| طعم گس خرمالو داود رجبي صداي ماشين كه همراه گرد و غبار تو سكوت كوچه بلند شد از پاي بخاري جست زد و آمد كنار پنجره. كف دستش را به شيشه بخار گرفته كشيد و صورت گردش را به شيشه چسباند. از پشت شيشه برايش دست تكان داد. گنجشكها روي سرشاخههاي بدون برگ درخت خرمالو به پيشاني سوراخ خرمالوهاي رسيده و آبدار نوك ميزدند. چشمانش تا جايي كه ميتوانستند پسر و نوههايش را در حياط دنبال كردند. وقتي پسرش كه كت و شلوار سورمهاي به تن داشت، از كنار حوض بدون آب وسط حياط گذشت ديگر او را نديد. صداي پايش را روي پلهها ميشنيد؛ مثل هميشه آرام و كشدار. دستي به روسري گلدارش زد كه آن را زير گلو سنجاق زده بود. پسر در را كه باز كرد و پايش را داخل اتاق گذاشت، پشت به پنجره ايستاده بود. گنجشكها را نميديد ولي صداي جيكجيكشان و صداي بازي بچهها را در حياط ميشنيد. روي انگشتان پاهايش بلند شد. دستش را دور گردن پسر حلقه كرد و او را بوسيد. - خوش اومدي مادر! ماهها بود كه از او و بچهها خبري نبود. شايد براي همين بود که بوسهاش را آبدارتر كرد. انگشتان سرد و كوچكش در دست گرم پسر بود و دست در دست هم در اتاق قدم ميزدند. كنار پنجره كه رسيدند بچهها در حياط گرگم به هوا بازي ميكردند و گنجشكها از روي اين شاخه به آن شاخه مي پريدند. آفتاب كه از لاي شاخههاي خرمالو روي صورتش مينشست، شيريني خرمالوهاي قرمز را كه ماهها جلو چشمانش آويزان بودند و آنها را نچشيده بود در دهانش ميريخت. قوري چيني را از روي سماور برداشت و به پسر نگاه كرد. پسر كنار بخاري نشسته بود و به او لبخند ميزد. استكان كوچكي را كه هر شب دستمال ميكشيد و برق ميانداخت پر از چاي كرد و همراه گلخندي تو سيني كوچك مسي گذاشت. دستش را به كمر گرفت و با دست ديگر سيني را از روي زمين برداشت. به سختي كمرش را نيم راست كرد و آهسته در اتاق راه افتاد. سيني چاي را جلو پاي پسر گذاشت و كنارش نشست. - چرا اينقدر دير اومدي مادر؟ دلش پر از درد بود. دردهايي كه روزها و شبها در تنهايي خانه بارها و بارها با خود واگويه كرده بود و حالا كه او در كنارش نشسته بود هيچ كدامشان را نميتوانست به زبان بياورد. به پسر چاي تعارف كرد. - نوش جونت مادر... تازهدمه! دستش را دور گردن پسر انداخت و صورتش را روي شانه او گذاشت. نفسهاي گرم پسر در چينهاي صورتش ميخزيد و قلقلكش ميداد. - چايت سرد نشه مادر! و لحظهاي بعد ترسيد. مبادا چاي مثل هر شب سرد و كدر شود. نه امشب ديگر نه. دستش را دراز كرد و استكان چاي را از تو نعلبكي گلدار برداشت و به پسر خيره شد. - امشب ديگه دست مادر رو بر نگردون. صداي ماشين ترسش را در استكان چاي خيساند. با سرآستين پيراهن اشك چشمهايش را پاك كرد و استكان ولرم چاي را توي نعلبكي گذاشت. از پاي بخاري بلند شد و آمد كنار پنجره. دستي به شيشه كشيد. صدا نزديك و نزديكتر شد و زمانيكه ميخواست پسر را ببيند كه پا در حياط ميگذارد صدا دورتر و دورتر شد. آفتاب هيچ گرمايي نداشت و آرام از دستان درخت خرمالو پايين ميرفت. بچهها در حياط نبودند. تنها گنجشكها بودند كه روي شاخهها بالا و پايين ميپريدند و سرشاخههاي نازك درخت را مانند سوزن در تن قرمز و تبدار آفتاب فرو ميكردند. آفتاب روي شيشه پنجره خون گريه ميكرد و استكان سرد چاي كنار بخاري به سياهي ميزد. دهان خشكش از طعم گس خرمالو بد مزه شده بود. پسر اين بار هم نيامده بود...
تهران 21/11/1386
تماس با نويسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS2010تاريخ ارسال : سه شنبه 28 اسفند 1386 |