

از دفترهاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

حضوري بسيار استوار - هانريش فورمگ

ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ - آندره ژيد

سخنراني آيزاک باشويس سينگر در مراسم جايزه نوبل 1978 - آيزاک باشويس سينگر

ماجراي عشق گوته به شارلوت فن اشتاين - اميل لودويگ

ناگزيري و تصادف در بازنمايي درون‌ماية داستان - جورج لوكاچ

آن‌ها از قفس فرار نکرده‌اند - هاينريش بل

خواندن کتاب - برتولت برشت

زندگي‮نامه من و نامة بابام - کورت توخولسکي

دربارة عشق - ريلکه

اعتصاب غذا - فرانتس کافکا

چرا راهبه نماندم؟! - کارن آرمسترانگ

معيار توفيق - رولان بارت

تأثير آثار هدايت در اروپا - آندره روسو

تاريخي شخصي - اورهان پاموک

نماينده نسلي که به درون خويش تبعيد شد* - هانريش بل

و ماه خائن نبود - خوزه لوييس دبيا يونگا

ديالکتيک تنهايي - اوکتاويو پاز

اولين پاسپورت من - اورهان پاموک

تخيل شكننده - ارنست بكر

طرح‌هايي از بوهميا - دوريس لسينگ

زنان رويا بافند، مثل غنچه‌هاي كوچك - ليديا چوكفسكايا

چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ - دوريس لسينگ

فرهنگِ شيطاني اصطلاحاتِ ادبي - آمبروز بيرس

از يونگ به جويس، موضوع:... - کارل - گوستاو – يونگ

ادبيات چيست؟ - تري ايگلتون

پرومتئوس - فرانتس کافکا

نامه‮اي از تِرِز به هدايت -

رمان و اروپا - ميلان کوندرا

روابط خانوادگي در ادبيات عامة ايران - ل.پ.الول ساتن

ميله‌ها در درون من‌اند - گوستاو يانوش

دانته برترين واقع‌گرا - مايکل ديردا

چگونه مي‌توان هم واضح بود و هم خوشاهنگ - ميريام آلوت

متن روايي، جايگاهي براي تلفيق - ژان ميشل آدام- فرانسوازرواز

آخرين مقالة آرت بوخوالد - آرت بوخوالد

عمل روايت - ژان ميشل آدام- فرانسواز رواز

چرا مي‌نويسم - جرج اورول

كافكا، ريلكه و رامپل استيل اسكين - ادريس پِري‌

سخني دربارة آوان‌گارد - اوژن يونسكو

تک‌گفتاري دروني - له‌اون ايدل

چخوفِ با وقار - ايوان بونين

جوزف كنراد از ديدگاه برتراندراسل - برتراندراسل

رمان و توصيف در قصة امروز - ألن رب- گري‎يه

نوع شناسي داستان پليسي1 - تزوتان تودورف

جيمز جويس - ويل دورانت

خاطره و فراموشي - پل ريکور

ارنست همينگوي * - ويل دورانت

از واقع‌گرايي تا واقعيت - آلن رب-گري‎يه

ايدئولوژي ادبيات مدرن - گئورگ لوکاچ

نويسنده، نقد و فرهنگ - جورج لوکاچ

فاکنر در درة مرگ - تام دارديس

طبيعت، انسانيت، تراژدي - آلن رب‌ـ گري‌يه

قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست - خوان گويتي سولو*

آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم - ريموند كارور

عليه رمان نو - روبر کان، فرانسوا مورياک، ادوار لوپ و آندره سوواژ، دني سن ژاک

من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم - آلن رب‌گري‌يه

شب با کالسکه مي‌آيد - فرناندو پسوا

هزارويک شب - خورخه لوئيس بورخس

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

بورخس و روايتِ داستان (فصلي از كتاب به سوي نظريه توليد ادبي) - پي‏ير ماشري

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate